سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- خسرو عباسی خودلان، برگزیده جایزه ادبی جلال: گاه برای یاد آوردن واقعهای که خودمان با تمام حواسمان درکش کردهایم یا تصویری که در برابر دیدگان ما رویداده یا نغمه و صدایی که آن را شنیدهایم، باید حس و حال و تصویر و کلمهای به کمک ما بیاید تا آن را دوباره در ذهنمان یا در برابر چشمهایمان حی و حاضر ببینیم و بتوانیم با آن به گذشته و گاه به آیندهای ممکن پل بزنیم. این پل، پلی تداعیگر است که ما را از محلی و روزگاری به جایی و زمانهای دیگر میبرد. تصویر هجوم به پل بیلقان و در هم شکستن بخشی از آن مرا برد به سی و چند سال قبل به بهار چهارده سالگی...
جنگ تازه تمام شده بود و یک روز من و یحیی صمیمیترین دوستم که از اولین روز در کلاس ۱/۱ دبستان آمنه منطقه دو اسلام آباد کنار هم نشسته بودیم و دوستیمان تا آن روز و بعدها ادامه یافت، تصمیم گرفتیم وسوسهای که مدتها بود ذهن و دلمان را به خودش مشغول کرده بود را عملی کنیم. آن روزها، هر صبح پیاده از سرازیری خیابانی که میرسید به خیابان چالوس و باغ دریانی، میرفتیم تا مدرسه راهنمایی شهید مصطفی خمینی که وسطهای خیابان چالوس نزدیک سر خیابان برغان بود. در این پیاده رفتنهای صبحگاهی تا مدرسه، بارها نقشه رفتن و عبور از تونل بیلقان را با هم مرور کرده بودیم. انتهای خیابان چالوس میرسید به بیلقان و پلی که از روی رودخانه کرج رد میشد و بعد میرسید به تونل بیلقان که هم من و هم یحیی بارها از آن با ماشین، همراه خانوادههایمان عبور کرده بودیم ولی اینکه پیاده تمام این مسیر، مخصوصا تونل که طولانی و تاریک و ترسناک بود را برویم و از آنطرف برویم تا خط چهار حصار و از آنجا از راه خیابان طهران و میدان کرج و خیابان چالوس دوباره برسیم به خانه، تجربهای بود که به یکبار رفتنش میارزید.
تمام نقشه کشیدنها و مرور این مسیر، رسید به یک روز صبح اواخر اردیبهشتماه که به بهانهای از خانه بزنیم بیرون و این سفر عجیب و غریب را تجربه کنیم. روز جمعه را انتخاب کردیم که قبل از شروع امتحانات ثلث سوم بزنیم به جاده آنهم با پای پیاده. قرار بود هیچ پولی با خودمان برنداریم که خستگی باعث نشود تقلب کنیم و بخشی از راه را با تاکسی یا مینی بوس برویم. این شد که راه افتادیم.
خیابان چالوس را رفتیم تا بیلقان، و از آنجا خودمان را رساندیم به پلی که از روی دره بیلقان عبور می کرد و میرسید به تونل. قرار شد در عبور از تونل یکی آن طرف جاده تونل حرکت کند و یکی این طرف. توی تونل دو طرف جاده، پیاده راه کوچکی و کم عرضی بود که یک نفر میتوانست از آن عبور کند. وارد تونل که شدیم روشنایی که در ورودی تونل بدرقهمان کرده بود کم کم کمرنگ شد و رنگ باخت و تاریکی تونل جایش را گرفت. دیوارههای نمور تیره و تار آن و چراغهای کم نور سقفی، بوی نا و نم که سینه و سرم را پر کرده بود هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشود.
همگام همدیگر پیش میرفتیم و حواسمان به هم بود. ترس توی چشمهایمان خانه کرده بود و در تاریکی تونل که گاهی چراغهای روشن ماشینی نوری به آن میتاباند، خودش را نشان میداد. بوق ماشینهای عبوری و صدای فریاد و سوت تک و توک رانندهها و سرنشینهایی که حتما برای تجربه جیغ زدن توی تونل یا اذیت کردن این دو تا بچه که دو طرف تونل موازی هم میرفتند، ترس فضای داخل تونل را بیشتر می کرد.
تاریکی و نم تمام نمیشد و هرچه میرفتیم هیچ خبری از روشنایی نبود. نمیشد ایستاد یا برگشت. هم بخاطر نم و قطراتی که از سقف بلند و طاقی تیره و تار تونل میچکید و هم سرمایی که یکدفعه خودش را نشان داد. لرز افتاد توی تنمان. صبح که راه افتادیم آفتاب گرم بهاری گولمان زد و ما بخاطر همین با یک لا پیراهن آمده بودیم. این دهلیز طولانی بالاخره تمام شد و با سری که پر از صدای بوق ماشینها و فریاد سرنشینهایشان بود و با سینهای که از هوای نمور تونل سنگین شده بود و با چشمهایی که به تاریکی خو کرده بود، به روشنایی رسیدیم. غلبه بر این ترس بزرگ و تجربه این هیجان باعث شد وقتی رسیدیم انتهای تونل همانجور در سکوت راهمان را ادامه بدهیم. البته شانه به شانه و در کنار هم و در جهت ماشینهایی که به سمت حصار و کرج میرفتند. نداشتن پول و عهدی که بسته بودیم باعث شد در برابر بوقهای بعضی از ماشینها که برای رساندن ما به جایی نزدیک میدان کرج به صدا در میآمد، مقاومت کنیم و همانجور توی خودمان و در سکوت راه را ادامه بدهیم.
انگار تونل هنوز تمام نشده بود و ادامه داشت. شاید همین سکوت و مکاشفه باعث شد همزمان توجهمان به لوله کاغدی آبی رنگ اسکناس مانندی که کنار جاده به بوته خاری گیر کرده بود جلب شود. کنار راه پر از آت و آشغال و خرده ریزی بود که از مسافران این مسیر به جا مانده بود ولی نو بودن و شکل این کاغذ براق آبی رنگ باعث شد توقف کنیم. به سمتش رفتیم. در شانه خاکی و شیبدار جاده بود که میرسید به دره و رود کرج.
در خم خوشرنگ آبیاش نیمهای از صورتک زن پیدا بود. برش داشتیم. پول خارجی بود. یک ۲۰ پوندی نو و تا نخورده که تصویر ملکه الیزابت لوله شده بود توی نقش و نگار آبی رنگش. اینکه از کجا آماده و از دست کدام بخت برگشته افتاده و دغدغه اینکه همینجا بگذاریم بماند یا با خودمان ببریم باعث شد چند دقیقهای معطل بشویم. اگر میگذاشتیمش همانجا، حتما باد میبردش تا ته دره و میافتاد توی رودخانه و احتمالا دست هیچکس به آن نمیرسید. مدتی منتظر ماندیم ولی بالاخره سر اینکه این پول که هنوز ارزش واقعیاش را نمیدانستیم، پاداشی از طرف خداوند است برای غلبه بر ترس عبور از تونل تاریک بیلقان، به توافق رسیدیم و سر خوش راهمان را ادامه دادیم. تمام راه به این گذشت که این اسکناس آنجا چه میکند و کاری که کردیم درست بوده یا نه؟ و ارزش این پول چقدر است و چه کارهایی میشود با آن کرد. البته همینجوری به دردمان نمیخورد و حتی نمیشد با آن دو تا نوشابه تگری از نوشابه فروشی روبروی سینما هجرت بخریم و بعدش برویم فیلم کانی مانگا را ببینیم که پرده تبلیغش روی سر در سینما چشمک میزد. از آبخوری مسجد جامع تشنگیمان را برطرف کردیم و پیاده و خسته و کوفته تا خانه رسیدیم. قرار شد پول که حالا با انگلیسی دست و پا شکستهای که بلد بودیم و توی راه تمام کلماتش را بالا پایین کردیم، بماند پیش یحیی و یکی از آشناهایشان که محل کارش تهران بود، ببرد چهار راه استانبول و تبدیلش کند به ریال. این ماجرا چند روز طول کشید و پول خارجی تبدیل شد به بیست و پنج هزار تومان پول که تقسیمش کردیم و سهم من شد پولی که با آن اولین کتابها و رمانهای عمرم را از حراجیهای کتاب خیابان انقلاب خریدم. در این سالها حس و حالی که در عبور از آن تونل ترسناک تجربه کردم هیچوقت از ذهنم نرفته و تردید اینکه کاری که کردهایم درست بوده یا نه، رهایم نکرده.
حالا که پل بیلقان که بلندترین پل خاورمیانه است در حمله هواپیماهای دشمن آمریکایی صهیونی در هم شکسته و بخشی از آن آسیب دیده و ده نفر از همشهریان و هموطنانم که برای برگزاری جشن طبیعت و سیزدهبدر به منطقه سرسبز بیلقان رفته یا در حال گذر از آنجا بودند، به خاک و خون کشیده شدهاند و نزدیک به صد نفر هم زخمی شدهاند، این پل تداعی، مرا برد به آن روزها.
و از سوی دیگر پلی شد به آیندهای که توی ذهنم تجسمش کرده بودم. تصمیم داشتم در این روزها اگر شد و پل کاملا به بهرهبرداری رسید، اینبار تک و تنها با پای پیاده و آزاد و رها عبور از ارتفاع بلند پل B۱ را تجربه کنم. اما دریغ که این حملات بیرحمانه به نشانههای پیشرفت این دیار این فرصت را از من و ما گرفته.
البته این امیدواری هست که دوباره این پل بازسازی بشود و این تجربه را نه فقط با یحیی که با همه مردم شهر کرج داشته باشم. عبور دسته جمعی و با پای پیاده از روی بلندترین پل خاورمیانه که مثل پلها و قصرهای هزار و یک شب، رویایی و دست نیافتنی به نظر میرسد. به امید آن روز
نظر شما