سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - یونس عزیزی: آیا تا به حال فکر کردهاید که چگونه یک داستان یا روایت غیرداستانی میتواند در تاریکترین لحظات تاریخ، چراغی در مسیر ناامیدی باشد؟ در دنیایی که از اخبار بد و بحرانهای زنجیرهای اشباع شده، یک نوع از روایتگری این موضوع را پیگیری میکند: ادبیات پایداری.
این نوع متنها چه داستانی یا غیرداستانی برخلاف روایتهای ناامیدکننده، به ما نمیگویند که همه چیز تمام شده است؛ بلکه به ما میآموزند که چگونه از میان ویرانهها، دوباره شروع کنیم. از قهرمانانی که در برابر سیاستهای ویرانگر میایستند تا روایتهایی که بقای وطن را به قلب داستان میکشند. ادبیات پایداری، راهنمای جدید ما برای مواجهه با آینده است.
در واقع ادبیات پایداری، ادبیاتِ «نه» گفتن به شرایط تحمیلی است. این ادبیات برای نشان دادن روح مقاومت، مبارزه و ایستادگی یک ملت، در برابر دشمن اشغالگر و متجاوز است. در این آثار، ادبیات صرفاً برای لذت یا روایتِ محض نیست؛ بلکه ابزاری برای حفظ روحیه و امید، تثبیت هویت ملی یا فردی، دعوت به مبارزه و ایستادگی و ثبت تاریخِ مقاومت برای نسلهای آینده است.
در این روزها که خطر متجاوزان کشور را مدام تهدید میکند، درباره ادبیات مقاومت یا پایداری و وضعیت آن در ایران و کتاب «وقتی همه رفتند» اثر فاطمه سادات جلالیفرد، با این نویسنده حوزه ادبیات پایداری به گفتوگو نشستهایم.
نوشتن در ساحت ادبیات پایداری در پی بیان چه موضوعی است. آیا در حال قهرمانسازی است یا ثبت و انتقال تاریخ به نسل بعد از خود؟
ادبیات پایداری که به دنبال آگاهیبخشی است مثل نورافکنی عمل میکند که در یک اتاق تاریک روشن میشود تا هر آنچه حقیقت است برای مخاطبین ظاهر شود. ما بیان میکنیم تا حقایق گم نشود. ما به دنبال قهرمانسازی نیستیم. ما تعریف، تبیین و روایت میکنیم و خود قهرمانها از دل آن روایتها سر برمیآورند و مخاطب، الگو را پیدا میکند. مهم این است که وقایع و تاریخ تحریف نشود و همانگونه که اتفاق افتاده، روایت شود. ما قرار نیست چیزی را بسازیم. ما قرار است نورافکن را روشن کنیم تا مخاطب آگاهانه همه چیز را ببیند.
نزد شما به عنوان نویسنده معنای مقاومت چیست؟ چگونه به این موضوع فکر میکنید و ادبیات پایداری چگونه به بالندگی و توسعه این معنا کمک میکند؟
مقاومت، یک موجود زنده است و رشد و نمو دارد. سند این حرف مقاومت اسلامی در سراسر جهان است. این درخت با خون شهدا، تحمل سختیها و از همه مهمتر آگاهسازیِ مردم آبیاری میشود و رشد میکند تا در نهایت با سایهاش امنیت و آرامش را به ارمغان بیاورد. ادبیات پایداری نیز با روشنگری و تبیین میتواند از مهمترین عوامل این رشد باشد.
نویسنده چه زمانی باید سراغ روایت این وقایع برود؟ در میانه جنگ یا بعد از جنگ فرصت بهتری برای نوشتن از اتفاقات مقاومت و پایداری است؟
نویسنده باید مدیریت کند چه چیزی را چه زمانی روایت کند. ورود دیرهنگام میتواند منجر به شکست در جنگ روایتها شود، اما شتابزدگی هم میتواند مشکلاتی ایجاد کند. شتابزدگی و تعجیل باعث میشود برخی مسائل کال چیده شود و آنطور که باید پخته و رسیده باشد، ارائه نشود؛ بنابراین به نظرم بهترین تصمیم این است که صبر کرد تا درخت ثمره دهد و با نگاه عمیقتری به مسائل و اتفاقات پرداخت از اینرو نه باید شتابزده عمل شود نه دیرهنگام.
پس از این مقدمه کوتاه میخواهم به یکی از آثار شما در این حوزه بپردازم و تجربه شما را در این باره بشنوم. کتاب «وقتی همه رفتند» در یک دستهبندی در حوزه ادبیات پایداری صورتبندی میشود. شما تجربهای از جنگ و اسارت نداشتید و قرار بود با فردی مصاحبه انجام دهید تا دوران اسارتش را برای شما روایت کند. چگونه خودتان را برای این فضا آماده کردید تا با ذهنیتی نزدیک به سوژه مصاحبه را پیش ببرید؟
من پیش از شروع مصاحبه چون میدانستم با یک آزاده میخواهم مصاحبه کنم تا توانستم کتاب خاطرات اسرا را خواندم. «من زندهام»، «ملا صالح»، «پایی که جاماند» و کتابهای دیگر. برای نزدیک شدن به آن فضا بهترین حالت این بود که از زبان اسرا ماجرای اسارت را بشنوم و من با آن کتابها به دنیا و جهان آنها نزدیک شدم.

اگر بخواهم از جانب راوی به ماجرا نگاه کنم این سوال پیش میآید که حالا راوی چگونه برای مصاحبه به شما اعتماد کرد، چون از نظر وی شما درکی از ماجرا ندارید.
اتفاقا این مسئله که من به عنوان نسل جدید درکی از اتفاقات نسل قبل ندارم، میتواند نکته مثبت ماجرا باشد، چون انتقال تجربیات را برای راوی هیجان انگیزتر میکند. راوی فکر میکند کسی روبهرویش نشسته که مسائل را نمیداند و من میخواهم به او منتقل کنم، خاصه اینکه مخاطب از نسل جوان باشد. پس من به عنوان نماینده نسل جوان روبهروی راوی نشستهام و این برای راوی میتواند محرک خوبی باشد تا خاطراتش را با شور و شوق مضاعف تعریف کند.
همه اینها که اشاره کردم منوط به این است که منِ شنونده به عنوان یک مخاطب پویا و آگاه در کنار راوی قرار بگیرم. کسی که هیچ درکی از ماجرا ندارد و در مورد فضا و موضوع هم مطالعهای انجام نداده، شور و شعف را نزد راوی کمرنگ میکند؛ بنابراین مصاحبهگر باید شنونده خوب، فعال و اهل سوال و مطالعه باشد. اینگونه راوی شعف و شور شنیدن را در من میبیند و شور و شعف گفتن در او بیشتر میشود؛ این یک موضوع دو طرفه است.
حتی اگر قرار باشد با کسی مصاحبه کنیم، نیاز به کسب یک نوع آگاهی است تا بدانید چه نقطه اشتراک و چه تفاوتهایی با او دارید تا مطمئن شوید میتوانید مصاحبه خوبی از او بگیرید. این چالش را چگونه پشت سر گذاشتید؟
درست است که برای انجام یک مصاحبه خوب، یک سری اصول از جمله شناخت شخصیت راوی و شم روانشناسی برای شناخت بهتر او نیاز است، اما من این را به عنوان یک چالش نمیبینم. این از جمله فراز و نشیبهای یک مصاحبه است که بخش زیادی از آن، به مرور در حین مصاحبه حاصل میشود.
بیتردید شما برای نزدیک شدن به مسائلی که آقای حدادی مطرح میکردند نیاز به پژوهش داشتهاید. از سیر پژوهشی خودتان در این زمینه برایمان بگویید.
یک سری مطالعات اولیه قبل از شروع کار داشتم که همان خواندن خاطرات اسرا از زبان آنها بود اما باقی پژوهشها را در حین مصاحبه انجام دادم. هر جلسه سوالات کلی را در میآوردم و نگاه میکردم هر کدام نیاز به پژوهش بیشتر داشت به منابع مکتوب مراجعه میکردم و بیشتر درباره آنها میخواندم.
مثلاً اگر قرار بود درباره عملیات بیتالمقدس گفتوگو کنم قبلش درباره آن مطالعه میکردم و حتی تاریخها را یادداشت میکردم تا در زمان مصاحبه آمادگی لازم را داشته باشم و اگر زمان مصاحبه نکتهای مطرح میشد که درباره آن بیاطلاع بودم آن را یادداشت میکردم و بعد از مصاحبه درباره آن تحقیق و پژوهش میکردم تا برای نوبت بعد با آگاهی بیشتری برای مصاحبه حاضر شوم.
شما جلسات متعددی برای مصاحبه با آقای حدادی او را ملاقات کردهاید. فراموش نمیکردید روند مصاحبه را؟ چگونه خط مصاحبه را با اینکه وقفه زمانی که در آن ایجاد میشد، حفظ میکردید؟
رویه به این صورت بود که حتماً برای هر جلسه، مصاحبه قبلی را گوش میدادم. موضوعاتی که درباره آن صحبت شده بود به صورت تیتروار مینوشتم. خلاءها را یادداشت میکردم. جلسه را که شروع میکردیم ابتدا موضوعات گذشته را تکمیل میکردیم و بعد، موضوع جلسه را مطرح میکردم تا درباره آن گفتوگو کنیم. این رویه به انسجام فکری هردویمان کمک میکرد. ضمنا تا حد امکان سعی میکردیم پرونده یک خاطره بسته شود، بعد برویم سراغ خاطرات بعدی. این باعث میشد که مصاحبهها منسجمتر پیش برود و خط روایت کمتر از دستمان خارج شود.
و نکته مهم؛ اینکه چگونه و به چه صورتی بعد از مصاحبه شروع به نوشتن کردید؟ استراتژی خاصی برای بخشهای مختلف از جمله اتفاقهایی که روایت شده بود، در نظر گرفتید؟
من صبر کردم تا مصاحبهها تمام شود بعد شروع به نگارش کردم تا به یک اشراف کامل برسم. روایت ما تشکیل میشد از یک پیرنگ اصلی و یک سری خردهروایتها. تکلیفم با وقایع اصلی که پیرنگ اصلی را میساختند، تقریبا روشن بود و با شروع نگارش، به مرور راه خودشان را در روایت پیدا میکردند.
خردهروایتها را هم که موقع پیادهسازی بر اساس زمان و موضوع دستهبندی کرده بودم، با دو مبنا انتخاب میکردم؛ یکی اینکه بار دراماتیک و داستانی داشته باشد و دوم بار معنایی داشته باشد. از طرفی اولویت با خردهروایتهایی بود که به ما در ساختن پیرنگ اصلی کمک میکرد و باعث پیشبرد خط اصلی داستان میشد.
برای نگارش هر فصل هم ابتدا به صورت تیتروار وقایعی که قرار بود به آن بپردازم را مینوشتم و بعد شروع میکردم به پردازش آنها و پیدا کردن حلقههای اتصالشان. دقیقاً مثل کشیدن یک تابلوی نقاشی که اول کلیت چهره را به تصویر میکشند و بعد به سراغ جزئیات آن میروند.
از موفقیتهای کتاب این است که متن آن روان و داستانی نوشته شده است. چند فصلی که به ماجرای استخبارات میپردازد آنقدر پرهیجان است که موقع خواندن متن پر از دلشورهایم که نکند آن فرد آزاد نشود، در صورتی که میدانیم با یک متن غیرداستانی و واقعی مواجهایم و در نهایت آن فرد اکنون در مقابل ماست و اتفاقات را برایمان تعریف میکند. چگونه به این نوع روایت رسیدید؟
قبل از اینکه وارد روایتنویسی شوم داستان مینوشتم و از طرفی به عنوان مخاطب همیشه دقت میکردم که خاطرات اگر از کجا و چگونه روایت شوند، جذابتر میشوند. معتقدم کسی که به حوزه خاطرهنویسی ورود میکند باید داستان را بلد باشد؛ چون خاطرهنویسی و داستان، عناصر مشترک زیادی دارند و مناسب است که نویسنده از عناصر داستان برای خاطرهنویسی استفاده کند.
اسیرِ روایت ما در واقع دو بخش اسارت را تجربه میکند. یک بار با همه اسرای ایرانی، بار دوم اما به تنهایی؛ وقتی که همه اسرا آزاد میشوند و آقای حدادی به خاطر پروندهای که دارد همچنان در اسارت میماند. از حس و حال راوی برایمان بگویید. به نظر میرسد کاملا دو حس در روایت را تجربه کردهاید، بهویژه در بخش دوم که صحنه سختتر و دردناکتری بوده است. در حین روایت این ماجراها تاثیر ماجرا را در راوی حس میکردید؟
بله. طبیعتاً تاثیر داشت و بر حسوحال ایشان اثرگذار بود. وقتی سالها با یک سری وقایع دست و پنجه نرم کردهاید و دوباره آن را با جزئیات مرور میکنید، میبینید که ناخواسته تمام آن حسوحالهای درونی برایتان تداعی میشود. راوی این قصه هم به گفته خودش، بعد از ۳۵ سال از گذشتن وقایع اسارت، هنوز آن ترس در وجودش است و آن کابوس را در خوابهایش میبیند! این موضوع در لحن ایشان هم مشخص بود که چقدر اذیت شده است. یک جا را هم به یاد دارم که ایشان خیلی کوتاه بغضشان ترکید و آن، دیدارشان بعد از هشت سال و چهار ماه اسارت با پدرشان بود؛ وقتی آن دیدار را تعریف میکردند، حالشان خیلی منقلب شد.
خود شما کدام بخش از خاطره آقای حدادی را بیشتر دوست داشتید و هنگام نوشتن کدام بخش از کتاب برایتان بیشتر جذاب بود؟
کلاً دو سال پایانی و بهویژه سه ماه آخر را دوست داشتم؛ یعنی از همانجا که راوی قصهمان دچار یک اتفاق ناگهانی میشود و دو سال سخت را از سر میگذراند. این خاطرات، هم نگارش و هم شنیدنش برایم جذاب بود؛ چرا که هم نقطه عطف خاطرات ایشان به حساب میآمد و هم پر بود از احساسات متعدد و بعضاً متناقض مثل اضطراب، شادی، بلاتکلیفی، هیجان و... . نشان دادن اینها به صورت یکجا، کار سخت و جذابی برای من بود.
«وقتی همه رفتند»، روایت داستانی از خاطرات آزاده جانباز سیدحسن حدادی است که فاطمه سادات جلالیفرد آن را در ۲۶۸ صفحه به رشته تحریر درآورده و انتشارات سوره مهر آن را در سال ۱۴۰۴ منتشر کرده است.
نظر شما