سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - محمدمهدی سیدناصری، حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان: هر نسلی که پا به میدان میگذارد، پرسشهایی تازه پیش روی جامعه میگذارد؛ اما اشتباه ما اغلب از جایی آغاز میشود که بهجای شنیدن این پرسشها، میکوشیم نسل جدید را با معیارها، انتظارات و روشهایی ارزیابی کنیم که برای نسل پیش از او ساخته شدهاند. تجربه نسل زد، با همه تفاوتهای فردی و اجتماعی اعضای آن، به ما نشان داده است که تغییرات نسلی را نمیتوان صرفاً با برچسبهایی مانند بیحوصلگی، نافرمانی، کمتحملی یا فاصله گرفتن از ارزشهای گذشته توضیح داد. گاهی آنچه بزرگترها نشانه بحران در جوانان میدانند، در واقع نشانه تغییر در شیوه ارتباط، یادگیری، هویتیابی و مطالبهگری آنان است. اکنون، درحالیکه نسل آلفا دوران کودکی خود را در جهانی دیجیتالتر و پیچیدهتر سپری میکند، باید از تجربه نسل زد درس بگیریم؛ نه برای تکرار همان روشها، بلکه برای پرهیز از تکرار همان خطاها.
نسل زد و نسل آلفا در یک نقطه مشترکاند: هر دو در جهانی زندگی میکنند که فناوری، ارتباطات و جریان اطلاعات، تجربه رشد را دگرگون کرده است. بااینحال، این دو نسل را نباید یکسان فرض کرد. نسل زد، با توجه به تعریفهای رایج، عمدتاً در فاصله میانه تا پایان دهه ۱۹۹۰ و بخش بزرگی از دهه ۲۰۰۰ میلادی متولد شده است؛ درحالیکه نسل آلفا معمولاً به کودکانی اطلاق میشود که از اوایل دهه ۲۰۱۰ به بعد متولد شدهاند. مرزهای این تقسیمبندی قطعی نیستند و تجربه افراد در هر نسل نیز به خانواده، طبقه اجتماعی، فرهنگ، محل زندگی و میزان دسترسی به فناوری بستگی دارد. بااینحال، یک تفاوت مهم در تجربه زیسته این دو نسل وجود دارد: بسیاری از اعضای نسل زد با گسترش اینترنت و شبکههای اجتماعی در دوران کودکی یا نوجوانی مواجه شدند، اما برای بخش بزرگی از نسل آلفا، محیط دیجیتال از نخستین سالهای زندگی به بخشی از جهان عادی تبدیل شده است.

نخستین درسی که تجربه نسل زد به ما میدهد، ضرورت جدی گرفتن صدای نسل جدید است. کودکان و نوجوانان تنها دریافتکنندگان آموزش و تصمیمهای بزرگسالان نیستند؛ آنان درباره جهان پیرامون خود تجربه، برداشت، پرسش و گاه نقدهایی دارند که باید شنیده شوند. کنوانسیون حقوق کودک نیز در ماده ۱۲ بر حق کودک برای بیان آزادانه دیدگاههای خود در موضوعات مرتبط با او و توجه متناسب به این دیدگاهها تأکید میکند. شنیدن کودک به معنای پذیرفتن بیچونوچرای همه خواستههای او نیست؛ بلکه به معنای آن است که پیش از تصمیمگیری درباره زندگیاش، او را نیز انسانی صاحب حق و صاحب نظر بدانیم. اگر نسل زد بارها درباره شیوههای سنتی ارتباط، آموزش و اقتدار پرسش کرده است، پاسخ ما نباید صرفاً اصرار بر اطاعت باشد. باید بررسی کنیم کدام روشها هنوز کارآمدند و کدامیک به بازنگری نیاز دارند.
درس دوم، ضرورت بازاندیشی در مفهوم آموزش است. نمیتوان از نسلی که در معرض حجم گستردهای از اطلاعات قرار دارد، تنها با انتقال یکطرفه مطالب انتظار یادگیری عمیق داشت. دسترسی به اطلاعات بهخودیخود به معنای فهمیدن نیست؛ همانطور که حفظ کردن مطالب نیز لزوماً توانایی تحلیل و تصمیمگیری ایجاد نمیکند. آموزش امروز باید بیش از گذشته بر پرسشگری، تفکر انتقادی، گفتوگو، حل مسئله و توانایی ارزیابی منابع تکیه کند. این موضوع برای نسل آلفا اهمیتی دوچندان دارد؛ زیرا بسیاری از کودکان این نسل از سالهای نخست زندگی با محتوای دیجیتال و ابزارهای هوشمند مواجهاند. اگر نظام آموزشی صرفاً به انتقال اطلاعات بسنده کند، در رقابت با محیطی که اطلاعات را با سرعت و جذابیت بیشتری عرضه میکند، بخش مهمی از کارکرد خود را از دست خواهد داد. مدرسه باید جایی باشد که کودک یاد بگیرد چگونه فکر کند، نه فقط اینکه چه چیزی را به خاطر بسپارد.
درس سوم، اهمیت سلامت روان و احساس تعلق است. در سالهای اخیر، موضوعاتی مانند فشار تحصیلی، مقایسه اجتماعی، اضطراب، تنهایی و نیاز به پذیرفته شدن، در گفتوگوهای عمومی درباره نوجوانان برجستهتر شدهاند. البته نباید همه این مسائل را به نسل زد نسبت داد یا تصور کرد نسل آلفا الزاماً با همان شکل و شدت از آنها تأثیر خواهد پذیرفت. بااینحال، تجربه نسلهای جدید یادآور میشود که موفقیت تحصیلی و انضباط ظاهری، بهتنهایی معیار کافی برای ارزیابی رشد کودک نیستند. کودکی که احساس امنیت نمیکند، امکان بیان نگرانیهایش را ندارد یا ارزشمندی خود را فقط با نمره و تأیید دیگران میسنجد، برای رشد همهجانبه به حمایت بیشتری نیاز دارد. خانواده و مدرسه باید محیطی ایجاد کنند که در آن شکست پایان راه تلقی نشود، پرسیدن مایه شرمندگی نباشد و درخواست کمک نشانه ضعف به شمار نیاید.
درس چهارم، ضرورت فهم جهان دیجیتال بهجای انکار آن است. گاهی در مواجهه با مسائل نسل جدید، سادهترین راهحل را در حذف تلفن همراه، محدود کردن دسترسی به اینترنت یا محکوم کردن شبکههای اجتماعی میبینیم. درحالیکه فناوری هم میتواند زمینه یادگیری، ارتباط و خلاقیت را فراهم کند و هم در صورت استفاده نامناسب، مخاطراتی برای حریم خصوصی، امنیت، تمرکز و سلامت روان ایجاد کند. مسئله، انتخاب میان جهان واقعی و جهان دیجیتال نیست؛ مسئله آن است که چگونه میتوان به کودکان آموخت از فناوری آگاهانه، مسئولانه و ایمن استفاده کنند. نسل آلفا به آموزش سواد رسانهای، شناخت سازوکارهای الگوریتمی، حفاظت از اطلاعات شخصی و تشخیص محتوای نادرست نیاز دارد. ممنوعیت ممکن است در برخی موقعیتها ضروری و موجه باشد، اما بهتنهایی جای آموزش، گفتوگو و حمایت متناسب با سن را نمیگیرد.

بااینهمه، مهمترین خطایی که در مواجهه با نسل آلفا ممکن است مرتکب شویم، این است که از نسل زد فقط بهعنوان یک هشدار یاد کنیم و سپس همان الگوی تربیتی را با ابزارهایی تازه ادامه دهیم. نسل آلفا به دلیل تجربه متفاوت خود از کودکی، صرفاً نسخه کوچکتر نسل زد نیست. این کودکان ممکن است پیش از ورود به مدرسه با دستیارهای هوش مصنوعی، محتوای شخصیسازیشده، بازیهای تعاملی و ابزارهای دیجیتال آموزشی روبهرو شوند. چنین محیطی پرسشهایی تازه درباره استقلال فکری، حریم خصوصی، رابطه کودک با دانش و نقش بزرگسالان در فرایند یادگیری مطرح میکند. بنابراین، حمایت از نسل آلفا باید بر شناخت واقعیت زندگی آنان استوار باشد، نه بر پیشداوری درباره آنچه قرار است باشند.
در این میان، کتاب میتواند یکی از مهمترین حلقههای اتصال میان تجربه نسل زد و نیازهای نسل آلفا باشد؛ البته نه به این معنا که کودکان امروز باید دقیقاً همان کتابهایی را بخوانند که نسل پیشین خوانده است یا کتاب چاپی تنها شکل معتبر مطالعه به شمار میرود. آنچه اهمیت دارد، حفظ فرصت خواندن عمیق، مواجهه با روایتهای متنوع و پرورش ذهن پرسشگر است. کتاب داستان میتواند به کودک کمک کند احساسات و تجربههای دیگران را بشناسد؛ کتاب علمی میتواند کنجکاوی او را پرورش دهد؛ و کتابهای متناسب با سن درباره فناوری و زندگی اجتماعی میتوانند زمینه گفتوگو درباره مسائل جهان امروز را فراهم کنند. در کنار کتاب چاپی، کتاب صوتی و دیجیتال نیز میتوانند به گسترش تجربه مطالعه کمک کنند، بهویژه هنگامی که دسترسی به منابع چاپی محدود است.
اما کتابخوان کردن نسل آلفا با سفارش و نصیحت تحقق پیدا نمیکند. کودکی که در خانه هیچکس را در حال مطالعه نمیبیند، مدرسهای که خواندن را فقط به تکلیف و آزمون پیوند میدهد و شهری که کتابخانه در آن دور از دسترس است، برای تبدیل شدن به خوانندهای مشتاق با موانعی واقعی روبهروست. والدین باید فرصت انتخاب و لذت بردن از کتاب را فراهم کنند؛ معلمان باید خواندن را از انحصار پاسخهای امتحانی خارج کنند؛ ناشران و نهادهای فرهنگی باید کتابهای باکیفیت، متنوع و متناسب با تجربه امروز کودکان تولید کنند؛ و مسئولان نیز باید دسترسی عادلانه به کتابخانهها و منابع مطالعاتی را جدی بگیرند. اگر میخواهیم کودک کتابخوان شود، باید کتاب را در زندگی او حاضر کنیم، نه اینکه فقط از او بخواهیم کتاب بخواند.
از منظر حقوق کودک، این مسئولیت به انتخاب شخصی خانوادهها محدود نمیشود. ماده ۱۷ کنوانسیون حقوق کودک بر اهمیت دسترسی کودکان به اطلاعات و مطالبی که برای رفاه اجتماعی، معنوی، اخلاقی و سلامت جسمی و روانی آنان مفید است تأکید دارد و ماده ۳۱ حق کودک برای مشارکت در زندگی فرهنگی و هنری را به رسمیت میشناسد. بر این اساس، دسترسی به کتاب و فرصت مطالعه باید در چارچوب گستردهتر حق کودک برای رشد، آموزش و مشارکت فرهنگی دیده شود. چنین نگاهی ما را از سرزنش خانوادهها و کودکان دور میکند و به سمت ایجاد زیرساختها، سیاستهای فرهنگی و فرصتهای برابر سوق میدهد.
نسل زد به ما آموخت که نمیتوان تغییرات جهان را با نادیده گرفتن پرسشهای نسل جدید متوقف کرد. نسل آلفا نیز به ما یادآوری میکند که این تغییرات ادامه دارند و هر نسل، شرایط خاص خود را برای یادگیری، رشد و هویتیابی دارد. اگر میخواهیم آیندهای بهتر برای کودکان بسازیم، باید بهجای تلاش برای بازتولید کودکان دیروز، فرصت رشد برای انسانهای امروز را فراهم کنیم. این یعنی شنیدن صدای آنان، احترام به حقوقشان، بازنگری در شیوههای آموزش و پذیرفتن مسئولیت مشترک خانواده، مدرسه، نهادهای فرهنگی و دولت.
پرسش نهایی این نیست که نسل آلفا شبیه نسل زد خواهد شد یا نه؛ پرسش این است که ما از تجربه نسل زد چه آموختهایم و آیا آمادگی داریم پیش از آنکه مسائل نسل آلفا به بحران تبدیل شوند، روشهای خود را بازبینی کنیم؟ آینده کودکی با سرزنش نسلها ساخته نمیشود. این آینده به توانایی ما در شناخت تفاوتها، شنیدن صداهای تازه و فراهم کردن فرصتهایی وابسته است که کودکان بتوانند در آنها بخوانند، بیندیشند، انتخاب کنند و جهان بهتری بسازند.
نظر شما