اگر بپذيريم كه «فئودور داستايفسكي» نويسنده نامدار روس در آثارش علاوه بر تشريح فضا و موقعيتهاي روايي و رعايت خطوط اصلي و برجسته پيرنگ داستاني، نقبي به درون و لايههاي پيچيده و تو در توي روان و ذهنيات شخصيتهايش ميزد و بار روانكاوانه آثارش را برجسته ميكرد، ميلان كوندرا نويسنده اهل كشور چك را ميتوان دنبالهرو و در امتداد اين نوع نگاه و ادبيات داستايفسكيوار به رمان دانست. _
«عشقهاي خندهدار» نيز متأثر از اين نوع نگاه روانشناسانه و بيشتر بر مبناي روابط انسانها و عكسالعملهاي متفاوت آنها در برابر شرايط نگاشته شده است. گرچه رگههايي از سياست و ايدئولوژي بر اين داستانها حكم ميراند، اما پايان تمامي آنها نه به خاطر شرايط اجتماعي و سياسي، كه در واكنش خود اشخاص نهفته است. در داستان «هيچكس نخواهد خنديد»، راوي منتقدي است كه با قلم زدن در نشريات ادبي روزگار ميگذراند. او با همسرش كلارا زندگي آرامي دارند. اما با ورود مردي به نام زاتورسكي به زندگيشان، اوضاع دگرگون ميشود. زاتورسكي از راوي ميخواهد نقدي بر مقالهاش بنويسد. اما مقاله به زعم راوي آنقدر ضعيف است كه نميتوان هيچ حاشيهاي بر آن نوشت. راوي براي اينكه زاتورسكي را از خود نرنجاند واقعيت را نميگويد و همواره سعي ميكند از او فرار كند. اين سوء تفاهم آن قدر پيش ميرود كه راوي اتهامي واهي را عليه زاتورسكي مطرح ميكند تا او را از خود براند. اما موضوع به كنگره حزب كمونيست كشيده ميشود و راوي محكوم ميشود. در پايان كلارا راوي را به خاطر آنچه كه او خودخواهي و غرور بيجا مينامد ترك ميكند. البته بياعتباري او در كنگره حزب نيز مزيد بر علت ميشود. كوندرا گرچه تشكلي كه در يك نشست يا جلسه براي تمامي اهالي شهر تصميم ميگيرد را محكوم ميكند اما تلخي و اندوه پاياني داستان را بيشتر در خود شخصيتها جستوجو ميكند. به راستي اگر سوء تفاهم اوليه ميان راوي و زاتورسكي پيش نميآمد و راوي به ضعف مقاله او اعتراف ميكرد. باز چنين اتفاقاتي پيش ميآمد؟ راوي به تدريج در گردابي فرو ميرود كه خود دست و پا كرده است.
سوء تفاهمي كه به رابطه او و همسرش نيز سرايت كرده و به جدايي ميانجامد. اين سوء تفاهم در داستان بازي اتواستاپ نيز نقش تعيينكنندهاي دارد. دختر و پسري که نامزد هستند باهم به مسافرت ميروند. آنها براي از بين بردن يكنواختي سفر تصميم ميگيرند هر یک نقشي را بازي كنند. دختر نقش زني را به عهده ميگيرد كه سوار خودروهاي عبوري ميشود و پسر نقش مردي را بازي ميكند كه علاقه زنان را سوار خودرو می کند. آن دو نقششان را جدي ميگيرند. آن قدر كه كم كم به صداقت يكديگر مشكوك ميشوند. دختر گمان ميكند كه ممكن است، عشقي كه ميان او و پسر پا گرفته يكي از هوسهاي پسر براي سوار كردن زنها باشد كه اكنون به ثمر نشسته و به عشق مبدل گشته است. پسر نيز به او به چشم ديگري مينگرد كه دوست دارد فقط در مسيري نه چندان طولاني با مردي غريبه هم صحبت شود. كم كم كار بالا ميگيرد و اين سوءتفاهم منجر به تنفر و انزجار ميشود اما هر دو آنها احساس خطر ميكنند و تصميم ميگيرند با بياعتنايي به گذشته يكديگر به عشقي كه در حال و اكنون ميانشان وجود دارد فكر كنند. در واقع آن دو هرگز در برابر پرسشي كه از گذشته يكديگر در ذهنشان ايجاد شده به جواب قانعكنندهاي نميرسند.
اما در غير اين صورت و با كنكاش در اين موضوع ممكن است حقيقت و حقانيت عشقشان در معرض خطر قرار گيرد. آنها راه ديگري برميگزينند و تنها در مورد گذشته يكديگر سكوت ميكنند. آيا اين خود سوءتفاهمي نيست كه ممكن است در سالهايي دور چون زخمي ناسور دهان بازكند؟ كوندرا در رمان ديگري به نام «هويت» نيز به موضوعي از همين دست پرداخته است.
زماني كه مرد براي تأكيد بر جذابيت همسرش از زبان مردي غريبه براي وي نامههايي مينويسد اما با لو رفتن موضوع، جدايي همچون شبحي مخوف از راه ميرسد و سرنوشتشان را دستخوش تجرد و تنهايي ميكند. كوندرا در داستان «ادوارد و خدا» نيز عشقي نافرجام را به تصوير ميكشد. ادوارد، آليس را دوست دارد، اما نميتواند او را متقاعد كند كه به عشق معنوي و روحيشان، جنبه عيني ببخشند. آليس، ادوارد را به بي مذهبي متهم ميكند. ادوارد كم كم دستخوش تغيير ميشود. پايش به كليسا باز ميشود. - موضوعي كه اين بار نيز با مداخله سران حزب كمونيست همراه است – و در مقابل خداوند زانو ميزند. اما آليس بيخبر از تحول ادوارد، به خواسته اوليه او تن ميدهد. پس از آن، ادوارد از آليس منزجر ميشود و او را از خود ميراند و تنها به اين نكته بسنده ميكند كه: كسي كه از خدايش بگذرد و فراموشش كند، چگونه ميتواند به مردي پايبند باشد؟ در ابتداي داستان كوندرا اشاره ميكند كه آليس براي دهنكجي و دشمني با سران حزب به ايمان و مذهب پناه برده است. – پدر او كارخانهدار بوده و حالا با وقوع سوسياليسم تمامي دارايياش را از دست داده است.
در داستان «مردههاي قديم بايد براي مردههاي جديد جا باز كنند» نيز زني پس از سالها به شهر خاطراتش باز ميگردد و به مردي كه از سالهايي دور می خواسته با او ازدواج کند،بر ميخورد. در ابتدا ممانعتي سرسختانه از ارتباطي بيش از حد متعارف دارد، اما در پايان به اين نتيجه ميرسد كه انجام دادن يا ندادن اين كار، هيچ كدام ارمغاني برايش ندارند. او ابتدا از اين كار سرباز ميزند. چرا كه معتقد است دوست ندارد خاطرات خوب گذشتهاش را خراب كند. اما اين يادگار كم کم در ذهنش رنگ ميبازد و به اين نتيجه ميرسد كه يادگاري كه سالهاست از ذهنش رختبربسته، هرگز دوام و ماندگاري چنداني نخواهد داشت. سپس به مرد ميگويد كه تنها اعمال ماست كه از ما بر جاي ميماند.
كوندرا در ذكر احوال شخصيتهايش عامل تغيير و عدم ثبات را بيش از ديگر عوامل برجسته ميكند. اينكه انسانها هرگز به درجه نهايي تكامل روحي و معنوي نميرسند و همواره از حالي به حالي ديگر در گذار هستند. اما آنچه كه در تمامي دوران زندگي شخصيتهاي آثار كوندرا ثابت به نظر ميآيد، تسليم بيقيد و شرطي است كه در برابر لذتهاي زندگي دارند. در واقع بسياري اوقات مسائل لذتبخش در تصميمگيري، انتخاب، عملكرد و واكنش اشخاص تأثيري مستقيم و پررنگ دارد. آيا كوندرا در مباحث روانشناختي تابع نظريات فرويد است؟ او در اين راستا به تشريح جزئيات رفتار شخصيتهايش ميپردازد كه اين پرداخت جزئيات، گاه چيزي زايد بر كليت ماجرا به نظر ميآيند.
ميلان كوندرا در داستانهايش احساسات ناگهاني و گذراي پرسوناژها را عينيت ميبخشد. به عنوان مثال احساس تنفر و انزجار در داستان «بازي اتوستاپ» به دفعات به دختر و پسر نسبت به يكديگر دست ميدهد، به رغم اين كه داستان از پايان خوشي برخوردار است و به وصال آن دو ميانجامد. در واقع خواننده از لحظه لحظه احساسات دروني و ضمير ناخودآگاه شخصيتها اطلاعاتي دقيق ندارد كه اين موضوع پيشبيني پايان داستان را براي خواننده بسيار دشوار می کند.
عشقهاي خندهدار محصول دوره اول نويسندگي كوندرا است. يعني پيش از 1968 و زماني كه او به تبعيد و دوري از وطن، تن نداده بود.
نظر شما