سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: «خلیج پارس این شاخابه ستیزه برانگیز که هم مایه، غرور ثروت و اقتدار ایران است و هم، با کشاندن بیگانگان به سوی خود سرپل تهاجم آنها به این سرزمین شده است؛ گستره آبی وسیعی که چیرگی بر آن مایه سربلندی است و به همین نحو همسایگیاش اگر با ضعف همراه شود خسران و نابودی را در پی دارد، واقعیاتی که نباید آنها را در هزارتوی مجادلات و شعارها از یاد برد؛ سرزمینی که نام آن و نیز ثروتهای نهفته در ژرفایش ستیزهها برانگیخته و خونها ریخته اما همچنان «خلیج پارس» و از آنِ پارسیان باقی مانده است، با مرزهایی که خون جوانان ایران بدان شکوه و ماندگاری جاودانهای بخشیده است با دل تپنده گیتی که در آن ثروت و فقر، نیکی و پستی، ریشههای دیرین و دروغهای امروزین پاکان و دیوان و، در یک کلام، همه چیز از نیک و بد با یکدیگر در آمیختهاند تا سرنوشت جهان را رقم زنند.»
آنچه بازگو شد بخشی از نوشته محمد آقاجری مترجم کتاب «تاریخ خلیج فارس؛ از قدیمترین دوران تا کنون» نوشته لارنس جی. پاتر بود که از سوی نشر ققنوس به چاپ سوم رسیده است. چاپ نخست آن سال ۱۳۹۳ منتشر شده بود. این کتابی است درباره پهنه آبی «خلیج همیشه پارس» و متشکل از مقالاتی است به قلم نویسندگانی چون تی پاتس، ویتکُم، تورج ،دریایی، محمدباقر وثوقی، گری سیک و دیگر بزرگانی که نام آنها از پیش رو داشتن اثری گرانسنگ خبر میدهد. نویسندگان این مقالات مقاطع تاریخی گوناگون و نیز موضوعات مختلف جامعه شناختی را موضوع بررسی قرار دادهاند، چیزی که خود مایه جذابیت بیشتر این اثر شده است.
نکته جالب این که در این اثر، خلیج فارس به صورت یک کل و نه صرفاً ضمیمه تمدنهای فلات ایران یا شبه جزیره عربستان بررسی شده است. دیدگاهی نو که دستاوردهایی تازه و بس ارزنده به ارمغان آورده است، گرچه گاه در مستقل شمردن این پهنه آبی و کرانههای آن از ایران شاید غلو شده باشد. همسانیهایی که از آنها یاد شده است تنها جنبههای ظاهری زیست و فرهنگ مردمان و اقوام را شامل میشود، حال آنکه انسان هویتی مستقل دارد از آنچه ظاهر وی مینماید. هویتی برخاسته از باورها و ارزشهای او که اگر از این جنبه داوری میکنیم، ساکنان خلیج فارس با مردمان سواحل هند یا کرانههای «مالابار» تفاوتهای بسیاری دارند.
در این کتاب میتوان همگام با ماهیگیران باستانی به دریا رفت نظارهگر باجستانی شهریاران آشوری شد، از دود کورههای سفالپزی به سرفه افتاد، همدوش بازرگانان ساسانی دریاها را پیمود به همراه سندباد افسانهای سرزمینهای ناشناخته را در نوردید با دیدن گرگهای انساننما به چارهاندیشی پرداخت یا پای روایتهای پژوهشگری پرتغالی درباره بیدادگریهای نیاکانش در جزیره هرمز نشست و از مدارای جهان با دیوی به نام صدام به حیرت افتاد. انبوهی از اطلاعات در زمینههای گوناگون که همسان عالمانه بودن تازه و بکر نیز هستند چندان که به سختی میتوان اثر دیگری در این باب و اینگونه پرمحتوا یافت.
یکی از مسائل تأملبرانگیزی که با خواندن این کتاب به ذهن خطور میکند این است که بسیاری از کاوشهای باستانشناختی درباره خلیج فارس در کرانههای جنوبی آن انجام گرفته است، به نحوی که ممکن است آیندگان پیشینه باستانی این ناحیه را تنها از منظر این کاوشها بشناسند و این وضعیت خود چالشی جدی علیه «خلیج فارس» و به سود نامها و ادعاهای جعلی خواهد بود. اما آنچه در نهایت از همه این نوشتههای محققانه بر میآید این است که در همسایگی خلیج فارس حقیقت در برابر واقعیت رنگ میبازد برخورداری از نعمت هستی حقی به همراه نمیآورد، بلکه قدرت است که بقا را مشروعیت میبخشد؛ اصلی که شاید فلاسفه اخلاق آن را رد کنند، اما گذر زمان و تجاربی که ساکنان به ویژه ایرانی از برخورد با بیگانگان داشتهاند بر آن مهر تأیید مینهد؛ قانونی که گرچه نمیتوان بر آن صحه بر آن صحه گذارد، نباید که نادیدهاش انگاشت.

بازنویسی تاریخ خلیج فارس
توجه به اقیانوسها به عنوان یک موضوع پژوهشی درخور، اخیراً در برخی مقالههای نشریه بازنگریهای تاریخی آمریکا نمود برجستهای یافته است و آنگونه که در مقدمه آن نشریه آمده «خلیج فارس دیگر بیش از این بیپیشینه نخواهد بود و تاریخی از آن خود خواهد داشت، به ویژه در این زمان که تاریخ جهان با توجه به چشمانداز این دریا در حال بازنویسی است». بخش بزرگی از تاریخ اقیانوس هند ـ و به ویژه بخش مربوط به توسعه خلیج فارس از آغاز دوران کنونی ـ با توجه به تجاوزات و سلطهجوییهای قدرتهای بیگانهای بررسی شده که شامل پرتغالیها در سده شانزدهم هلندیها در سده هفدهم و انگلیس از اواخر سده هجدهم میشود. شرکتهای بازرگانی بزرگ اروپایی که در این ناحیه فعالیت داشتند یعنی شرکت انگلیسی هند شرقی (تأسیس ۱۶۰۰)، شرکت هلندی هند شرقی (تأسیس ۱۶۰۲) و شرکت فرانسوی هند فرانسه (تأسیس ۱۶۶۴) همگی گزارشهای مفصلی از خود بر جای گذاردهاند که مورخان به پژوهش درباره آنها پرداختهاند.
این آثار با توجه به قلّت نوشتههای بومی درباره خلیج فارس، به ارائه تصویری از این ناحیه پرداختهاند که تمرکز آن حول محور بازرگانی دریایی و نیز مخالفت در برابر بیگانگان یا همکاری با آنان است با این حال به گفته فلور «اروپاییها در اینجا برخلاف دیگر نواحی آسیا، ماندگاههایی اروپایینشین ایجاد نکردند که بعدها به برون بومهایی با حقوق و اقتدار قانونی بدل شوند» اروپاییها همیشه اقلیتهای بسیار کوچکی بودند که وابستگی کاملی به قدرتهای محلی داشتند. «اگر در میان مداخله اروپاییان و واکنش آسیایی ها نوعی تفکیک تحلیلی قائل شویم، بسیاری از جنبههای مهم تعاملات اروپا آسیا در دریاهای آسیایی درک نخواهد شد. این جنبهها به صورتی به شدت مشروط و ویژه از دل تعاملات تجانسها و انطباقهای دوجانبه و ویژگیهای خاص تمدن اروپایی و تمدنهای گوناگون آسیایی بروز میکنند.»
نگارش تاریخ خلیجفارس از دیرباز در انحصار بیگانگان و تا همین اواخر، ویژه انگلیسیهایی بوده است که ۱۵۰ سال بر این منطقه تسلط داشتهاند. این نویسندگان بیشتر به دلایل راهبردی به خلیجفارس علاقهمند و تا حد بسیاری از الطاف امپراتوری انگلیس برخوردار بودهاند. اخیراً آثار اندک اما برجستهای پدید آمدهاند که تمرکز آنها بر مردم بومی است. در میان نسل جدید مورخان ایران و کشورهای شبه جزیره عربستان نوعی ناامیدی وجود دارد از این که دیگران از دیرباز بررسی تاریخ این منطقه را به انحصار خود درآوردهاند. در دهه ۱۹۷۰ میلادی، نسل جدیدی از مورخان در کشورهای عربی خلیج فارس پدید آمد که از انگلیس به سبب مرزبندی در خلیج فارس و از میان بردن یکپارچگی آن انتقاد میکرد. آنها همچنین این کشور را متهم میکردند که با در دست گرفتن بخش بزرگی از بازرگانی با سرزمینهای دوردست و محدود ساختن بومیان به شناورهای بادبانی و بازرگانی خردهپا در بندرهای کوچکتر عامل تغییر اقتصاد سنتی خلیج فارس شده است. از زمان انقلاب (ایران.م) مورخان ایرانی گرایش دارند تا بر تأثیرهای زیانبار اروپاییان در خلیج فارس تأکید و در عین حال از حکومتهای خود به سبب عدم پایداری سرسختانهتر انتقاد کنند.
آنچه انگلیس در سده هجدهم و نوزدهم به عنوان دزدی دریایی از آن انتقاد میکرد و برای توجیه مداخلات خود از آن سود میبرد میتواند مقاومتی مشروع در برابر تجاوز بیگانه و واکنشی فرهنگی در برابر رقابتهای دریایی تلقی شود. «دزدی دریایی» را میتوان همچنین نبردی دریایی دانست یا آن را انتقال ستیزههای قبیلهای به دریا و وضع مالیات در ازای محافظت پنداشت (خووا) ، کاری که در خشکی نیز معمول بود. این عقیده که نیاکان شیوخ امارات متحده در گذشته دزد دریایی بودهاند و دخالت انگلیس برای ایمنسازی راههای بازرگانی دریایی در خلیج فارس ضروری بوده همواره سبب انزجار حاکمان این شیخ نشین شده است.
در همه مناقشات ارضی کنونی در خلیج فارس مثل جنگ ایران و عراق و جنگ عراق و کویت، که بر سر مرزها بودهاند، بیشتر شواهد مستند و اساسی را کارمندان غیر نظامی انگلیس در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم تهیه کرده بودند. نوشتهها و تاریخهای محلی در دسترس به عربی و فارسی بسیار اندکند. مثلاً شگفتآور است که تاکنون دولت ایران در تأیید ادعای خود درباره مالکیت جزیرههای ابوموسی و تنب بزرگ و تنب کوچک اسناد تاریخی بیشتری فراهم نیاورده است.
حضور پرتغالیها در خلیجفارس
در بخشی از کتاب با نام «حضور پرتغالیها در خلیجفارس» نوشته خوآئو تلیس اِکونیا به «پرتغال و خلیج فارس: نگاهی به سالهای ۱۵۰۷ تا ۱۷۵۰» پرداخته شده است. در این بخش میخوانیم: «پرتغال بیش از دو سده با خلیج فارس در تعامل بود، اما در این مدت ماهیت روابط آنها تغییرات بسیار اندکی داشت. خلیج فارس در حاشیه امپراتوری آسیایی آنها جای داشت و در همین حالت نیز باقی ماند، امپراتوریای که مرکز آن کرانههای غربی هندوستان بود و خلیج فارس تنها در صورتی اهمیت مییافت که امنیت هند از سوی ناوگانی که از تنگه هرمز میآمد تهدید میشد یا قابلیتهای اقتصادی مسیر دماغه امیدنیک به مخاطره میافتاد. با این حال، خلیج فارس، با وجود در حاشیه بودن، در زمینه مستملکات آسیایی پرتغال اهمیت تجاری فراوانی داشت و هرمز اغلب دژی سودآور و احتمالاً پرمنفعتتر از همه شهرهای دیگر ایالت هند (کشور هند و زنجیره ماندگاههای کرانهای و دژهای واقع در مناطق اقیانوس هند) بود. خلیج فارس، جدای از مسقط، پس از سال ۱۶۲۲ همچنان منبع درآمد منظمی برای هند پرتغال بود.
حضور رسمی پرتغال چیزی بسیار بیش از استقراری پررنگ در سراسر خلیج فارس بود. پرتغالیها حتی در اوج قدرت خود ناچار بودند تا بر هرمز، محوری واقع در محل برخورد سه راه عمده تجاری به هند، بصره و بازارهای ایران، تمرکز داشته باشند. آنها ترجیح میدادند تا زمانی که تهدید مستقیمی متوجه هرمز نمیشد و کالاها و کشتیرانی سیر آزادانه خود را داشتند همان وضعیت پیشین را حفظ کنند. مقامات هرمز و اشراف محلی موقعیت خویش را حفظ کردند و بدین ترتیب پیکره اداری پیش از پرتغالیها و نیز تابعیت صوری هرمز از مرکزی سیاسی با ضعف فزاینده را ابقا کردند، چیزی که در گذر زمان به استقلال آنان انجامید. برای اطمینان از تداوم امنیت دریایی، نیروی دریایی ثابتی پس از سال ۱۵۱۵ همواره در خلیج فارس حاضر بود. پرتغالیها تنها زمانی در این قلمروِ مرزی به فعالیتهای نظامی میپرداختند که تهدیدی متوجه این محور یا روند آزادانه تجارت میشد. این امر هنگام مرکزیت هرمز (۱۵۱۵-۱۶۲۲)، مسقط (۱۶۲۲-۱۶۵۰) و بعدها کنگ (۱۶۵۰-۱۷۲۵) رخ داد، گرچه پسزمینه سیاسی و اقتصادی از یک محل تا محل دیگر تفاوت داشت.
پرتغالیها، با وجود فتح هرمز، این مرکز سیادت دریایی، هرگز احساس نکردند که ناچارند تا همه مستملکات خود در خلیج فارس، حتی چند نقطه راهبردی مهم، را با استقرار پادگانها اشغال کنند، چون ترجیح میدادند که حضور خود را با استفاده از نیروی دریایی اعمال کنند. این گرایش تنها در نیمه دوم سده شانزدهم و پس از اینکه تهدیدهای عثمانیها شدت یافت تغییر کرد. نیروی نظامی و دریایی پرتغال هیچگاه برای واداشتن کشتیها به تابعیت رسمی از هرمز کافی نبود، این امر را شکست شرمآور لشکرکشی سال ۱۵۲۹ به بحرین یا فروپاشی استیلای هرمز در موغستان در حدود سال ۱۵۳۸ ثابت کرد.
توپها و کشتیهای پرتغالی تنها میتوانستند نفوذی موقتی داشته باشند که مدتزمان لشکرکشی و بُرد توپها محدوده آن را معین میساخت. در هر صورت هزینه نگهداری پادگانهای متعدد عاملی بازدارنده بود. شمار سربازان و ملوانان مستقر در هرمز از ۴۱۰ نفر در سال ۱۵۸۱ به ۵۳۴ نفر در سال ۱۶۱۰ رسید، اما این تعداد در مقایسه با عمان که سربازان مستقر در آنجا از ۷۲۷ نفر در سال ۱۶۲۳ به ۱۷۳۹ نفر در سال ۱۶۳۳ رسیده بود چیزی به شمار نمیرفت. این افزایش تدریجی بود. افزایش نیروها با شدت یافتن فشار عثمانی از دهه ۱۵۴۰ تا ۱۵۸۰ و نیز به سبب موردی محلی، یعنی دزدان دریایی نخیلو، که پس از دهه ۱۵۵۰ به صورت مزاحمتی دائمی درآمده بودند، آغاز شد. تا اواخر سده شانزدهم تحکیم قدرت حکومت صفوی در طول کرانههای خلیج فارس و فتح بحرین به دست آنها در سال ۱۶۰۲ همراه با شکلگیری نیروی دریایی عمان در دهه ۱۶۴۰، که بعدها تا نواحی غربی اقیانوس هند رخنه کرد، بیش از پیش در این وضعیت دخیل شد. حضور قدرتهای خارجی مانند انگلیس در آغاز و بعدها هلند در ابتدای سده هفدهم حتی سبب افزایش خشونتها در خلیج فارس شد که خود نشانه وقوع رخدادی گسترده در دریاهای آسیایی بود.
به نظر میرسد که تلقی پرتغالیها از برخی واقعیات خلیج فارس، مثلاً سازمانهای سیاسی محلی و پیوندهای اجتماعی سطحی، غیردقیق و کاملاً متعصبانه بوده است. عنصر تعیینکننده در «دیگر» سو مذهب بود و دستکم در سطح رسمی شکافی پدید آورد که هرگز ترمیم نشد، هرچند افرادی غیردولتی سعی در ترمیم آن داشتند. خلیج فارس و نواحی مجاور آن و بهویژه ایران، به طرزی غریب، هرگز مناسب کوششهای مبلغان مذهبی نبودند، هرچند طی دو سده کوششهای متعددی هم انجام گرفت. ژزوئیتها، که احتمالاً بهترین سازمان مذهبی کاتولیکیرا برای فعالیتهای تبلیغی دارا بودند، در سال ۱۵۶۸ به کوششهای خود در خلیج فارس پایان دادند. آوگوستینیها هم هرگز توفیقی بیش از پیشینیان خود نداشتند. آنها در برونبومهای پرتغالی در خلیج فارس سکنی گزیدند و در ایران سه محفل ایجاد کردند و صومعه آنها در اصفهان به صورت سفارت غیررسمی پرتغال در دربار شاه عباس درآمد. با گذر زمان برخی چیزها تغییر کرد، گرچه روحیه خاص جنگجویانه آنان هرگز کاملاً محو نشد. این روحیه بازماندهای از گذشته خود پرتغال بود که در جریان فتح دوباره شبهجزیره ایبری توسط مسیحیت، که در سده پانزدهم پایان پذیرفت، شکل گرفته بود.»
آمریکا و خلیج فارس در سده بیستم
بخش دیگری از کتاب به «آمریکا و خلیج فارس در سده بیستم» اختصاص دارد این مقاله نوشته گری سیک است. او نوشته است: «پنجاه سال طول کشید تا آمریکا به صورت قدرت برتر در خلیج فارس درآید و ویژگی این فرایند طفرهروی، تردید و بی میلی کلی برای دخالت بود آمریکا که در اساس طی جنگ جهانی دوم و برای پشتیبانی از تدارک شوروی از سوی متفقین وارد این ناحیه شده بود، پس از جنگ همه نیروهای خود را به مدت تقریباً ۲۵ سال از این ناحیه خارج ساخت و خشنود بود که تجارت این منطقه را به شرکتهای عظیم نفتی معروف به هفت خواهران و بیشتر مسئولیتهای حفظ امنیت منطقهای را به مدیریتِ متفق معتمد و با تجربه خود یعنی انگلیس بسپارد.
حتی در زمان خروج انگلیس از خلیج فارس در سال ۱۹۷۱، آمریکا بلافاصله برای پر کردن این خلأ هجوم نیاورد و در عوض توافقی امنیتی و غیر معمول را با ایران (و به طور اسمی با عربستان برای پر کردن این شکاف به انجام رساند زمانی هم که این توافق پس از انقلاب ایران لغو شد، آمریکا ایجاد زیر ساختهای نظامی را در این منطقه آغاز کرد، فرایندی که محرک آن بینالمللی شدن جنگ ایران و عراق در نیمه دهه ۱۹۸۰ بود اما تنها در زمان حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۱ بود که آمریکا نیروهای عمدهای راهی این منطقه کرد که به نظر میرسد هدف آنها کسب برتری و حضور ماندگار آمریکاست.
در کل، منافع آمریکا در خلیج فارس ساده و همگون و از همان آغاز، مبتنی بر وضعیت راهبردی و جهانی بود: نخست اطمینان یافتن از دسترسی جهان صنعتی به ذخایر گسترده نفت این منطقه، و دوم پیشگیری از اینکه کشورهای متخاصم اختیار سیاسی یا نظامی این منابع را در دست گیرند. طی جنگ سرد، شوروی مهمترین تهدید برای این منافع تلقی میشد؛ پس از فروپاشی شوروی، ایران و عراق به صورت مهمترین اهداف کوششهای محدودکننده آمریکا درآمدند.
اهداف دیگری مانند حفظ ثبات و استقلال کشورهای خلیج فارس یـا محدود ساختن تهدیدهای اسلام رادیکال ملاحظاتی فرعی و تلویحاً در ذیل دو موضوع عمده نفت و بازدارندگی بودند. دغدغه همیشگی حفظ امنیت اسرائیل نیز عاملی محرک در سیاست خاورمیانهای آمریکا در نیم سده درگیری فزاینده این کشور در خلیج فارس بوده است و این دو زمینه با یکدیگر در تعامل بودهاند و این به رغم کوششهای فراوان آمریکاست که وانمود میکند اینها موضوعاتی جدا و نامرتبط هستند.
در بیشتر سده بیستم، آمریکا خلیج فارس را تقریباً فقط از دیدگاه رقابت جهانی خود با اتحاد شوروی مینگریست و تحولات منطقهای از دریچه اهداف گستردهتر راهبردی دیده میشدند. این امر به حفظ باوری مبنی بر اینکه نفت و فلسطین را میتوان از هم جدا ساخت کمک میکرد چون هر یک از این دو در کشمکشهای جهانی کارکردی دیگرگونه داشتند. با این حال، زمانی که پس از پایان جنگ سرد اتحاد شوروی از این معادله بیرون کشیده شد واشینگتن به گونهای فزاینده خاورمیانه را تنها بر اساس موضوعات منطقهای میدید و آن تمایز ساختگی به تدریج محو شد.
سیاست آمریکا که آهسته خود را بروز میداد، در تشکیل خلیج فارس جدید سهیم بود (و گاه قربانی آن به شمار میرفت). کل ماجرا بیش از آن چیزی است که امید میرود در این فصل از کتاب بیان شود. این گزارش در مقابل بر اندکی از نقاط عطف بسیار مهم تأکید دارد که طی آنها ظاهراً گزینههای نامرتبط سیاست آمریکا سرانجام در حضوری امپراتوری گونه تحلیل رفتند که خود امپراتوری به دشواری انتظار آن را داشت.

سلطه آمریکا بر خلیج فارس در جنگ جهانی دوم
پیش از جنگ جهانی دوم، دخالت آمریکا در خلیج فارس اندک بود. نخستین مواجهه ماندگار با این ناحیه در سده نوزدهم و در روزگار کشتیهای بزرگ بادبانی رخ داد. آمریکا خلیج فارس و اقیانوس هند را در قرق انگلیس میدانست و تماسهای سیاسی بازرگانی و نظامی این کشور با خلیج فارس بسیار کم بود.
سلطه آمریکا بر خلیج فارس در جنگ جهانی دوم و به منظور نظارت بر راههای تدارکاتی تجهیزات جنگی به شوروی انجام گرفت. سی هزار سرباز آمریکایی مستقر در این ناحیه، تا پیش از عملیات «طوفان صحرا» در سال ۱۹۹۱ بزرگترین نیروی آمریکایی مستقر در خلیج فارس به شمار میرفتند. ناوگان کوچک آمریکایی (نیروی خاورمیانه) که در سال ۱۹۴۷ تأسیس شد، به همیاری انگلیسیهای مستقر در جفیر واقع در جزیره بحرین اتکا داشت.
قصد انگلیس برای خروج از جایگاه تاریخی خود در شرق سوئز در سال ۱۹۶۸ برای واشینگتن تکانی غیر منتظره بود که مدتها حضور انگلیس را چونان عنصری ضروری در سیاست محدودسازی شوروی در طول هلال بزرگ میان آبراه سوئز تا تنگه مالاکا مینگریست. این کار همچنین در بدترین زمان ممکن انجام گرفت چون نیروهای آمریکایی به طور فزایندهای درگیر مسئله ویتنام و آسیای جنوب شرقی بودند.
زمانی که نیکسون در سال ۱۹۶۹ به ریاست جمهوری ایالات متحده رسید، به بازبینی کامل سیاستهای آمریکا درباره خلیج فارس پرداخت این کار بخشی از کوششی در سطح جهانی برای بازتعریف منافع امنیتی آمریکا در مواقعی بود که به این نیروها به گونهای متناقض نیاز بود و آمریکاییها هم به طور فزاینده از آنچه تعهدات خارجی بالقوه گرانبار تلقی میشد گریزان بودند. نتایج این بازبینی به پیدایش دکترین نیکسون انجامید که عمدتاً بر همکاری های امنیتی با کشورهای منطقه به عنوان ابزارهای پشتیبانی از منافع آمریکا در سرتاسر جهان تکیه داشت. در خلیج فارس تصمیم بر آن بود که بیش از همه به دو کشور بسیار مهم ایران و عربستان تکیه شود راهبردی که فوراً «سیاست دوستونی» نام گرفت.
از همان آغاز معلوم بود که ایران در این دو ستون اهمیتی بیشتر خواهد داشت که این به سبب مساحت، توان نظامی و جایگیری مکانی ایران میان اتحاد شوروی و خلیج فارس، و نیز خواست شاه برخلاف رهبران عرب منطقه برای همکاری آشکار با آمریکا در امور امنیتی بود. روابط بسیار خاص میان واشینگتن و تهران در ماه مه ۱۹۷۲ و در خلال دیدار نیکسون و هنری کیسینجر مشاور امنیت ملی وی از تهران آغاز شد.
در دو ساعت و نیم گفتوگو طی دو روز توافقی منعقد شد که طبق آن آمریکا پذیرفت که شمار مشاوران نظامی در ایران را بیفزاید و برای شاه دستیابی به برخی از پیشرفتهترین تسلیحات نظامی غیر هستهای آمریکا را ممکن سازد شاه نیز در مقابل نقش محوری در پشتیبانی از منافع آمریکا در منطقه خلیج فارس را پذیرفت همه این پیمانها در بیان صریح و شگفتآور نیکسون در پایان جلسه خلاصه شد هنگامی که وی از ورای میز به شاه نگاه کرد و به سادگی گفت: «از من حمایت کنید.
نظر شما