سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – زهرا پورنیکصفت: اما در نهایت، انسان برای زندگی کردن به شجاعت بیشتری نیاز دارد تا برای پایان دادن به آن.
آلبر کامو (مرگ خوش، 1971)
آیا واقعاً چنین است؟ آیا زیستن به جسارت نیاز دارد و پایان دادن به زندگی نه؟ اما چنین تفسیر سادهانگارانهای از سخن کامو، از آنچه اگزیستانسیالیسم در قرن بیستم در فرانسه در پی طرح آن بود فرو میکاهد. پرسشهایی فلسفی که نه فقط فیلسوفان، بلکه ما، انسانهای عادی، نیز ناگزیر درگیر آنها هستیم؛ چه چیزی زیستن را ارزشمند و دستکشیدن از آن را پرسشبرانگیز میسازد؟
این پرسشها هنگامی پیچیدهتر میشوند که با مرگ خودخواسته انسانی مواجه میشویم و میپرسیم: چرا به زندگیاش پایان داد؟ و این پرسشی است که داستایفسکی نزدیک به یک قرن پیش از کامو، آن را در جهان داستانی خود به یکی از بنیادیترین مسائل انسان بدل کرده است. بسیاری از شخصیتهای داستانی داستایفسکی با خودویرانگری به زندگیشان پایان میدهند. سویدریگایلوف در جنایت و مکافات (۱۸۶۶)، کیریلوف در شیاطین (۱۸۷۲)، ایپولیت در ابله (۱۸۶۹) و کرافت در نوجوان (۱۸۷۵) اسلحه را به سوی خود گرفتند؛ و استاوروگین، اولیا و اسمردیاکوف خود را حلقآویز کردند. اگرچه کامو مسئله خودکشی را از منظر معنای زندگی و امکان زیستن در جهانی بیمعنا صورتبندی میکند؛ داستایفسکی اما، از دریچهای متفاوت، آن را مسئلهای روانشناختی، اخلاقی و فلسفی میپندارد. در آثار او، خودویرانگری نه صرفاً پایان یک زندگی، بلکه نقطهای است که در آن نسبت انسان با خود، دیگری، جامعه و معنای هستی آشکار میگردد.
داستان نازنین (به روسی Кроткая) که در زبان انگلیسی با دو عنوان «A Gentle Creature» و «The Meek One» شناخته میشود، در نوامبر ۱۸۷۶ نوشته شد. داستان بیدرنگ ما را به لحظاتی پس از یک واقعه خودکشی میبرد؛ جایی که همسر زندهمانده میکوشد به این پرسش پاسخ دهد که چرا همسر جوانش تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد. راوی بینام داستان، یک امانتفروش میانسال است که با دختر جوانی آشنا میشود که برای گذران زندگی، وسایلش را نزد او به امانت میگذارد. دختر پس از مرگ پدر و مادرش نزد عمههایش زندگی میکند؛ عمهها قصد دارند او را به عقد مردی درآورند که دختر تمایلی به ازدواج با او ندارد. امانتفروش که خود را در مقایسه با آن مرد گزینهای نجاتبخش میبیند، به دختر پیشنهاد ازدواج میدهد و او میپذیرد. اما ازدواج، بهجای آنکه رهاییبخش باشد، آغاز شکل تازهای از سلطه است. امانتفروش که پیش از این تنها از نظر مالی بر او قدرت داشت، اکنون در مقام شوهر میکوشد رفتار، روابط و حتی احساسات او را تحت کنترل خود درآورد. او سکوت و فاصله را ابزاری برای تربیت و اصلاح همسرش میداند و در مقابل، دختر جوان که در ابتدا میکوشد او را دوست داشته باشد، بهتدریج در این رابطه سرد و آزاردهنده منزوی میشود.
اما اهمیت «نازنین» تنها در آنچه روایت میکند نیست؛ بلکه در چگونگی روایت آن نیز هست. این اثر با روایت اولشخص و با عنوان فرعی «داستانی شگفتانگیز» منتشر شده است. داستایفسکی در مقدمه داستان مینویسد که اثر از این حیث «شگفتانگیز» است که روایت آن به گونهای است که «گویی تندنویسی همهچیز را ثبت میکند». در اینجا با روایتی روبهرو هستیم که به جریان سیال ذهن نزدیک میشود و در آن نویسنده میکوشد آنچه را خود در مقدمه «توالی درست روانشناختی» مینامد، برقرار کند. داستایفسکی برای نوشتن این داستان از گزارشی خبری الهام گرفته بود که در آوریل ۱۸۷۶ درباره خودکشی یک خیاط زن خوانده بود. او این واقعه را «خودکشی نازنین» توصیف کرد؛ خودکشیای که «برای مدت طولانی در ذهن انسان باقی میماند و او را رها نمیکند.»

بینام بودن راوی را نمیتوان صرفاً انتخابی فرمی دانست. داستایفسکی در برخی دیگر از آثارش نیز شخصیت اصلی یا راوی را بینام برمیگزیند؛ چنانکه راوی «شبهای روشن» نیز نامی ندارد. پیش از داستایفسکی نیز نمونههایی از این شیوه در ادبیات دیده میشود. ویکتورهوگو در «آخرین روز یک محکوم» از مردی بینام و در آستانه اعدام مینویسد که افکار و تجربههای لحظات پایانی زندگیاش را روایت میکند. بینامی در آثار ادبی میتواند شخصیت را از فردی مشخص فراتر برده و او را به موقعیتی انسانی بدل میکند. خواننده به جای آنکه از همان ابتدا با هویت اجتماعی و گذشته شخصیت پیوند بخورد، مستقیماً با تجربه و ذهن او مواجه میشود. آنچه در اینجا اهمیت پیدا میکند صداییست که داستان را روایت میکند و جهانی که از خلال همین صدا برساخته میشود. از این منظر، بینامی در «نازنین» نه فقط شخصیت را از هویت بیرونیاش تهی میکند، بلکه خواننده را وادار میسازد تا هویت او را از خلال زبان و روایتش بازسازی کند. مسئله در اینجا صرفا بینامی راوی نیست. او تنها کسی است که پس از مرگ زن امکان روایت دارد. نازنین مرده و روایت مستقیمی از تجربه خود در اختیار خواننده نمیگذارد؛ آنچه از او میدانیم، عمدتاً از خلال حافظه و زبان مردی است که خود در فروپاشیاش نقش داشته است. بدینترتیب، سلطه راوی بر همسرش با مرگ او پایان نمییابد؛ او حتی پس از مرگ نازنین نیز کنترل روایت را در دست دارد! گرچه همین انحصار در روایت، اعتماد خواننده را به راوی نیز دشوار میکند. او گذشته را از خلال حافظهای آشفته و از جایگاه مردی روایت میکند که خود بخشی از علت این فروپاشی بوده است. از این منظر، راوی «نازنین» را میتوان راویای ناموثق دانست؛ راویای که در همان حال که میکوشد حقیقت رابطه را بازسازی کند، پیوسته در معرض توجیه خود نیز قرار دارد.
اما آنچه امروز از این نازنین و این راوی بینام پیش روی خواننده فارسیزبان قرار میگیرد، دیگر صرفاً متن داستایفسکی نیست؛ این متن از خلال ترجمه یلدا بیدختینژاد به حیات خود ادامه میدهد. باید اذعان داشت که نمیتوان نقش مترجم را به بازگردان صرف یک اثر تقلیل داد. در نگاه والتر بنیامین، ادامه حیات اثر در ساحتی رخ میدهد که او آن را پساحیات (afterlife) مینامد؛ جایی که متن در زبانهای دیگر نه تکرار، بلکه امتداد مییابد. مترجم، در معنایی عمیقتر از یک واسطه زبانی، شبیه بازیگری است که انتخاب میکند در کدامین جهان بایستد و کدامین نقش را بپذیرد. همانگونه که در عرصه سینما، بازیگر و نقش در تعاملی دیالکتیکی در هم میآمیزند، در ترجمه نیز گاه مترجم و اثر به چنان همنشینیای میرسند که متن دیگر صرفاً زاده نویسنده نیست، بلکه به «اجرای زبانی مترجم» تبدیل میشود. از همین رو، معنا در جهان ترجمه صرفاً در زبان مبدأ تولید نمیشود، بلکه در نسبت میان سه ضلع شکل میگیرد: نویسنده و اثر، مترجم، و خواننده؛ سهگانهای که هر یک بدون دیگری ناقص است و معنا تنها در تعامل آنها زاده میشود.
بیدختینژاد در کارنامه حرفهای خود برگردان آثار متعددی از ادبیات روسیه دارد و نام او با ترجمه آثاری از داستایفسکی و دیگر نویسندگان روس پیوند خورده است. این کوششها، در مواجهه با چنین روایتی اهمیتی ویژه پیدا میکند. زیرا ترجمه ادبیات روسیه، بهویژه متنی از داستایفسکی که بخش مهمی از بار آن بر دوش لحن، مکث، تردید و آشفتگی ذهنی راوی اثر است، تنها با انتقال واژهها از زبانی به زبان دیگر میسر نخواهد شد. بلکه مترجم باید همزمان با متن، با صدای راوی و با ریتم ذهن او نیز همساز شود.
نظر شما