چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۸
می‌خواستم دیوانه‌بازی کنم و عادی نباشم

حمید شریف‌زاده، شاعر مجموعه نقاشی‌خط «من شاعر نیستم» گفت: تولید این کتاب به شکل یک معجزه اتفاق افتاد و محصول یک دیوانه‌بازی است؛ من دیوانه‌ام و شعرم نیز دیوانه است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبناحمید شریف‌زاده، بازیگر و کارگردان تئاتر و سینما که پیش‌تر با نقش‌آفرینی در سریال‌هایی چون «بچه مهندس» و «فاصله‌ها» و نمایش برگزیده «من خیال تو نیستم» در جشنواره تئاتر مقاومت شناخته شده بود، این‌بار در قامتی متفاوت ظاهر شده است. او که سال‌ها بر روی صحنه و مقابل دوربین، روایت‌گر زندگی دیگران بود، اکنون با مجموعه‌ای از نوشته‌هایش پا به عرصه انتشار گذاشته؛ نوشته‌هایی که خود تأکید دارد شعر نیستند، اما در تلفیق با خط «گیتی» ابداعی سعید نقاشیان، کتابی متفاوت و دیوانه‌وار خلق کرده‌اند. این همکاری که حاصل دوستی پانزده‌ساله دو هنرمند است، به کتابی تازه با عنوان «من شاعر نیستم» منتشر شده در انتشارات گویا انجامیده است.

به اسم کتاب وقتی نگاه می‌کنیم در آن یک نوع تاکید وجود دارد، چرا تاکید دارید که شاعر نیستید؟

چون واقعا شاعر نیستم و این یک تواضع یا فروتنی نیست. در حوزه ادبیات ما شاعران درجه یک داریم که من جزو آنها نیستم، همان‌گونه که با دو دهه بازیگری نمی‌توانم بگویم بازیگر هستم، بنابراین تنها اسمی که به ذهنم رسید برای کتاب انتخاب کنم «من شاعر نیستم» بود و خودم را خلع سلاح کردم.

خلع سلاح کردید که از بلیات نقد دور بمانید؟

نظر بقیه در زندگی زیاد برایم مهم نیست، البته به نقدها فکر می‌کنم تا در آثار بعدی آنها را پیاده کنم اما نظر دیگران من را متوقف نمی‌کند و چندان برایم اهمیت ندارد.

اشعار کتاب محصول چه دوره‌ای هستند و اصلا برای چه سروده شده‌اند؟

من در این سال‌ها گریه‌ها و خنده‌هایم را نوشتم و فکر چاپشان نبودم. فقط می‌نوشتم چون عادت ندارم نق بزنم یا عادت ندارم عصبانیت‌ام را به شکل خیلی غلوآمیزی بروز بدهم. من گریه‌هایم را می‌نویسم ولی گریه نمی‌کنم. ترجیح می‌دهم خنده‌هایم را هم بنویسم. فکر می‌کنم ۲۰۰ سال دیگر اگر کسی بخواهد بفهمد آدم‌های این دوره چه بر سرشان آمده، شاید یک نوشته بتواند یادآور باشد. من فقط نوشتم و بعضی وقت‌ها در صفحه خودم مطالبی را منتشر می‌دادم. دوستان شاعر هم به من می‌گفتند که این‌ها شعر است. می‌گفتند: «چرا این‌ها را چاپ نمی‌کنی؟»

ما انسان‌ها موجوداتی فانی هستیم و شاید نوشتن هر انسانی را کمی نامیرا کند. اگر بتوانیم از خودمان معنایی به یادگار بگذاریم، می‌توانیم کمی خودمان را نامیرا کنیم. ما انسان‌های فانی، حداقل رسالت انسانی‌مان این است که هرکس در هر قشری بتواند از خودش چیزی به یادگار بگذارد که معنایی از خودش را بروز بدهد.

چهار سال پیش، یک مشورت غلط از یک پزشک من را چهار سال با این فکر جلو برد که هر لحظه آماده حضور مرگ بودم؛ یعنی هر لحظه آماده در آغوش گرفتن مرگ بودم و نوشته‌هایم بوی مرگ داد و نگاهم به زندگی و پس از زندگی متفاوت شد. نوشته‌هایی که در این کتاب آمده حاصل دل‌کندن از خیلی چیزها بوده؛ یعنی اصلاً تعلق خاطر چندانی به زندگی نداشتم و حتی خانواده را رها کرده بودم. درد که داشتم می‌نوشتم، به مرگ که فکر می‌کردم می‌نوشتم و تعلق‌ها را رها کرده بودم. البته به پوچی نرسیدم و می‌گفتم: «اگر قرار است نباشم، خوب است یک یادگار از خود به جای بگذارم.»

آیا در شعرسرایی به اشعار دیگران هم توجه داشته‌اید؟

نه، چیزهایی را که در ذهنم آمده نوشته‌ام بدون اینکه از کسی وام بگیرم. به عنوان نمونه راجع به درد به کوتاهی نوشتم: «درد را از کدام طرف بنویسم که آرام شود». تو درد را از کدام طرف باید بنویسی که درد نباشد؟ اصلاً تو چگونه می‌توانی درد را معنا کنی؟

این کتاب هم یک کتاب شعر است و هم یک اثر هنری، ترکیب طراحی‌خط و شعر شکل دیگری از شعر به‌وجود آورده.

سعید نقاشیان با قلم گیتی که ابداع خودش است و طراحی‌خط عجیب‌وغریب چشم‌نوازی که دارد، نقطه عطف هر شعر را کشیده؛ یک کلمه یا دو کلمه که بتواند معناساخت بهتری به شعر بدهد و معناساخت عمیق‌تری به کل اثر بدهد. «آن قدر خسته‌ای / هر شب که خداحافظی می‌کنیم / نمی‌دانم صبح دوباره به دیدنم می‌آیی یا نه / روح زخمی من حق داری / کمی استراحت کن» انگار روح زخمی یک حرف مشترک است که من آوردمش روی کاغذ و از ذهنم خارجش کردم.

می‌خواستم دیوانه‌بازی کنم و عادی نباشم

یاد شعر شاملو می‌افتم که «من درد مشترکم مرا فریاد کن» که اشاره به همین زخم دارد که با آن دست‌به‌گریبان هستیم و خیلی‌ هم نمی‌دانیم با آن چه کنیم، یک جایی برای آرامش باید پیدا کنیم. یعنی دقیقاً انتهای شعر که داری، همان استراحت کردن و به ساحل آرامش رسیدن، همان تجربه زیسته‌ای است که پشت تشخیص اشتباه پشت سر گذاشته‌ای، به اضافه مباحثی که در اجتماع وجود داشته و تلفیق آنها باعث می‌شود که روان یک هنرمند به هم بریزد؛ که نه تنها حالا پا در نوشتن دارد، که دستی در بازی کردن و هنرهای نمایشی هم دارد. چقدر هنرهای نمایشی روی این شعرهایی که نوشتید تأثیر گذاشته است؟

همیشه وقتی شعر می‌خوانم می‌خواهم یک قصه برای من روایت شود. ما انسان‌ها همواره دنبال قصه شنیدنیم، حتی به دروغ و حتی افسانه؛ یعنی حتی روایت‌های دروغین را هم گوش می‌کنیم. همیشه دوست داشته‌ام در قصه یک اتفاقی باشد. وقتی یک فیلمنامه یا نمایشنامه می‌نویسیم، یک شروع، یک میانه و یک اوجگاه دارد و یک اتفاق رخ می‌دهد که منجر به نتیجه‌گیری از طرف مخاطب است. هنرهای نمایشی به من کمک کرده، به خاطر اینکه دائم فکر می‌کنم که ما یک سیلی لازم داریم تا مخاطب به ما بهتر گوش بدهد و بتواند نوشته‌های ما و هنر ما را تحمل کند و به صفحه بعد برود؛ نگوید چرا من دارم این را می‌خوانم یا چرا دارم این را گوش می‌دهم؟ شده بارها در جمعی بوده‌ایم و حرف‌ها آن‌قدر پوچ و عبث بوده که گفتیم چرا ما در این جمعیم. اشعاری که در این کتاب آمده، حاصل یک همفکری سه‌نفره بین من، سعید نقاشیان و محیا شایسته است. شایسته، از بین بیش از ۳۰۰ شعر، ۱۱۰ اثر را با همفکری ما گزینش کرد. شاید این اولین و آخرین کتاب شعر من باشد و شاید هم نباشد. من همیشه می‌خواهم ببینم مخاطب چه چیزی را دوست دارد و اصلاً آیا چیزهایی را که من می‌نویسم، مخاطب دوست دارد؟ مثلاً من قبل از اینکه این کتاب چاپ بشود، به تمام رده‌های سنی اشعارم را دادم تا بخوانند و نظر بدهند. بازخوردهایی که گرفتم باعث شد شوق بیشتری داشته باشم که به شکل کتاب دربیاید.

شعر و تئاتر رابطه خیلی کهنی با همدیگر دارند و در فن شعر ارسطو اشاره شده که تئاتر، شعر است. از این رویکرد هم می‌شود به آن نگاه کرد؟

ما تئاتری‌ها، ارسطو داریم و شاهدیم همسرایان نمایشنامه‌های قدیمی را بازخوانی می‌کنند. اگر شما ببینید، شاید یک نوشته باشد و اصلاً شعر نباشد، اما آهنگین خوانده می‌شود و اجرا می‌شود. ارتباط شعر و تئاتر وجود دارد و نیز ارتباط سینما با شعر وجود دارد. کم‌کم از تئاتر ارسطویی رسیده‌ایم به تئاتر ناارسطویی که برشت به آن اعتقاد داشت.اما کم‌کم جلوتر که می‌رویم، می‌گوییم: «آقا، من با احساسات کاری ندارم» و قرار است به مخاطبم چیزی را نشان بدهم که خودش قضاوت کند و نتیجه‌گیری کند. بالاخره ما وقتی پرسه می‌زنیم در این ماجراها باید با کتاب سروکار داشته باشیم. من درک نمی‌کنم هنرمندی را که کتاب نمی‌خواند و شاعری را که کتاب نمی‌خواند و نویسنده‌ای را که کتاب آثار دیگران را نمی‌خواند، چطور می‌تواند اثر خلق کند. کتاب، زندگی را رنگی می‌کند، نگاهت را متفاوت می‌کند و می‌تواند آدم بهتر و متنوع‌تر و رنگین‌تری از تو بسازد. من همیشه فکر می‌کنم آدمی که کتاب می‌خواند می‌تواند آدم بهتری باشد.

فرم و قالبی که برای این کتاب انتخاب کردید از کجا به‌وجود آمد؟

پیش خودم گفتم اگر من قرار است کتاب چاپ کنم، نمی‌خواهم در قالب فرم متداول کتاب باشد و می‌خواستم کتابی باشد که در آن آشنایی‌زدایی کرده باشم و قواعدی از خودم بگذارم. فکر می‌کردم باید چه کنم که اثرم شبیه کتاب‌های متداول همیشگی نباشد. می‌خواستم یک دیوانه‌بازی کنم و عادی نباشم. واقعاً این کتاب عادی نیست. برای این عادی نبودن، مقاومت‌ها و مخالفت‌های بسیاری روبه‌روی من بود و می‌گفتند: «چرا باید کتاب این شکلی باشد؟ مخاطب پس می‌زند. شما باید کاری کنید که عرف است.» من می‌گویم عرف چیست؟ قاعده و چارچوب چیست و کی ما می‌خواهیم از این چارچوب‌ها بیرون بیاییم و این قاعده را بشکنیم؟ من دلم نمی‌خواست عادی باشم، اصلاً دلیل نداشت. من که شاعر نیستم و دغدغه‌ام نبوده کتاب چاپ کنم، حالا اگر می‌خواهم این کار را بکنم دوست دارم کاری متفاوت باشد. ترکیب شعر و طراحی خط سعید نقاشیان با قلم گیتی، عجیب‌وغریب و واقعاً چشم‌نواز است و یک مفهوم را پیش روی مخاطب می‌گذارد. نمی‌خواستم مفهوم را ساده تقدیم نگاه مخاطب کنم و دوست داشتم مخاطب این کتاب هم دیوانه باشد. این کتاب دیوانه است؛ کسی هم که قرار است پس بزند، خب دیوانه نیست. من دلم می‌خواهد مخاطبان این کتاب، مخاطبان دیوانه‌ای باشند و بازخوردهایشان به من نشان دهد از من چقدر دیوانه‌ترند.

بحث دیوانگی که پیش می‌کشید در عوض به سراغ خط، هنری که چندان دیوانه‌بازی در آن وجود ندارد رفته‌اید. این تناقض است، ولی با همکاری سعید نقاشیان شعرتان را با خط ترکیب می‌کنید. همکاری شما با نقاشیان چگونه شکل گرفت؟

سعید جان، رفیق شفیق پانزده‌ساله من است. از زمانی می‌خواهم حرف بزنم که من در مرکز هنرهای نمایشی حوزه هنری مشغول بودم و سعید در هنرهای تجسمی با من بود. همیشه با هم رفیق بودیم و در مجالس با هم صحبت می‌کردیم. این سال‌های اخیر همدیگر را بیشتر دیدیم. اخیراً نمایشگاهی از آثارش را دیدم و خیلی لذت بردم. آثار سعید نقاشیان، آثار دیوانه‌ای است؛ تلفیقی از دیوانگی و خط. حتی ردِ این خط‌ها و این قوس و قمیشی که در آنها هست، ردپای دیوانگی را دارد. من فکر می‌کنم که در واقع ترکیب شعر و خط، معنای عمیقی، یعنی یک معناساخت جدید به کل اثر داده است. انگار این دو آن‌قدر با هم چفت شده‌اند که حتی یک کلمه از شعر وقتی شده خط به قلم گیتی، شما فقط می‌خوانی «رها» و شعر را خواندی، و «رها» از آن بیرون کشیده شده. دوباره شعر را می‌خوانی و می‌بینی این «رها» چقدر معنا در خودش پنهان کرده بود. من نمی‌فهمیدم این «رها» چقدر معنا دارد. دنبال این معناساختی بودم که اتفاق بیفتد و فکر می‌کنم که حالا با این طراحی‌ها باید مخاطب دیوانه، این کتاب دیوانه را بگیرد، بخواند و ما ببینیم بازخوردها از یک دیوانه‌بازی جمعی چه چیزی می‌تواند باشد؟ خیلی خوشحالم که پای این دیوانگی ایستادم و گفتم که من واقعاً می‌خواهم به این شکل چاپ بشود و خیلی دنبال قاعده‌مند بودن و ساختارهای همیشگی نبودم. اینکه بتوانی خودت را بشکنی، کار سختی است. وقتی یک ساختار شکل می‌گیرد به اسم کتاب، کتاب یک ترتیب و توالی دارد که شما باید رعایتش کنی. با محدودیت‌های مختلفی که وجود دارد، من دلم نه محدودیت می‌خواست، نه قاعده می‌خواست و دنبال این بودم که چه کنم اینها نباشد. برای دلم این کار را کردم، سعید برای دلش جلو آمد. این کتاب خیلی دلی است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها