سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- ناصر سهرابی؛ این جمله شاید در نگاه اول اغراقآمیز به نظر برسد، اما کافی است نگاهی به فهرست پرفروشترین فیلمهای دو دهه اخیر بیندازیم؛ دنبالهها، بازسازیها، جهانهای سینمایی، ابرقهرمانهایی که هر تابستان از نو متولد میشوند، جهان را نجات میدهند و راه را برای قسمت بعدی باز میکنند. صنعتی که روزگاری «کارخانه رؤیا» بود، امروز بیش از هر زمان دیگری به کارخانه تولید محتوا شباهت پیدا کرده است؛ جایی که الگوریتمها بیش از رؤیاها تصمیم میگیرند، اتاقهای فکر بیش از فیلمسازان قدرت دارند و ریسک، واژهای است که مدیران استودیوها از آن گریزاناند. در چنین روزگاری، کریستوفر نولان برخلاف جهت جریان حرکت میکند.
بعد از موفقیت «اوپنهایمر» انتظار میرفت نولان سرمایه و اعتبار تازهاش را صرف پروژهای مطمئنتر و کمخطرتر کند. اثری که موفقیت قبلی را تضمین کند و خیال استودیو را آسوده نگه دارد. اما او به جای آینده، به گذشته و سه هزار سال پیش رفت. او دوربینش را به سوی هومر چرخاند و «اودیسه» را انتخاب کرد؛ متنی که بسیاری آن را سنگ بنای ادبیات غرب میدانند.
این نشان میدهد هنوز هم میتوان در قلب هالیوود فیلمی ساخت که بر شانههای اسطوره، ادبیات و اندیشه بنا شده باشد. نولان انگار میخواهد یادآوری کند که سینما، پیش از آنکه یک صنعت میلیارد دلاری باشد، هنری برای روایت بزرگترین پرسشهای بشر بوده است.
انسان در جستوجوی معنا
اگر مسیر فیلمسازی کریستوفر نولان را از «تعقیب» و «یادگاری» تا «اوپنهایمر» دنبال کنیم، به نتیجه جالبی میرسیم؛ او در ظاهر ژانرهای متفاوتی را تجربه کرده، اما در باطن، همیشه فقط یک فیلم را بارها و بارها ساخته است؛ فیلم انسانی که در دل آشوب، برای یافتن معنا میجنگد.
لئونارد در «یادگاری» حافظه از دسترفتهاش را جستوجو میکند. بروس وین در سهگانه «شوالیه تاریکی» میان عدالت و انتقام گرفتار است. کاب در «تلقین» از لایههای رؤیا عبور میکند تا شاید دوباره به خانه بازگردد. کوپر در «میانستارهای» از مرزهای زمان میگذرد تا دخترش را از دست ندهد. اوپنهایمر پس از ساخت مرگبارترین سلاح تاریخ، در پی آشتی با وجدان خویش است.
اکنون نیز اودیسئوس، مردی است که جنگ را پشت سر گذاشته، اما جنگ هنوز او را رها نکرده است. در جهان نولان، سفر هیچوقت فقط جابهجایی از نقطهای به نقطه دیگر نیست. سفر، فرآیند شناخت خویشتن است. خانه نیز فقط یک مکان نیست.
خانه، همان هویت گمشدهای است که قهرمان باید دوباره آن را پیدا کند.
به همین دلیل، «اودیسه» ناگهان به فیلمشناسی نولان اضافه نشده و انگار تمام فیلمهای قبلی او مقدمهای برای رسیدن به این پروژه بودهاند. اگر «میانستارهای» درباره عبور از بیکرانگی فضا بود و «تلقین» درباره سفر در هزارتوی ذهن، «اودیسه» سفر در حافظه تمدن است؛ سفری به سرچشمه تمام روایتهایی که بعدها ادبیات و سینما از دل آن زاده شدند.

اما چرا «اودیسه»؟ پاسخ را باید در خود هومر جستوجو کرد. «اودیسه» فقط داستان بازگشت یک قهرمان از جنگ تروا نیست. این منظومه، نخستین روایت بزرگ درباره رنج بازگشت است؛ درباره انسانی که درمییابد پیروزی در جنگ، پایان نبرد نیست. گاهی دشوارترین جنگ، پس از خاموش شدن شمشیرها آغاز میشود. زمانی که انسان باید دوباره خودش را پیدا کند.
اگر «ایلیاد» حماسه نبرد است، «اودیسه» حماسه انسان است. در این منظومه، هیولاها فقط موجودات افسانهای نیستند. سیکلوپ، قدرت بیچشمانداز است. سیرنها، وسوسههایی هستند که انسان را از مقصد دور میکنند. دریا، آشوب جهان است و خانه، آرزویی است که هرچه بیشتر به آن نزدیک میشوی، دورتر به نظر میرسد.
همین ویژگی باعث شده است که «اودیسه» طی سه هزار سال، فقط یک متن ادبی نباشد و به نقشه راه تمدن غرب تبدیل شود. از ویرژیل و دانته گرفته تا شکسپیر، گوته، جیمز جویس و حتی نویسندگان معاصر، همه به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم زیر سایه هومر ایستادهاند. هر جا سخن از سفر، بازگشت، هویت یا رویارویی انسان با سرنوشت بوده، ردپای اودیسئوس نیز دیده شده است.
نولان این حقیقت را بهخوبی میشناسد. برای او، اسطوره موجودی زنده است. به همین دلیل، اودیسئوس فیلم او بیش از آنکه یک قهرمان اسطورهای باشد، انسانی خسته و زخمی است؛ مردی که 10 سال جنگیده، 10 سال سرگردان مانده و حالا باید با بزرگترین دشمن خود یعنی خاطراتش روبهرو شود.
در نگاه نولان، هیولاها فقط در غارها زندگی نمیکنند و گاهی در ذهن انسان خانه میکنند. این همان نقطهای است که جهانبینی نولان و هومر به هم میرسند؛ هر دو باور دارند بزرگترین نبرد انسان، نه با دشمنان بیرونی، بلکه با تاریکی درون خویش است. شاید به همین دلیل است که نولان، برخلاف بسیاری از فیلمسازان امروز، هیچگاه مجذوب قهرمانان شکستناپذیر نشده است. حتی بتمن او نیز زخمی، فرسوده و مملو از تردید است. قهرمانان نولان، بیشتر از آنکه جهان را نجات دهند، تلاش میکنند خودشان را از فروپاشی نجات دهند. «اودیسه» نیز ادامه همین مسیر است.
بازگشت شکوه حماسه به سینما
این اثر، از منظر تاریخ سینما نیز اتفاق مهمی است. سال ۱۹۶۳، وقتی «جیسون و آرگوناتها» با جادوی ری هریهاوزن روی پرده آمد، برای نخستین بار اسطورههای یونانی با آن شکوه و عظمت جان گرفتند. مبارزه فراموشنشدنی جیسون با اسکلتهای متحرک، هنوز هم یکی از الهامبخشترین لحظههای تاریخ جلوههای ویژه به شمار میرود. پس از آن، «برخورد تایتانها» افسانههای یونانی را به نسل تازهای معرفی کرد و دههها بعد، «گلادیاتور» ریدلی اسکات نشان داد که سینمای حماسی هنوز زنده است. اندکی بعد، سهگانه «ارباب حلقهها» ثابت کرد که مخاطب قرن بیستویکم همچنان تشنه روایتهای بزرگ و اسطورهای است.
در دوران بلاکباسترها و فیلمهای ابرقهرمانی، «اودیسه» نولان فقط یک اقتباس تازه از هومر نیست، تلاشی است برای بازگرداندن شکوه حماسه به سینمای جریان اصلی.
این فیلم یادآوری میکند که پیش از انفجارهای عظیم، جلوههای بصری و نبردهای بیپایان، آنچه مخاطب را میخکوب میکند، قدرت یک روایت است؛ روایتی که بتواند پس از هزاران سال، همچنان درباره زندگی امروز ما حرف بزند و شاید همین، مهمترین تفاوت کریستوفر نولان با بسیاری از فیلمسازان همنسلش باشد.
او هنوز باور دارد که سینما میتواند اندیشه را به اندازه هیجان، و فلسفه را به اندازه سرگرمی، روی پرده بزرگ نمایش دهد.
نخستین چیزی که در «اودیسه» جلب توجه میکند، مقیاس فیلم است؛ مقیاسی که مدتها بود در سینمای هالیوود کمتر دیده میشد. اینجا عظمت فقط به معنای بودجه بیشتر یا صحنههای شلوغتر نیست. عظمت، در نگاه نولان، از احترام به جهان داستان میآید. در دورانی که بسیاری از بلاکباسترها در استودیوهای محصور و میان پردههای سبز متولد میشوند، او همچنان به فیلمبرداری در لوکیشنهای واقعی، استفاده از دوربینهای آیمکس و تکیه بر جلوههای عملی وفادار مانده است.
نتیجه، جهانی است که وزن دارد؛ باد، آب، سنگ و آسمان در آن واقعی به نظر میرسند و تماشاگر حضور فیزیکی شخصیتها را حس میکند. این همان تفاوتی است که میان «تماشای یک تصویر» و «زندگی کردن درون یک جهان» وجود دارد.

نولان سالها پیش گفته بود که سینما باید تجربهای باشد که نتوان آن را با صفحه کوچک جایگزین کرد. «اودیسه» شاید روشنترین مصداق همین باور باشد. این برای پردهای ساخته شده که عظمت دریا، سکوت صخرهها و کوچکی انسان را همزمان به چشم بیاورد. او همچنان به سینما بهعنوان یک تجربه جمعی ایمان دارد، تجربهای که تماشاگر را وادار میکند برای چند ساعت، از جهان بیرون جدا شود و وارد جهانی دیگر شود.
همین نگاه است که باعث میشود نولان را آخرین جاهطلب هالیوود بنامیم. جاهطلبی او فقط در ساختن فیلمهای پرهزینه نیست. نولان هر بار میکوشد مرزهای روایت را جابهجا کند. او حاضر نیست موفقیت را با تکرار معامله کند. برای همین است که پس از «شوالیه تاریکی» به سراغ «تلقین» میرود، پس از «دانکرک» «تنت» را میسازد، بعد از «اوپنهایمر» به هومر بازمیگردد و دوباره همه معادلات را به هم میریزد.
انتخاب مت دیمون برای نقش اودیسئوس نیز در همین چارچوب قابل درک است. شاید اگر این فیلم به دست بسیاری از فیلمسازان دیگر ساخته میشد، نقش اصلی به بازیگری سپرده میشد که بیش از هر چیز، هیبت یک قهرمان اسطورهای را داشته باشد؛ اما نولان به دنبال هیبت نیست، به دنبال انسان است.
مت دیمون از همان نخستین حضورش، اودیسئوس را به عنوان انسانی خسته معرفی میکند. در چهره او، غرور با فرسودگی درآمیخته است. نگاهش بیشتر از آنکه به پیروزی شباهت داشته باشد، به خاطره شکستها شبیه است. او کمتر فریاد میزند و بیشتر سکوت میکند. این بازی، قهرمان هومر را از قالب یک اسطوره دور از دسترس بیرون میآورد و به انسانی تبدیل میکند که مخاطب میتواند رنج او را لمس کند.
در کنار او، آن هاتاوی، پنلوپه را با وقاری کمنظیر بازی میکند. زنی که سالها انتظار کشیده، اما انتظار او نشانی از انفعال ندارد. تام هالند نیز در نقش تلمخوس، چهره نسلی است که جنگ را ندیده، اما پیامدهای آن را با تمام وجود زندگی میکند.
شیوه روایت در سینمای نولان
مهمتر از بازیها، شیوه روایت نولان است. او هرگز اسطوره را بهانهای برای نمایش جلوههای ویژه قرار نمیدهد. اگر دریا طوفانی است، بیش از آنکه نمایش قدرت طبیعت باشد، بازتاب آشفتگی درون اودیسئوس است. اگر با هیولایی روبهرو میشویم، آن موجود صرفاً یک دشمن بیرونی نیست؛ تصویری از ترس، غرور یا وسوسهای است که در درون انسان نیز وجود دارد. نولان از همان روشی استفاده میکند که در بهترین آثارش به کار گرفته بود؛ تبدیل کردن امر عینی به استعارهای از جهان ذهنی.
همین ویژگی باعث میشود «اودیسه» را نتوان فقط یک فیلم ماجراجویانه یا حماسی دانست. این فیلم، در لایه زیرین خود، درباره حافظه است؛ درباره این پرسش که آیا انسان پس از عبور از جنگ، خشونت و رنج، همان آدم سابق باقی میماند؟ آیا بازگشت به خانه، واقعاً ممکن است یا انسان فقط به مکانی بازمیگردد که دیگر شبیه گذشته نیست؟
این پرسشها، دقیقاً همان دغدغههایی هستند که تمام کارنامه نولان را به هم پیوند میزنند. او فیلمساز زمان است، اما زمان برای او فقط یک مفهوم فیزیکی نیست؛ زمان، زخمی است که بر روح انسان مینشیند. در «اودیسه» نیز سالهای سرگردانی فقط فاصلهای میان تروا و ایتاکا نیست؛ فاصلهای است میان آنچه اودیسئوس بود و آنچه اکنون شده است.
شاید به همین دلیل باشد که «اودیسه» را باید ادامه منطقی «اوپنهایمر» دانست. یکی درباره دانشمندی بود که پس از ساختن بمب اتم، باید با وجدان خود زندگی میکرد و دیگری درباره جنگجویی است که پس از پایان جنگ، باید دوباره انسان بودن را بیاموزد. هر دو فیلم، درباره بهای پیروزیاند؛ درباره اینکه گاهی بزرگترین شکست، در دل بزرگترین پیروزی پنهان شده است.

شاید مهمترین دستاورد «اودیسه» اصلاً در خود فیلم نباشد، بلکه در یادآوری یک حقیقت فراموششده باشد؛ اینکه مخاطب امروز، برخلاف تصور رایج، از روایتهای بزرگ خسته نشده است. آنچه او را خسته میکند، تکرار است؛ نه اسطوره. هنوز هم میتوان داستانی سههزارساله را برای انسان قرن بیستویکم روایت کرد، اگر فیلمسازی باشد که به قدرت روایت ایمان داشته باشد. کریستوفر نولان چنین ایمانی دارد.
او از معدود فیلمسازانی است که هنوز میان هنر و صنعت، یکی را قربانی دیگری نکرده است. فیلمهایش هم میاندیشند و هم هیجان میآفرینند، هم تماشاگر را سرگرم میکنند و هم او را با پرسشی تازه از سالن بیرون میفرستند.
«اودیسه» از دل کهنترین اسطوره جهان برمیآید تا یادمان بیاورد انسان، پس از هزاران سال، هنوز همان مسافر سرگردانی است که در جستوجوی خانه، در جستوجوی معنا و در جستوجوی خویشتن، دل به دریا میزند.
نظر شما