سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - ناصر سهرابی؛ «اسپارتاکوس» هاوارد فاست، پیش از آنکه رمانی درباره یک شورش تاریخی باشد، داستان بازگشت انسان به خویشتن است و فیلم استنلی کوبریک در سال ۱۹۶۰، با بازی و تهیهکنندگی کرک داگلاس، این روایت را از صفحات ادبیات به سینما منتقل کرد. اسپارتاکوس در میدان جنگ شکست خورد، اما در معنایی که فاست از شرف و آزادی میسازد، شکستخورده نیست.
اولین بار «اسپارتاکوس» را با ترجمه ابراهیم یونسی خواندم؛ همان جلد قرمز ساده و آشنای انتشارات امیرکبیر که هنوز برای من بخشی از خاطره آن کتاب است. آن روزها شاید بیش از آنکه به پیچیدگیهای تاریخی و سیاسی رمان فکر کنم، مجذوب قصه مردی بودم که نمیخواست آنچه دیگران دربارهاش تصمیم گرفتهاند، سرنوشت نهاییاش باشد. سالها بعد، وقتی دوباره به رمان و فیلم بازگشتم، روشنتر شد که قدرت «اسپارتاکوس» در پرسشی است که زیر تمام صفحات و تصاویر اثر حرکت میکند و میپرسد انسان از چه لحظهای دیگر حاضر نیست برای زنده ماندن، انسانیت خود را بفروشد؟
هاوارد فاست در رمان تاریخی خود به سراغ یکی از بزرگترین شورشهای بردگان در جمهوری روم میرود؛ قیامی که از سال ۷۳ پیش از میلاد آغاز شد و به رهبری اسپارتاکوس، گلادیاتور تراکیایی، برای مدتی بخشهایی از قدرت نظامی روم را به چالش کشید. اما فاست فقط نمیخواهد وقایع را بازسازی کند. او از تاریخ استفاده میکند تا درباره زمانه خودش و فراتر از آن، درباره سرشت همیشگی قدرت سخن بگوید.

در «اسپارتاکوس»، بردهداری فقط زنجیری بر دست و پا نیست. مسئله اصلی، سلب شأن انسانی است. برده کسی است که دیگری درباره بدن، کار، زندگی و حتی آینده او تصمیم میگیرد. شورش اسپارتاکوس تنها قیام گروهی از بردگان علیه روم نیست و اعتراض انسان به نظمی است که حق مالکیت بر انسان را طبیعی جلوه میدهد.
فاست در رمانش نشان میدهد که هر نظام ستمگری، پیش از آنکه با زور خود را حفظ کند، تلاش میکند وضعیت موجود را طبیعی نشان دهد. اگر انسانها باور کنند که جایگاهشان از ابتدا همین بوده، زنجیر دیگر فقط روی دست نیست و وارد ذهن شده است. اسپارتاکوس دقیقاً در برابر همین منطق میایستد.
فاست اسپارتاکوس را در خلأ ننوشت. رمان در سال ۱۹۵۱ در آمریکا و در فضای سنگین جنگ سرد و مککارتیسم منتشر شد. خود فاست نیز به دلیل مواضع سیاسیاش و امتناع از همکاری با کمیته فعالیتهای ضدآمریکایی مجلس نمایندگان، مدتی زندانی شده بود.
بنابراین وسوسهانگیز است که رمان را در پرتو تجربه شخصی نویسنده بخوانیم، انسانی که حاضر نیست برای امنیت، سکوت و آسودگی، وجدان خود را معامله کند. البته «اسپارتاکوس» را نمیتوان فقط تمثیلی درباره آمریکا یا مککارتیسم دانست. ارزش رمان در این است که از زمانه نویسنده عبور میکند و به پرسشی عام درباره قدرت و آزادی تبدیل میشود.
در این معنا، انتخاب اسپارتاکوس برای فاست معنادار است. او شخصیتی را از دل تاریخ بیرون میکشد که در برابر ساختاری ایستاده که اطاعت را فضیلت و آزادی را تهدید میداند. همین جاست که «اسپارتاکوس» به ادبیات مقاومت بدل میشود؛ نه مقاومت به معنای یک شعار سیاسی، بلکه مقاومت انسان در برابر تبدیل شدن به شیء.
و درست همینجا، داستان از روم باستان به جهان امروز پرتاب میشود. اگر بردهداری کلاسیک با خرید و فروش آشکار انسان تعریف میشد، بردهداری در عصر جدید چهرهای چنین عریان ندارد. امروز از کار اجباری و قاچاق انسان گرفته تا استثمار کارگران مهاجر و شرایطی که انسان را به نیروی کاری بیاختیار و قابل جایگزینی تبدیل میکند، شکلهایی از سلب آزادی و کرامت انسانی همچنان وجود دارد.

مفهوم بردهداری مدرن زمانی معنا پیدا میکند که اجبار، تهدید، فریب یا ناتوانی واقعی فرد در ترک وضعیت، آزادی او را سلب کند. تفاوت بزرگ با جهان اسپارتاکوس این است که امروز بسیاری از این زنجیرها دیده نمیشوند؛ گاه قرارداد، بدهی، تهدید، فقر یا وابستگی اقتصادی نقشی را بازی میکنند که روزگاری زنجیر ایفا میکرد.
فاست از شرف انسانی دفاع میکند اما این دفاع، شعارزده و سادهانگارانه نیست. او میداند که آزادی هزینه دارد و مبارزه برای آن حتما به پیروزی ختم نمیشود. همین نگاه است که «اسپارتاکوس» را به تراژدی تبدیل میکند. در اینجا خبری از پایان خوش معمول نیست. شورشیان در نهایت شکست میخورند و قدرت روم سر جای خود باقی میماند. با این حال، معنای شورش از بین نمیرود.
این شاید مهمترین نکته رمان باشد که شورش اسپارتاکوس به ثمر نمینشیند، اما شکست هم نمیخورد. اگر تنها معیار موفقیت، پیروزی نظامی باشد، اسپارتاکوس شکست خورده است. اما اگر معیار را شأن انسانی قرار دهیم، ماجرا کاملاً متفاوت میشود. اسپارتاکوس نتوانست نظام بردهداری روم را سرنگون کند اما حاضر نشد بردگی را به عنوان حقیقت نهایی انسان بپذیرد. گاهی همین امتناع، خود یک پیروزی تاریخی است.
«آزادی کاذب» نیز در جهان فاست معنای تازهای پیدا میکند. آزادی فقط نبودن زنجیر نیست. اگر انسان ظاهراً آزاد باشد اما امکان انتخاب، کرامت و تعیین سرنوشت خود را از دست داده باشد، چه تفاوتی میان آزادی و شکل دیگری از بندگی وجود دارد؟ فاست با همین پرسش، مرز میان آزادی واقعی و آزادی نمایشی را به چالش میکشد.

در سال ۱۹۶۰، «اسپارتاکوس» به کارگردانی استنلی کوبریک روی پرده رفت. فیلمی که کرک داگلاس، ستاره و تهیهکننده پروژه، نقش تعیینکنندهای در شکلگیری آن داشت. داگلاس ابتدا آنتونی مان را به عنوان کارگردان داشت، اما پس از آغاز تولید، کوبریک را جایگزین او کرد. فیلمنامه نیز به دالتون ترامبو سپرده شد؛ یکی از چهرههای مهم فهرست سیاه هالیوود.
این جزئیات اتفاقی نیست. «اسپارتاکوس» در تاریخ سینما فقط به دلیل عظمت تولید، بازیگران مشهور و صحنههای نبرد اهمیت ندارد. فیلم در دورهای ساخته شد که هنوز سایه فهرست سیاه بر هالیوود سنگینی میکرد. کرک داگلاس اصرار کرد نام واقعی دالتون ترامبو بر فیلمنامه بیاید؛ اتفاقی که به شکستن عملی آن فهرست سیاه کمک کرد. به این ترتیب، داستان بردهای که علیه قدرت میشورد، در پشت صحنه تولید فیلم نیز با مسئله سانسور، حذف و مقاومت در برابر فشار سیاسی پیوندی معنادار پیدا کرد.
البته «اسپارتاکوس» را نباید فقط به یک بیانیه سیاسی تقلیل داد. اهمیت فیلم در این است که یک اثر ادبی را به زبان تصویر درآورد. رمان با کلمات، ذهن شخصیتها و روایت تاریخی کار میکند؛ سینما با بدن، چهره، حرکت، صدا و تصویر. کوبریک از دل این امکانات، یک حماسه تاریخی میسازد که در آن مسئله اصلی نه فقط سقوط یک شورش، بلکه معنای انسان بودن است.
در کارنامه کوبریک، «اسپارتاکوس» فیلمی متفاوت است. اثری که او کنترل کامل خلاقانه بر آن نداشت و بعدها نیز از این وضعیت ناراضی بود. اما همین فیلم، با وجود فاصلهاش از سینمای شخصی و پیچیده سالهای بعد کوبریک، یکی از آثار مهم حماسی تاریخ هالیوود شد و چهار جایزه اسکار به دست آورد.
نظر شما