شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۲
کودک باید حقوقش را بداند

بخش مهمی از آموزش حقوق کودک می‌تواند بسیار زودتر و در جایی آغاز شود که کودک با جهان اجتماعی و اخلاقی پیرامون خود آشنا می‌شود: در کتاب.

سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - محمدمهدی سیدناصری، حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بین‌الملل کودکان: کودک معمولاً نخستین بار «حق» را در یک کتاب حقوقی نمی‌شناسد. او حق را در قصه‌ای تجربه می‌کند که در آن شخصیت داستان می‌تواند حرف بزند، در برابر یک تصمیم ناعادلانه اعتراض کند، از کسی کمک بخواهد، بازی کند، انتخاب کند یا حتی بگوید «این رفتار را دوست ندارم». شاید به همین دلیل است که وقتی از آموزش حقوق کودک صحبت می‌کنیم، نباید ذهن خود را فقط به کلاس درس، کتاب‌های آموزشی رسمی یا برنامه‌های درسی محدود کنیم.

بخش مهمی از آموزش حقوق کودک می‌تواند بسیار زودتر و در جایی آغاز شود که کودک با جهان اجتماعی و اخلاقی پیرامون خود آشنا می‌شود: در کتاب. حقوق کودک، اگر فقط در متن قانون باقی بماند، به مجموعه‌ای از قواعد حقوقی تبدیل می‌شود که بزرگسالان درباره کودکان می‌دانند. اما فلسفه حقوق کودک دقیقاً در این نقطه متوقف نمی‌شود. کودک صرفاً موضوع حمایت دیگران نیست؛ دارنده حق است.

این تفاوت، به ظاهر ساده، یکی از مهم‌ترین تغییرات مفهومی در نگاه معاصر به کودکی است. کنوانسیون حقوق کودک نیز با به رسمیت شناختن مجموعه‌ای از حقوق مدنی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، کودک را به عنوان صاحب حق به رسمیت می‌شناسد و حتی در ماده‌ی ۴۲ دولت‌ها را مکلف می‌کند اصول و مقررات کنوانسیون را به شیوه‌ای مناسب و فعالانه به اطلاع کودکان و بزرگسالان برسانند.

در نسخه کودک‌پسند کنوانسیون نیز بر این نکته تأکید شده که کودکان و بزرگسالان باید حقوق کودکان را بشناسند. از همین جا یک پرسش اساسی شکل می‌گیرد: اگر کودک حق دارد حقوق خود را بشناسد، این شناخت چگونه باید اتفاق بیفتد؟ بعید است بتوان از یک کودک خردسال انتظار داشت متن یک معاهده بین‌المللی را بخواند و مفاهیمی مانند «دارنده حق»، «تعهد دولت» یا «مشارکت کودک» را از خلال مواد حقوقی آن بیاموزد. مسئله آموزش حقوق کودک، پیش از آنکه مسئله انتقال اطلاعات حقوقی باشد، مسئله ترجمه مفاهیم حقوقی به زبان تجربه کودک است. کودک باید بتواند بفهمد «حق بر حریم خصوصی» در زندگی روزمره او چه معنایی دارد، «حق بر شنیده‌شدن» در خانواده و مدرسه چگونه خودش را نشان می‌دهد، «حق بر بازی» چرا صرفاً امتیازی تفریحی نیست و «حق بر حمایت در برابر خشونت» در برابر چه رفتارهایی از او حمایت می‌کند. اینجاست که کتاب می‌تواند نقشی فراتر از یک ابزار آموزشی معمولی پیدا کند.

کودک باید حقوقش را بداند

کتاب کودک می‌تواند مفاهیم دشوار حقوقی را از سطح واژه‌های انتزاعی به تجربه قابل فهم کودک منتقل کند. کودکی که در داستان می‌بیند شخصیت اصلی اجازه دارد درباره مسئله‌ای که مستقیماً به زندگی او مربوط است نظر بدهد، در حال مواجهه با مفهومی است که در زبان حقوقی می‌توان آن را «حق مشارکت» یا «حق شنیده‌شدن» نامید. کودکی که داستانی درباره حفظ راز، اطلاعات شخصی یا عکس‌های خصوصی می‌خواند، می‌تواند بدون آنکه هنوز با اصطلاحات تخصصی حقوقی آشنا باشد، مفهوم حریم خصوصی را لمس کند. چنین آموزشی الزاماً با جمله‌ای مانند «بر اساس ماده فلان، شما دارای چنین حقی هستید» اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی یک داستان خوب می‌تواند کاری کند که یک مفهوم حقوقی در ذهن کودک جا بیفتد و بخشی از فهم او از رابطه خودش با دیگران شود. این نگاه البته صرفاً یک برداشت ادبی نیست.

تجربه‌های بین‌المللی در حوزه آموزش حقوق کودک نیز نشان می‌دهد که آموزش حقوق را می‌توان از سنین بسیار پایین و با روش‌های متناسب با سن آغاز کرد. یک مطالعه یونیسف درباره آموزش حقوق کودک در سنین صفر تا شش سال تأکید می‌کند که حتی کودکان بسیار کم‌سن می‌توانند با استفاده از روش‌های خلاقانه و متناسب با سن، زبان حقوق را در موقعیت‌های روزمره یاد بگیرند و مفاهیمی مانند حق‌دار و مسئولِ اجرای حق را به تدریج درک کنند. این نکته برای نظام فرهنگی و نشر ما اهمیت زیادی دارد. اگر بپذیریم که آموزش حقوق کودک باید از سال‌های نخست زندگی آغاز شود، دیگر نمی‌توان مسئولیت آن را فقط بر عهده مدرسه یا نهادهای رسمی آموزشی گذاشت. خانواده، کتابخانه، نویسنده، تصویرگر، ناشر، مربی و رسانه نیز بخشی از این فرایند هستند. کتاب کودک در این میان جایگاه ویژه‌ای دارد، زیرا برخلاف بسیاری از آموزش‌های رسمی، الزاماً با احساس «درس خواندن» همراه نیست.

کودک ممکن است برای سرگرمی کتابی را باز کند، اما در خلال همان داستان با مفهوم عدالت، انتخاب، کرامت، مسئولیت، تفاوت، تبعیض یا حق اعتراض مواجه شود. البته در اینجا باید مراقب یک خطای مهم هم باشیم. قرار نیست هر کتاب کودک به یک کتاب درسی حقوق تبدیل شود.

اگر قرار باشد نویسنده در هر صفحه از داستان، ماده‌ای از کنوانسیون حقوق کودک را توضیح دهد، احتمالاً حاصل کار نه ادبیات خوب خواهد بود و نه آموزش مؤثر حقوق. کودک به داستان نیاز دارد، نه به جزوه حقوقی ساده‌سازی‌شده. مسئله، وارد کردن «نگاه حقوق کودک» به ادبیات کودک است، نه تبدیل ادبیات به متن قانون. تفاوت این دو نگاه بسیار جدی است.

در نگاه نخست، داستان همچنان داستان است، شخصیت دارد، تعارض دارد، احساس دارد و کودک را با خود همراه می‌کند، اما در جهان داستانی آن، کودک موجودی بی‌صدا و صرفاً مطیع نیست. شخصیت کودک می‌تواند سؤال کند، مخالفت کند، اشتباه کند، تصمیم بگیرد، کمک بخواهد و درباره امور مربوط به خودش اظهار نظر کند. به این ترتیب، کتاب نه با آموزش مستقیم و شعاری، بلکه با بازنمایی یک رابطه سالم میان کودک و جهان اطرافش، فرهنگ حقوق کودک را منتقل می‌کند. این موضوع با یکی از مهم‌ترین اصول کنوانسیون حقوق کودک، یعنی حق کودک بر شنیده‌شدن، ارتباط مستقیم دارد.

کودک باید حقوقش را بداند

کمیته حقوق کودک در تفسیر عمومی شماره‌ ۱۲ تصریح کرده است که کودکانی که قادر به شکل‌دادن دیدگاه خود هستند، حق دارند در تمام موضوعات مؤثر بر زندگی‌شان آزادانه دیدگاه خود را بیان کنند و دیدگاه آنان متناسب با سن و بلوغشان مورد توجه قرار گیرد. کمیته همچنین حق شنیده‌شدن را بخشی از جایگاه حقوقی کودک به عنوان «موضوع حقوق» می‌داند، نه صرفاً فردی که باید از سوی بزرگسالان مورد حمایت قرار گیرد. بنابراین، کتابی که به کودک اجازه می‌دهد صدای شخصیت کودک را بشنود، تنها یک محصول فرهنگی تولید نکرده است؛ در بهترین حالت، بخشی از فرایند اجتماعی‌شدن حقوقی کودک را شکل داده است.

از سوی دیگر، ماده ۲۹ کنوانسیون حقوق کودک نیز آموزش را صرفاً انتقال اطلاعات یا مهارت‌های درسی نمی‌داند. هدف آموزش باید رشد شخصیت، استعدادها و توانایی‌های کودک و نیز توسعه احترام به حقوق بشر و آزادی‌های اساسی باشد. در همین چارچوب، آموزش باید کودک را برای زندگی مسئولانه در جامعه‌ای آزاد، همراه با درک، صلح، مدارا و برابری آماده کند. پس اگر آموزش حقوق کودک را بخشی از فلسفه آموزش بدانیم، کتاب دیگر یک ابزار فرعی در این مسیر نیست.

در ایران، این بحث از جهت حقوقی نیز بی‌اهمیت نیست. جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۷۳ به کنوانسیون حقوق کودک پیوست و این کنوانسیون از ۱۲ اوت ۱۹۹۴ برای ایران لازم‌الاجرا شد؛ ایران البته هنگام تصویب، نسبت به مقرراتی که با قوانین اسلامی و قوانین داخلی مغایر باشد، حق شرط اعلام کرد. فارغ از بحث‌های حقوقی مربوط به دامنه و آثار این حق شرط، اصل مهم این است که حقوق کودک در ایران نیز نمی‌تواند صرفاً در سطح اسناد بین‌المللی یا متون حقوقی باقی بماند. تحقق حقوق، نیازمند تبدیل شدن این مفاهیم به فرهنگ عمومی است و فرهنگ عمومی نیز بدون آموزش شکل نمی‌گیرد.

شاید یکی از کاستی‌های جدی ما همین جا باشد. درباره کودک بسیار سخن می‌گوییم، برای کودک کتاب تولید می‌کنیم، درباره تربیت کودک بحث می‌کنیم و برای حمایت از کودک قانون وضع می‌کنیم؛ اما کمتر از خود کودک می‌پرسیم آیا می‌داند چه حقوقی دارد و آیا می‌تواند در موقعیت نقض حق، آن را تشخیص دهد. این پرسش به‌خصوص در زمانه امروز اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

کودک باید حقوقش را بداند

کودکی که در فضای مجازی حضور دارد، باید بداند تصویر او متعلق به حریم شخصی او نیز هست. کودکی که با خشونت مواجه می‌شود، باید بتواند بفهمد خشونت بخشی طبیعی از تربیت نیست. کودکی که در مدرسه احساس می‌کند نظرش هیچ اهمیتی ندارد، باید بداند شنیده‌شدن صرفاً لطف بزرگسال نیست. کودکی که با تبعیض مواجه می‌شود، باید بتواند تفاوت میان «متفاوت بودن» و «مورد تبعیض قرار گرفتن» را درک کند. این‌ها همه، پیش از آنکه مسائل پیچیده حقوقی باشند، بخشی از سواد حقوقی کودک‌اند.

از این منظر، پیشنهاد من این نیست که کتاب‌های بیشتری با عنوان «حقوق کودک» تولید کنیم؛ اگرچه وجود چنین آثاری نیز ضروری است. مسئله مهم‌تر این است که ادبیات کودک، در کنار سرگرمی و پرورش تخیل، به تدریج به یکی از بسترهای طبیعی آموزش حقوق کودک تبدیل شود.

ناشران می‌توانند مجموعه‌هایی متناسب با گروه‌های سنی مختلف طراحی کنند؛ نویسندگان می‌توانند موقعیت‌های واقعی زندگی کودکان را به داستان تبدیل کنند؛ تصویرگران می‌توانند مفاهیم انتزاعی را قابل مشاهده کنند و کتابخانه‌ها می‌توانند فضاهایی برای گفت‌وگو درباره حقوق کودکان ایجاد کنند. حتی می‌توان یک گام جلوتر رفت و «کتاب حقوق کودک» را فقط برای کودک ننوشت.

کتاب خوب می‌تواند هم‌زمان کودک، والد، مربی و معلم را مخاطب قرار دهد. در کنار داستان، پرسش‌هایی برای گفت‌وگو مطرح شود؛ نه پرسش‌هایی برای امتحان گرفتن، بلکه پرسش‌هایی مانند: «اگر جای این شخصیت بودی چه می‌کردی؟»، «آیا او حق داشت نه بگوید؟»، «چه کسی باید حرف او را می‌شنید؟» یا «اگر کسی بدون اجازه عکس تو را منتشر کند، چه احساسی داری؟» چنین گفت‌وگویی، کودک را از خواننده منفعل به مشارکت‌کننده تبدیل می‌کند.

آموزش حقوق کودک زمانی موفق است که کودک بتواند حقوق را در زندگی خودش پیدا کند. اگر کتاب بتواند این اتفاق را رقم بزند، دیگر فقط کتابی درباره کودک نیست؛ کتابی برای توانمند کردن کودک است. شاید لازم باشد در سیاست‌گذاری فرهنگی و حوزه نشر، از این پرسش فاصله بگیریم که «آیا کتابی درباره حقوق کودک منتشر کرده‌ایم؟» و پرسش مهم‌تری را مطرح کنیم: «آیا کودکان ما از طریق کتاب، یاد گرفته‌اند که صاحب حق هستند؟» تفاوت این دو پرسش، تفاوت میان تولید یک عنوان کتاب و ساختن یک فرهنگ است. فرهنگ حقوق کودک از جایی آغاز می‌شود که کودک بتواند درباره خودش، زندگی‌اش و رابطه‌اش با دیگران زبان پیدا کند.

کتاب یکی از نخستین مکان‌هایی است که می‌توان این زبان را به کودک داد. اگر کودکی از سال‌های نخست زندگی یاد بگیرد که بدنش، صدایش، هویتش، زمانش، بازی‌اش، آموزش‌اش، حریم خصوصی‌اش و نظرش ارزش حقوقی و انسانی دارد، در بزرگسالی با شهروندی مواجه خواهیم بود که حقوق خود و دیگران را بهتر می‌شناسد. بنابراین، کتاب کودک را نباید فقط وسیله‌ای برای پر کردن اوقات فراغت یا حتی افزایش مهارت خواندن دانست.

کتاب می‌تواند یکی از نخستین مدرسه‌های حقوق کودک باشد؛ مدرسه‌ای که در آن، کودک نه از پشت میز قانون، بلکه از دل داستان و تجربه، معنای «من حق دارم» را می‌آموزد. و شاید همین جمله کوتاه، یکی از مهم‌ترین درس‌هایی باشد که فرهنگ ما باید به کودک بدهد: «تو فقط کسی نیستی که باید از او مراقبت شود؛ تو انسانی هستی که حق داری.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها