دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۸
تاریخ جنگ را نمی‌توان با چشم‌پوشی از تلخی‌هایش نوشت

گلعلی بابایی: برای هرچه بهتر و باورپذیرتر نوشتن تاریخ، راهی جز مستندنگاری بر مبنای واقعیت‌های تلخ و شیرین نبردهای آن دوران نیست.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) - مهدیس میرزائی اعتمادی: «ما که خندان می‌رویم» تالیف گلعلی بابایی اثر مهمی درباره گردان مالک اشتر است. همچنین این اثر، روایتی تحلیلی و مستند از شکل‌گیری و حضور گردان مالک‌اشتر در عملیات‌های مهم دفاع مقدس است؛ گردانی که در زمستان سال ۱۳۶۰ به دستور سردار احمد متوسلیان تشکیل شد و از همان آغاز در حساس‌ترین محورهای جبهه‌های جنوب و غرب نقش‌آفرینی کرد. کتاب حاضر در ۶۸۸ صفحه و طی ۳۱ فصل تنظیم شده و محدوده زمانی رویدادهای آن از فروردین ۱۳۶۱ تا اسفند ۱۳۶۳ را دربر می‌گیرد.

بابایی در مقدمه اثر یادآور می‌شود که نگارش این کتاب، حاصل سال‌ها پژوهش میدانی و جمع‌آوری اسناد و گزارش‌های رزمی گردان است. او با بهره‌گیری از گفت‌وگوهای مستقیم با رزمندگان و فرماندهان، تلاش کرده کارنامۀ این واحد رزمی را به‌صورت جامع و مستند بازآفرینی کند. کتاب «ما که خندان می‌رویم» علاوه بر بازخوانی عملیات‌های بزرگ فتح‌المبین، بیت‌المقدس، مسلم بن عقیل (در دو مرحله)، والفجر مقدماتی، والفجر ۱ و ۴، و نبردهای آبی‌خاکی خیبر و بدر، به بررسی بازسازی و تجدید سازمان گردان پس از شهادت فرماندهان و نیروهایش نیز می‌پردازد. ترکیب دقیق داده‌های اسنادی با روایت‌های شاهدان عینی، به کتاب ساختاری زنده و پرکشش بخشیده است؛ تا جایی که خواننده خود را در دل وقایع می‌بیند، نه صرفاً در مقام تماشاگر تاریخ.

بابایی در انتخاب عنوان کتاب نیز به آیۀ ۱۶۹ سورۀ آل عمران اشاره کرده و «ما که خندان می‌رویم» را برگرفته از توصیف قرآنی شهیدان دانسته است؛ کسانی که زنده و شاد در جوار پروردگارند. از نگاه او، خنده در عنوان کتاب نماد ایمان، آرامش و یقین رزمندگانی است که با لبخند قدم در میدان نبرد گذاشتند.

گلعلی بابایی، مولف مجموعه آثار تاریخ‌نگاری لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص)، معتقد است ثبت تاریخ جنگ بدون توجه به اسناد، روایت‌های متعارض و واقعیت‌های تلخ نبردها ممکن نیست. او در گفت‌وگو با ایبنا، از شیوه انتخاب و راستی‌آزمایی خاطرات رزمندگان، نقش اسناد و مکالمات بی‌سیم در بازسازی صحنه نبرد و ضرورت اصلاح روایت‌های پیشین با دستیابی به اطلاعات تازه می‌گوید؛ حتی اگر پای عملیات‌های ناموفق و خطاهای گذشته در میان باشد. در ادامه حاصل این گفت و گو را از نظر می گذرانید.

در کتاب «ما که خندان می‌رویم»، شما از میان خاطرات و اطلاعات مربوط به گردان مالک‌اشتر، روایتی منسجم ساخته‌اید. چه معیاری تعیین می‌کند کدام تجربه وارد تاریخ یک یگان شود و کدام بیرون بماند؟ می‌توانید نمونه‌ای از روایتی را بگویید که با وجود اهمیتش، به دلیل محدودیت منابع یا دلایل پژوهشی در کتاب نیاورده‌اید؟

از آنجا که در آثاری از این دست، پژوهش به مثابه سنگ بنای اساسی برای نگارش اثر، نقش اصلی را ایفا می‌کند، لذا هر آنچه که در خلال تحقیقات به دست آمده مبنای تدوین و نگارش نهایی کتاب قرار می‌گیرد. حال این موارد می‌توانند خاطرات افراد و نقش‌آفرینان موثر در آن اتفاق باشند یا اسناد و مدارک به جای مانده از آن بازه زمانی. اکنون اگر به کتاب «ماکه خندان می‌رویم» هم از این منظر نگاه کنید، قطعا به مولف این حق را می‌دهید که از میان خاطرات وروایت‌ها و همچنین اسناد مرتبط، جذاب‌ترین‌ها را انتخاب کند تا اثرش هم جذابیت لازم را داشته باشد و هم قوام و استحکام استنادی.

در آثاری مثل «همپای صاعقه»، اطلاعات و رویدادهای متعدد در قالب یک روایت تاریخی منسجم قرار گرفته‌اند. کدام بخش این انسجام حاصل خود اسناد است و کدام بخش نتیجه انتخاب و تفسیر شماست؟ یک نمونه مشخص از تصمیمی که مسیر روایت کتاب را تغییر داده باشد، توضیح می‌دهید؟

در این‌گونه آثار هم، چنان که گفتم، شالوده اصلی هم‌خوانی روایت‌ها با اسناد هستند که مسیر نگارش را به مؤلف نشان می‌دهند. اما در کتاب «همپای صاعقه» برای اولین‌بار اتفاق نوینی افتاد و آن این بود که تا آن زمان در کتاب‌های دفاع مقدس؛ به ویژه در تاریخ‌نگاری‌ها مرسوم نبوده است، از نوارهای مکالمات بی‌سیم و مصاحبه‌های میدانی با فرماندهان و رزمندگان رده‌های ستاد، صف یگان و همچنین جلسات توجیهی فرماندهان برای بیان ذوابعاد رویدادهای هر نبرد استفاده کرد. به نظرم همین روش، کلا مسیر نگارش این‌گونه آثار را تغییر داد و آن را از یک تاریخ‌نگاری مُمِل و خسته‌کننده، به آثاری واجد جذابیت‌های نزدیک به ادبیات داستانی تبدیل کرد.

تاریخ جنگ را نمی‌توان با چشم‌پوشی از تلخی‌هایش نوشت

در تاریخ‌نگاری یگان‌ها، فرماندهان و عملیات‌ها معمولاً جایگاه مشخصی دارند. در پژوهش‌های خودتان، آیا به روایتی از یک رزمنده ساده رسیده‌اید که برداشت شما از یک واقعه یا عملکرد یک فرمانده در فلان عملیات را تغییر دهد؟ اگر چنین نمونه‌ای دارید، چه چیزی در روایت آن رزمنده، با تصور اولیه شما تفاوت داشت؟

اتفاقا یکی از ویژگی‌های آثار بنده؛ چه در زمینه کارنامه عملیاتی لشکر 27 مانند: «همپای صاعقه»، «ضربت متقابل»، «زمین‌های مسّلح»، «کوهستان آتش»، «شراره‌های خورشید» و چه در زمینه گردان‌نویسی؛ مثل: «ماکه خندان می‌رویم»، «این شاهنامه؛ اسطوره نیست» و... همین است که ساختار روایی آنها، منحصر به روایت‌های فرماندهان نیستند. به جرأت می‌توانم بگویم دستکم یک سوّم از مصالح به کار رفته در شاکلۀ این کتاب‌ها، برآمده از روایات میدانی یا خاطرات پسا نبردِ رزمندگان رده صف جبهه‌هاست. چرا که اعتقاد من بر این است، در جنگی با ویژگی‌های اعتقادی نظیر دفاع هشت ساله ملت ما که تمامی ارکانِ آن متکی به نیروهای مردمی بوده، عناصر تعیین‌کننده و هویت‌آفرین نبردها، همین نیروهای داوطلب مردمی و رزمندگان خطوط مقدم جبهه‌ها بودند. از این رو در نگارش تاریخ چنین دفاعی هم، آنها هستند که خاطرات‌شان باید در اولویت توجه مؤلف قرار بگیرند.

اگر دو شاهد درباره یک واقعه مهم روایت‌های ناسازگار داشته باشند و هیچ سند مستقلی هم اختلاف میان اقوال ایشان را حل نکند، شما به‌عنوان مولف چه می‌کنید؟ آیا هر دو روایت را در کتاب می‌آورید، یکی را انتخاب می‌کنید یا از داوری صرف‌نظر می‌کنید؟

از آنجا که استخوان‌بندی قوی و مستحکم یک اثر پژوهشی مثل «ماکه خندان می‌رویم» مبنی بر مطالعه و اشراف همه جانبه بر سه مقولۀ «زمانه»، «زمین» و «هویت سوژه محوری» اثر است، لذا مولف بعد از گذرانیدن تمامی خاطره گفته‌های بازماندگان هر نبرد، قطعا از چنان اشرافی بر وقایع برخوردار می‌شود که بتواند تعارضات را تشخیص بدهد و روایت سازگار را از خاطره ناسازگار جدا کند. چنین تعارضاتی در بازگویی وقایع، میان صاحبان خاطرات، قطعا در کتاب‌های بنده هم وجود داشته که بنده ضمن راستی‌آزمایی خاطره‌گفته‌ها با اسناد معتبر آرشیوی جنگ و گزینش قول اَصلَح در پانوشت همان صفحه، متذکر وجود روایت معارض با متن شده‌ام، تا خواننده از وجود قول معارض مطّلع شده و خود قادر به داوری میان قول اصلح با قول معارض یا ضعیف آن واقعه باشد.

تاریخ جنگ را نمی‌توان با چشم‌پوشی از تلخی‌هایش نوشت

مولف تاریخ جنگ گاهی به‌جای آنکه روایت را با اسناد بسنجد، اسناد را در خدمت روایتی قرار می‌دهد که از قبل پذیرفته است؟ شما در کار خودتان چگونه مراقب این خطر هستید؟

تعددِ راویان در بعضی اتفاقات جنگ و حتی تناقضات فیما بین اقوال آنها، امری اجتناب‌ناپذیر و طبیعی است، امّا نمی‌تواند مانعی برای محقق در استفاده از آن روایت‌ها و یا اسناد باشد. چون برای نوشتن پیرامون نبردهای جنگی که بیش از چهل سال از وقوع آنها سپری شده، طبیعی است که خاطرات متناقض و حتی اسنادِ مغایر وجود داشته باشند. در این میان؛ وظیفه تاریخ‌نگاردر وهله اول راستی‌آزمایی روایت‌ها، تطبیق آنها با اسناد و مدارک معتبر، انتخاب قول اَصَح و اَصلَح و در وهله دوم؛ استفاده از آنها با رعایت موازین قابل قبول در حیطه نگارش آثار مستند است. بنده در روند پژوهش و نگارش آثار خودم سعی کردم، به این اصول پایبند باشم.

ممکن است یک سند از نظر اصالت معتبر باشد، اما به دلیل موقعیت و زاویه دید تهیه‌کننده، بخش مهمی از واقعه را نشان ندهد؟ در چنین شرایطی چه منابع دیگری را برای تکمیل تصویر آن واقعه بررسی می‌کنید؟ می‌توانید نمونه‌ای از مواجهه خودتان با چنین مسئله‌ای را توضیح دهید؟

این یک امر طبیعی است که طی دوران طولانی رویدادی با قدمت جنگ هشت ساله، در بعضی از بزنگاه‌ها به دلیل اعمال محدودیت‌های امنیتی و طبقه‌بندی اخبار و گزارش‌ها، برخی اسناد، فاقد شفافیت هستند. به همین دلیل برای رفع رخنه و خلاء اطلاعاتی، محقق ناگریز است از طریق شاهدان حّی و میدانی آن واقعه، اطلاعات تکمیلی را کسب و ماجرا را در حد امکان، آن گونه که بوده، ثبت کند.

فرض کنیم مولف همه اطلاعاتی را که در کتاب آورده درست و مستند انتخاب کرده باشد، اما اطلاعات دیگری را که می‌توانسته برداشت خواننده را تغییر دهد، نیاورده باشد. از کجا می‌توان میان انتخاب ناگزیر مطالب و حذف مؤثر بر فهم تاریخی تفاوت گذاشت؟ شما برای ارزیابی این خطر در آثار خودتان چه معیاری دارید؟

اگر این نیاوردن بعضی اطلاعات از روی عمد بوده، قطعا مولف برای خود توجیهی موجه خواهد داشت که باید در مقدمه کتاب، حتما در مورد آنها توضیح بدهد یا چنانچه به واسطه مراعات اصول امنیتی از آوردنِ برخی اطلاعات اجتناب کرده، باز هم نیازمند ارائه توضیح در مقدمه کتاب است. امّا گاه چنین اتفاق می‌افتد که بعد از نگارش و انتشار کتاب، محقق به مجموعه‌ای از اطلاعات ناب و اسناد ارزشمند، دست پیدا می‌کند. در این صورت؛ بهترین روش باز ویراست مجدد اثر و استفاده از اسناد و روایت‌های مکمل است. امر مهمی که بنده در برخی آثارم اعمال کردم و در ویراست‌های دوم و حتی سوّم، اشکالات را مرتفع و اطلاعات تکمیلی را در چاپ‌های بعدی کتاب آورده‌ام.

اگر سندی معتبر پیدا شود که بخشی از روایت شما درباره یک عملیات یا نقش یک فرمانده را زیر سؤال ببرد، چه سازوکاری برای بازبینی نتیجه‌گیری قبلی‌تان دارید؟ آیا در آثار منتشرشده خود، موردی داشته‌اید که اطلاعات تازه، شما را به اصلاح یک برداشت قبلی وادار کند؟

همان طور که در پاسخ به سوال قبلی گفته‌ام، اشکالاتی از این دست، در باز ویراست‌های بعدی اثر، قابل اصلاح هستند و هیچ‌گونه اعمال تعصبّی از سوی مولف برای عدم اصلاح اشکالات، قابل قبول نیست. مجدد تکرار می‌کنم؛ بله. بعضی از آثار انتشار یافته از جمله «هم‌پای صاعقه» به قلم بنده، بعد از آن که به اسناد و روایت‌های جدیدی دست یافتم، مورد بازنویسی و ویرایش جزئی یا حتی کلّی واقع شده‌اند. شخصاً معتقدم؛ آن چه که مهم است؛ روایت درست و بدون تحریف وقایع تاریخی هستند. نه دغدغه حفظ اعتبار قلمی و وجهه شخصی مولف. لذا؛ اگر چنانچه بین روایت‌ها و واقعیت تاریخی تعارضی وجود داشته و اثبات شده باشد، قطعا بایستی این تعارض، متکی به اسناد معتبر و انکارناپذیر، حک و اصلاح شوند. به تعبیر زیبای شهید عزیزمان حاج حسین خرازی؛ ما وظیفه داریم به این که: «جنگ را درست بنویسیم؛ نه درشت.» نکته دیگری که اشاره به آن را لازم می‌دانم؛ این که از بدو نگارش نخستین مجلد کارنامۀ عملیاتی لشکر 27 تا خرداد سال 1404، تمامی آثاری که از این قلم روانه چاپ شدند، فصل به فصل، صفحه به صفحه و سطر به سطر، مورد مطالعه و کنترل محتوایی دقیق معتبرترین مرجع نظارتی لشکر 27؛ سرلشکر شهید حاج محمدحسن محققی قرار داشته‌اند و به این موضوع در دیباچه تمامی کتاب‌های بنده، اشاره رفته است.

در تاریخ‌نگاری عملیات‌ها، موفقیت‌ها معمولاً با جزئیات بیشتری روایت می‌شوند و ناکامی‌ها گاهی در قالب ضرورت‌های عملیاتی توضیح داده می‌شوند. شما هنگام نگارش کارنامه یک یگان، چه معیاری برای روایت یک تصمیم اشتباه یا عملیات ناموفق دارید؟ در واقع اگر بررسی اسناد به این نتیجه برسد که بخشی از تلفات یک عملیات ناشی از خطا در تصمیم‌گیری بوده، نه صرفاً شرایط پیش‌بینی‌ناپذیر میدان جنگ، آیا این نتیجه را به‌صراحت در کتاب می‌آورید؟

بنده به جای پاسخگویی به این پرسش، شما را ارجاع می‌دهم به سه مجلد از مجلدات مجموعه «حماسه 27» کارنامۀ عملیاتی لشکر 27 در دوران دفاع مقدّس:

1. کتاب «ضربت متقابل»؛ کارنامۀ عملیاتی لشکر 27 در نبرد برون مرزی رمضان.

2. کتاب «زمین‌های مسلّح»؛ کارنامۀ عملیاتی لشکر 27 در نبردهای والفجر مقدماتی و والفجر -1.

3. کتاب «شراره‌های خورشید»؛ کارنامۀ عملیاتی لشکر 27 در نبرد آبی-خاکی خیبر.

در توضیح این ارجاعات، باید عرض کنم که این چهار عملیات، همگی در زمره نبردهای ناموفق و به قول معروف؛ عدم‌الفتح ما طی دوران دفاع مقدس هشت ساله بوده‌اند که به صورت لحظه نگاری و دقیق در کتاب‌های فوق‌الاشاره به آنها پرداخته شده است. به گونه‌ای که مخاطب با خوانش این آثار، به تعبیر برخی از خوانندگان اثر، گویی «مقتل خوانی» کرده‌ است. باز هم به قول همین زمره از خوانندگان، به رغم تمام روایت‌های تلخی که در صفحه به صفحه و سطر به سطر آن کتاب‌ها مطالعه کردند، احساس شکست یا ناامیدی به آن‌ها غالب نشده است. لذا به نظر من؛ برای هرچه بهتر و باورپذیرتر نوشتن تاریخ، راهی نیست جز مستندنگاری بر مبنای واقعیت‌های تلخ و شیرین نبردهای آن دفاع پرافتخار ملّت ایران و پرهیز از زیاده‌گویی، غلو و تحریف واقعیت‌ها؛ صرفاً جهت رعایت خطوط قرمزِ موهوم فلان شخصیت یا جریان سیاسی خاص!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها