سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: وقتی که یک زن آن هم در روزهایی که جنگ به جان شهرش افتاده، موهایش را سفت پشت سرش میبندد و قلم برمیدارد، دیگر سرب کدام گلوله یا آتش کدام تانک و حتی زور کدام بمبی است که جراتش را دارد جلودارِ به تصویر نوشتنِ هر آنچه که میبیند باشد؟
در اولین صفحه کتاب «کابوسهای بیروت»، درست بعد از مشخصات فنی، «غاده السمان»، نویسنده، شاعر و روزنامهنگار سوریِ ساکن بیروت، در تاریخ دومین روز از نهمین ماه سال 1976، کتابش را با این جملات عجیب تقدیم میکند به: «کارگران چاپخانه! که در همین لحظه در هیاهوی بمب و موشک، آن را واژهواژه میچینند و میدانند که نامشان در کتاب نخواهد آمد!»
صفحهها را ورق میزنم. بدون هیچ مقدمهای که بخواهد برایم توضیح بدهد چرا قرار است این کتاب کابوسوار زنی شاعر را بخوانم و اولین کابوس، با ترس و لرز شروع میشود: «آن روز صبح وقتی از ماشین پیاده شدم و صحیح و سالم وارد خانه شدم، نمیدانستم این آخرین باری است که تا چندین روز دیگر نمیتوانم خانه را ترک کنم ... و همان لحظه که در را پشت سرم میبندم، دارم آن را به روی زندگی و امید میبندم ... و زندانیِ کابوسی طولانی میشوم؛ سخت طولانی.»
جنگ که بخواهد شروع شود هیچکس نمیداند، شبیه مرگ است، بدون تعارف و رودربایستی، در یک لحظه اتفاق میافتد و آنقدر کش میآید که تا روحِ زندگی را از رگهای شهرمان قبض نکند، تمام نمیشود؛ پیچیدهترین اتفاقی که دردش برای موجودات زنده، اگر آنها را به سرعت نکُشته باشد، اما به صورت تدریجی خفهشان میکند! زهری که از مشکلات اقتصادی، بیکاری و حتی شکست عشقی هم تلختر است و طبقات مختلف اجتماعی هر چقدر با آن گلاویز شوند، بالاخره شرِ بیقید و بندش دامانشان را سخت خواهد گرفت. شری که از سال 1975 تا 1999 میلادی دست انداخت دور گردن عروس خاورمیانه و به اسم جنگی داخلی که ریشه زده از اختلافات مذهبی و سیاسی و مسائل قومی بود، پانزده سال برادرکشی را برای لبنان به ارمغان آورد.
غاده در آن روزها در آپارتمانش محبوس شد. درست روزی که ماشینش را مثل هر روز جلوی در ساختمانشان پارک کرد و بعد از آن به مدت دو هفته فقط توانست راه رفتن بدنهای بیسر را در پیادهروهای شهرش تماشا کند! او حتی بریده شدن رگهای گردن نامزدش را از پنجره خانهشان دید و کابوسهایش دقیقا از همان جا شروع شد. جایی که فهمید گاهی جنگ تنها حمله موشکهای اسرائیلی نیست و ممکن است جنگی داخلی و خیابانی، جنگی که در درون مغز آدمهای یک سرزمین جوانه میزند و با دستهایشان شاخه میشود، بذری حتی از نفسهای شیطان هم شومتر داشته باشد.
«بچههای این میهن غمزده را دیدم که پنجرهشان تلویزیونهایی شده بود که صحنههای خشونتآمیز نشان میدهد. کریم را دیدم، یازده ساله یا کمی بیشتر. هر شب پدرش را میدید که با دستانی خونآلود به خانه میآمد ... هر شب پدرش برای دیگر مردان محل از تعداد آدمهایی میگفت که کشته و شکنجه کرده بود و کریم ساکت گوش میداد ...»

گلولهها از بالای سر غاده السمان عبور و مرور میکردند. چهار ستون خانهاش میلرزید. یکی از دیوارهایش روی دستش فرو ریخته بود. گوشت و برنج و حبوباتش تمام شدند و حتی دیگر قطره آبی از لولههای آشپزخانهاش نمیچکید، اما غاده مینوشت؛ نه به عنوان نویسندهای متعهد که شاید روزی پس از جنگ، نوشتههایش به شکل سندی تاریخی دست به دست شوند؛ او تنها به عنوان زنی شهروند، هر آنچه از دردهای دراماتیک و زجرهای شاخ و برگدار را میدید و از سرش میگذراند، با جادوی کلمات شعرگونه اما محکماش روی تنها کاغذهایی که از روزهای سرخوشانه نوشتن در کشوی میز کار شخصیاش برایش به جا مانده بود، مینوشت؛ حتی اگر به قول خودش قرار بود در آتش گلولههای بعدی بسوزند. یک نوع از نوشتن که تنها زنان دلشکسته با تفکری عمیق از پسش برمیآیند؛ نوشتنی نرم مثل خون، گرم مثل اشک و عمیق مثل نگاه خیره زنی عزادار که هیچ راه فراری حتی از درون خودش هم پیدا نمیکند! «نشستم و روی کاغذ نوشتم: در خانه هیچگونه سلاحی ندارم. حتی کاردهای آشپزخانه هم تیز نیستند. در خانه فقط یک کپسول آتشنشانی کوچک دارم. دنبالش گشتم و در کتابخانه پیدایش کردم. کوچکتر از آن بود که فکر میکردم و فقط به درد خاموش کردن سیگار میخورد! خوردنیهایی که داریم فقط برای پنج روز کفاف میدهد، البته اگر به اندازه زنبور غذا بخوریم! آب آشامیدنی قطع است، یعنی باید آب آلوده را بجوشانم ... به شرطی که گاز قطع نشده باشد! در خانه دو شمع دارم که از قضا یکیشان سیاه است، یعنی اگر برق رفت، باید از نور موشک و خمپاره استفاده کنم! میترسم. خیلی میترسم.»
غاده السمان از نشان دادن ترسش نمیترسد. او خودش را و بیروت و آدمهایش را، عریان به تصویر میکشد. انگار که هیچ فاصلهایی بین جسم و روحشان نیست و حتی درونیترین و شخصیترین احساساتشان هم قابل لمساند؛ آن هم برای تمام مردم جهان که کابوسهای بیروت به دستشان رسیده و در حال خواندن آناند! او هر آنچه را که میدید با روکشی از شکلاتِ تلخِ عواطف،احساسات و تفکراتش روی کاغذ مینوشت تا جایی که مخاطب نمیداند آیا این کابوسهای به ظاهر شیرین اما تلخ، تنها برای آن سالهای سیاه بیروتاند یا رنجهایی قابل تعمیم به قلب تمام آدمهای جنگزده جهان.

«یکباره از کابوسهای وحشتناکم پریدم ... صدای انفجار به آن وحشتناکی نبود که آدم از موشکی که وارد اتاقش میشود انتظار دارد ... فکر میکنم حسی پنهانی (میشود مثلا اسمش را گذاشت حس خطر) بود که بیدارم کرد و نه وارد شدن موشک. از پنجره گذشته بود و چارچوب قدیمیاش را میان تختی که من روی آن میخوابیدم و مبلی که امین روی آن مچاله شده بود شکافته بود. اولش ابری از غبار همه جا را گرفته بود. بعد صحنه معلوم شد: موشک!»
کابوسهای بیروت، تنها یک روایت داستانی مستند از جنگی داخلی نیست؛ این کابوسها، پناهگاهی هستند برای نشان دادن آدمهای کوچه و بازار آن هم بودن هیچ سانسوری؛ آدمهایی معمولی که برای پانزده سال غیرمعمولی شدند و طوری به جان هم افتادند که لابهلای دندانهای خیلیهایشان گوشت خواهران و برادرانشان بود که درست نجویده، قورتش داده بودند! و غاده السمان راوی پرهیزکار این غمهاست؛ راویی که ضعفهایش را به دردهایش آغشته کرده تا به ما نشان بدهد که گاهی انسان فراتر از تمام آن کلمات قلمبه و سلمبهای است که به خیکش میبندند و تنها باید خودِ واقعیاش را در «جنگ» دید؛ جنگی که مثل کابوس است، دویست کابوس؛ گاهی در بیروت و شاید هم سالها بعد، این بار، در ... .
نظر شما