شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۷
سوگ را می‌توان به کنش تبدیل کرد

نشست رونمایی و بررسی کتاب «سوگ از آن آدمی‌ست» نوشته‌ی اسلون کرازلی، پنجشنبه ۲۷ شهریور در کتابسرای راوی برگزار شد. در این نشست، ریحان جعفری‌زاده و ماهاندخت صالحی، مترجمان کتاب، هاجر رزم‌پا، نویسنده، محمد درویش، پژوهشگر و فعال محیط‌زیست، و نیکتا رضاخواه، ویراستار محتوایی، درباره‌ی این کتاب و تجربه‌ی مواجهه با موضوع سوگ سخن گفتند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ «سوگ از آن آدمی‌ست» نوشته‌ی اسلون کرازلی با ترجمه‌ی ریحان جعفری‌زاده و ماهاندخت صالحی از سوی نشر خوب منتشر شده است. این کتاب به تجربه‌ی سوگ و مواجهه‌ی انسان با فقدان می‌پردازد و در جریان این نشست نیز موضوع سوگ از زاویه‌های مختلف ادبی، شخصی و اجتماعی بررسی شد.

محمد درویش در ابتدای سخنانش با اشاره به گفت‌وگویی که پیش از آغاز برنامه درباره‌ی امکان عبور از سوگ شکل گرفته بود، گفت: «من این بحث را مطرح کردم که «سوگ از آن آدمی‌ست». من به‌عنوان یک فعال و متخصص حوزه‌ی محیط‌زیست باورم بر این است که حتی یک گیاه یا یک جانور هم می‌تواند درگیر سوگ شود. هر موجودی که دلبستگی، تعلق و عشق را تجربه کرده باشد، می‌تواند درگیر سوگ شود.»

درویش ادامه داد: «سوگ یک جورهایی یک نشانه‌ی برتری است. آن آدم‌ها یا موجودات بی‌سوگ، یک چیزیشان می‌شود. مسئله این است که آیا در آن سوگ می‌مانیم و فکر می‌کنیم ضایع است اگر از این سوگ عبور کنیم، یا می‌توانیم از آن عبور کنیم.»

از سوگ کمنزیل‌ها تا یک حرکت اجتماعی

درویش برای توضیح این نگاه، به ماجرای پرنده‌ای به نام کمنزیل در منطقه‌ی پاقلات در استان فارس اشاره کرد؛ پرنده‌ای که به گفته‌ی او، کاهش جمعیتش به دلیل شکار، مصرف سموم و خشکسالی، خاطرات و زیست روزمره‌ی مردم منطقه را تحت تأثیر قرار داده بود.

او گفت: «اگر شما مثلاً منطقه‌ی پاقلات را رفته باشید، در قلمرو شهرستان لامرد، آنجا مردمانی زندگی می‌کنند که بسیار در سوگ یک پرنده‌ی نادر به نام کمنزیل بودند؛ پرنده‌ای که سال‌ها با صدای جادویی‌اش از خواب بیدار می‌شدند.»

به گفته‌ی درویش، در میان کسانی که برای از دست رفتن این پرنده سوگوار بودند، علی نصیری، تکنسین وسایل الکتریکی، تصمیم گرفت به جای ماندن در سوگ، برای بازگرداندن کمنزیل‌ها کاری انجام دهد.

درویش روایت کرد: «علی نصیری به من زنگ زد و گفت: «درویش، من می‌خواهم برای دختر پنج‌ساله‌ام همان خاطرات قشنگی را که خودم با آن بزرگ شدم، زنده کنم؛ اما نمی‌دانم چه کار کنم.»»

او ادامه داد: «برای من خیلی جالب بود که این آدم نخواست فقط در سوگ گذشته بماند. به او گفتم باید تعداد کمنزیل‌ها را زیاد کنی. مردم را در حسینیه جمع کن و به آنها بگو اگر کمنزیل‌ها از بین بروند، درآمد صیادی شما هم کم می‌شود.»

درویش سپس از توضیح رابطه‌ی میان این پرنده، تالاب و معیشت مردم منطقه گفت: «گفتم شما یک تالاب در نزدیکی آنجا دارید. غذای آن تالاب از کجا می‌آید؟ بخشی از چرخه‌ی غذایی آن به فضولات کمنزیل‌ها مربوط است. وقتی جمعیت کمنزیل‌ها کم شود، ماهی‌ها هم کم می‌شوند و درآمد صیادان پایین می‌آید.»

او اضافه کرد: «اگر فضولات کمنزیل روی خشکی بیفتد، حاصل‌خیزی خاک را زیاد می‌کند و مصرف سم و کود را کاهش می‌دهد. کمنزیل‌ها آفات را هم کنترل می‌کنند. آن منطقه جایی است که ملخ‌ها از جنوب خلیج فارس می‌آیند و کمنزیل‌ها سربازان جبهه‌ی اول مقابله با آن ملخ‌ها هستند.»

درویش گفت پس از مدتی علی نصیری دوباره با او تماس گرفت و از او خواست به منطقه برود. او درباره‌ی آن سفر گفت: «اگر نمی‌رفتم و با چشم خودم نمی‌دیدم، باور نمی‌کردم. جوان‌های پاقلاتی به راننده‌ها می‌گفتند آهسته بروید، چون کمنزیل‌ها روی تخم‌هایشان در خیابان و معابر عمومی نشسته‌اند و تکان نمی‌خورند.»

او این اتفاق را نمونه‌ای از «عبور از سوگ» دانست و گفت: «این عبور از آن سویه‌ی سوگ بود؛ کاری که علی نصیری کرد.»

سوگ را می‌توان به کنش تبدیل کرد

وقتی سوگ تالاب به کنش تبدیل می‌شود

درویش در ادامه از سیروس زارع و تلاش‌های او برای احیای تالاب کمجان در استان فارس یاد کرد و گفت: «عین همین کار را سیروس زارع وقتی ارزشمندترین تالابش را در استان فارس از دست داد، انجام داد. به جای اینکه فقط سوگ بخورد، کاری کرد.»

او با اشاره به وضعیت پریشان گفت: «مردم کازرون در از دست دادن پریشان هر سال مراسم برگزار می‌کنند، کوزه می‌برند، آنجا آب می‌ریزند و اشک می‌ریزند. اما در منطقه‌ی کمجان، سیروس زارع شهامت و جسارت به خرج داد.»

به گفته‌ی درویش، زارع برای احیای تالاب با موانع جدی روبه‌رو شد: «شبکه‌ی زهکشی متخلفانه‌ای را که ایجاد شده بود، شکست و آب را دوباره به سمت تالاب برگرداند. با کشاورزها و باغدارها صحبت کرد که حیات تالاب باید مقدم بر هر اولویت دیگری باشد.»

درویش درباره‌ی نتیجه‌ی این اقدامات گفت: «امروز آنجا تنها کانونی است که پرندگان مهاجر می‌آیند، درآمد گردشگری افزایش پیدا کرده و به یک تالاب زنده تبدیل شده است. سیروس را بردند زندان، اذیتش کردند و تهدیدش کردند، اما ماند. از این سوگ عبور کرد و توانست به یک موفقیت چشمگیر برسد.»

او نمونه‌ی دیگری را نیز یادآور شد: «فرشته عالم‌شاه برای نجات تنها گونه‌ی بومی حوضه‌ی زاینده‌رود، آفانیوس اصفهانی، فقط غصه نخورد؛ جنگید. ماشینش را سوزاندند، اذیتش کردند، اما ماند.»

درویش این تجربه‌ها را نمونه‌هایی از تبدیل سوگ به امکان دانست: «اگر در سوگ نمانی و از آن عبور کنی، آن وقت می‌توانی از آن چالشی که در زندگی همه‌ی ما هست، یک فرصت بسازی.»

آیا سیل و آتش همیشه بلا هستند؟

درویش در بخش دیگری از سخنانش به گفت‌وگویی اشاره کرد که پیش از آغاز برنامه درباره‌ی مفهوم بلاهای طبیعی با او شکل گرفته بود: «ما یک‌سری بلایای طبیعی داریم که همه‌مان از آنها گریزانیم؛ سیل، زلزله، طوفان و آتش‌سوزی طبیعی جنگل. اما گاهی این بلاها، اگر کمی از آنها فاصله بگیریم، بلا نیستند.»

او درباره‌ی آتش‌سوزی جنگل‌ها گفت: «آتش‌سوزی جنگل در طول هزاران سال یکی از شگردهای تاب‌آوری جنگل‌ها بوده است. هر چند ده سال یک‌بار، این آتش‌سوزی در سطح طبیعی باعث می‌شود یک جور واکسن زده شود. آفات و امراض در دل آن جنگل کنار می‌روند.»

درویش البته بر محدود و طبیعی بودن این فرآیند تأکید کرد و گفت: «جنگل‌هایی که تنوع زیستی دارند، یعنی درختکاری تک‌گونه‌ای نیستند، به‌راحتی می‌توانند این آتش را مدیریت کنند و با آن پایداری خودشان را حفظ کنند.»

او در ادامه به نقش سیلاب‌ها در شکل‌گیری دشت‌های حاصل‌خیز اشاره کرد: «اگر این سیل‌ها اتفاق نمی‌افتاد، حاصل‌خیزترین دشت‌های کشاورزی در ایران و جهان شکل نمی‌گرفت. اگر امروز حاصل‌خیزترین دشت ما دشت خوزستان است، به این دلیل است که کرخه، کارون، جراحی، مارون، دز و سیمره سال‌های سال رسوبات حاصل‌خیز زاگرس را به سمت دشت خوزستان برده‌اند.»

درویش افزود: «از زمانی که روی این رودخانه‌ها سد زدیم، امکان اینکه این سیل‌ها بیایند و رسوبات را به پایین‌دست منتقل کنند، از بین بردیم. در نتیجه خوزستان دارد شورتر و شورتر می‌شود.»

سوگ را می‌توان به کنش تبدیل کرد

روایت بم؛ شهری که در سوگ نماند

درویش در ادامه‌ی سخنانش از زلزله‌ی بم گفت و آن را از زاویه‌ای متفاوت بررسی کرد: «در همین ماجرای بم، اگر آن زلزله رخ نمی‌داد، که مصیبت بزرگی بود و خود من هم آن موقع آنجا بودم، واقعیت این است که شاید امروز آن چیزی را که در بم می‌بینیم، نداشتیم.»

او با اشاره به قنات‌های بم گفت: «امروز بم یکی از باغ‌شهرهای مهم ایران است که شبکه‌ی قنات‌هایش بخش مهمی از حیات آن را شکل داده است. بعد از زلزله، جریان‌هایی از زیر زمین تقویت‌کننده‌ی مسیرهای قنات و کاریزها شدند.»

درویش سپس به محدودیت‌های تردد خودروهای سنگین در بخش‌هایی از شهر اشاره کرد و گفت: «حتی راهنمایی و رانندگی تابلوهایی در آنجا تعبیه کرده که اگر کامیون‌ها از یک وزنی بیشتر باشند، حق ندارند در بعضی خیابان‌های بم حرکت کنند؛ چون ممکن است شبکه‌ی گالری‌های قنات را آسیب بزنند.»

او در پایان این بخش گفت: «توصیه می‌کنم حتماً به بم بروید و این شکوه شگفت‌انگیز را ببینید. به‌رغم همه‌ی آن غم‌ها و مصیبت‌ها، بم در آن سوگ نمانده است. کشاورزان نخل‌دار آنجا نشان می‌دهند که توانسته‌اند دوباره پرچم امید را در بم زنده نگه دارند.»

«امید یعنی کنش»

درویش در ادامه با اشاره به مفهوم امید، آن را از انتظار منفعلانه جدا کرد: «من از آخرین کلمه‌ی شما وام می‌گیرم؛ امید. امید در این سوگواری چه جایگاهی دارد؟»

او گفت: «وقتی از امید حرف می‌زنیم، یک چیز مبهم به ذهن همه می‌آید؛ اینکه آدم به آینده امیدوار باشد. اما به کدام آینده؟ به چه چیزی باید امید داشت؟»

درویش با اشاره به کتاب «فلسفه‌ی امید» اثر لارس اسوندسن گفت: «اسوندسن یک جمله‌ی جالب دارد: امید یعنی کنش. تو نمی‌توانی فقط امیدوار باشی. صرف امید داشتن چیزی را حل نمی‌کند. باید امید داشته باشی و برای امیدت قدمی برداری، کاری بکنی.»

او سپس خاطره‌ای از سفر خود به تالاب گندمان در سال ۱۳۸۳ تعریف کرد: «یک پیرمرد بختیاری آنجا با حسرت به دوردست نگاه می‌کرد. تمام وجودش غم بود. با او صحبت کردم و گفتم چرا این‌قدر پریشان و ناراحتی؟»

درویش ادامه داد: «گفت: «آقای مهندس، من اینجا غاز پیشانی‌سفید کوچک را می‌دیدم؛ یکی از زیباترین پرنده‌هایی که می‌توانید در ایران رصد کنید. سال‌هاست دیگر غاز پیشانی‌سفید کوچک در گندمان دیده نشده. فکر می‌کنم چشمم را خواهم بست و خودم، فرزندانم و نوه‌هایم دیگر این غاز را نخواهیم دید.»»

او از گفت‌وگویی که پس از آن با این مرد شکل گرفت، گفت: «به او گفتم برای اینکه این اتفاق تغییر کند، چه کار کردی؟ گفت کاری نمی‌شود کرد، تالاب خشک شده. گفتم چرا تالاب خشک شده؟ تالاب خشک شده چون شما سطح زیرکشت را گسترش داده‌اید و نگذاشته‌اید حقابه به تالاب گندمان برسد.»

درویش توضیح داد که در ادامه، همراه با فعالان محیط‌زیست منطقه با جامعه‌ی محلی گفت‌وگو کردند: «همان پیرمرد آمد و برای مردم از خاطرات خودش گفت و از اینکه آرزویش این است که نوه‌ی کوچکش دوباره بتواند غاز پیشانی‌سفید کوچک را ببیند.»

به گفته‌ی او، گفت‌وگو با کشاورزان بر پایه‌ی منافع خود جامعه‌ی محلی پیش رفت: «برای کشاورزها و آدم‌هایی که سرمایه‌ی اجتماعی داشتند و مردم به آنها اعتماد می‌کردند توضیح دادیم که اگر این روند ادامه پیدا کند، گرد نمک تالاب روی باغ‌های پسته‌ی شما می‌نشیند و آنها را هم از دست خواهید داد.»

درویش گفت در نهایت کشاورزان پذیرفتند بخشی از حقابه را به تالاب اختصاص دهند: «گندمان دوباره احیا شد و در سال ۱۳۹۴، دوست عزیز و پرنده‌شناس نامدار کشور، دکتر علیرضا هاشمی، گزارش کرد که بعد از ۶۶ سال دوباره غاز پیشانی‌سفید کوچک در تالاب گندمان دیده شده است.»

او با اشاره به وضعیت امروز تالاب گندمان، این ماجرا را نمونه‌ای از پیوند سوگ و امید دانست. درویش در پایان سخنانش گفت: «این‌ها برای من معنای امید است. امید یعنی آن پیرمردی که در سوگ پرنده‌ای نشسته بود، تصمیم بگیرد کاری کند تا نوه‌اش بتواند دوباره همان پرنده را ببیند.»

او ادامه داد: «امید یعنی علی نصیری که نخواست فقط برای کمنزیل‌های از دست‌رفته سوگوار باشد و تصمیم بگیرد آنها را به پاقلات برگرداند. امید یعنی سیروس زارع در سوگ تالاب کمجان نماند. امید یعنی فرشته عالم‌شاه برای آفانیوس بایستد.»

درویش در پایان گفت: «سوگ بخشی از زندگی ماست. نمی‌توان آن را حذف کرد. اما می‌توان از آن عبور کرد و آن را به کنش تبدیل کرد.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها