یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن

به‌گفته ترانه خداویری: «کتاب یادآوری می‌کند بخشش بیش از آنکه هدیه‌ای به خطاکار باشد، هدیه‌ای به خود انسان است؛ راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن و بازپس‌گرفتن زندگی از گذشته‌ای که دیگر نمی‌توان آن را تغییر داد.»

سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رضا دستجردی: «موهبت‌‎های بخشودن؛ داستان‌هایی الهام‌بخش از بخشش نابخشودنی‌ها» نوشته کاترین شوارتزنگر پرت، ترجمه ترانه خداویری و آزاده رهبر، از تازه‌های نشر کرگدن است که در سال 1404 با همکاری نشر فرهنگ سیاست منتشر شده است. مولف که نویسندۀ پرفروش نیویورک‌تایمز است، در طول سال‌ها دوستی، رابطه و زندگی خانوادگی، با مسئلۀ بخشش کلنجار رفته و به همین دلیل از برخی افراد خواسته تا داستان‌های بخشش خود را با او به اشتراک بگذارند. ایبنا به‌مناسبت انتشار این کتاب، با ترانه خداویری دانش‌آموخته دکتری روان‌شناسی عمومی و روان‌درمانگر فردی به گفت‌وگو نشسته است. از خداویری، ترجمه کتاب‌هایی چون «بخشودن در روابط عاشقانه»، «بخشش‌درمانی» و «به‌سوی بیداری» نیز روانه بازار نشر شده است.

راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن

ترانه خداویری

کتاب‌های بسیاری با محتوای داستان‌های الهام‌بخش در کتابفروشی‌ها وجود دارد. تفاوت این کتاب با آن‌ها چیست؟

به‌نظر من تفاوت اصلی این کتاب با بسیاری از کتاب‌های الهام‌بخش در این است که با «امید» برخوردی ساده‌انگارانه ندارد. بسیاری از آثار الهام‌بخش می‌کوشند به خواننده انرژی بدهند یا نشان دهند که بعد از هر سختی، موفقیتی در راه است؛ اما این کتاب در نقطه‌ای دشوارتر می‌ایستد: جایی که انسان با زخمی عمیق و گاه جبران‌ناپذیر روبه‌رو شده است.

در این کتاب، بخشش یک شعار زیبا نیست؛ فرایندی عمیق، دردناک، تدریجی و انسانی است. نویسنده سراغ کسانی رفته که با تجربه‌هایی سنگین مانند فقدان، خیانت، خشونت، سوءاستفاده، جنگ، قتل، سوگ و فروپاشی اعتماد روبه‌رو بوده‌اند. بنابراین کتاب فقط نمی‌گوید «قوی باش» یا «ببخش و فراموش کن»؛ بلکه نشان می‌دهد بخشش به‌معنای فراموش‌کردن، توجیه خطاکار یا نادیده‌گرفتن عدالت نیست.

برای من، این کتاب بیش از آن‌که مجموعه‌ای از روایت‌های الهام‌بخش باشد، گفت‌وگویی اخلاقی با رنج انسان است. خواننده ناچار می‌شود از خود بپرسد: من با رنج‌هایم چه کرده‌ام؟ آیا زخمی در من هست که هنوز مرا از درون اداره می‌کند؟

تفاوت مهم دیگر کتاب این است که نسخه‌ واحدی برای همه نمی‌پیچد. بخشش برای هرکس شکل خاص خودش را دارد؛ گاهی به آشتی می‌انجامد و گاهی فقط به رهایی درونی. همین نگاه انسانی و غیرقضاوت‌گرانه، کتاب را از ادبیات انگیزشی معمول فراتر می‌برد.

به‌باور شما، چگونه می‌توان فلسفه را از فعالیتی صرفاً «دانشگاهی» به فعالیتی «روزمره» تبدیل کرد؟

ما معمولاً فلسفه را با کلاس درس، اصطلاحات دشوار و نام فیلسوفان به‌یاد می‌آوریم؛ اما فلسفه در اصل از یک پرسش ساده و انسانی آغاز می‌شود: «چگونه باید زندگی کرد؟» این پرسش فقط در دانشگاه مطرح نمی‌شود؛ در رابطه، سوگ، خیانت، خشم، شکست و تصمیم‌های روزمره هم حضور دارد.

به‌نظر من فلسفه زمانی روزمره می‌شود که از دانشی انتزاعی به تمرین توجه، انتخاب و خودآگاهی تبدیل شود. یعنی انسان از خودش بپرسد: چرا رنجیده‌ام؟ خشم من چه چیزی را پنهان می‌کند؟ عدالت با انتقام چه تفاوتی دارد؟ آیا گذشته هنوز اکنون مرا تعریف می‌کند؟

این کتاب دقیقاً از همین مسیر فلسفه را وارد زندگی می‌کند. در آن با نظام‌های پیچیده‌ی فلسفی روبه‌رو نیستیم، اما با پرسش‌هایی عمیق مواجهیم: اختیار انسان در برابر رنج چیست؟ آیا قربانی می‌تواند بدون انکار حقیقت، از اسارت گذشته آزاد شود؟ آیا می‌توان هم عدالت‌خواه بود و هم از کینه رها شد؟

فلسفه‌ روزمره یعنی تبدیل مفاهیم به عمل. یعنی «بخشش» فقط یک واژه‌ اخلاقی نباشد، بلکه به تمرین گوش‌دادن، گفت‌وگو، مرزبندی، مراقبت از روان و گاهی فاصله‌گرفتن از رابطه‌ای ناسالم تبدیل شود.

راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن

مراد از خوب زیستن در این کتاب چیست؟ و آیا لزوماً به یک زندگی شاد همراه با کامیابی محدود است؟

در این کتاب، خوب زیستن به‌معنای زندگی همیشه شاد، موفق و بی‌دردسر نیست. بیشتر کسانی که در کتاب با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم، با تاریک‌ترین سویه‌های زندگی مواجه شده‌اند. پس اگر خوب زیستن فقط به شادی و کامیابی ظاهری محدود بود، بسیاری از روایت‌های این کتاب جایی در آن نداشتند.

خوب زیستن در این کتاب یعنی انسان بتواند پس از زخم، هنوز امکان زندگی را از خود دریغ نکند. یعنی گذشته را انکار نکند، اما اجازه ندهد فرمانروای اکنون و آینده‌اش شود. یعنی رنج را ببیند، حقیقت را بپذیرد، اما نگذارد آن رنج هویت نهایی او باشد.

در این نگاه، شادی اگر به‌دست آید، حاصل پوشاندن درد نیست؛ نتیجه‌ کاری درونی است. کامیابی هم فقط موفقیت اجتماعی نیست؛ گاهی کامیابی یعنی پس از فقدان، هنوز بتوانی عشق بورزی؛ پس از خیانت، دوباره اما پخته‌تر به زندگی اعتماد کنی؛ و پس از ظلم، عدالت را بخواهی، بی‌آنکه خودت به شکل دیگری از خشونت تبدیل شوی.

یکی از پیام‌های مهم کتاب این است که بخشش الزاماً به معنای آشتی نیست. ممکن است ببخشیم اما مرز بگذاریم؛ ببخشیم اما به رابطه‌ پیشین برنگردیم؛ ببخشیم اما فراموش نکنیم. خوب زیستن در این کتاب یعنی زخم هنوز بخشی از داستان ما باشد، اما دیگر کل داستان ما نباشد.

فکر می‌کنید چرا امروزه به‌رغم رفاه نسبی و وسعت امکانات، هرچه پیش‌تر می‌رویم اضطراب و افسردگی و دیگر انواع اختلال‌ها و ناکارآمدی‌ها بیشتر می‌شود؟

من این موضوع را از دو زاویه می‌بینم. از یک‌سو، آگاهی ما نسبت به سلامت روان بیشتر شده و بسیاری از رنج‌هایی که در گذشته نامی نداشتند، امروز بهتر دیده و تشخیص داده می‌شوند. از سوی دیگر، انسان معاصر با شکل‌های تازه‌ای از فشار، تنهایی، مقایسه، شتاب و فرسودگی روبه‌روست.

پرسش مهم این است: چرا با وجود امکانات بیشتر، آرامش کمتر شده است؟ به‌نظر من چون رفاه بیرونی لزوماً به معنای آرامش درونی نیست. ما ابزارهای بیشتری داریم، اما همیشه معنای بیشتری نداریم. ارتباطات گسترده‌تر شده، اما لزوماً عمیق‌تر نشده است. انتخاب‌های ما بیشتر شده، اما همین وفور انتخاب گاهی اضطراب و احساس ناکافی‌بودن ایجاد می‌کند.

جهان جدید به ما یاد داده کارآمد باشیم، دیده شویم، مقایسه کنیم و همیشه در حال بهترشدن باشیم؛ اما کمتر یاد داده چگونه سوگواری کنیم، چگونه عذرخواهی کنیم، چگونه ببخشیم، چگونه با خشم تنها نمانیم و چگونه شکست را معنا کنیم.

از منظر این کتاب، یکی از ریشه‌های رنج انسان معاصر این است که ما زخم‌هایمان را زیاد حمل می‌کنیم، اما کمتر با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم. ممکن است از بیرون زندگی موفقی داشته باشیم، اما از درون گرفتار خشم، شرم، پشیمانی یا اندوه حل‌نشده باشیم.

البته نباید گفت همه‌ اضطراب‌ها و افسردگی‌ها با بخشش حل می‌شوند. مسائل روانی ریشه‌های زیستی، اجتماعی و اقتصادی هم دارند و گاهی نیازمند درمان تخصصی‌اند. اما کتاب یادآوری می‌کند که انسان فقط با امکانات بیشتر آرام نمی‌شود؛ با معنا، رابطه، امنیت، شنیده‌شدن و آشتی با گذشته نیز به آرامش نزدیک می‌شود.

راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن
کاترین شوارتزنگر پرت

اصولاً انگیزه‌ شوارتزنگر پرت از تألیف کتابی با محوریت بخشش چیست؟

انگیزه‌ اصلی کاترین شوارتزنگر پرت از تجربه‌ای شخصی آغاز می‌شود. او در مقدمه‌ کتاب از گسست رابطه‌ای نزدیک با دوست صمیمی‌اش سخن می‌گوید؛ رابطه‌ای که برایش فقط یک دوستی معمولی نبود، بلکه بخشی از خاطره و هویت زندگی‌اش محسوب می‌شد. او مدتی تصور می‌کرد از آن رنج عبور کرده و بخشیده است، اما وقتی دوباره با آن فرد روبه‌رو شد، فهمید زخم هنوز درونش زنده است.

همین تجربه برای او به نقطه‌ آغاز یک جست‌وجو تبدیل شد. او به درمان، گفت‌وگو با افراد مذهبی و غیرمذهبی و شنیدن تجربه‌های دیگران روی آورد تا معنای عمیق‌تر بخشش را بفهمد. نکته‌ مهم این است که او خود را در مقام «متخصص بخشش» قرار نمی‌دهد؛ بیشتر شبیه شاگردی است که می‌خواهد از تجربه‌های واقعی انسان‌ها بیاموزد.

ارزش کتاب دقیقاً در همین فروتنی است. نویسنده نمی‌گوید من پاسخ نهایی را می‌دانم؛ بلکه می‌گوید من هم زخمی داشته‌ام، من هم خیال کرده‌ام بخشیده‌ام اما نبخشیده بودم، و من هم نیازمند یادگیری‌ام.

بنابراین انگیزه‌ کتاب فقط روایت داستان‌های تکان‌دهنده نیست؛ جست‌وجو برای فهم این است که انسان چگونه می‌تواند پس از آسیب، بدون انکار حقیقت، دوباره به زندگی برگردد. شوارتزنگر پرت نشان می‌دهد بخشش یک اتفاق لحظه‌ای نیست، بلکه مسیری است که گاهی باید بارها به آن بازگشت.

راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن

مجموعه مصاحبه‌های صورت‌گرفته در کتاب، چه درس‌های اخلاقی برای مخاطب در پی خواهد داشت؟

نخستین درس اخلاقی کتاب این است که نباید درباره‌ رنج دیگران زود قضاوت کنیم. هیچ‌کس از بیرون نمی‌تواند تعیین کند دیگری چه زمانی باید ببخشد، چگونه باید ببخشد یا اصلاً آماده‌ بخشیدن هست یا نه. کتاب نشان می‌دهد بخشش برای هر انسان مسیر متفاوتی دارد.

درس دوم این است که بخشش با فراموشی یکی نیست. فراموشی گاهی حتی خطرناک است، چون ممکن است ما را دوباره در معرض آسیب قرار دهد. بخشش در این کتاب بیشتر به معنای رهاکردن سلطه‌ زخم بر روان و زندگی است؛ یعنی حقیقت را می‌بینم، درد را انکار نمی‌کنم، اما اجازه نمی‌دهم خطای دیگری مالک روح من باشد.

درس سوم، تفاوت میان عدالت و انتقام است. انسان می‌تواند خواهان عدالت باشد، اما در نفرت زندگی نکند. می‌تواند خطاکار را تبرئه نکند، اما خودش نیز در چرخه‌ خشم گرفتار نماند. این تفکیک مهم است، چون رهایی از کینه لزوماً به معنای چشم‌پوشی از حقیقت نیست.

درس دیگر، اهمیت مرزبندی است. بخشش به‌معنای بازگشت به رابطه‌ ناسالم نیست. گاهی اخلاقی‌ترین کار این است که ببخشیم، اما فاصله بگیریم؛ کینه را کنار بگذاریم، اما از خود محافظت کنیم. این نگاه، بخشش را از ساده‌دلی جدا می‌کند.

در نهایت، کتاب یادآوری می‌کند که رنج پایان انسان نیست. برخی از مصاحبه‌شوندگان توانسته‌اند درد خود را به کمک به دیگران، آگاهی‌بخشی یا مهربانی عمیق‌تر تبدیل کنند. این به معنای زیبا جلوه‌دادن رنج نیست؛ رنج، رنج است و گاهی بسیار ناعادلانه. اما انسان می‌تواند اجازه ندهد آخرین کلمه را رنج بگوید.

به‌همین معنا، بخشش بیش از آنکه هدیه‌ای به خطاکار باشد، هدیه‌ای به خود انسان است؛ راهی برای سبک‌تر زیستن، آزادتر نفس‌کشیدن و بازپس‌گرفتن زندگی از گذشته‌ای که دیگر نمی‌توان آن را تغییر داد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها