سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزایی اعتمادی: بعضی کتابها را که تمام میکنی، نمیشود بلافاصله سراغ کتاب بعدی رفت. باید چراغ را روشن کنی، چای بگذاری، کمی به دیوار نگاه کنی و به دنیای کلمات سفر کنی. «فغان ز جغد جنگ» بابک زمانی از همینهاست. نه چون زبانش سخت است یا روایتش پیچیده، نه. چون مثل نشستن در اتاقی است که سالها پنجرهاش را باز نکردهاند؛ در همین اتاقی که بوی دارو، صدای شکستن قرص، ناتوانی انسانها، بحران در جنگ و .... را روایت می کند. کتاب «فغان ز جنگ» مجموعهای از داستانهای کوتاه و یک داستان نیمهبلند اوست که طی چندین دهه نوشته شده است و همانطور که از نامش پیداست، از مواجهه با جنگ میگوید. داستانهای کوتاه او درباره جنگ تحمیلی هشتساله است و داستان نیمهبلند او در بستر جنگ دوازده روزه اتفاق افتاده است. با نویسنده «فغان ز جنگ» به گفتوگو نشستهایم تا با جهان او آشنا شویم.
ابتدا کمی از خودتان بگویید. شما دوران جنگ 8ساله را هم تجربه کردهاید، درست است؟
من متولد سال ۱۳۳۶ هستم و الان حدود هفتاد سال دارم. هم داستان مینویسم و هم یادداشت. حدود سی سال است که برای روزنامههای شرق، اعتماد و هممیهن ستون مینویسم. پیش از این هم با روزنامههای مختلفی همکاری داشتهام؛ از جمله همشهری و ایران. بیشتر درباره مسائل روز مسائل پزشکی ، اجتماعی مینوشتم، اما علاقه اصلیام همیشه داستاننویسی بوده است؛ داستانهایم را معمولاً زمانی مینویسم که چیزی در ذهنم شکل گرفته باشد و انگیزه عاطفی شدیدی برای نوشتنش احساس کنم. بعضی از این داستانها مدتها در ذهنم میمانند. احساس میکنم باید آنها را بنویسم و تا زمانی که این ضرورت به وجود نیاید، سراغشان نمیروم. بسیاری داستانها را هم نگه نمیدارم چاپ هم نمیکنم.
پیش از این مجموعه، کتاب دیگری هم از داستانهایتان منتشر شده بود؟
بعضی از داستانهایم در نشریات ادبی منتشر شده بودند، اما به شکل کتاب نه. اولین داستانی که نوشتم، در سال ۱۳۵۲ چاپ شد، زمانی که ۱۶ سال داشتم به دلیل اشارات تند سیاسی توقیف شد و انتشار پیدا نکرد. البته خوب شد که منتشر نشد. به واسطه این رویداد در مورد خودم سختگیرتر شدم در این سالها داستانهای زیادی نوشتهام که هیچوقت منتشر نکردهام. داستانهای این مجموعه حاصل نوشتههای بیست سال گذشتهاند. برای نوشتن هرکدام، انگیزه عاطفی شدیدی داشتهام. گاهی داستانی سالها در ذهنم مانده تا بالاخره به مرحلهای رسیده که احساس کردهام باید آن را بنویسم. به نظرم داستان، آفرینش یک دنیای مجازی است؛ دنیایی که شهروندان خاص خودش را دارد. این دنیا ممکن است از زندگی واقعی نویسنده تأثیر گرفته باشد، اما در نهایت جهانی مستقل میشود.
شما در سالهای ابتدایی جنگ، از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳، در خط مقدم جبهه بودید. این تجربه چه تأثیری بر داستانهایتان گذاشت؟
در آن سالها دوران خدمت وظیفهام را میگذراندم و پزشک وظیفه بودم. تمام این مدت در خط مقدم جبهه حضور داشتم. منطقهای که ما در آن بودیم، آذربایجان غربی بود و درگیریهای داخلی هم در آنجا جریان داشت. بخشی از داستانهای این مجموعه در همین فضا میگذرد؛ روستایی که بر اثر جنگ تخریب شده بود اما هنوز تعدادی از ساکنین مانده بودند فضایی که بهتدریج حالت کاملاً نظامی پیدا کرده بود. ترکیبی از جنگ، ارتش و مردم غیرنظامی با کمترین شرایط و در خطر مداوم. البته اینها تعدادی داستان هستند که نام کلی «فغان زجغد جنگ» را دارند، اما کتاب شامل داستانهای دیگری هم هست که برخی از آنها برگرفته از بیماریها هستند.
در داستانهایتان، به نظر میرسد فاصله چندانی میان واقعیت و داستان وجود ندارد. انگار تغییرات زیادی در واقعیت ایجاد نمیکنید تا به داستان تبدیل شود. برای مثال، در داستان «سرگشته»، موقعیتی را روایت میکنید که در آن مردی برای دیدن بچهها به منطقه میآید و بعد او را با ماشین نظامی به پایگاه میبرند. آنجا متوجه میشوند نام پایگاه با نام پسرش یکی است؛ پسری که دو سال پیش در همان محل شهید شده است. چطور این تعادل را حفظ میکنید که داستان به شعار یا سیاهنمایی صرف تبدیل نشود؟
من نمیدانم چرا باید این داستانها را سیاهنمایی بدانیم. داستانهایی که شما خواندهاید، در فضای جنگ میگذرند و هدفم هم نشاندادن سیاهی جنگ بوده است. قرار بوده مخاطب این سیاهی را احساس کند. اساسا ادبیات ضدجنگ بر پایه نشان دادن رنج و مرارت سیاهی جنگ قرار دارد چیزی که از بیرون وتوسط کسانی که جنگ را لمس نکردهاند تا عمق وجود قابل درک نیست. جنگ بدون این احساس پوست و گوشت یک فیلم سینمایی مهیج است در جریان وقایع سال گذشته این را به عینه در میان خیلی از مردم دیدیم.
از طرف دیگر، این داستانها شعاری نیستند، چون واقعیت نیازی به شعار ندارد. خود واقعیت بهاندازه کافی گویاست. گاهی اتفاقهایی که در زندگی واقعی رخ میدهند، از آنچه نویسنده در ذهن و تخیلش میسازد، عجیبترند. واقعیت میتواند از خیال هم شگفتانگیزتر باشد. برای مثال، در یکی از داستانها با پسری روبهرو هستیم که دچار اختلال ذهنی است و نمیتواند بهراحتی میوهای را در دست بگیرد، اما در موقعیتی قرار میگیرد که پایش به میدان مین کشیده میشود و بر خلاف سربازان قبلی که همه روی مین رفتهاند بدون ترس با خوشحالی مینیاب را تحویل میگیرد و همان روز روی مین میرود. چنین موقعیتهایی نشان میدهند که واقعیت جنگ تا چه اندازه میتواند تلخ و باورنکردنی باشد، اما در داستانی که نقل کردین سرگشته، تخیل نقش زیادی دارد، پیرمردی که چند سال پیش فرزندش شهید شده و نام او را بر آن پایگاه گذاشتهاند در این کوهستان سرگشته است و هر از چند گاه به ملاقات فرزندی میآید که دیگر نیست و از سایر جهات کاملا نرمال است شهادت فرزند در صحنه آخر داستان معلوم میشود.
منظورم از سیاهنمایی این است که گاهی در داستانهایتان هیچ روزنهای از امید دیده نمیشود. انگار با اتاقی روبهرو هستیم که پنجرهای ندارد و هیچ نوری وارد آن نمیشود. آیا این همان انعکاس واقعیتی است که در ذهن شما شکل گرفته یا آگاهانه تلاش میکنید مخاطب را در چنین فضایی قرار دهید؟
شاید این همان انعکاسی باشد که در ذهن من وجود داشته است. ممکن است در نگاه من، روشنایی چندانی در آن فضا نبوده باشد. البته در بعضی داستانها روزنههایی هم وجود دارد؛ مثلاً در داستان «میلاد»، در میانه درگیری دو طرف و جنگ من به عنوان پزشک درست در خط مرزی جنگ زایمان نوزادی را تسهیل میکنم کهدر سیاهترین شرایط در کلبهای نیمه ویران و آسمانی آکنده از تیر و رگبار پا به دنیا میگذارد. بله با وضعیتی بسیار دشوار روبهرو هستیم، اما همانجا روزنهای از امید هم پیدا میشود. با اینحال، هیچوقت نخواستهام بهطور کلی به مخاطب امید بدهم. اگر در داستانی سیاهی جنگ وجود دارد، باید همان سیاهی نشان داده شود. به گمانم آینده و امید از طریق نشان دادن سیاهی جنگ و مصایبش میگذرد.
در داستان «تهران ۱۴۱۰» هم فضایی بهشدت آلوده و پراسترس ترسیم میکنید. این فضا بازتاب وضعیت روانی جامعه امروز است یا آگاهانه میخواهید مخاطب را وارد یک اتاق بسته و کافکایی کنید؟
این داستان دو بخش دارد؛ یکی خوشبینانه و دیگری بدبینانه. شاید آن بخشی که شما خواندهاید، بدبینانه به نظر برسد، در بخش اول آیندهای را تصور میکنم که ایران به یک قدرت منطقهای تبدیل شده است. من در ۷۵ سالگی از فرودگاهی که گیتهای متعدد دارد با پرواز ایرانایر به دوبی میروم تا بر کار متخصصین مغز و اعصاب آنجا نظارت کنم در بخش دوم در همان تاریخ همه چیز رو به فنا رفته من سر پیری مجبور به کار در درمانگاه فرودگاه امام شدهام. رییس انجمن امارات که میآید باید فشار خونش را بگیرم، سرم را بر میگردانم که مرا نبیند این دو بخش دو روایت از احتمالات آینده هستند.
در داستان «حادثه در بلوار اشکودا»، شخصیتها بیشتر از آنکه حرف بزنند، در سکوت زندگی میکنند. به نظر میرسد سکوت را بهعنوان عنصری فعال و پیشبرنده در داستان انتخاب کردهاید. این سکوت چه چیزی درباره شخصیتها و جهان داستان به ما میگوید؟
سکوت در آن خانه حاکم است؛ خانهای که آقای زامینسکی و همسرش در آن زندگی میکنند. حرکتی وجود ندارد و همهچیز در سکوت میگذرد. این داستان در فضایی تخیلی و در جامعهای اروپای شرقی اتفاق میافتد؛ جامعهای که بیرون از خانه، فضای کمونیستی بر آن حاکم است و در داخل خانه هم با فضایی سرد و خفقانآور روبهرو هستیم. در چنین فضایی، سکوت بیش از هر چیز دیگری حضور دارد.
در داستانهایی که خواندم، نهادهایی مثل نظام سلامت، خانواده و حتی نظام سیاسی اغلب به شکل نیروهایی ظاهر میشوند که انسان را فرسوده میکنند. آیا این نگاه به نوعی پوچگرایی درباره نهادهای اجتماعی میرسد؟ آیا راهی برای رهایی از این چرخه وجود دارد یا انسان محکوم است آن را تکرار کند؟
این مسئله به شرایط ما برمیگردد؛ به وضعیت زندگی و بیماریهایی که وجود دارند. البته این شرایط فقط مختص ما نیست و در سطح جهانی هم با چنین مشکلاتی روبهرو هستیم.
بسیاری از داستانهایتان به بنبست میرسند؛ از جمله داستان اول مجموعه، داستان «بهشت زهرا» و داستانی که در مطب پزشک میگذرد. آیا مرگ را برای شخصیتهای تراژیک پایان رنج میدانید یا نوعی رهایی تلخ از آن؟ در داستان اول، اگر اشتباه نکنم، به فراموشی بهعنوان سپری در برابر رنج اشاره میکنید. آیا این فراموشی را نوعی رهایی میدانید؟
داستان «دوازده روز» درباره مادری است که به نوعی دمانس مبتلاست. این بیماری با کندی حرکات، فراموشی و توهم همراه است. در این داستان، جنگ را از دریچه ذهن بیماری میبینیم که خودش دچار توهم است. تلاش کردهام انعکاس جنگ را در ذهن چنین فردی نشان بدهم. این زن سالمند با پسر جوانی زندگی میکند که به اماس مبتلاست. اسم پسر هم فرنوش است. من عمداً این اسم را انتخاب کردم، چون ممکن است خواننده در ابتدا تصور کند شخصیت زن است. حتی یکی از ویراستاران هم در ابتدا تصور کرده بود فرنوش دختر است، درحالیکه شخصیت داستان پسر است. مادر از پیش دچار توهمات زنده و جابجای خیال و واقعیت است جنگ تنها یکی از توهمات اوست و خیلی برجسته نمیشود. پسر اماس دارد و روی ویلچر است روزهای متمادی کنار پنجره خیابان را مینگرد که تلاطمی ندارد. شروع جنگ و بمباران تغییر و هیجانی در زندگی او پدید میآورد. در همین حین مادر سکته مغزی میکند و داستان مرارتهای مردم در حین بیماری و جنگ آغاز میشود. این انتخاب به نوعی تضاد خانوادگی هم مربوط میشود. پدر و مادر با یکدیگر اختلاف دارند و حاصل این وضعیت، جوانی است که نامی متفاوت دارد و بعدتر به بیماری اماس هم مبتلا میشود...
در داستان، با خانوادهای روبهرو هستیم که پدرش قمار میکند و زندگی را به باد داده، مادر به بیماری مبتلاست، یکی از پسرها اماس دارد و پسر دیگر از خانه فرار کرده است. به نظرم این خانواده میتواند نمادی از وضعیت یک جامعه در حال زوال هم باشد. آیا چنین برداشتی به قصد شما نزدیک است؟
موضوع داستان «دوازده روز»، انعکاس جنگ دوازدهروزه در زندگی دو بیمار است؛ مادر و پسری که در یک خانه زندگی میکنند. تلاشم این بوده که جنگ را از افق دید یک بیمار روایت کنم و نشان بدهم جنگ برای افراد سالمند و کسانی که بیماریهای ناتوانکنندهای مثل اماس دارند، چه رنجی ایجاد میکند. میخواستم رنج انسان را در جریان جنگ نشان بدهم.
در داستان، شخصیتهای مردی مثل کامبیز و پولادی در خیابان، کازینو و موقعیتهای بیرونی با بحرانها دستوپنجه نرم میکنند، اما شخصیت زن، وجیهه، در خانه و با بیماری درگیر است. آیا این انتخاب استعارهای از این واقعیت است که در بحرانهای ملی، بار سنگین وحشت و تروما اغلب بر دوش زنان میافتد؟
البته بیماری جسمی را از تجربه و شناخت خودم وارد داستان کردهام، اما حق با شماست که در این خانواده بار سنگینتری بر دوش زن قرار دارد. او با مشکلات متعددی روبهروست؛ از شوهر قمارباز گرفته تا جنگی که پسرش را کشته و بیماریای که خودش به آن مبتلاست. رنج دیگری هم وجود دارد که به زندگی خانوادگی و بچهای مربوط میشود که مادر خانواده آن را نتیجه کارهای خود می داند.
توصیف شما از بیمارستان، با جنازههایی که ردیف شدهاند، پوشش نامناسب بیماران و جمله «اینجا بیمارستان نیست، بیمارستان خیابان است»، از سوررئالترین تصاویر کتاب است. جمله پزشک که میگوید «جنگ که میشود، مردم نباید مریض شوند» هم بسیار کوبنده است. آیا این صحنهها صرفاً روایتی واقعگرایانه از بحران جنگاند یا در آنها نظام مدیریت بحران و درمان را هم نقد میکنید؟
اتفاقاً در این بخش قصد نقد سیستم درمانی را نداشتم. آنچه در بیمارستان روایت کردهام، واقعی است. بیماری که در بخش سکته مغزی بستری شده، واقعاً در همان شرایط قرار دارد. من تلاش کردم بدون اینکه داستان را بهانهای برای توضیح پزشکی کنم، اطلاعات و جزئیات درمان را درست و واقعی بیاورم.
تمام اصطلاحاتی که درباره درمان سکته مغزی به کار بردهام، بر اساس واقعیت و درمانهای بهروز است. امکانات داخل بخش و حتی اتاقی که بیمار در آن بستری است، تا جایی که توانستهام، واقعگرایانه توصیف شدهاند. البته اتفاقهایی که بیرون از بیمارستان و در خیابان میافتند، تا حدی فضای سوررئال پیدا میکنند.
برگردم به بحث فراموشی. در جامعهای که بحرانها پیدرپی اتفاق میافتند و فرصت چندانی برای ترمیم آنها وجود ندارد، آیا فراموشی میتواند تنها راه نجات باشد؟
فراموشی وجیهه در داستان، یک بیماری است. من تلاشی نکردهام که آن را بهعنوان استعارهای مشخص از فراموشی اجتماعی مطرح کنم. تشخیص دقیق او بیماری دی ال بی دی است میخواستم جنگ را در ذهن مخاطبی نشان بدهم که خودش دچار اختلال و توهم است. البته داستان میتواند برداشتهای مختلفی ایجاد کند و مخاطب ممکن است از آن معناهای دیگری هم دریافت کند.
نثر شما بسیار تصویری و حسی است؛ از صدای شکستن قرصها و سرمای پتو گرفته تا صدای دریچه کولر و بوی عرق در مترو. چطور به این شیوه روایت رسیدهاید؟ این انتخاب برای ایجاد همدلی عمیقتر با مخاطب است یا به محدودیتهای روایت مربوط میشود؟
تلاش کردهام تصویرها واقعی باشند. خودم هم احساس میکنم کتاب تصویرهای زیادی دارد و شاید در بعضی قسمتها حتی قابلیت تبدیلشدن به یک اثر سینمایی را داشته باشد. یکی دو تا از داستانها هم پیشنهاد فیلم شدن هم داشتهاند.
من هم همین احساس را داشتم. تصویرها در داستانهای شما بسیار پررنگاند و مخاطب را جذب میکنند. به نظرم بعضی از این داستانها ظرفیت تصویری زیادی دارند و شاید بتوان از آنها اقتباس سینمایی کرد.
خودم هم این نکته را در کارم دیدهام. شاید بعضی قسمتها بیش از اندازه تصویری شده باشند و از نظر دراماتیک هم بتوان روی آنها کار کرد.
در جهانی که از فیلترینگ، سرکوب و پوچی سخن میگویید، ادبیات داستانی چه وظیفهای بر عهده دارد؟ قلم شما ابزاری برای اعتراض است، مخاطب را تسلی میدهد یا صرفاً زوال جامعه را ثبت میکند؟
به نظر من، مهمترین ضرورت ادبیات داستانی این است که با آفرینش یک دنیای مجازی خواننده را به یک زندگی موازی دعوت کند تا از ورای این زندگی بتواند زندگی واقعی خود را بهتر ببیند. یکی از مشکلات فرهنگی ما این است که از ادبیات داستانی فاصله گرفتهایم؛ بهخصوص از داستانی که خوانده میشود، نه داستانی که صرفاً به تصویر درمیآید.
وقتی کسی داستانی را میخواند، داستان دیگری در ذهنش شکل میگیرد. او با متن زندگی میکند و آن را در ذهن خودش بازآفرینی میکند. این اتفاق بدون آنکه الزاماً پیام مستقیمی به مخاطب داده شود، او را به فکر وامیدارد. همین بازآفرینی واقعیت و شکلگرفتن جهانهای مجازی کوچک و بزرگ در ذهن خواننده، یکی از مهمترین نقشهای ادبیات داستانی است؛ نقشی که متأسفانه امروز کمرنگ شده است. شاید فضای مجازی و کاهش توان و حوصله مردم برای خواندن هم در این مسئله مؤثر باشد.
فکر میکنم تنهایی هسته مرکزی جهان داستانی شماست؛ چه تنهایی ناشی از شرایط اجتماعی باشد، چه بیماری و چه فراموشی. آیا راهی برای رهایی از این تنهایی به مخاطب پیشنهاد میکنید؟
به نظرم خود نوشتن داستان و خواندن ادبیات داستانی میتواند راهی برای رهایی از بعضی وضعیتها باشد.
استفاده از اصطلاحات تخصصی و پزشکی ممکن است برای بعضی مخاطبان دشوار باشد. به نظرتان بهتر نیست در چاپهای بعدی، توضیح این اصطلاحات در پاورقی یا بخش جداگانهای اضافه شود؟
بله،حق باشماست، امیدوارم در چاپهای بعدی بتوانم توضیحات لازم را اضافه کنم.
و صحبت پایانی اگر دارید بفرمایید.
یادداشت را میتوانم درباره موضوعی بنویسم که همان روز با آن مواجه شدهام، اما داستان را نمیتوانم به این شکل بنویسم که تصمیم بگیرم همین حالا درباره موضوع مشخصی داستان بنویسم. داستان باید به مرحلهای از پختگی برسد و در ذهنم شکل بگیرد. بعد میتوانم آن را بنویسم. میخواهم به تفاوت داستان و یادداشت اشاره کنم. یادداشتهایم را هم شاید در آینده منتشر کنم. این یادداشتها ادامهدارند و گاهی به شکل داستانوار نوشته میشوند؛ داستان نیستند، اما شباهتهایی به داستان دارند. احتمال دارد در آینده مجموعهای از آنها هم منتشر کنم.
و امیدوارم ادبیات جنگ نوشته شود؛ نه فقط ادبیات جنگ، بلکه ادبیات انقلاب هم باید نوشته شود. برداشتهای سطحی از انقلاب سال ۱۳۵۷ یکی از دلایلی است که فکر میکنم ادبیات داستانی باید به این موضوع بپردازد. بعضیها انقلاب را به شکلی خاص تفسیر میکنند و گروهی دیگر برداشت متفاوتی دارند. ادبیات داستانی میتواند امکان فکرکردن درباره این اتفاقها را فراهم کند. تلاش من هم این بوده که مسائل روزمره، تاریخ معاصر ایران و احساسات مردم را در قالب داستان روایت کنم؛ به شکلی که خواننده بتواند درباره آنها فکر کند و از این تجربه برای نگاه به آینده استفاده کند.
در کشورهای مختلف، ادبیات در شکلگیری برداشت مردم از تاریخ و جامعه نقش داشته است، اما به نظرم در کشور ما این نقش آنطور که باید جدی گرفته نشده است. خودم هم داستانهای زیادی در ذهن دارم که با اتفاقهای معاصر و جنگ ارتباط دارند و دوست دارم فرصت کنم آنها را بنویسم. یکی از خلأهای ادبیات دفاع مقدس، روایت زندگی جانبازان اعصاب و روان است. به نظرم این موضوع کمتر از آنچه باید، در ادبیات داستانی دیده شده است. اگر نویسنده به جای نگاه صرفاً ایدئولوژیک، رنج انسانی و تجربه فردی این افراد را روایت کند، میتواند به شکلگیری آثار متفاوتی منجر شود.
من هم معتقدم این موضوع باید از زاویه انسانی دیده شود. در یکی از داستانهایم، شخصیتی در جریان جنگ در مدت کوتاهی بیمار میشود. این اتفاق بر اساس واقعیت نوشته شده است. گاهی شدت فشار و تجربه جنگ میتواند وضعیت انسان را بهسرعت تغییر دهد. تلاش من این بوده که چنین تجربههایی را در قالب داستان نشان بدهم.
نظر شما