چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۲
همنشینی قلم نی‌ با نیستان مولوی

اسرافیل شیرچی، خوشنویس معاصر، در روایتی از پیوند عمیق خود با نی، زادگاهش و شعر مولانا، از تأثیر این شاعر بزرگ بر مسیر هنری و فکری خود می‌گوید.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ ۸ مهرماه، روز بزرگداشت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، فرصتی برای یادآوری جایگاه این شاعر و عارف بزرگ در فرهنگ و ادب فارسی است؛ شاعری که اندیشه و اشعارش پس از قرن‌ها همچنان در ایران و سراسر جهان خوانده می‌شود. همیشه هنر خوشنویسی راهی برای بازنمایی دوباره شعر مولانا و پیوند میان کلام و تصویر بوده است. اسرافیل شیرچی، خوشنویس معاصر و از هنرمندان شناخته‌ شده در عرصه خط شکسته نستعلیق، در بخشی از آثار خود به شعر شاعران بزرگ فارسی، از جمله مولانا، پرداخته است. آثار شیرچی با محوریت اشعار مولانا، تلاش می‌کنند زیبایی کلام این شاعر را در قالب حرکت و فرم خط به تصویر بکشند؛ آثاری که در آن شعر تنها خوانده نمی‌شود، بلکه به چشم نیز دیده می‌شود و مخاطب را با جلوه‌ای دیگر از ادبیات و هنر ایرانی همراه می‌کند.

اسرافیل شیرچی در یادداشتی اختصاصی به‌مناسبت روز بزرگداشت مولانا در اختیار ایبنا قرار داده، از آشنایی با نی از کودکی و همراهی قلم و شعر مولانا نوشته است که در ادامه می‌خوانید.

«از آنجا که دماوند دامنش سبز و نیزارش رقصان می‌شود، خانه نیاکان من آغاز می‌شود. پس شگفت نباشد که من و نی و سرودِ بی‌پیرایه باد در نیزاران بی‌شمارِ شمال هم‌سفرگی‌ها داشته‌ایم. بیافزایید به این آمیخته، آواز عصرگاهی پدر، نغمه‌های زلال مادر، و عطر بهارنارنج‌ها را تا جهان مرا بهتر دریابید. در این دایره من با زمزمه عشق روییدم و در تابش نور و خُنَکای دشت، خلوت‌های شاعرانه بسیار داشتم که مرا وجد نگاشتن اندیشه می‌داد. پس دست‌درازیدم به نیزار تا یاری‌گیرم از زادگاهم و اعجازی یافتم که از آن پس نیستان نیایشگاهم شد و سرودِ باد به آوای نی بر کاغذ بدل شد و ما با هم بسیار نواختیم. چه بسیار شب‌ها که با هم بر کاغذ گریستیم و چه بسیار که با هم به بامدادن درودها گفتیم.

همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

همنشینی قلم نی‌ با نیستان مولوی

از نی آموختم مشق کردن را و این سخن بزرگی‌ست چه که آن هنگام که الفبای هنرم سست بود و دور بودم از آموزش استادان سترگ، نی خود مرا رسم قط زدن و مرکب برگرفتن آموخت و هم‌ریشگیِ نیاکانیِ‌مان سبب گشت که احساس آشنایی کنم و خویش به وی بسپارم که برقصاندم بر هر برگی و الفبایم را نستعلیقی کند. از این رو، من و نی و این خاک داستان‌ها داریم که چندی گفتنی و چندی لب‌دوختنی‌ست که سربه‌مُهری سِرّ درویشان است.

سرِّ من از ناله من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

روزی حین قط زدن نی، پایم زخمی برداشت و من آن را ریشه کردن نی در خویش دانستم و به راستی همان شد و از آن پس نی پیوسته در من رویید. دور دنیا را که به عزّت هنر می‌گشتم، نی گام به گام هم‌پایم بود و چه بسیار یادگارها که به من رخصت داد در این سفرها پیشکش میزبانانی کنم که گاه حتی پارسی به خوبی نمی‌دانستند ولی پیوسته قدر هنر می‌فهمیدند.

مَحرم این هوش جُز بی‌هوش نیست

مر زبان را مُشتری جز گوش نیست

به راستی همان زخمِ قلم بود که مرا پای دور دنیا گشتن داد وگرنه بالین تا جایی که نرم است آدمی را در خود فرو می‌برد. به قولی: بی‌زحمتِ دیده، رخ خورشید که بیند؟

نی مرا شکستن و دوباره رویین آموخت، با باد رقصیدن ولی در خاک ریشه نگاه داشتن. نی نه تنها عاشقی، که مرا فلسفه عشق آموخت؛ بردباریِِ نگاشتنِ واجی بر کاغذ تا آنجا که جانِ مرکب رخصت دهد.

نی حدیث راه پرخون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

بی‌سبب نبُوَد که در گذشته مروارید را می‌پنداشتند از دانه‌های بارانِ نیسان حاصل ‌آید، استعاره‌ای در این اندیشه بود که من به زیستن آموختنمش. نی مرا زلالید و به سوی آفتابم فرصت قد کشیدن داد. پس به چند قطره قناعت نکردم، تا صدفم پر از گوهر شود. اندیشه‌ام را پروراند و همنشین اندیشه‌ورانم ‌کرد. به خرد، زبانم را شیوا ساخت ولی مرا نیاز وانداشت که در او بدمم چه که من و او با هم می‌دمیم. نی به من گاهِ سوختن با غم‌های ناگزیر سرزمینم را بخشید، نای نواختن‌ها نام‌هایی که باید به یاد سپرد را. از این رو، گزاف نباشد که بگویم نی زبان مادری‌ من است. چه که ما هر دو زاده یک زادگاهیم و لالای کودکی‌مان همسان. همنشینی با نی مرا به عشقِ مولانا کشانید و در فلسفه جلال‌الدین مگر می‌شود عشق سوزنده نباشد؟ و من بسان دیگر شیفتگانِ آن صوفی، پختگی آموخته‌ام این بزرگ عالم را به فلسفه نرمش و از استدلال به باور پناه بردن‌ها.

همنشینی قلم نی‌ با نیستان مولوی

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

مولانا را باید آنقدر پیوسته رقصید که به کمال برسی وگرنه یک سرگیجه لحظه‌ای حاصل سطحی نگاه کردن به اوست و بس. اینکه به سراغ نی می‌رود خود هزار رمز و راز دارد که باید واکاوید. نی را شاید بتوان ساده‌ترین ابزار موسیقی یافت، که از یک وجود واحد برآمده و در گستره گیتی همگون مانده. از این روست که به زبانی یکتا، آفرینش را به یکی شدن دعوت می‌کند. آوایش دل‌ها را نه که تنها به وجد آورد، از ژرفا می‌لرزاند، و همه را هم‌بسامد به گداز وامی‌دارد.

آتش است این بانگ نای و نیست باد

نی و قلم‌ نی جهانی را به سماع می‌برند و به جوهر فرصت رقصیدن بر لوح هستی می‌دهند. صدای پرسوزش بر کاغذ پیامبر خوشنویس است ولی درس‌ها نیاز است تا بتوان سرودش را پاسخ داد که در این مقال نگنجد.

محرم این هوش جز بیهوش نیست

من بر این باورم که سادگی نی ریشه‌هایش را با فطرت انسان پیوند می‌دهد و هم‌ردیفی میان دردهای آدمی و سازهای هستی پدید می‌آورد. مولانا خود بزرگ‌ آواشناسی بود و مویّد این سخن غزل «ای چنگ پرده‌های سپاهانم آرزوست» اوست. این که او نی را میان دیگر سازها برمی‌گزیند و سرآغاز دفتر نخست خود می‌کند، بی‌اندیشه نیست. او همچو من نیستان را نقطه آغاز آفرینش می‌بیند. البته خالصانه بگویم، ما بی‌آنکه بدانیم جهان را از دریچه می‌دیدیم و بعد او پرده‌های بیشتری را از نگاهم زدود. همین هم‌آوایی‌ بود که مرا اسیر حلقه صوفی روم کرد و مرا هر روز به مشق آثارش ترغیب نمود و من به لطف آفریدگار و رهنمود خود مولانا، بهای این شیفتگی را عاشقانه پرداخته، دست از آزِ گرانِ دنیا کشیده، به معنا پناه برده‌ام.

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

این هم بند است ولی بندی که رهیدن است در معنا. در بندِ مولانا بودن تو را از بسیاری دیگر اسارت‌های دون‌پایه در امان نگاه می‌دارد که مثنوی همه درس است اگر سطر سطر بیاندیشی.

دانه باشی مرغکانت برچنند

غنچه باشی کودکانت برکنند

دانه پنهان کن به کلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

همنشینی قلم نی‌ با نیستان مولوی

مولانا مکتب حیله‌ و حسد از دل بیرون‌ راندن است و از خُردی‌ها دل‌بریدن‌ها. عرفانی که انسان را به حلقه گردِ آفریدگار رهنمون می‌کند و به بی‌پیرایگی در رفتار. ساده و یک‌دست پوشیدن و زلال به آسمان نگریستن را انتشار می‌دهد. مذهب عشق است و به درون تو را فرامی‌خواند چه که آنجا را خانه حق یافته و نخسین پله کمال‌یافتگی.

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

و من خوش‌سعادت بوده‌ام که فرصت داشته‌ام نامم را گوشه‌ای از شعر حضرت جلال‌الدین به‌عنوان خوشنویس امضا بزنم. همین همنشینی قلم نی‌ام با نیستانِ مولوی، خود آسان کرد رساندن پیامم را به مردم که مولونا اصولا ارتباط را همان‌گونه که گفت برای وصل کردن آمده، تسهیل می‌کند. دوستداران هنر، سماعِ جلال‌الدین را در آثارم دریافتند و از این رو، من خوش‌اقبال بودم که میان بسیاری از آثار سرآمدان، تابلوهایم بر سرای خردمندان خانه کرد. و البته من تنها یکی از شیفتگان آن مقام والا و اقبال‌یافتگانِ از پرداختن به اویم. از گذشته تا همیشه مولانا جان‌مایه عرفان و اندیشه است و جوهر قلمِ هنرمندان. پس هر چند در وصف مقامش بسیار می‌توان نوشت، جمله کوتاه می‌کنم و درویش‌گونه لب فرومی‌بندم.»

با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها