سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- حنان سالمی: «این صدف انگار مروارید ندارد!» به قلم اسماعیل ابراهیمی از نشر نارگل، کتابی نیست که تا چشمتان به اسم طولانی و جملهوارش افتاد، دست توی جیبتان کنید و آن را بخرید اما اگر شانس با شما یار باشد و نگاهی به پشت جلدش بیندازید یا حتی اتفاقی، سرتان بچرخد و چشمتان به آنجا بیفتد، همان چند جمله کوتاه و ساده و البته بیریایش، برای اینکه وسوسه خواندن این کتاب را به جانتان بیندازند کافی هستند: «میرفتم تا یک طاغوتی تمامعیار بشوم، انقلاب شد! داشتم یک انقلابی دوآتشه میشدم، انقلاب پیروز شد! رفتم جراتم را در کردستان محک بزنم، جنگ شد! خواستم یک رزمنده تنوری بشوم، سر از اروپا درآوردم! آمدم طعم یک زندگی عادی را بچشم که ...!!!»
کتاب، پرده پرده است، سی وشش پرده از یک زندگی معمولیِ متعلق به طبقهای دردکشیده که دانه به دانه جلوی چشم مخاطب میافتند تا رازی از جریان انسان شدن یک پسربچه یتیم نظامآبادی را فاش کنند. اسماعیلی در کتابش، نه خودسانسوری دارد و نه حتی تلاشی برای بهتر و خاص نشان دادن شرایط زندگیاش در گذشته و حال میکند؛ او، تنها مردانه پشت تمام پردههای روزهایش ایستاده و با یک نوع از بیپروایی منصفانه، هر آنچه که میبیند و از سر میگذرانَد را، بی کم و کاست، از پشت این پردهها بیرون میکشد؛ آن هم تا جایی که شما به عنوان مخاطب، در حین خواندن از خودتان میپرسید: «اینچنین پرده برانداختهای یعنی چه؟!»
و واقعا یعنی چه؟ نویسنده دنبال چه هدفی است؟ چرا اینقدر شفاف از تمام تجربههایش میگوید؟ این سوالی است که هر اندازه بیشتر در صفحههای کتاب جلوتر میروید به جوابش نزدیکتر میشوید؛ چون شما قرار نیست با یک داستانِ دستکاری شده از یک زندگیِ سانتالمانتال شهری روبهرو شوید و هر آنچه که میخوانید، جملههایی صاف، ساده و واضح از گذر روزهای یک عمر است که زمانها، مکانها و ایدئولوژیهای مختلفی را پشت سر گذاشته تا به اینجا که هست، رسیده و حالا میخواهد خودش را و این روند پیچیده انسانیت را، با کلماتش به جهان نشان دهد.

از همه این شیرینگوییها که بگذریم شاید بتوان اسم طولانی و طراحی ضعیف جلد کتاب را از نقاط تلخش دانست؛ اما اگر تنها دو صفحه اول کتاب «این صدف انگار مروارید ندارد!» را بخوانید ممکن است تا به خودتان بیایید به پرده ششم یا حتی هفتمش هم رسیده باشید چون طنز تهرانی و رک و راستی اسماعیلی، همان قُلابی است که با وجود کش دادن مفرط جزئیات، اما مخاطب را سرسختانه به دام میاندازد و او را برای شناخت این انسان و بزرگ شدن با او، وسوسه میکند.
نویسنده، خیلی آرام اما پیوسته و به دور از هر نوع شتابزدگی، کلماتش را در پردهها کنار هم میچیند و با یک روایت خطیِ پر جزئیات، آن هم بدون توجه به اهمیت هرگونه فراز و فرودی، کوچه پس کوچههای یک زندگی را در شهری به شلوغی تهران و حتی بعدها کردستان و اروپا به نمایش میگذارد؛ تصویری که شاید در نگاه اول، پرچانگی اسماعیلی به نظر بیاید و حتی به خودمان بگوییم «کاشکی کمی در بازگویی اتفاقات بخیلتر عمل میکرد!» اما سخاوتمندی نویسنده در انتقال باورها، نگاهها، سبک زندگی، سیاست حاکم و ایدئولوژیهای موسوم زمانههایش، باعث میشود که ما با یک نمای کاملا واضح و مشخص از دورههایی روبهرو شویم که برخلاف نگاههای متعصبانه انقلابی و خودداریهای مغرضانه چپی و راستی، این بار، هر آنچه که بود با صدایی رسا از پشت پرده بیرون میکشد.
اما این، همه ماجرای روایتِ هزار جغرافیای اسماعیلی نیست و جذابتر از متن کتاب با همه آن برو و بیاهایش، پاورقیهایی است که مخاطب را به درونِ یک سر و هزار سودای نویسنده سنجاق میکند؛ چیزی شبیه یک استکان چای لبدوز با نبات هلدار در یک روز خنک پاییزی که شما را از گفتن هر کلمه اضافهای بر حذر میدارد چون قرار است چشمهایتان، حرفهایی را بخواند که شاید خیلی وقتِ پیش، نیاز به دانستنش داشتید. حرفهایی از یک پسربچه که آرام آرام در «این صدف انگار مروارید ندارد!» و در برابر چشمان مخاطب رشد میکند، درد میکشد، زمین میخورد، بلند میشود، دوباره زمین میخورد، اشتباه میکند، جا به جا میشود، به آرزوهایش ناخنک میزند، راه را گم میکند و در آخر، مرد میشود و «خودش» را پیدا میکند؛ آن هم از راه طولانیِ «نظامآباد» تا «وین»!
نظر شما