شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
شریف برای ایران

هانیه حسینی گفت: بمباران دانشگاه شریف، نماد حمله به ساحت علم و علم دوستی بود. اما خبر خوش آن است که دکتر یحیی تابش برگشته ایران تا بهترش را بسازد. گر چه که شاید بشود مرکز ICT یا ساختمان دانشکده فلسفه علم را ساخت، اما به قول شازده کوچولو هیچ کارخانه‌ای ساخته نشده که دوست بسازد. دوستانی که در جنگ، برای همیشه خاموش شدند از همه این‌ها و آن‌ها، در ادامه شریف گفته‌ام و امیدوارم که شریف برای ایران بماند، شریف که از معتبرترین برندهای ایرانی در جهان است.

سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: بعید است کسی کتاب «شریف ١٣٨٢؛ خرده روایت‌های یک دانشجو» نوشته هانیه حسینی را خوانده باشد و دوشنبه ۱۷ فروردین ١۴٠۵ که بخش‌هایی از دانشکده‌های برق و عمران، گروه فلسفه علم، مسجد، پژوهشکده‌های نانو و محیط زیست، ساختمان پژوهشکده همگرا، قلب ICT و... در دانشگاه صنعتی شریف مورد حمله هوایی قرار گرفت یاد کتاب نیفتاده باشد. کتاب‌ها که بخشی از پدیده‌های انسانی‌اند هم از جنگ متاثرند و هم بر آن تاثیر می‌گذارند. کتاب شریف ١٣٨٢ درباره جنگ نیست اما در بخشی از آن در داستان «قوطی» (صفحه ١۵٨) آمده است: «دیگر بعدِ او هیچ کس را ندیدم که بِبَرد آدم را وسط کودتای سی و دو، کنار مصدق وسط سلولی در بیرجند و کنار بنان و گرامافون ش... از من قول گرفته که اگر قبل از من مُرد بروم سر قبرش و برایش با رادیوی «آیوا» ی بابا آهنگ خوشه‌چین را پخش کنم. حالا که نه رادیوی بابا هست و نه من می‌توانم بروم ویسکانسین سر قبرش... چون سوسن من مرده است کسی که دارد روی پروژه‌های تصویربرداری دقیق کار می‌کند که فقط به درد بمباران‌های نقطه زن و دقیق می‌خورد و سلاح‌های فوق پیشرفته.»

یا در بخش دیگری از کتاب در (صفحه ١٣٧) آمده است: «خیلی جاها رفتم... با دوستانم و هم خوابگاهی‌هایم. نمی‌دانم چه می‌شد که به من اصرار می‌کردند بروم. با مونا رفتم خانه سالمندان نسبتا کوچکی حوالی ولی عصر، ساختمانی دو طبقه بود که بوی تعفّن رفته بود توی آجرهایش، هنوز هم که فکر می‌کنم بوی وایتکس و پیری می‌زند توی عمق بینی‌ام. فکر می‌کنم قوی‌ترین حافظه، حافظه‌ بویایی باشد... مونا به یکی از آشنایانش که خارج از کشور بود، قول داده بود برود از پدرش، سر بزند... چند هفته بعد با اصرار هم اتاقی‌ام، برای مراسم احیا رفتیم مسجد دانشگاه... مسجد دانشگاه را دوست داشتم. معماری‌اش دلباز بود. نزدیک سحر، سحری آوردند، قورمه سبزی بود. وقت مراسم، درِ سمت آزادی مسجد را باز می‌گذاشتند و مردم می‌آمدند داخل مسجد برای مراسم...»

شریف برای ایران
هانیه حسینی در دانشکده ریاضی دانشگاه صنعتی شریف

هانیه حسینی، مولف کتاب «شریف ۱۳۸۲؛ خرده روایت‌های یک دانشجو» (انتشارات نگارستان اندیشه) در ششم بهمن ١٣۶۴ در بیرجند به دنیا آمد. پدرش، استاد برق و فیزیک و از بنیان‌گذاران دانشگاه بیرجند بود. او پس از قبولی در المپیاد ریاضی، بین علایقش؛ ریاضی و ادبیات به سمت ریاضی رفت و سال ١٣٨٢ وارد دانشکده ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شد. وی از سال ١٣٩٠ مشغول تدریس ریاضی در دانشگاه‌ها و آموزشگاه‌های بیرجند است. نویسندگی به صورت جدی را از گاهنامه ردّ پای سمپاد در دبیرستان فرزانگان بیرجند، آغاز کرد. این کتاب، نخستین مجموعه چاپ شده او؛ شامل روایت‌های داستانی از دوران دانشجویی او در دانشگاه شریف است. با او درباره انگیزه نوشتن این کتاب گفت‌وگو کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

شریف برای ایران
سر در دانشگاه صنعتی شریف

در ابتدا از انگیزه خودتان برای نگارش این کتاب بگویید؟

من نوشتن به صورت جدی را از نشریه دانش‌آموزی رد پای سمپاد در سال ١٣٨٠ در دبیرستان فرزانگان بیرجند آغاز کردم. می‌شود گفت شریف ١٣٨٢ چهارمین کتاب و البته اولین کتاب چاپ شده من است که بنا به علاقه‌ای که به دانشگاه صنعتی شریف داشتم و تقریبا غیر شخصی‌ترین کتابم بود تصمیم گرفتم اول چاپش کنم. چون شریف درست است که از چشم و دیدگاه من نوشته و روایت شده اما متعلق به تمام کسانی است که روزی از جلو یا پشت در شریف حتی یک بار گذشته‌اند. کتاب را برای هر کسی که از میدان آزادی عبور کرده و چشمش به سر در شریف افتاده، نوشته‌ام. این که انگیزه‌ام از نوشتن کتاب چه بود، سال ۹۱ صفحه‌ای در فیسبوک داشتم که در آن از خاطراتم در شریف می‌نوشتم و کلی دنبال‌کننده شریفی داشت که بیشتر ساکن آمریکا و کانادا بودند، بعد از یک سال مراجعه نکردن به صفحه، بسته شد و باز در فروردین ١۴٠٠ در حین فیزیوتراپی تنفسی پدرم که در بستر بیماری بود، روایت‌هایی از شریف را برای برادرم می‌گفتم که تشویقم کرد، همان‌ها را بنویسم. البته در آن زمان، به فکر چاپش نبودم. اما بعدها، با تشویق دوستانم تصمیم به چاپ کتاب گرفتم. در حالت کلی هم، نوشتن به من کمک می‌کند، خودم را نقد کنم، از دور به خودم در دوران مختلف زندگی‌ام نگاه کنم و بسنجم که مثلا برداشتم از شریف چه بوده و برآیند حضورم در شریف چه بوده است. آدم‌ها لابه‌لای کتاب‌ها دنبال خودشان هستند. من هم خودم را لابه‌لای نوشته‌هایم جست‌وجو می‌کنم. کتاب‌های محبوبم از ناتور دشت سالینجر تا همسایه‌های احمد محمود از زبان راویانی است که قصه خودشان را می‌گویند. من، طرفدار ادبیات صمیمانه‌ام، ادبیاتی که از درون خود نویسنده راه می‌یابد به دل مخاطب و الا که همه چیز این جهان، تکراری است، همه قصه‌ها گفته شده‌اند، همه داستان‌ها نوشته شده‌اند و بعید است بشود به خوبی سعدی و مولوی حرف زد، یا حسی را ایجاد یا تجربه کرد که نام یا صفتی برای آن وجود نداشته باشد. تنها چیزی که برای به اشتراک گذاشتن مانده روایت‌هایی است که تابع و مولود زمانی است که دست هومر یا گوته یا شکسپیر و جویس یا حافظ و خیام و عطار و حکیم نزاری قهستانی به آن‌ها نرسیده است.

شریف برای ایران

مهم‌ترین پیام یا مضمون پنهان کتاب چیست؟

از آن جایی که کتاب من، در دسته ناداستان و روایت است پیامی در کار نیست. هر کس می‌تواند برداشت خودش را داشته باشد. وقت نگارش کتاب، حتی قصدی برای خواندن آن برای دیگران هم نداشتم. اما حالا که بازخوردهایی دریافت کرده‌ام، می‌بینم که خیلی‌ها کتاب را با این هدف تهیه می‌کنند که به دانش‌آموزان کنکوری یا دانشجویان هدیه بدهند. حرف‌شان هم این است که بعد از خواندن کتاب، دلشان خواسته شریفی باشند. برای دانشجویان هم، گویی شبیه دفترچه‌ راهنمایی است تا حدی. این که با نمره کم در ریاضی عمومی و ترم‌های اول ناامید نشوند و فکر نکنند که دنیا به تهش می‌رسد. چون آدم‌های کتاب من، هیچ وقت متوقف نمی‌شوند حتی مُرده هایش.

مضمون پنهان کتاب، شاید این است که همان طوری است که در دنیای واقع، من دوست داشتم دست همه را بگیرم و بنشانم سر کلاس‌های بزرگانی نظیر دکتر شهشهانی، اردشیر، معصومی همدانی و... در دنیای داستان هم، همان است. من هنوز هم اگر برگردم به سال ٨٢ دوست دارم بروم شریف و این را در کتاب هم آورده‌ام...

عنوان «خرده‌روایت‌ها» به چه معناست و چه ارتباطی با ساختار کتاب دارد؟

روایت‌های من، دو یا سه صفحه‌اند و کتاب، مجموعه‌ای از حدود صد خرده روایت است که برخی ایجاز آن را دوست دارند. سعی کرده‌ام در بخش‌هایی از روایت‌ها، تصویری از زمان که ممزوج با وقایع اوایل دهه هشتاد است ارائه دهم و همان‌طور که در کتاب هم گفتم، روایت‌ها صادقانه، بی‌اغراق و تا جای ممکن مستندگونه‌اند.

شریف برای ایران
سیاوش شهشهانی

در ابتدا و اواسط کتاب از پروفسور سیاوش شهشهانی از اساتید نامی دانشگاه صنعتی شریف گفته‌اید روایتی را با عنوان «بدی دانشگاه شریف» هم آورده‌اید،چه نکته جذابی در این روایت وجود دارد که بخواهید با مخاطبان کتاب مطرح کنید؟

بدی دانشگاه شریف این است که قانون نسبیت در آن جاری و ساری است به شدت. آدم شاید در کلاس یا شهرش شاگرد اول و نخبه و المپیادی و... بوده باشد، اما آن موفقیت، فقط یک موفقیت نسبی است. در شریف آدم در قیاس با افرادی قرار می‌گیرد که برخی‌شان قله‌های نبوغ، خودسازی و علم ورزی‌اند. گویی وسط مِنسا بخواهی آزمون هوش بدهی. الان که چهل ساله‌ام دارم به بیست و سه سال پیش نگاه می‌کنم به سال ١٣٨٢ و بچه‌های هجده، نوزده ساله که مدیریت استرس، برنامه‌ریزی و خویشتنداری‌شان در اوج دشواری‌ها نمایان بود. با کدام تجربه زیسته؟ بچه‌های بیست ساله‌ای که ترمی بیست و چهار واحد، آن هم دو رشته‌ای را پاس می‌کردند. ساعت ۵ صبح جمعه با گروه کوه، پای توچال و کلکچال و خلنو و... بودند، پنجشنبه شب‌ها، یکی دو تا فیلم از برترین‌های تاریخ سینما را می‌دیدند، اطلاعات سیاسی، ورزشی و عمومی چشمگیری داشتند و اصلن هم شبیه پرفسور بالتازار یا جان نش فیلم ذهن زیبا، اتیسمی یا سایکو نبودند. خیلی نرمال، خیلی اهل زندگی و خیلی درست و سالم. با برنامه، پر شور و موفق. من، خاطره‌های خوبی از موفقیت‌های علمی جاری در شریف دارم. بچه‌ها واقعن اگر می‌خواستند موفق و مؤید بودند. اساتید بچه‌ها را دوست داشتند و کمک‌شان می‌کردند. یک آقای مهندس حاج رسولی‌ها بودند از شریفی‌ها که کلی از بچه‌های مکانیک شریف را بُردند سرِ کارهای پُر درآمد و اثرگذار و چند نسل مهندس را تربیت کردند و به هر یک از بچه‌ها فرصت دادند که در حد وسع و علاقه و امکانش، کاری برای ایران بکنند. شریف، یک تیم بزرگ و متنوع و قوی بود که همگی روی یک نکته متفق‌القول بودند که شریف، عزیزِ همه‌شان است. روی شریف، غیرت داشتند و مراقب اسم و رسمش بودند.

شریف برای ایران
حسین معصومی همدانی

شما در این کتاب چه تصویری از زندگی دانشجویی در دانشگاه شریف ارائه می‌دهید؟ کتاب چه تصویری از دغدغه‌های نسل دانشجوی آن دوره ارائه می‌دهد؟

تصویر من، یک دانشجوی دختر بیرجندی ساکن خوابگاه طرشت دانشگاه شریف است. من نمی‌توانم بگویم که جز آن دسته از صفر شروع کن شریف بودم، آن دختری که می‌گفت شب‌ها در روستایشان گوسفند ده روزه‌اش را بغل می‌کرده و می‌خوابیده یا آن‌هایی که برای هزینه ژتون تقریبا رایگان غذا که ماهی دو هزار تومان می‌شد سرِ جمع، کلاس خصوصی برگزار می‌کردند و... ما در خانه رفاه را تجربه کرده بودیم و البته که داستان ما با دانشگاه قدری خصوصی‌تر بود. سی و سه سال قبل از ورودم به دانشگاه شریف، پدرم در رشته مهندسی برق وارد دانشگاه علم و صنعت شده و شاگرد اول شده بود و دلداده علم و فناوری بود و به عنوان یک استاد دانشگاه، به شدت به دانشگاه باور داشت و این ارادت در خانواده ما نهادینه بود. مادرم نیز معلمی جدی و موفق بود در مجموع نمی‌توانم ادعا کنم که کتابخانه تا سقف پُرِ بابا، مادر فرهنگی و خواهر و برادر بزرگترم که دانشگاه رفته و خانه‌ای که شبیه کتابخانه‌ای بود مرا شبیه خیل هم خوابگاهی‌هایم می‌کرد که به شدت خودساخته، محکم و متمرکز به هدف بودند و مشغول ساختن شالوده‌هایی که برای من از بدو تولد موجود بود. من، درس‌هایی که دوست داشتم را می‌خواندم، کلاس‌هایی که دوست داشتم را می‌رفتم. وسواسی روی نمره، رزومه و مقاله‌نویسی نداشتم. برنامه‌ای برای مهاجرت نداشتم. همه آن چه می‌خواستم در ایران بود و احتمالن همان دوره داشتم. من، در شریف می‌گشتم و می‌دیدم که بچه‌ها دقیقا می‌دانند چه می‌خواهند، قرار است به کجا بروند، چه کاره بشوند. از این جهت در کتاب هم گفته‌ام، خیلی شریفی معیار نبودم. گر چه در کتاب هم آورده‌ام، خیلی چیزها تغییر کرد و دنیا هیچ وقت، شبیه پیش‌بینی‌های ما نیست.

آن زمان، مهاجرت راه حل خوبی به نظر می‌رسید، در صورتی که الان برخی از دوستانم آن را نه تنها راه حل نمی‌بینند، بلکه احساس می‌کنند چیزهایی را از دست داده‌اند که بازیابی‌اش تقریبا ناممکن است. اما چون با سیستم زندگی آنجا خو گرفته‌اند برایشان سخت است که در دهه پنجم و ششم زندگی‌شان سازمانی را از نو بنا کنند. کشور ما هنوز هم با نظم اداری و دیسیپلین‌های رایج در کشورهایی که بچه‌های شریفی ساکن آنها هستند، بیگانه است. خوابگاه شریف و هم اتاقی‌هایی که در کتاب آورده‌ام برای من، همزیستی مسالمت‌آمیز، شیرینی، تلخی، گذشت و حتی ناهمواری‌ها و البته درس‌هایی داشت که شاید فقط در آن شرایط قابل برداشت بود. گر چه که انسان در هر زیستی، زیست ممکن و محتمل دیگری را از دست می‌دهد. با سکونت در تهران، از آن شب‌های خنک و آرام و تنعم خانه پدری‌ام در بیرجند، بودن بیشتر با پدرم را از دست داده‌ام. همیشه بخشی از دست می‌رود با ماندن در بخشی دیگر. با حضور در شریف، خواندن ادبیات دانشگاه تهران و کلاس‌های استاد شفیعی‌کدکنی یا امیرکبیری بودن را از دست داده‌ام... اما من آن برش را ثبت کرده‌ام. همیشه ایران را، تهران را، و شریف را دوست داشته‌ام و هرگز با ترک یکی از این‌ها، آن‌ها از من نرفته‌اند. اما زندگی دانشجویی من، نه تنها در شریف، بلکه در دو فضای متنافر فنّی و پزشکی گذشته است. خواهرم دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی ایران بود و من، خیلی از آخر هفته‌ها را در خوابگاه او گذراندم. بودن در این دو فضای متناقض، من که تقریبن از سال اول به بعد دیگر حتی چرک‌نویس هم به کارم نمی‌آمد و ساعت‌ها زل می‌زدم به لِم یا قضیه‌ای پنج کلمه‌ای که برای درکش جز خودش هیچ چیزی وجود نداشت تا آن امتحان‌های کتاب-باز و گاه بی‌مراقب با سوال‌های باز (Open Problems) در مقایسه با هم اتاقی‌های خواهرم که گاهی حس می‌کردم لازم است کتاب را فرو کنند توی مغزشان و آن ماژیک‌های هایلایتر چند رنگ که روی همه خط‌ها می‌کشیدند تا ما که تقریبا هیچ کلمه یا حتی فرمولی برای حفظ کردن نداشتیم؛ یک فضای کاملن عینی، ملموس و تجربی و انسانیِ پزشکی در تقابل با فضای کاملن ذهنی، مجرد و انتزاعی مهندسی و ریاضی. گسستی که این دو فضا در ذهن من ایجاد کرد برایم الهام‌بخش و پر از چالش‌های ادراکی بود. یکی مملو از محفوظات و دیگری مملو از انتزاع‌های ذهنی.

شریف برای ایران

فضای دانشگاه شریف را در سال ۱۳۸۲ چگونه توصیف کرده‌اید؟

بی شک آن چه که بعد از بیست سال مانده و در ذهن ته‌نشین شده، همان در کتابم آمده است. فضایی سرشار از جدیت‌های علمی در تقابل با اساتیدی سخت‌گیر که البته بر خودشان بیش از همه، سخت می‌گرفتند. یک فضای آکادمیک خالص که از دانشکده برق تا نگهبانی درِ طرشت، همگی خود را مدافع نام و اعتبار دانشگاه صنعتی شریف می‌دانستند و با هر نویزی در این سیستم مقابله می‌کردند، از صبح تا عصر، نشستن جلوی تخته‌های پنج متری تالار و ابن سینا و سعی در درک مجهولات بسیار و شب ادامه تلاش‌ها در جهت پیشبرد این مسیر دشوار آموختن و پیش رفتن، و البته گاهی شب نشینی‌های دخترانه به صرف ماکارونی فله‌ای سلف یا سوسیس بندری‌های دست‌ساز بچه‌ها همراه با تماشای فیلم‌های روز جهان و گوش دادن به آهنگ‌های محمد اصفهانی، خوشگل عاشق فریدون آسرایی و دنیا دیگه مثل تو نداره بنیامین بهادری از اتاق‌های کناری و دیدن شاگرد اول برق که در واکمن‌اش دارد به جیغ‌های دی جِی مریم گوش می‌دهد و لابد عاشق است. همه چیز جاری بود. عشق، زندگی، جوانی و درس خواندن به شدت؛ تو گویی که فردایی در کار نیست برای احاله کردن، و من، تماشا می‌کردم. از آن‌هایی که بنا بود ژانویه بعد، ارشد را در ییل یا هاروارد بخوانند تا آن‌هایی که با دو ترم مشروطی در کیوسک با تلفن کارتی‌ها با محبوبشان مشغول مکالمه بودند. همه چیز آنجا بود. از برقی‌های جدی و بی بَزَک تا میم شیمی‌ها (مهندسی شیمی‌ها). می‌توانستی ببینی که هر کسی راه خودش را می‌رود.

آیا می‌توان این اثر را نوعی مستندنگاری اجتماعی دانست؟ چرا؟

این عنوانی است که جناب آقای رضا امیرخانی، بر کتابم گذاشت. دهم آبان ١۴٠۴ در فرودگاه مهرآباد از دور دیدم که آقای امیرخانی مشغول خواندن کتابم هستند که خیلی برایم جالب بود. در پرواز هم درباره کتاب صحبت کردیم و آن بخش‌هایی که بیشتر دوست داشت، از جمله قسمت‌هایی که سرنوشت شخصیت‌ها رها می‌شد و من، سعی کرده بودم عمدا یا به اجبار ندانم که چه می‌کنند الآن. به نوعی حفظ خاطره و ناآگاهی خودخواسته و تبدیل آن به ضد خاطره. با توجه به این که او فارغ‌التحصیل شریف است و ورودی ٧٢ و ده سال قبل من، با داستان‌ها ارتباط خوبی برقرار کرده بود و اسم مستندنگاری را بر اثر من گذاشت. آرزوی سلامتی و بهبود دارم برای نویسنده گرامی، رضا امیرخانی که در سقوط پاراگلایدر در ٩ آذر ١۴٠۴ دچار سانحه شد. بارها به این فکر کرده‌ام که وقتی آقای امیرخانی هوشیار شود و از وقایع آذر تا اکنون مطلع شود... سیر تند وقایع، بر ذهن نویسنده چه اثری خواهد گذاشت.

شریف برای ایران

روایت‌های کتاب بیشتر شخصی‌اند یا نماینده‌ تجربه‌ای جمعی؟

هیچ کس از خودش جدا نیست. همه‌ ما در دنیای شخصی خودمان فکر و زندگی می‌کنیم. من سعی کردم خودم را در کتاب، کنترل کنم. جز ، معدود جاهایی که لازم بود، در نقش تماشاچی و راوی و بیننده هستم. شریف ١٣٨٢ غیر شخصی‌ترین کتاب من است. چون، شریف است. شریف از نگاهِ من. پس سعی کردم راوی تجربه‌ای جمعی باشم و آن اتمسفر و امبیانس را ایجاد کنم که خودم تنها جزئی از آن بودم. سعی کردم روایت‌هایم از آدم‌هایی باشد که در شریف بودند، با هر عنوانی، از استاد و دانشجو و فارغ‌التحصیل تا مهمان خوابگاه و ناظمه و نگهبان و کارمند تا بازیگری که برای اکران فیلمش به آمفی تئاتر شریف آمد تا اساتید دروس عمومی، مثل عادل فردوسی‌پور و دکتر طلعت کاویان‌پور که چون عمه بهزاد کاویان‌پور فوتبالست بود، بچه‌ها عمه طلعت صدایش می‌کردند تا آرایشگر موقت خوابگاه که اتاقی که در خوابگاه به او داده بودند با عکس‌های اِبرو گوندش پوشانده بود. از سگ پز تا آرایشگاه برادر خفاش شب روبه‌روی شریف، از پرفسور شهشهانی بزرگ بگیر تا فروشنده سوپر خوابگاه که فارسی بلد نبود و ما هم ترکی او را نمی‌فهمیدیم. از دکتر محمدحسن نجومی ، استاد فقیدمان که ما را تمرین نظم و وقت‌شناسی می‌داد تا دکتر آرش رستگار که سیالیت حضورش هم الهام‌بخش بود. از شمشادهای گرین مایل وسط دانشگاه تا گربه مغرور گل باقالی جلوی تعاونی همگی در شریف بودیم و بخشی از آن.

شریف برای ایران
یحیی تابش

اگر قرار باشد ادامه‌ای برای این کتاب بنویسید، چه موضوعاتی می‌تواند در آن گنجانده شود؟

با تشویق‌ها و مهر دوستان ادامه‌اش را نوشته‌ام که متاسفانه مصادف شد با این جنگِ بد و اتفاقا شریف را که در اوج ناباوری و ناجوانمردانه زدند. خیلی‌ها که کتاب را خوانده بودند با من تماس گرفتند و گفتند یاد تو افتادیم. بعد چاپ کتاب، دکتر شهشهانی، دکتر تابش، جناب حاج رسولی‌ها ، جناب مرشدیان و سایر بزرگان به من ابراز لطف کردند و مشوق من بودند در ادامه نوشتن از شریف. کتاب بعدی‌ام، «شریفی‌ها» است و در آن با جسارت بیشتری از شریف نوشته‌ام. از این نوشته‌ام که چه طور مرکز ICT جایی را زده‌اند که دنیای فناوری‌های نو، مدیون خروجی‌های آن است. این بمباران، نماد حمله به ساحت علم و علم دوستی بود. اما خبر خوش آن است که دکتر یحیی تابش برگشته ایران تا بهترش را بسازند. گر چه که شاید بشود مرکز ICT یا ساختمان دانشکده فلسفه علم را ساخت، اما به قول شازده کوچولو هیچ کارخانه‌ای ساخته نشده که دوست بسازد. دوستانی که در جنگ، برای همیشه خاموش شدند از همه این‌ها و آن‌ها، در ادامه شریف گفته‌ام و امیدوارم که شریف برای ایران بماند، شریف که از معتبرترین برندهای ایرانی در جهان است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها