سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – احمدرضا حجارزاده: «پدرکُشی» نوشتهی املی نوتومب ـ نویسندهی فرانسوی ـ رمان کمحجم و جذابی است که پس از تمامشدنش، ذهنمان را تا مدتها درگیر میکند. این داستان،گرچه به عقیدهی من شاهکار نیست، ولی چیزی در خود دارد که سبب میشود در پایان آن، لحظاتی طولانی به آنچه خواندهایم فکر کنیم.
«پدرکُشی» تنها اثریست که تاکنون از نوتومب خواندهام اما صادقانه بگویم، هرگز تصور نمیکردم با فضای داستان ارتباط خوبی برقرار بکنم، چون شعبدهبازی، تردستی و بازی با ورق، هیچوقت جزو علاقهمندیهام نبودهاند و کتاب یا فیلمهایی با این موضوع، معمولاً وسوسهام نمیکنند که سراغشان بروم. با اینحال، شعبدهبازی در این داستان، بیش از آنکه موضوع اصلی باشد، بستریست برای روایت رابطهی پیچیدهی یک پسر جوان با مردی که ابتدا در نقش استاد تردستی ظاهر میشود، ولی کمکم حکم رقیب و پدر را برای او پیدا میکند. روند آشنایی و شکلگیری رابطه میان «جو ویپ» و «نورمان تِرِنس» و جداییِ آمیخته به عشق و نفرت آنها، شاید مهمترین دلیل جذب من (و هر خوانندهی دیگری) به این رمان باشد.
جو، نوجوان چهاردهسالهیی که مادر و مدرسهاش را ترک کرده و خود را فردی بیخانواده معرفی میکند، استعداد عجیبی در تردستی با ورق دارد. او در جستوجوی چیزی فراتر از یادگرفتن ترفند و مهارت، وارد دنیای نورمان میشود که گرچه ابتدا قصد ایفای نقش راهنما و حامی را در زندگی جو دارد اما به تدریج خود را پدر جو حس میکند. رابطهی آنها، برخلاف یک رابطهی سادهی استاد و شاگرد، با حسادت، رقابت، وابستگی و میل به اثبات خود گره میخورد. هرچه داستان پیشتر میرود، بیشتر حس میکنیم جو نمیخواهد فقط از استادش فنون تردستی بیاموزد، بلکه میخواهد از سایهاش بیرون بیاید، جای او را بگیرد و خودش را به او ثابت کند، و همینجاست که عنوان «پدرکُشی» در کتاب، معنا پیدا میکند. جو در اجرای خواستهی خود تا آنجا پیش میرود که حتا به کریستینا ـ شریک زندگی نورمان ـ چشم طمع میدوزد و با وجود اختلاف سنی بین آنها، میکوشد او را به خود جذب بکند.

«پدرکُشی» در داستان املی نوتومب، یک مفهوم جنایی یا انگیزهی انتقامجویانه نیست.گاهی آدم برای آنکه خودش را پیدا بکند، باید با کسی که زمانی الگویش بوده، بجنگد، از او عبور بکند و شکستش بدهد یا حتی در ذهن خود، او را بکشد. انگار بزرگشدن همیشه نوعی کشتنِ پدر است؛ نه الزاماً پدر واقعی، بلکه نابودی تصویری که از او در ذهن ساختهایم.
نوتومب داستان خود را با زبانی ساده و روایتی تند در فصلهای خیلی کوتاه پیش میبرد و اجازه نمیدهد ماجرا بیش از اندازه در توضیحات و حاشیهها متوقف شود. او از توصیف بیدلیل محیط و جهان داستان میپرهیزد و با اتکا بر دیالوگهای پینگپنگی، روایتش را پیش میبَرد. سرعت در روایت نیز ویژگی خوب دیگری در این کتاب است، زیرا خواننده از فصل نخست کتاب، بیصبرانه میخواهد بداند فرجام رابطهی جو و نورمان به کجا میرسد و در نهایت چه کسی پیروز میدان رقابت میان آنها خواهد شد.
از سوی دیگر، تاکید بیش از حد بر شعبدهبازی با ورق، برخلاف چیزی که ابتدا تصور میشود، به داستان کمک فراوان کرده است. شعبده در این کتاب، فقط نمایش فریب و سرگرمی نیست، انگار استعارهای از زندگی شخصیتهاست. هر کس، چیزی را مخفی میکند، چیزی را نشان میدهد و چیز دیگری را پشت آن پنهان نگه میدارد. آدمها هم مثل شعبدهبازها، همیشه تمام حقیقت را روی میز نمیگذارند. همانطور که جایی در داستان، نورمان به جو میگوید: «هدف شعبدهکردن اینه که دیگری رو وادار کنی به واقعیت شک کنه».
«پدرکُشی» پایانی عجیب و غیرمنتظره دارد. داستانی که با شعبدهبازی آغاز میشود، خیلی زود تبدیل به روایتی دربارهی پدر، پسر، قدرت، رقابت و تمایل انسان به این میشود که کسی را که سالها در پناه خود گرفته، بهترین درسهای زندگی و شعبدهبازی را به او آموخته و حتی او را از خطر زندان و اعتیاد نجات داده، سرانجام به خود ثابت کند. نورمان میخواهد به جو نشان بدهد که پدر دلسوز و حقیقی اوست، نه آن غریبهی بلژیکی که از او برای اجرای کلاهبرداریهای بزرگ در کلوبهای قمار زیرزمینی سوءاستفاده میکند و بعد ناپدید میشود.
هرچند به نظر میرسد خود نویسنده ـ املی نوتومب ـ نیز از صبر ترسناک و جنونآمیز نورمان برای وادارکردن جو به ندامت در عجب است؛ صبری که سرانجام به تباهشدن زندگی او میانجامد. نوتومب داستان را با این فرضیه به پایان میرساند: «در مورد بعضی از فرزندان گاهی گفته میشود که رفتار و خلقوخویشان را از والدینشان به ارث بردهاند، اما گاهی این روند برعکس میشود. ممکن است یک پدر بهتدریج به پسرش شبیه شود: نورمان دیوانه شده بود».
نظر شما