محمد سلمانی:
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح/ یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بیتابم آن چنان که درختان برای باد/ یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل/ یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت/ چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی/ با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
عبدالجبار کاکایی:
جزر و مد یال آبیام چه شد؟/ اهتزاز بال من، چرا چنین؟
رنگ بالهای خواب من پرید/ خامی خیال من، چرا چنین؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت/ حیرت زلال من، چرا چنین؟
دل مجال پایمال درد بود/ تنگ شد مجال من، چرا چنین؟
خشک و خالی و پریده لب دلم/ کاسهی سفال من، چرا چنین؟
داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی/ داغ دیر سال من، چرا چنین؟
هر چه و همه، تمام مال تو/ هیچ و هیچ مال من، چرا چنین؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟/ روز و ماه و سال من، چرا چنین؟
در گذشته، سرگذشتم این نبود/ حال، شرح حال من، چرا چنین؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز!/ جرأت سوال من، چرا چنین؟
حمیدرضا شکارسری:
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
میافتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
میافتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
اسماعیل امینی:
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام
افشین یداللهی:
چو گلدان خالی لب پنجره/ پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود ما دیدهایم/ اگر خون دل بود ما خوردهایم
اگر دل دلیل است آوردهایم/ اگر داغ شرط است ما بردهایم
اگر دشنهی دشمنان,گردنیم/ اگر خنجر دوستان,گردهایم
گواهی بخواهید:اینک گواه/ همین زخم هایی که نشمردهایم
دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر بردهایم
حامد عسکری:
بفرماييد هرچيزی همان باشد که میخواهد/ همان، يعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرماييد تا اين بيچراتر کار عالم؛ عشق/ ... رها باشد از اين چون و چرا و چندهای ما
سرِ مويی اگر با عاشقان داری سرِ ياری/ بيفشان زلف و مشکن حلقهی پيوندهای ما
به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند/ بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوييم و میگويند، کاری کن/ که «میبينم» بگيرد جای «میگويند»های ما
نمیدانم کجايی يا کهای، آنقدر میدانم/ که میآيی که بگشايی گره از بندهای ما
بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز/ همين حالا بيايد وعدهی آينده های ما
فاطمه راکعی:
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
افشین علاء:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
امید صباغنو:
روستا را
بشر
شهر را
ولی شاعران، آرمانشهر را آفریدند
که درخواب هم
خواب آن را ندیدند!
نظر شما