دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹ - ۱۳:۴۷
روايت‌هاي تاريخي اسكندر بيانگر سال‌ها تلاش گزارش‌نويسان

يك پژوهشگر تاريخ ايران باستان گفت: روايت‌هاي تاريخي كه درباره اسكندر نقل شده، نتيجه سال‌ها كار محققان و گزارش‌نويسان و انتقال نسل به نسل آن روايت‌هاست. در خمسه نظامي و در شاهنامه فردوسي سرگذشت اسكندر عنوان شده و در «تاريخ ثعالبي» و تاريخ‌هاي متاخر همانند «حبيب السير» خواندمير نيز اشاره‌هايي داريم.\

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)،‌ «اسكندر و تاريخ ايران باستان» عنوان نشستي تخصصي بود كه با نگاهي به متون و كتاب‌هاي تاريخي، عصر روز يكشنبه 7 شهريور در موسسه فرهنگي ـ هنري جمشيد برگزار شد. در اين نشست داريوش احمدي، پژوهشگر فرهنگ و تاريخ ايران درباره سرگذشت اسكندر در متون كهن سخن گفت. 

احمدي افزود: اين كه كساني مدعي بشوند كه اسكندر چنان جنگ‌ها و كشورگشايي‌هايي نكرده است، با منطق سازگار نيست. چون آن‌چه درباره او مي‌دانيم تنها متكي به روايت‌هاي غربي نيست، روايت‌هاي شرقي هم بدون آن كه از منابع غربي گرفته شده باشند، همان‌ها را بازگو كرده‌اند. 

وي افزود: با وجودي كه در نوشته‌هاي تاريخي معاصر چهره‌اي به تمامي كريه و ويرانگر از اسكندر ترسيم شده است، اما واقعيت غيرقابل انكار اين است كه اسكندر، چه در تاريخ‌هاي روايي ما، مانند تاريخ بلعمي و تاريخ طبري، چه در حماسه ما در شاهنامه و داراب نامه، تصويري ديگرگون دارد. ما نمي‌توانيم اين اسناد را انكار كنيم. چنين كاري، انكار همه تاريخ ماست. 

من نيز در اين‌جا سخني از خودم نمي‌گويم، آن‌چه بازگو مي‌كنم بر پايه اسناد و مدارك است. كسي هم كه در مقام بازگويي تاريخ، سند ارائه نكند، تاريخ‌نگار نيست، نقال است. مورخ نمي‌تواند و حق ندارد كه از خودش داستان‌سرايي كند يا تخيلات خود را به ديگران تلقين كند. اين را نيز بايد به عنوان پيش فرض در ذهن داشته باشيم كه روايت‌هاي ما مطابقت كامل با تاريخ ندارد. 

احمدي يادآور شد: بر اساس آن روايت‌ها، داراي اول كه ظاهرا برابر با داريوش هخامنشي است، با دختري يوناني ازدواج مي‌كند. دختر باردار مي‌شود، اما به دلايلي او را به مقدونيه بازمي‌گردانند. البته گذشتگان ما مقدونيه را نمي‌شناختند و آن‌جا را گاهي يونان و گاهي روم ناميده‌اند. به هر حال از اين دختر فرزندي به دنيا مي‌آيد كه او را اسكندر مي‌نامند. پس طبق روايت‌هاي ما، اسكندر پسر دارا و برادر ناتني داراي دوم است. داراي دوم هم همان داريوش سوم هخامنشي است. 

اين دو بعدها رو در روي هم قرار مي‌گيرند و دارا شكست مي‌خورد و توسط اطرافيانش به قتل مي‌رسد. اسكندر به بالين او مي‌آيد و دارا به او وصيت مي‌كند كه از كشور و خانواده‌اش مراقبت كند. اسكندر جنازه دارا را به استخر، كه برابر با تخت جمشيد كنوني است، منتقل مي‌كند و جهانگشايي‌هايش را ادامه مي‌دهد. اين آن چيزي است كه در روايت‌هاي تاريخي و حماسي ما آمده است و اسكندر را به خاندان سلطنتي ايران منسوب كرده است. 

نويسنده کتاب «هخامنشيان: فرمانروايان زمين و دريا» گفت: در خمسه نظامي و در شاهنامه فردوسي چنين روايتي از سرگذشت اسكندر آمده است. در «تاريخ ثعالبي» و تاريخ‌هاي متاخر همانند «حبيب السير» خواندمير نيز كارهاي اسكندر بر همين پايه نوشته شده است. اين‌ها چكيده آگاهي‌هاي ايرانيان از گذشته خود و ماجراي اسكندر است. 

وي افزود: همه متن‌ها هم اسكندر را به دودمان كياني نسبت داده‌اند و كسي در اين باره شك نكرده است. پس مي‌توان آن‌چه را كه بازگو شد، روايت دقيق تاريخ روايي ايران دانست، اما مساله اين است كه چرا ايرانيان به چنين برداشتي از اسكندر رسيده بودند؟ و اسكندر چه كرده بود كه به چنين نقطه‌اي رسيد؟ 

احمدي خاطرنشان كرد: واقعيت آن است كه اسكندر هنگامي كه وارد قلمرو پادشاهي پارس شد، از همان شيوه و شگردي استفاده كرد كه فاتحان قبل از او كرده بودند. اسكندر خودش را به سران و بزرگان و طبقه حاكم، يعني پارس‌ها، نزديك كرد و با برقراري رابطه دوجانبه با آن‌ها، وفاداري و پيمان بزرگان پارس را جلب كرد. قصد او از اين كار آن بود كه خود را پادشاه مشروع و قانوني پارس جلوه بدهد. 

نويسنده كتاب «دنياي ناشناخته هخامنشيان» گفت: پس از نبرد ايسوس، كه داريوش سوم در آن شكست خورد، كل نيمه غربي امپراتوري پارس به دست اسكندر افتاد. در آن هنگام اسكندر نامه‌اي به داريوش سوم مي‌نويسد و مي‌گويد كه بسياري از سپاهيان تو به قصد پناه جويي نزد من آمده‌اند. من حافظ آن‌ها هستم و آنان با من هستند. 

من نه تنها پادشاه قلمرو تو، بلكه سرور همه آسيا هستم. اسكندر براي اين كه چنين جايگاهي را به دست بياورد و او را شاه قانوني پارس بدانند، كارهاي بسياري انجام مي‌دهد. از جمله اين كه وقتي به پاسارگاد مي‌رود، نسبت به آرامگاه كوروش احترام بسيار مي‌گذارد و دستور بازسازي آن را مي‌دهد. حتي قباي خود را روي تابوت كوروش مي‌اندازد تا بدين وسيله رفتار احترام‌آميزي نسبت به او انجام داده باشد. 

اين پژوهشگر يادآور شد: اسكندر همانند پادشاهان پارس، به زنان پارسي سكه طلا مي‌دهد و ساز و كار و شيوه حكومت هخامنشيان و رسوم درباري آنان را اجرا مي‌كند. حتي برادر داريوش سوم را به عنوان نديم و يار خودش اختيار مي‌كند. او اين كارها را مي‌كند تا سران قوم و شهربانان ايالت‌ها را به خود نزديك سازد. بسياري از ساتراپ‌هاي پارسي را هم در مقام خود ابقا مي‌كند. چنين كاري را هخامنشيان به ندرت انجام مي‌دادند. 

وي افزود: بعد از نبرد ايسوس هم كه خانواده داريوش سوم به دست اسكندر مي‌افتد، با احترام بسيار با آن‌ها رفتار مي‌كند، انگار كه خانواده خود او باشند. دستور مي‌دهد كه آن‌ها را راهي پارس كنند. ازدواج‌هاي اسكندر هم بسيار مهم بوده است. اسكندر با دختر فرمانرواي سغد ازدواج مي‌كند تا بدين وسيله آرامش در آن‌جا برقرار شود. چون ارتباطات قومي كه از طريق ازدواج‌ها صورت مي‌گرفت، وفاداري پادشاهان را در پي داشت. اسكندر با دختر داريوش سوم و دختر اردشير سوم هم پيمان زناشويي مي‌بندد. 

نويسنده كتاب «پايان جهان و ظهور موعود در اديان ايران باستان» است: در مورد تدفين داريوش سوم هم دستور مي‌دهد كه او را با آداب و رسوم پارس‌ها دفن كنند. همه اين كارها براي آن بوده است تا خود را پادشاهي مشروع نشان بدهد. از همه جالب‌تر آن كه اسكندر خود را به عنوان گيرنده انتقام مرگ داريوش معرفي مي‌كند و قاتل او را در برابر چشم پارسيان دار مي‌زند. تا سران قوم بدانند كه او انتقام شاه آن‌ها را مي‌گيرد. 

وي افزود:‌ يك نكته جالب‌تر نحوه ورود اسكندر به بابل است. شرحي كه در منابع تاريخي درباره چگونگي ورود او به بابل آمده، كاملاً شبيه است به آن‌چه درباره ورود كوروش به همين شهر گفته‌اند. معني آن اين است كه اسكندر از سنت‌هاي بابل و هخامنشي پيروي مي‌كرده است. در متن‌هاي تاريخي آمده است كه بابليان دسته جمعي به همراه روحانيان‌شان به ديدار اسكندر آمدند و كليد شهر را تسليم او كردند. در استوانه كوروش هم آمده كه روحانيون بابل در برابر او زانو زدند و خراج سنگيني براي او آوردند. اين دو روايت كاملاً موازي است. 

مولف كتاب «قوم آريا» خاطرنشان كرد: باز در تاريخ‌ها آمده كه اسكندر سوار بر ارابه وارد شهر شد و به كاخ رفت. در استوانه كوروش هم اشاره شده كه با آرامش وارد بابل شد و داخل كاخ شد. اسكندر درباره آيين‌هاي ديني با كلدانيان مشورت كرد و براي خدايانشان قرباني انجام داد، در استوانه كوروش هم آمده كه كوروش مشتاقانه در پي پرستش مردوك بود. 

وي افزود: خزانه‌دار بابل كل مسير ورود اسكندر را با گل مفروش مي‌كند و در فواصل معيني مجمرهاي سيمين قرار مي‌دهد. در استوانه هم گفته شده كه در مقابل پاهاي كوروش شاخه‌هاي سبز گستردند. باز از شباهت‌هاي اين دو آن است كه اسكندر دستور بازسازي معابد را مي‌دهد و كوروش نيز چنين كرده بود. درباره آتش‌سوزي تخت جمشيد هم بايد اشاره كرد كه همه اين بنا سوزانده نشد، بلكه بخشي از صفه آن را سوزاندند. 

نويسنده كتاب «هزاره‌هاي پرشكوه» و «دوازده قرن شكوه» گفت: يافته‌هاي باستان‌شناسي نشان مي‌دهد بخش بسياري از آن سالم مانده بود. سوزاندن آن‌جا چند علت داشت، يكي آن كه اين يك شگرد در عصر باستان بوده و پيشينه تاريخي دارد. از سويي ديگر اسكندر آن‌جا را آتش مي‌زند تا پارس‌ها بدانند كه از اين پس پادشاه آن‌ها اسكندر است. اين يك حركت نمادين بوده است. ضمن آن كه با اين كار به يونانيان پيام مي‌داد كه به انتقام كار خشايارشا در يونان، تخت جمشيد را آتش زده است.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

اخبار مرتبط

تازه‌ها

پربازدیدها