سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: بیستوهشتم اردیبهشت، روزی است که تقویم به احترام مردی میایستد که هم با ستارگان سخن میگفت و هم با خاک. حکیم عمر خیام نیشابوری، ریاضیدانی که جهان را در ترازوی دقیق اعداد میسنجید، در میانه معادلات پیچیده، به سادهترین و عمیقترین راز هستی رسید: «دم را غنیمت شمار». بزرگداشت او،ستایشِ خردی است که از مرزهای تعصب عبور میکند و ما را به تماشای شکوهِ ناپایدارِ جهان دعوت میکند. او به ما آموخت که در هیاهوی هستی، «اکنون» تنها دارایی واقعی ماست.
برای درک لایههای پنهان این ذهن چندبعدی و شناخت «استراتژیِ» پنهان در پس رباعیات، باید به سراغ نقدی نو و نگاهی تحلیلگر رفت. به همین مناسبت، به گفتوگو با سینا جهاندیده نشستهایم. سینا جهاندیده، پژوهشگر، منتقد برجسته و استاد دانشگاه، ادبیات را بهمثابه یک «ساختارِ اندیشگی» میبیند. او با تسلط بر نشانهشناسی و نقد مدرن، توانسته است پلی میان متون کلاسیک و مفاهیم معاصر بزند.
کتاب دردست انتشار «خیام پرومتهی ایران: تحلیل گفتمان خیامیت»، که بخشهایی از آن به شکل مقاله چاپ شده است نگاهی تازه دارد به خیام و گفتمان خیامیت. جهاندیده در این کتاب در جستجوی راهی است که ثابت کند که رباعیات خیام را باید به مثابهی یک گفتمان دید. از دیگر آثار و مقالات او میتوان به تحلیلهای عمیقش در حوزهی نقد ساختارگرا و بررسی پیوندهای میان قدرت، زبان و متن اشاره کرد. جهاندیده با نگاهی تیزبین، به دنبال کشف «چرایی» پشتِ «چیستیِ» کلمات است و همین ویژگی، گفتوگو با او دربارهی خیام را به تجربهای متفاوت بدل میکند.
با توجه به اینکه ما خیام را با مفهوم «دمغنیمتی» میشناسیم، پرسش اینجاست که آیا این خوشباشی یک نوع بیخیالی سادهلوحانه است یا یک عصیان فلسفی؟ درواقع مرز بین این دو اندیشه در خیام کجاست؟ نگاه شما به «خیامیت» و این لذتآنی چیست؟
در مورد خوشباشی و لذتآنی در اندیشه خیام، یا به تعبیر خودم گفتمان خیامیت نگاه عامه از نگاه پدیدارشناسانه به رباعیات دور شده است. بنابراین برای فهم تاکید خیامیت به لذتاندیشی باید به ژرفساختهای آن دقت کرد: اولاً گفتمان خیام یک نسبت پیچیدهای با گفتمان تصوف دارد؛ یعنی یک فصل مشترکی با گفتمان تصوف یا عرفان دارد. پس باید ببینیم که خیامیت تصوف هر دو به «ابنالوقت» بودن و به «حال» اهمیت میدهند؛ تا ببینیم که آیا این حالاندیشی نوعی عصیان است، نوعی اعتراض است یا نوعی به اصطلاح کشف آن لحظات یا آن چیزی که در جهان هست.
هر دو گفتمان به ظاهر از مکانیزم فراموشی بهره میبرند و گذشته را انکار میکنند. اما درواقع مدام به گذشته میاندیشند. گفتمان خیامیت بر گذشتهای تأکید میکند که از دست رفته است. بههمیندلیل در گفتمان خیامیت نه کودکی وجود دارد نه جوانی؛ زیرا گفتمان خیامیت هر دو را از دست رفته میداند. گفتمان تصوف هم مدام به گذشتهی معادی و عهد الست فکر میکند بههمیندلیل گذشتهی دنیوی و سکولار را نادیده میگیرد. خیامیت و تصوف بهخاطر ترومای گذشته به ظاهر گذشته را انکار میکنند اما رویکرد این دو گفتمان دربارهی آینده متفاوت است. هر دو گفتمان مرگاندیشاند. گفتمان خیامیت از آینده نیز میترسد. زیرا در آینده، مرگ یک یقین مطلق است. گفتمان تصوف مرگ را بسیار میستاید چرا این گمان را دارد که با مرگ نجات مییابد.
دو گفتمان خیامیت و تصوف نشان میدهد که ایرانیان از «ترومای گذشته» در هراساند. بنابراین تنها راه نجات خالی کردم حافظه از گذشته است. اما این اتفاق فقط در روساخت خود را آشکار میکند زیرا انسان ایرانی نمیتواند خود را از هیولای گذشته نجات دهد.
گفتمان خیامیت از این جهت که حالاندیش است و زمان حال را در نظر میگیرد، در «روساخت» حالاندیش است؛ اما در «ژرفساخت» گذشتهگراست. نباید پذیرفت که کل گفتمان خیام گفتمان گذشتهگراست و میخواهد گذشته را فراموش بکند که ظاهراً نمیتواند. بههمیندلیل انسانی که در گفتمان خیام حضور دارد یا شخصیتی که در گفتمان خیام حضور دارد، یک شخصیت به اصطلاح میانسال است (سنش از ۵۰ گذشته)، همیشه به یاد جوانی است. بنابراین مخاطب یا آن شخصیت نمیتواند کودک یا جوان باشد. بههمیندلیل همیشه به گذشته پناه میبرد و شعرهایی میگوید که یاد گذشته را پاس میدارد. این نوعی دریغ جوانی و نوعی یادآوری آن لحظه است که گذشته است.
اگر گفتمان خیام را با گفتمان تصوف تطبیق دهیم، میبینیم که این نوع حالاندیشی خیامی با حالاندیشی تصوف خیلی فرق دارد. از این نظر، بله، این نوع حالاندیشی نوعی اعتراض به گفتمان شریعتمدار است. گفتمان شریعتمدار یا آسمانی که بر شریعت تأکید میکند، خیلی توجه به گذشته دارد؛ حتی دو نوع گذشته در گفتمان شریعتمدار هست: یکی گذشته معطوف به «گذشته قدسی» و یکی گذشته معطوف به «آینده قدسی» یعنی معاد. معاد یک ساخت دوگانه دارد؛ یعنی هم گذشته است چون ما از آنجا آمدیم و هم میخواهیم به آنجا برگردیم. این برگشتن درواقع نشان میدهد که کل گفتمان شریعتمدار یک گفتمان گذشتهگراست. بههمیندلیل «خیامیت» هشدار میدهد که حالاندیشی بهتر از این است که ما آخرت را افق قرار دهیم و دنیا را فراموش کنیم. پس یک نگاه دنیاگرا در خیام برجسته میشود. اینکه به گذشته پشت میکند، اما این پشت کردن به گذشته غرضورزانه است؛ یعنی اینکه میداند من نمیتوانم گذشته را فراموش کنم. بله، انسان نمیتواند بدون گذشته باشد؛ بههمیندلیل هم گفتمان خیام بدون گذشته نیست، یعنی سراسر گذشتهگراست. پس میتوانیم بگوییم که این حالاندیشی خیام یک نوع اعتراض زیباییشناختی به گفتمان شریعتمدار است.
به نظر شما مفهوم زیبایی و نگاه خیام به «زن» چه تفاوتی با بقیه دارد؟ آیا اصلاً تفاوتی هست؟
خیام چهره معشوق را در اشعارش خیلی برجسته میکند. از این نظر باید دید که خود «بدنمندی» در خیام به چه شکل است. خیام خودِ طبیعت را مثل یک بدن زیباییشناختی برجسته میکند. مثلاً فرض بکنید که خودِ طبیعت را یک «سبزهروی» میبیند و خط معشوق را به طبیعت تشبیه میکند: هر سبزه که بر کنار جویی رسته است /گویی ز لب فرشته خویی رسته است/ پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی / کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است. یعنی یک «اینهمانی» بین معشوق و طبیعت. پس در خیامیت معشوق ظاهراً مؤنث است. حتی میتوان گفت یک نوع زیباییشناسی زنمدارانه در اینجا برجسته است، اما همانطوری که در مورد کل ادبیات فارسی گفتهاند که زن در ادبیات غایب است، در مورد خیام هم صدق میکند. در خیامیت، زن ابژه است و بهوسیله حافظهی مرد به یاد میآید. بهعبارتدیگر در رباعیات خیامی در روساخت ظاهراً معشوق زنانه حضور دارد، ولی در کلیت با استعارههای مردسالارانهای که در ادبیات کلاسیک ایران وجود دارد خیلی فرق ندارد. ما در رباعیات به ادبیات زنانه یا نگاه زنانه یا زیباییشناسی زنانه نمیرسیم. خیام یک شاعر گذشتهگراست که همیشه به نوستالژی بازمیگردد. آنجا کسی که یاد میآورد (یادآورنده) در خیام زن نیست؛ یادآورنده یک آدم میانسالِ مرد است که به یاد معشوق میافتد.
در دنیای امروز که همه دنبال سرعت، مصرفگرایی و نگاه مادی هستند، خیام یک نگاه «مرگآگاهانه» به زندگی دارد. این اندیشه را در کنار آن دمغنیمتی بودن چطور میتوان تفسیر کرد؟ نسبت مرگآگاهی در اندیشه خیام با گفتمان شریعتمدار چیست؟
در سوال اولتان به مرگآگاهی خیام اشاره کردم و البته بسیاری این مسئلهی مرگآگاهی خیام را انکار میکنند و بیشتر به خوشباشی میپردازند؛ درحالیکه اگر کسی مرگآگاه نباشد، نمیتواند به آن معنا خوشباش باشد. در اینجا خیام برای اینکه مرگ را فراموش کند، از خوشباشی یاد میکند. پس آن چیزی که در خیام خیلی برجسته است، «مرگ» است. مرگآگاهی خیام در مقابل گفتمان شریعتمدار قرار میگیرد. گفتمان شریعتمدار مرگ را هدف زندگی میداند؛ یعنی انسانها برای آخرت زندگی میکنند و این دنیا را مزرعه میداند، درحالیکه خیام تأکید زیادی به دنیاگرایی دارد. این نوع مرگآگاهی در خیام یک تقابل است با گفتمان شریعتمدار. ازسویدیگر مرگآگاهی خیام، فراموشی مرگ را با استعارهسازی شراب برجسته میکند. شراب یک نمادی است در خیام که خود شراب هم با زمان رابطه معکوس دارد؛ یعنی زمان را میگیرد و یک جوری خوشباشی لحظهای به انسان میدهد. بههمیندلیل در خیام بین مرگآگاهی، لذت دنیوی و شراب یک ارتباط نمادین هست. یعنی شراب در خیام فقط این نیست که یک عنصر لذتبخش باشد، این عنصر یک عنصر معرفتشناختی هم است.
آیین «خیامخوانی» که در جنوب و بوشهر رایج است، یک پارادوکس دارد؛ شعر حزنآلود است اما اجرا با رقص و شادی همراه است. تحلیل شما چیست؟
تحقیقی نکردم که پاسخ دقیقی بدهم که چرا در بوشهر خیامخوانی وجود دارد؛ اما خیامخوانی به معنی پوچی هم نیست. یک نوع یادآوری خوشباشی و تفکر پارادوکسیکال هست؛ یعنی در خود خیام دو تفکر متضاد با هم ترکیب شده. ازیکسو از نیستی و پوچ بودن حیات میگوید یا به تعبیر دقیقتر بر «اسرار پوچی» تأکید میکند؛ ازسویدیگر به خوشباشی تأکید دارد. این نشان میدهد که خیام چگونه مستعد این است که ما از او بهعنوان اندیشه شادیآفرین استفاده کنیم. در جنوب هم این شادی پارادوکسیکال است؛ چون مردم جنوب با موسیقی و ترانه آشنا هستند و اتفاقات تراژیکی هم از نظر تاریخی برایشان افتاده. شاید «فراموشی خودِ ذات» تعبیری از اندیشه خیامی باشد که اینجا اتفاق افتاده، ولی این موضوع نیاز به تحقیق مبسوطی دارد.
اگر قرار باشد فقط یک رباعی را بهعنوان شناسنامه فکری خیام و چکیده نگاه خودتان انتخاب بکنید، آن کدام رباعی است؟
«ای کاش که جای آرمیدن بودی/ وین راه دراز را رسیدن بودی/ ای کاش پس از هزار سال از دل خاک/ چون غنچه امید بر دمیدن بودی». این شعر خیلی جالبی است که نوعی حسرت را در خیام برجسته میکند و این تفکر هم همراه حسرت است. به اعتقاد من این رباعی از اضطرابی میگوید که در خیامیت پنهان است ولی مخاطبان آن را دوست ندارند به یاد بیاورند. در پایان باید به نکتهای تاکید کنم که خیامیت یک «تفکر ایرانی» است که قبل از عمر خیام هم وجود داشته؛ یک «گفتمان» که از دوره زرتشت تا دوره اسلامی وجود داشته و بر «هستی تراژیک» تأکید دارد؛ تفکری متضاد که در همه ایرانیان هست و تفکر شریعتمدار را به تأمل وامیدارد. این را میتوان به سه بازه تقسیم کرد: «پیشاخیامیت» (مثل ابیات شاهنامه)، خیامیت که در رباعیات عطار، ابوسعید، مولوی و... و پساخیامیت یعنی همان زمان که خیامیت غربی در بریتانیا و آمریکا برساخته میشود و یک «خیامیت مدرن» شکل میگیرد. خیامیت یک گفتمان سیال است که اگرچه نام عمر خیام دارد اما بیشتر یک اندیشه خیامی هست.
نظر شما