بهنام مراديان؛ پژوهشگر و محقق ادبي: از عرش صدايي ميآيد. گويا قدسيان شعر حافظ از بر ميکنند. آن صدا بر دلم مينشيند و او را پذيرا ميشوم. زيرا سخن عشق او نشاني خويش را يافته است. حافظ اين سخن دلنشين را از کجا آورده؟ گويا حافظ جرعههاي مي بر خاک افشانده و حال اهلان خفته در خاک را بازميگويد. داستانهاي فراواني از جمشيد و کيخسرو._
حافظ از مطرب عشق ميگويد که ساز و نوايي شگفت دارد و نقش هر پردهاش راه به جايي مييابد. گويا حافظ خود نيز مطرب عشق ماست. مطرب عشق با باده ناب. زيرا که ز زهد خشک ملول است و به دنبال بادهاياست تا دماغش را تر کند. تر مانند شعر تري که خاطرش نميانگيزد، آنگاه که حزين است.
ما شاهد بزرگي حافظ در اين زمانيم. اما نميبينيم آن زمان را که تني از نااهلان و بيگهران، برنميتافتند تا تن خاکي حافظ به خاک بپيوندد. ما شاهديم اما نه شاهدي که حافظ ميگويد. شاهد حافظ کسي نيست که مويي و مياني دارد. بلکه آني را دارد که بندگياش سزاست.
شيوه سخن حافظ چشمگير است و دلنواز. اما نه مانند شيوه حور و پري که لطيف است ولي فلاني را که حافظ ميخواهد ندارد. سخن حافظ چون ناوک مژگان بر دل خونين هر عاشقي مينشيند که باز مشتاق کمانخانه ابروي توست. زيرا که فن سخنوري حافظ مانند خم ابروي توست که کمان را از دست هر آن کس که کمان دارد برده است.
حافظ از راز سخن ميگويد. رازي که چون معمايي شگرف در درياي واژگان حافظ، درغلتيده است. ازيرا، هر کسي بر حسب فکر خويش، گماني دارد. پس بايد به نزد خرابات نشينان برويم. اما هشيار باشيم که از کرامات لاف نزنيم. زيرا هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد.
حافظ از پير ميکده ميگويد. پير حافظ زر و زوري ندارد، اما خداي عطابخش و خطاپوشي دارد. پير حافظ که باور دارد خطا بر قلم صنع نرفته است، به تاييد نظر حل معما ميکند. پير مغان حافظ، وعدههايي را که شيخ داده است را به جاي ميآورد. او خرم و خندان و قدح باده به دست است و در آيينه مي سرخ، صد گونه تماشا دارد.
حافظ دلقي دارد که عيبجويان را از خود دور ميکند. اما اگر لازم باشد خرقهاش را رهن مي و مطرب ميکند و زنار برايش ميماند. او ناچار است اينچنين خود را در پردههاي سخنش پنهان کند. زيرا در روزگاري که حافظ به سر ميبرد، محتسب شيخ ميشود و فسق خود از ياد ميبرد. اما اين قصهي حافظ است که در سر هر بازار ميماند.
حافظ از عشقي سخن ميگويد که خوشتر از صداي سخن آن نديده است و آن را يادگاري ميداند که در اين گنبد دوار مانده است. حافظ بسيار سخن دارد. بسيار ميتوان از زبان حافظ سخن گفت. زيرا ذات او چنان نوراني شده است که او خود از شعشعه پرتو ذاتش بيخود شده است. آنچه حافظ را ارجمند کرده، آرمان اوست. او بر سر آنست تا اگر از دستش برآيد، دست به کاري زند که غصه سرآيد. پس آفرين بر آرمانش و درود بر روانش.
نظر شما