سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: دستی به دیوار نیمه فرو ریخته کشیدم. آجرهایش هنوز تُرد بود. خانهای سه طبقه در جنوب تهران. تمام نما و دیوار جلوی خانه، آوار شده بود. و پیچکهای زخمی لابهلای تیرآهنها تا بالای سوراخِ سقف، شتک زده بودند. داخل خانه اما معلوم بود. بدون دیوار. بدون پرده. و بدون صدای خنده و گریهی آدمهایش.
همسایه بغلیشان میگفت از تمام اعضای خانوادهای که روزگاری ساکن این ساختمان بودند فقط یک پسربچه مانده. موج انفجار پرتش کرده بود سمت پنجره. یک پایش گیرِ خانه بود و پای دیگرش آویزان از چارچوب. آتشنشانها نجاتش دادند و او را کنار کیسههای طوسی بدنهای تکهتکه خانوادهاش نشاندند. همسایهی دیگر میگفت روز تشییع روی ویلچر بود. نه گریه میکرد و نه میخندید. فقط خیره بود! پرسیدم «حالا کجاست؟» گفتند پیش یک فامیل دور در شهری دورتر.
از کوچه بیرون آمدم و خواستم تمام اندوه آن خانه را پشت سرم جا بگذارم اما نشد. درد آن آخرینِ شاهدِ این آوارهها به قلبم سنجاق شده بود و جمله «سوتلانا آلکسیویچ»، مستندنگار و برنده نوبل ادبیات مدام توی سرم بالا و پایین میشد: «روز به روز از شمار کسانی که میتوانند جنگ را تعریف کنند کم میشود. این کتاب، خاطرات آخرینهای آنان است ... آنها همه کودک بودند.»
همه ما جنگ را میبینیم؛ با تمام خشونت و سنگدلی و خونآلودیاش؛ از همان جا که ایستادهایم و حتی ممکن است زخم بخوریم. اما کودکان تا مغز استخوانهایشان جنگ را میفهمند؛ رنجی که تا بزرگسالی دست از سرشان برنمیدارد و آنها را دچار یاسهایی میکند که هیچ روز و اتفاق شیرینی، توانایی پاک کردنشان را از حافظهی ترکبرداشته آنها نخواهد داشت.
سوتلانا، به خاطر همین سراغ کودکان سرزمینش رفته. کودکانی که وقتی او به آنها رسیده، آنقدر بزرگ شدهاند که هر کدامشان خانه و شغل و خانوادهای تازه دارد، اما همچنان جنگ را در میان جناغهای سینههایشان مثل یک سنجاق، با خودشان همراه دارند! کودکانی که این نویسنده بلاروسی، در کتاب «آخرین شاهدان»، آنها را دور هم جمع کرده تا روایتی تکه تکه اما در عین حال به هم پیوسته از جنگ جهانی دوم به ما بدهد. جنگی که به استناد نقل قولی از پنجمین شماره مجله دوستی ملل در سال ۱۹۸۵، میلیونها کودکِ روس، بلاروس، اوکراینی، یهودی، تاتار، لتوانیایی، کولی، قزاق، ازبک، ارمنی و تاجیک در آن کشته شدند.
و ما، به عنوان انسان، آن برترین موجود خلق شده توسط خالق چه میکنیم؟ هیچ! چون همچنان در حال تماشای جنگهایی هستیم که پس از جنگهای جهانی اول و دوم کش آمدهاند و هر بار در وطنی تازه، برای تمام نشدن، ایستادهاند! جنگهایی که با غرشهایی مهیب و بیاجازه وارد خانههایمان میشوند و پس از قتلعامهایی دستهجمعی، کودکانی پرت شده از درها و پنجرهها و دست تقدیرها را برایمان به یادگار میگذارند؛ آن هم به عنوان آخرین شاهدانِ یک مصیبت!
نشستم روی نیمکت پارک و تا آخرین صفحه کتابِ چهارصدوسیوپنج صفحهای سوتلانا را ورق زدم. وسواسش شگفتزدهام کرد. جملات را کوتاه، صریح، رها و همانطور که شنیده نوشته بود. آنقدر نوشته بود که حتی از آخرین صفحه چسبیده به جلد کتاب هم دل نکنده بود. حرف پشت سر حرف. تجربه کنار تجربه و غم روی شانه غم. جالبتر اینکه «آخرین شاهدان» فصلبندی ندارد چون هر چند ورق از کتاب، فصلی از فرسودگی یک کودکاند که اکنون بزرگ شده تا از جنگ بگوید.

یکیشان کارگر، یکی منشی، یکی کارمند حوزه صداوسیما و دیگری وکیل دادگستری است؛ اما پنج و سه و هفت و دوازده ساله! انگار سوتلانا از عمد سن تماشای جنگشان را کنار شغلهای امروزیشان نوشته تا یادمان نرود که همه ما روزی کودک بودهایم! کودکانی که بزرگ میشوند اما اگر آخرین شاهد یک فاجعه باشند، آیا فراموشش خواهند کرد؟
این کتاب، با تمام سادگی و روانی و البته دردمندیاش، با پختگی قابل ملاحظهای پاسخ این سوال است. پاسخی که میتواند صاف کوبیده شود در صورت تمام سیاستمدارانی که جنگ را نمادی از نجات میدانند! اما نمیدانند کودکی که جنگ، مادرش را از او دزدیده دیگر اهمیتی به شعارها نمیدهد. مثل «مارینا کاریانووا»ی چهار ساله که این روزها کارمند سینما و یکی از راویان کتابست اما فیلم زجرآلود زندگی کودکیاش هیچوقت از خاطرش نمیرود:«همیشه گرسنه بودم؛ اما بیش از آن، تشنه این بودم که کسی بغلم کند ... نوازشم کند ... آغوشِ باز کم پیدا میشد. دورتادور ما جنگ بود و همه غم و غصه داشتند. در خیابان قدم میزدم ... جلوتر از من، مادری بچههایش را راه میبرد. یکی را بغل گرفته بود؛ این را زمین میگذاشت؛ دیگری را بغل میگرفت. روی نیمکت کوچکی نشستند. بچه کوچکتر را روی پاهایش نشاند. من همینطور ایستاده بودم و تماشا میکردم ... پیش آنها رفتم و گفتم: «خاله جون، منم بشینم رو پاتون ...» تعجب کرده بود ... یک بار دیگر از او خواهش کردم: «خاله جون، خواهش میکنم ...»
زن بالاخره جابهجا شد و گوشهای از نیمکت را برایش باز کرد. مارینا نشست. شاید برای چند دقیقه، شاید برای چند ساعت؛ خودش هم نمیداند. فقط یادش مانده که آن روز، برای نخستین بار بعد از مدتها، کسی نزدیکش بود. کسی که بوی مادر میداد. کسی که میشد کنارش نشست و برای چند لحظه، جنگ را ندید. این شاید یکی از دردناکترین چیزهایی باشد که «آخرین شاهدان» به آدم یاد میدهد؛ اینکه کودکان از جنگ فقط بمب و گلوله و خانههای ویرانشده را به خاطر نمیسپارند. گاهی چیزی به این کوچکی در حافظهشان میماند؛ دستی که نبود، آغوشی که پیدا نمیشد، نیمکتی که جایی برای نشستن روی پای یک غریبه داشت.
سالها گذشته و آن کودکان حالا بزرگ شدهاند. شغل دارند، خانه دارند، خانواده دارند، بعضیهایشان حتی صاحب نوه شدهاند. اما در میان تمام این سالها، کودکی هست که هنوز جایی در وجودشان نشسته و به دنبال مادری میگردد که دیگر برنمیگردد؛ به دنبال خانهای که دیگر سقف ندارد؛ به دنبال آغوشی که جنگ از او گرفته است. شاید به همین دلیل است که کتاب آلکسیویچ را نمیشود فقط درباره جنگ خواند. این کتاب درباره بعد از جنگ است؛ دربارهی سالهایی که تمام میشوند اما جنگ تمام نمیشود. درباره کودکانی که زنده میمانند و مجبورند با جنازههای خاطراتشان بزرگ شوند. دربارهی شاهدانی که هرچه پیرتر میشوند، بعضی تصویرها در ذهنشان جوانتر میماند.
صفحه آخر را که بستم، دوباره یاد آن خانه افتادم. آن خانه سه طبقه در جنوب تهران. دیوار نیمهفرو ریخته. پیچکهای زخمی. تیرآهنهای بیرونزده. پنجرهای که دیگر پنجره نبود و پسربچهای که از میان تمام اعضای خانواده، فقط خودش مانده بود. نمیدانم حالا کجاست. نمیدانم آن روزها را برای کسی تعریف میکند یا نه. نمیدانم وقتی شب میشود و همهچیز ساکت، هنوز صدای آن انفجار را میشنود یا نه. نمیدانم کسی هست که وقتی میترسد، دستش را بگیرد یا نه. فقط میدانم جنگ، پیش از آنکه آدمها را بکشد، کودکیشان را میکشد. و بعضیها زنده میمانند تا تمام عمر، آخرین شاهد آن مرگ باشند ... .
نظر شما