سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): اینجا داستان فقط درباره کتاب و کتابخانه نیست؛ درباره جوانی است که با وجود معلولیت جسمی مادرزادی، تصمیم گرفته بخشی از زندگیاش را وقف ترویج کتابخوانی در روستای محل زندگیاش کند.
ایمان احمدی متولد سال ۱۳۷۵، دانشآموخته کارشناسی حقوق و دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد روانشناسی است. او از فروردین سال ۱۴۰۴ کتابخانه روستایی خود را راهاندازی کرده و حالا نزدیک به ۲ هزار جلد کتاب برای کودکان، نوجوانان، جوانان و بزرگسالان در اختیار دارد.
احمدی در گفتوگو با خبرنگار ایبنا در ایلام درباره شکلگیری این کتابخانه میگوید: هدف اصلیاش این بوده که کودکان و نوجوانان روستا را با کتاب آشتی دهد و آنها را تا حد امکان از فضای مجازی دور کند.
او معتقد است: شرایط اقتصادی امروز باعث شده خرید کتاب برای بسیاری از خانوادهها آسان نباشد. میگوید: میخواستم عادت به خواندن کتاب در میان مردم روستا تقویت شود و مردم در کنار فعالیتهای اقتصادی و کشاورزی، بیشتر به سمت کتاب و کتابخوانی بروند.
به گفته احمدی، استقبال مردم از کتابخانه فراتر از انتظار بوده و کودکان مقطع ابتدایی بیشترین مراجعهکنندگان آن هستند؛ کودکانی که بدون پرداخت هیچ هزینهای میتوانند کتابهای مورد علاقهشان را به امانت بگیرند و بخوانند.
اما کتابخانه احمدی فقط محلی برای امانت دادن کتاب نیست. گاهی در آن برای کودکان قصهخوانی، قصهگویی و روخوانی کتاب برگزار میشود و احمدی تصمیم دارد در آینده آموزش نویسندگی را نیز برای کودکان روستا آغاز کند.
دو هزار جلد کتاب از چند مسیر
بخش قابل توجهی از کتابهای این کتابخانه از سوی دستگاههای فرهنگی استان تأمین شده است. احمدی میگوید: ۵۶۰ جلد کتاب را ادارهکل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان و حدود هزار و ۵۰۰ جلد را ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اهدا کردهاند و بخشی دیگر نیز از کتابهای شخصی او و کتابهای اهدایی دوستانش تأمین شده است.
با این حال، راهاندازی کتابخانه برای او پایان مسیر نیست و حالا مهمترین دغدغهاش ادامه دادن این فعالیت است.
احمدی میگوید: من بدون سرمایه و حمایت مالی، کارم را از صفر شروع کردم و انتظارم از مسئولان این است که در ادامه بیشتر از این کتابخانه حمایت کنند.

از کتابخانه تا نوشتن از یک تجربه شخصی
فعالیتهای احمدی به کتابخانه محدود نمیشود. او در حوزه ادبی نیز فعالیت دارد و کتاب «بهار سرنوشت» را که مجموعهای از داستانهای کوتاه، شعر و دلنوشته است، منتشر کرده است.
کتاب دوم او با عنوان «پشت درهای شعبه چهل» نیز روایتی خاطرهمحور از تجربه شخصیاش در آزمون استخدامی آموزش و پرورش است؛ تجربهای که به گفته او با وجود قبولی دو سال پیاپی از سهمیه معلولان، به دلیل مشکلات جسمی و وضعیت پاهایش با آنچه انتظار داشته، همراه نشده است.
او امیدوار است این کتاب نیز مورد حمایت مسئولان فرهنگی قرار گیرد.
معلولیت؛ بخشی از زندگی، نه پایان آن
احمدی درباره معلولیت جسمیاش نگاه متفاوتی دارد. او میگوید: شاید اگر سالم بود، به اندازه امروز برای نوشتن و راهاندازی کتابخانه انگیزه و فرصت پیدا نمیکرد. درست است که معلولیت دارم، اما هیچوقت ناامید نشدهام. دنیا با نقصهایش هم زیباییهای خودش را دارد. شادی بچهها در این کتابخانه به من امید میدهد که این مسیر را ادامه بدهم.
شاید یکی از مهمترین بخشهای این مسیر، همراهی خانواده احمدی باشد؛ خانوادهای که از ابتدا در کنار او ایستادهاند.
مادرش بخشی از مغازه خیاطی خود را در اختیار او گذاشته تا کتابخانه در همانجا شکل بگیرد. حالا مادر یک شیفت در مغازه خیاطی کار میکند و شیفت دیگر، نوبت ایمان است که در کتابخانه بماند و به بچهها کتاب بدهد.
احمدی میگوید: مادرم فداکارانه قسمتی از مغازه خیاطیاش را به من داد تا کتابخانه راهاندازی شود. من و او با هم تقسیم کار کردهایم. همیشه خانوادهام در ادامه تحصیل و فعالیتهای فرهنگی همراه من بودهاند و این همراهی انرژی من را چند برابر میکند.
سوپرمارکت یا کتابخانه؟
شاید سادهترین راه برای ایمان احمدی این بود که از فضای در اختیارش برای کسب درآمد استفاده کند؛ خودش هم این را میداند. اما انتخابش چیز دیگری بوده است.
او میگوید: میتوانستم این مغازه را به سوپرمارکت یا کافینت تبدیل کنم و درآمد خوبی هم داشته باشم، اما باسواد شدن و شادی و نشاط بچهها، ایجاد شور و شوق در آنها، عادت دادنشان به کتاب و کتابخوانی و پاداش اخروی برایم ارزش بیشتری دارد.
و شاید همین انتخاب است که کتابخانه کوچک رستمخان را از یک اتاق پر از کتاب فراتر میبرد؛ کتابخانهای که برای ایمان احمدی، فقط محل امانت دادن کتاب نیست، بلکه بخشی از آینده کودکان روستاست.
نظر شما