سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ روایتهای مشهور در تاریخ، الزاما همیشه با واقعیت منطبق نیستند و باید با نگاهی انتقادی و تحلیلی آنها را بررسی کرد و صحت و سقمشان را سنجید و دریافت که چرا شهرت و رواج یافتهاند. بحث درباره روایتهای تاریخی، البته بابی همواره گشوده است و پژوهشگران و تحلیلگران تاریخ همواره میتوانند با بررسی منابع و به کارگیری اصول و قواعد تاریخنگاری و استفاده از اسناد جدید، روایتهای تازهای ارائه دهند یا در چند و چون روایتهای پیشین انقلت بیاورند. در جستار پیش رو، علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، کارشناسارشد تاریخ ایران باستان) یکی از روایتهای مشهور تاریخنگاری صدر اسلام را مورد نقد و ارزیابی قرار داده است.
از یک روایت مشهور تا یک مسئلهٔ تاریخی
در میان روایتهای مربوط به روابط نخستین اسلام با شاهنشاهی ساسانی[i]، داستان نامهٔ حضرت محمد(ص) به خسروپرویز ساسانی جایگاهی ویژه دارد. بر اساس روایت مشهور پیامبر اسلام[ii] پس از تثبیت موقعیت خود در مدینه نامهای خطاب به خسروپرویز [iii]شاهنشاه ایران فرستاد و او را به پذیرش اسلام فراخواند. گفته شده است که خسرو پس از آگاهی از محتوای نامه از سر خشم و تکبر آن را پاره کرد. در پی این رفتار پیامبر اسلام(ص) فرمود که خداوند مُلک خسرو را پاره خواهد کرد. در ادامهٔ همین روایت خسرو به "باذان" فرمانروای ساسانی یمن فرمان داد کسانی را برای برخورد با جناب محمد(ص) روانه کند؛ مأموریتی که در نهایت بنا بر روایت اسلامی، به اسلامآوردن باذان و گروهی از ایرانیان یمن انجامید.
این داستان فراتر از یک گزارش تاریخی ساده بهتدریج در حافظهٔ تاریخی مسلمانان معنایی نمادین یافته است؛ شاهنشاهی مقتدر ایران در برابر دعوت اسلام سر فرود نیاورد، نامهٔ پیامبر(ص) را درید و سرانجام خود نیز به همان سرنوشت دچار شد؛ گویی پاره شدن نامه پیشآگهی پاره شدن قدرت ساسانی بود. بااینهمه هنگامی که این روایت را از منظر نقد تاریخی بررسی کنیم پرسشهایی اساسی پدیدار میشود! آیا واقعاً خسروپرویز نامهٔ حضرت محمد(ص) را پاره کرد؟ آیا اعزام دو ایرانی به حجاز باهدف دستگیری جناب محمد مصطفی(ص) صورت گرفت یا مأموریتی برای شناسایی و تحقیق دربارهٔ جنبش نوظهور عربی بود؟ و مهمتر از همه آیا جزئیات این روایت از همان آغاز در سنت تاریخی وجود داشته است؟ این یادداشت با بررسی تطبیقی منابع اسلامی و غیرمسلمان این فرضیه را مطرح میکند که اصل مکاتبه میان حضرت محمد(ص) و دستگاه ساسانی میتواند هستهای تاریخی داشته باشد، اما روایت پارهکردن نامه و واکنش نمادین خسروپرویز ساسانی احتمالاً در فرایند تکوین و بازسازی سنت تاریخی مسلمانان شکلگرفته و بعدها سقوط شاهنشاهی ساسانی را در قالب روایتی معنادار و غایتشناختی بازنمایی کرده است.
داستان نامهٔ حضرت محمد(ص) به خسروپرویز در منابع اسلامی
روایت نامهٔ حضرت محمد(ص) به خسروپرویز برخلاف شهرت فراوانی که در منابع اسلامی یافته است در همهٔ منابع به یک صورت نقل نشده و همین تفاوتها برای ارزیابی تاریخی آن اهمیت دارد. در روایت ابن اسحاق[iv] که بعدها از طریق ابن هشام[v] و نیز طبری[vi] به ما رسیده، نامه به خسرو میرسد او آن را میخواند و پاره میکند و سپس به "باذان" فرمانروای ساسانی یمن دستور میدهد دو مرد نیرومند را برای آوردن پیامبر(ص) به حجاز بفرستد. طبری در ادامه نام این دو تن را نیز آورده و مأموریت آنان را با گفتوگو و کسب خبر دربارهٔ حضرت محمد(ص) پیوند میدهد؛ اما در روایت صحیح بخاری [vii]جزئیات مسیر نامه متفاوت است. حضرت محمد(ص) نامه را به عبدالله بن حذافهٔ سهمی میسپارد و به او دستور میدهد آن را به حاکم بحرین بدهد؛ حاکم بحرین نیز نامه را به خسرو میرساند. سپس گزارش میکند که خسرو پس از خواندن نامه آن را "مَزَّقَهُ" یعنی پاره کرد. حتی جملهٔ مربوط به دعای حضرت محمد(ص) نیز بااحتیاط نقل شده است: راوی میگوید "گمان میکنم ابن مسیب[viii] چنین گفت" صحیح مسلم[ix] نیز اصلِ مکاتبهٔ حضرت محمد(ص) با خسرو را تأیید میکند و از وجود نامهای برای کسری سخن میگوید، اما روایت مشهورِ پارهکردن نامه را به همان صورت بخاری در این موضع نقل نمیکند. در یکی از احادیث مسلم حتی از آمادهکردن مُهر برای نامههایی که قرار بود برای خسرو، قیصر و نجاشی فرستاده شود سخن رفته است.

ازاینرو باید میان وجود روایت و تاریخی بودن تمام جزئیات روایت تفاوت گذاشت؛ اعتبار حدیثیِ یک گزارش بهویژه در مجموعهای مانند صحیح بخاری مسئلهای در حوزهٔ علوم حدیث است؛ اما مورخ هنگام بازسازی یک واقعهٔ تاریخی باید علاوه بر سند، تعدد روایات، اختلاف متنها، زمان تدوین منابع، سازگاری روایت با شواهد بیرونی و ساختار ادبی آن را نیز بررسی کند؛ بنابراین حضور روایت پاره شدن نامه در بخاری بهخودیخود اثبات تاریخی همهٔ جزئیات ماجرا نیست؛ بلکه خودِ اختلاف روایتها از جمله مسیر انتقالنامه و نحوهٔ واکنش خسرو نشان میدهد که این داستان نیازمند نقد تاریخی دقیقتری است.
"مَزَّقَهُ" پارهکردن نامه و مسئلهٔ زبان روایت
در روایت صحیح بخاری واکنش خسرو با عبارتی بسیار کوتاه و درعینحال معنادار گزارش شده است: «فَلَمَّا قَرَأَهُ مَزَّقَهُ»؛ یعنی "هنگامی که آن را خواند، آن را پاره کرد" در ادامه نیز آمده است که پیامبر ــ بنا بر نقل زُهری[x] با درجهای از تردید ــ بر خسرو و پیروانش دعا کرد که آنان نیز "پارهپاره" شوند. در اینجا با تقارنی روایی روبهرو هستیم که نمیتوان بهآسانی از کنار آن گذشت: خسرو نامه را پاره کرد و در مقابل مُلک خسرو پاره شد. فعل واحدِ "مَزَّقَ" در دو سوی روایت قرار گرفته و میان رفتار خسرو و سرنوشت سیاسی او پیوندی نمادین ایجاد میکند.

در واقع ماجرا از یک مکاتبهٔ دیپلماتیک فراتر میرود و به داستانی دربارهٔ کنش و مکافات تبدیل میشود؛ شاه ایران نوشتهٔ پیامبر(ص) را میدَرَد و اندکی بعد در افق روایت اسلامی خودِ شاهنشاهی ایران دچار فروپاشی میشود. این ساختار روایی هنگامی اهمیت بیشتری مییابد که آن را در کنار آیهٔ ۱۹ سورهٔ سبأ قرار دهیم؛ جایی که دربارهٔ قوم سبأ آمده است: "وَمَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ" [و آنان را به هر سو پراکنده کردیم] البته این همسانی واژگانی بهتنهایی اثبات نمیکند که داستان نامه از این آیه ساخته شده است؛ اما نشان میدهد که فعل مَزَّقَ در زبان قرآنی و روایی ظرفیت معنایی نیرومندی برای بیان پراکندگی، فروپاشی و زوال قدرت داشته است. از همین منظر تردیدهای مطرحشده دربارهٔ تاریخی بودن جزئیات نامه اهمیت مییابد. سارا بوون ساوانت[xi] نیز در بررسی سنتهای مربوط به ایرانیانِ نخستین دورهٔ اسلامی نشان میدهد که روایتهای مربوط به گذشتهٔ ساسانی در فرایند بازتعریف ایرانیان بهعنوان مسلمانان نقش داشتهاند؛ بنابراین پرسش تاریخی فقط این نیست که آیا خسرو نامه را پاره کرد؟ بلکه باید پرسید: چرا سنت تاریخی مسلمانان واکنش خسرو را دقیقاً در قالب "پارهکردن" روایت کرده است؟
آیا پارهکردن نامه با دیپلماسی ساسانی سازگار است؟
برای ارزیابی تاریخی روایت خسروپرویز، تنها بررسی منابع اسلامی کافی نیست؛ باید رفتار دستگاه ساسانی با نامه، سفیر و حکومتهای رقیب را نیز در نظر گرفت. شواهد موجود نشان میدهد که مکاتبه در دیپلماسی ساسانی امری تشریفاتی و سازمانیافته بود؛ نامههای شاهنشاهان ساسانی معمولاً با عناوین رسمی و مفصل نوشته میشد، مهر میشد و تحت نظارت دیوان دبیران قرار داشت. حتی شاپور دوم[xii] در نامهٔ خود به کنستانتیوس دوم[xiii] با مجموعهای از عناوین سلطنتی و تشریفات خاص، جایگاه خود را در برابر امپراتور روم بیان میکرد. روابط خسروپرویز با روم شرقی نیز نشان میدهد که مکاتبه و سفارت حتی در دورههای جنگ بخشی جداییناپذیر از مناسبات دو قدرت بود. پادشاه ایران و امپراتور روم در مکاتبات رسمی یکدیگر را برادر خطاب میکردند و سفیران از مصونیت، همراهی نظامی و امکانات اقامت برخوردار بودند، منابع از وجود تشریفات دقیق دیپلماتیک در هر دو دربار سخن میگویند. گزارشهای پروکوپیوس[xiv] نیز نمونههای روشنی از این مناسبات ارائه میکنند. در یکی از سفارتها خسرو پیام سفیر را دریافت میکند، اما نهتنها نامه را پاره نمیکند؛ بلکه سفیر را نزد خود نگه میدارد تا گفتوگو ادامه یابد. حتی در دورهٔ خود خسروپرویز زمانی که روابط با هراکلیوس[xv] بهشدت خصمانه شد رفتار او با سفارتها در مواردی همچون اعدام سفیران، بهعنوان استثنایی آشکار بر عرف دیپلماتیک توصیف شده است. ازاینرو در منابع همعصر ساسانی نمونهٔ مشخصی نمیشناسیم که شاه ایران نامهٔ یک قدرت خارجی را به نشانهٔ تحقیر پاره کرده باشد. این فقدان بهتنهایی اثبات نمیکند که چنین حادثهای هرگز رخ نداده است؛ اما نشان میدهد که پارهکردن نامه با الگوی شناختهشدهٔ دیپلماسی ساسانی چندان همخوانی نداشته و از همین رو در بررسی تاریخی روایت خسرو و حضرت محمد(ص) باید بااحتیاط با آن برخورد کرد.
دو مأمور ایرانی "باذان"؛ برای دستگیری یا تحقیق؟
در ادامهٔ روایت نامه حلقهٔ بعدی داستان به باذان، فرمانروای ساسانی یمن و دو مأمور ایرانی او مربوط میشود. در روایت مشهور پس از آنکه باذان از واکنش خسروپرویز به نامهٔ حضرت محم(ص) آگاه شد از سوی خسروپرویز مأموریت یافت دربارهٔ جناب محمد(ص) اقدام کند و دو تن از ایرانیان تحت فرمان خود را به حجاز بفرستد. در برخی نقلهای سیره این مأموریت صریحاً با فرمانِ آوردن حضرت محمد(ص) نزد خسروپرویز پیوند خورده است؛ بنابراین از نظر متن موجود نمیتوان ادعا کرد که منابع اولیه مأموریت آنان را صرفاً "تحقیق" و "کسب اطلاعات" دانستهاند. بااینحال جزئیات ادامهٔ ماجرا پرسشهایی جدی دربارهٔ ماهیت این مأموریت ایجاد میکند. در روایت منسوب به زُهری پس از اسلامآوردن باذان و ایرانیان همراه او آمده است: «فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِکَ بَاذَانُ بَعَثَ بِإِسْلَامِهِ وَإِسْلَامِ مَنْ مَعَهُ مِنَ الْفُرْسِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ»؛ یعنی هنگامی که این خبر به باذان رسید اسلامآوردن خود و ایرانیانی را که با او بودند به پیامبر(ص) اعلام کرد. سپس فرستادگان ایرانی از حضرت محمد(ص) پرسیدند: «إِلَی مَنْ نَحْنُ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟» و پاسخ شنیدند: «أَنْتُمْ مِنَّا وَإِلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ»؛ "شما از مایید و بهسوی مایید، ای اهلبیت" این گزارش در سیرهٔ ابنهشام نیز با انتساب به زُهری حفظ شده است. این پایانبندی از نظر روایی قابلتأمل است. اگر مأموریت آن دو نفر صرفاً یک مأموریت امنیتی برای دستگیری و انتقال حضرت محمد(ص) به مدائن بود چرا چنین مأموریت مهمی تنها به دو نفر سپرده شد؟! چرا روایت بهجای توصیف یک عملیات قهرآمیز آنان را در مقام گفتوگو با حضرت محمد(ص) قرار میدهد و سرانجام نیز آنان را در شمار ایرانیانی نشان میدهد که به اسلام گرویدند؟! افزون بر این در روایت زُهری نتیجهٔ مأموریت نه بازگرداندن حضرت محمد(ص) به دربار ساسانی، بلکه انتقال وفاداری باذان و ایرانیان یمن از دستگاه ساسانی به جامعهٔ اسلامی است. بااینهمه این قرائن برای اثبات اینکه مأموریت آنان از ابتدا فقط تحقیق بوده کافی نیست. محتملتر آن است که میان دستور رسمیِ آوردن حضرت محمد(ص) و ماهیت عملی مأموریت تمایز بگذاریم؛ ممکن است مأمورانی که برای شناسایی، ارزیابی و کسب اطلاعات دربارهٔ مدعی جدید حجاز فرستاده شده بودند، در صورت امکان مأمور به بازگرداندن او نیز بوده باشند؛ بنابراین تعداد اندک مأموران و شیوهٔ برخورد آنان با حضرت محمد(ص) با فرضیهٔ یک مأموریت شناسایی - تحقیقاتی نیز سازگار است؛ هرچند منابع موجود بهصراحت آن را چنین تعریف نمیکنند. همین ابهام روایت دو مأمور ایرانی را به یکی از مهمترین نقاط قابلبررسی در بازسازی تاریخی روابط نخستین اسلام و دولت ساسانی تبدیل میکند.
باذان، یمن و منطق سیاسی ساسانیان
برای فهم واکنش دستگاه ساسانی به ظهور حضرت محمد(ص) باید جایگاه یمن را در ساختار سیاسی ایرانِ اواخر عهد ساسانی در نظر گرفت. یمن از زمان مداخلهٔ نظامی ایران در دههٔ ۵۷۰ میلادی در مدار سیاسی شاهنشاهی ساسانی قرار گرفته بود و فرمانروای آن باذان نمایندهٔ اقتدار ساسانی در جنوب شبهجزیرهٔ عربستان به شمار میرفت. ازاینرو ظهور قدرتی سیاسی - دینی در حجاز در فاصلهای نهچندان دور از حوزهٔ فرمانروایی باذان میتوانست برای دستگاه ساسانی مسئلهای قابلتوجه باشد؛ بهویژه آنکه حجاز در مجاورت قلمرو یمن قرار داشت و تحولات آن میتوانست بر موازنهٔ سیاسی جنوب عربستان اثر بگذارد. در چنین شرایطی واکنش یک حکومت بزرگ لزوماً به معنای اعزام فوری نیروی نظامی از مرکز امپراتوری نبود؛ مدائن برای یمن فاصلهای بسیار زیاد داشت و باذان خود نزدیکترین مقام ساسانی برای ارزیابی تحولات عربستان بود؛ بنابراین اگر خبر ظهور حضرت محمد(ص) به دستگاه ساسانی رسیده باشد، اعزام چند مأمور برای شناسایی، کسب اطلاعات و ارزیابی میزان نفوذ او از نظر منطق سیاسی اقدامی کاملاً معقول است. چنین مأموریتی میتوانست پیش از هر تصمیم نظامی ماهیت جنبش، شمار پیروان، اهداف سیاسی و میزان تهدید آن را روشن کند. از این منظر حضور دو ایرانی در روایت باذان الزاماً به معنای یک عملیات نظامی برای دستگیری حضرت محمد(ص) نیست. ممکن است مأموریت آنان در مرحلهٔ نخست اطلاعاتی و تحقیقاتی بوده و دستور برخورد یا انتقال حضرت محمد(ص)، در صورت اثبات تهدید، بخشی از مرحلهٔ بعدی محسوب میشده است. البته این بازسازی یک استنباط تاریخی است و نه گزارشی که منابع موجود بهصراحت چنین صورتبندی کرده باشند.
سکوت منابع مسیحی و سریانی: یک شاهد منفی!
برای ارزیابی تاریخی روایت نامهی حضرت محمد(ص) به خسروپرویز ساسانی یکی از مهمترین راهها مقایسهٔ آن با منابعی است که بیرون از سنت اسلامی و در فاصلهٔ زمانی نسبتاً نزدیک به حوادث سدهٔ هفتم نوشته شدهاند. در این میان، وقایعنامهٔ توماس کشیش (Chronicle of Thomas the Presbyter) ، وقایعنامهٔ خوزستان (Chronicle of Khuzistan) ، روایت منسوب به Pseudo-Sebeos و نوشتههای John bar Penkāyē اهمیت ویژهای دارند. این منابع با وجود تفاوتهای زبانی، مذهبی و جغرافیایی، از نخستین شاهدان غیرمسلمان برای ظهور عربها، تحولات پس از مرگ حضرت محمد(ص) و فروپاشی قدرت ساسانیاند؛ اهمیت این منابع در آن است که نویسندگان آنها نه تنها از ظهور فرزندان اسماعیل و فتوحات عربی آگاهی دارند، بلکه در گزارشهای خود به تحولات سیاسی ایران، خسرو پرویز و پایان شاهنشاهی ساسانی نیز توجه نشان میدهند. برخی از این متون حتی تصویری نسبتاً نزدیک به زمان از حضرت محمد(ص) و جنبش عربی ارائه میکنند.

با این حال در هیچیک از این چهار سنت تاریخی داستان نامهٔ حضرت محمد(ص) به خسرو پرویز و واکنش خسرو با پارهکردن نامه دیده نمیشود! این فقدان بهویژه هنگامی اهمیت پیدا میکند که بدانیم منابع مزبور از نظر زمانی به دورهٔ مورد بحث بسیار نزدیکتر از بخش مهمی از تاریخنگاری اسلامیِ مدون هستند، اگر داستان پارهکردن نامه از همان ابتدا جزئی شناختهشده و مشهور در مناسبات پیامبر اسلام(ص) و شاه ساسانی بوده باشد انتظار میرفت دستکم نشانهای از آن در برخی از این گزارشهای نزدیک به واقعه باقی مانده باشد. با این همه سکوت منابع مسیحی و سریانی بهتنهایی اثبات نمیکند که نامهای وجود نداشته یا خسرو آن را پاره نکرده است؛ زیرا هیچیک از این آثار تاریخ جامع روابط حضرت محمد(ص) و ایران نیستند و طبیعتاً بسیاری از وقایع را ثبت نکردهاند؛ اما هنگامی که چند شاهد مستقل و نسبتاً نزدیک به زمان حادثه اصل ظهور حضرت محمد(ص) و سقوط ساسانیان را گزارش میکنند ولی از این ماجرای نمادین سخنی نمیگویند این سکوت میتواند احتمال آن را افزایش دهد که پارهکردن نامه عنصری روایی باشد که در فرآیند شکلگیری و بازسازی سنت تاریخی مسلمانان اهمیت بیشتری یافته است.
از خاطرهٔ فتح تا روایت ضد ایرانِ ساسانی
فروپاشی شاهنشاهی ساسانی تنها یک تحول سیاسی نبود؛ این واقعه در حافظهٔ مسلمانان به یکی از مهمترین نشانههای پیروزی اسلام بر یکی از کهنترین و نیرومندترین قدرتهای جهان تبدیل شد. ایرانِ ساسانی که تا چند دهه پیش رقیب بزرگ روم شرقی و قدرت مسلط بر بخش وسیعی از خاورمیانه بود در فاصلهای کوتاه در برابر سپاه عرب مسلمان فروپاشید. طبیعی بود که این تحول بزرگ در روایتهای تاریخیِ پسین تنها بهصورت مجموعهای از وقایع نظامی باقی نماند، بلکه در قالب داستانهایی بازخوانی شود که شکست ایران را نتیجهٔ تکبر شاهان و نشانهٔ ارادهٔ الهی نشان میدادند. در چنین بستری شخصیت خسروپرویز نیز میتوانست در حافظهٔ اسلامی به نماد شاه ایرانیِ مغرور و نپذیرندهٔ دعوت پیامبر(ص) تبدیل شود. روایت پارهکردن نامه دقیقاً ظرفیت چنین معنایی را دارد؛ حضرت محمد(ص) نمایندهٔ توحید و پیام الهی است و خسرو نمایندهٔ قدرت شاهنشاهی، غرور سیاسی و نظامی و سنت دینی ایران؛ بنابراین پاره شدن نامه نهفقط یک واکنش شخصی، بلکه در ساختار روایت بهنوعی اعلام تقابل میان پیامبر(ص) و شاهنشاه تبدیل میشود؛ تقابلی که سرانجام آن با فروپاشی دولت ساسانی به سود حضرت محمد(ص) و اسلام رقم میخورد. در اینجا باید به زمینهٔ سیاسی سدههای نخست اسلامی نیز توجه کرد. در دورهٔ خلافت اموی ایرانیان و دیگر غیرعربهای مسلمان در ساختار اجتماعی و سیاسی خلافت از موقعیتی برابر با عربها برخوردار نبودند و تبعیضهای اجتماعی، مالی و سیاسی زمینهٔ نارضایتیهای گستردهای ایجاد کرد. در چنین فضای پرتنشی بازنمایی گذشتهٔ ساسانی و نسبتدادن شکست ایران به غرور و نافرمانی شاه ایرانی میتوانست کارکردی سیاسی و هویتی پیدا کند. از این منظر میتوان این فرضیه را مطرح کرد که بخشی از روایتهای ضد ساسانی و ضدایرانی در محیط سیاسی اموی تقویت یا بازسازی شده باشند؛ روایاتی که با برجستهکردن تکبر ایرانیان و پیونددادن سقوط ساسانیان با ارادهٔ الهی میتوانستند مشروعیت پیروزی عربهای مسلمان را در برابر جامعهٔ ایرانی توضیح دهند. بااینحال اثبات اینکه روایت پاره شدن نامه مشخصاً جعل اموی بوده نیازمند شناسایی راویان، تاریخ انتقال روایت و زمینهٔ سیاسی شکلگیری آن است؛ ازاینرو در این مرحله باید از فرضیهٔ ایرانستیزی اموی سخن گفت، نه از یک واقعیت اثباتشده. اهمیت پژوهش دقیقاً در همین نقطه است؛ آیا ما با خاطرهای تاریخی از رفتار خسرو روبهرو هستیم یا با روایتی که شکست ساسانیان را در قالبی اخلاقی و الهی معنا کرده است؟
آیا غسانیان میتوانستند در شکلگیری روایت نقش داشته باشند؟
در بررسی منشأ احتمالی روایت پارهکردن نامه حضرت محمد(ص) به خسروپرویز ساسانی نمیتوان از نقش شبکههای سیاسی عربیِ وابسته به دو قدرت بزرگ خاورمیانه در آستانهٔ ظهور اسلام غافل شد. غسانیان که در سدههای پایانی عصر باستان متحد و تابع سیاسی بیزانس بودند در برابر لخمیان قرار داشتند که مهمترین متحد عرب ساسانیان در مرزهای غربی ایران به شمار میرفتند. این دو قدرت عربیِ مرزی، بخشی از رقابت گستردهتر ایران و روم شرقی را نمایندگی میکردند. ازاینرو محیط عربی - شامیِ نزدیک به بیزانس میتوانست در شکلگیری برخی روایتهای منفی و ضدایرانی پیرامون ایرانیان و شاهان ساسانی نقش داشته باشد. بااینحال برای نسبتدادن داستان پاره شدن نامه حضرت محمد(ص) به غسانیان، هیچ شاهد مستقیم و قابل اتکایی در دست نیست. حتی بررسی منابع مسیحی و سریانیِ نزدیک به زمان ظهور اسلام که از نظر جغرافیایی و فرهنگی به محیط غسانی نزدیکتر بودند، تاکنون ردپایی از این داستان نشان نمیدهد. این سکوت فرضیهٔ ساختن روایت توسط غسانیان را دستکم در شکل کنونی با دشواری مواجه میکند. بااینوجود نمیتوان احتمال تأثیرگذاری غیرمستقیم فضای عربی - بیزانسی را به طور کامل کنار گذاشت. ممکن است برخی تصورات و روایتهای ضد ساسانی در محیطی شکلگرفته یا تقویت شده باشند که در آن رقابت سیاسی با ایران اهمیت داشت و بعدها از طریق انتقال شفاهی یا ادبی وارد سنتهای اسلامی شده باشند؛ اما میان چنین احتمال کلی و ادعای مشخصِ غسانیان داستان پاره شدن نامه را ساختند فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد؛ ازاینرو در وضعیت کنونی بهتر است فرضیهٔ غسانی را نه بهعنوان نتیجه، بلکه بهعنوان یک احتمال پژوهشی نیازمند شواهد بیشتر در نظر گرفت؛ احتمالی که تنها با ردیابی دقیقتر مسیر انتقال روایت در منابع سریانی، عربی و اسلامی میتوان آن را تأیید یا رد کرد.
نامه احتمالاً بود "پاره شدن" مسئلهدار است!
بررسی روایت نامهٔ حضرت محمد(ص) به خسروپرویز ساسانی نشان میدهد که باید میان سه عنصر این داستان تمایز قائل شد. نخست، اصل تماس و مکاتبهٔ پیامبر اسلام(ص) با دستگاه ساسانی است؛ روایتی که در چندین سنت اسلامی بازتاب یافته و با شرایط سیاسی حجاز و یمن در آن دوره نیز ناسازگار نیست، ازاینرو نمیتوان بدون دلیل کافی اصل مکاتبه را افسانه دانست. دوم، اعزام مأموران ایرانی باذان است که در سنت اسلامی قدیمی حضور دارد و از منظر منطق سیاسی نیز معقول به نظر میرسد؛ هرچند دربارهٔ اینکه مأموریت آنان دقیقاً برای دستگیری حضرت محمد(ص) بوده یا در مرحلهٔ نخست جنبهٔ شناسایی و تحقیقاتی داشته، نمیتوان با قطعیت داوری کرد. اما عنصر سوم، یعنی پارهکردن نامه توسط شاهنشاه ساسانی از وضعیت متفاوتی برخوردار است. برای این بخش شاهد مستقل و همعصر در دست نداریم؛ منابع غیرمسلمان نزدیک به زمان ظهور اسلام از آن سخن نمیگویند و در منابع اسلامی نیز روایتها از نظر جزئیات یکسان نیستند. افزون بر این تقارن روایی میان پارهکردن نامه و پاره شدن مُلک خسرو به روایت ساختاری نمادین میبخشد که نمیتوان در تحلیل تاریخی آن را نادیده گرفت؛ بنابراین شاید پرسش درست دیگر این نباشد که "آیا خسروپرویز ساسانی نامهٔ پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) را پاره کرد؟" بلکه باید پرسید: "چه زمانی و چرا سنت اسلامی، واکنش خسرو را بهصورت پارهکردن نامه روایت کرد؟" پاسخ به این پرسش میتواند ما را از پذیرش سادهٔ یک روایت مشهور بهسوی فهم چگونگی شکلگیری حافظهٔ تاریخی مسلمانان دربارهٔ سقوط شاهنشاهی ساسانی هدایت کند.
[i] شاهنشاهی ساسانی (Sasanian Empire): واپسین شاهنشاهی ایران پیش از فتح عربی - اسلامی بود که از ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی بر بخش بزرگی از فلات ایران و سرزمینهای پیرامون آن فرمان راند. این دولت را اردشیر یکم، بنیانگذار دودمان ساسانی، پس از شکست اردوان چهارم، واپسین شاه اشکانی، بنیان نهاد. ساسانیان یکی از دو قدرت بزرگ سیاسی اواخر دوران باستان، در کنار امپراتوری روم و سپس بیزانس، بودند و رقابت طولانی آنان با روم نقش مهمی در تاریخ خاور نزدیک داشت. ساختار سیاسی متمرکز، سنت دیوانی گسترده و پیوند نزدیک سلطنت با آیین زرتشتی از ویژگیهای مهم این شاهنشاهی بود. این دولت سرانجام در پی جنگهای داخلی، بحرانهای سیاسی و فتوحات مسلمانان در دهههای میانی سدهٔ هفتم میلادی فروپاشید.
[ii] پیامبر اسلام(ص)، محمد بن عبدالله (Muḥammad ibn ʿAbd Allāh): بنیانگذار و پیامبر آیین اسلام و شخصیت محوری تاریخ دینی و سیاسی سدهٔ هفتم میلادی در شبهجزیرهٔ عربستان بود. بر پایهٔ سنت اسلامی، در حدود سال ۵۷۰ میلادی در مکه زاده شد و در سال ۶۱۰ میلادی دعوت خود را آغاز کرد. پس از هجرت از مکه به مدینه در سال ۶۲۲ میلادی، جامعهای دینی و سیاسی پدید آورد که بهتدریج بخش بزرگی از عربستان را تحت نفوذ خود قرار داد. در منابع اسلامی، مجموعهای از نامهها و فرستادگان او به فرمانروایان منطقه، از جمله خسرو پرویز، هرقل و حاکم مصر، گزارش شده است. ارزیابی تاریخی این مکاتبات، بهویژه جزئیات مربوط به نامهٔ خسرو پرویز، میان پژوهشگران محل بحث است
[iii] خسرو دوم، مشهور به خسرو پرویز (Khosrow II, r. 590–628 CE): بیستوسومین شاهنشاه ساسانی و یکی از قدرتمندترین فرمانروایان این دودمان بود. وی پس از کشمکشهای سیاسی با بهرام چوبین و با پشتیبانی امپراتور بیزانس، موریس، در سال ۵۹۰ میلادی به تخت نشست. در آغاز سدهٔ هفتم میلادی، ساسانیان در دوران او به اوج گسترش سرزمینی خود رسیدند و نیروهای ایرانی بخشهایی از شام، فلسطین، مصر و آناتولی را تصرف کردند. جنگ طولانی با بیزانس و سپس ضدحملهٔ هراکلیوس، قدرت سیاسی خسرو را تضعیف کرد و سرانجام در سال ۶۲۸ میلادی با شورش بزرگان ساسانی از سلطنت برکنار و کشته شد.
[iv] محمد بن اسحاق بن یسار (Muḥammad ibn Isḥāq ibn Yasār، درگذشتهٔ حدود ۱۵۰ق/۷۶۷م): از مهمترین سیرهنگاران نخستین اسلام و راویان اخبار مربوط به زندگی محمد بود. او در مدینه پرورش یافت و سپس در عراق و دیگر مراکز جهان اسلام به گردآوری و روایت اخبار تاریخی پرداخت. اثر اصلی او، که امروزه با عنوان السیره النبویه شناخته میشود، از میان رفته و بخش عمدهٔ آن از طریق بازنویسی ابنهشام و نقلهای مورخانی مانند طبری باقی مانده است.
[v] عبدالملک بن هشام حِمیَری (ʿAbd al-Malik ibn Hishām al-Ḥimyarī، درگذشتهٔ ۲۱۸ق/۸۳۳م): سیرهنگار و ادیب مصریِ سدهٔ سوم هجری است که بیش از هر چیز به سبب تدوین و تهذیب سیرهٔ محمد، بر پایهٔ اثر از دسترفتهٔ محمد بن اسحاق، شهرت دارد. کتاب او که با عنوان السیره النبویه شناخته میشود، مهمترین مجرای انتقال بخش بزرگی از روایت ابناسحاق به نسلهای بعدی است. ابنهشام در تدوین اثر خود برخی مطالب ابناسحاق را حذف، تلخیص یا با مطالب دیگری تکمیل کرد و ازاینرو متن موجود را نمیتوان عیناً برابر با کتاب اصلی ابناسحاق دانست.
[vi] محمد بن جریر طبری (Muḥammad ibn Jarīr al-Ṭabarī، ۲۲۴–۳۱۰ق/۸۳۹–۹۲۳م): مورخ، مفسر و فقیه برجستهٔ ایرانیِ سدهٔ سوم و اوایل سدهٔ چهارم هجری بود. مهمترین اثر تاریخی او تاریخ الرسل والملوک، مشهور به تاریخ طبری، یکی از اساسیترین منابع برای مطالعهٔ تاریخ اسلام و ایران از دورههای پیش از اسلام تا زمان مؤلف است. طبری در تدوین تاریخ خود مجموعهٔ گستردهای از روایتهای پیشین را با ذکر سلسلهٔ راویان نقل کرده و در بسیاری موارد روایتهای متفاوت را در کنار یکدیگر آورده است.
[vii] محمد بن اسماعیل بخاری (Muḥammad ibn Ismāʿīl al-Bukhārī، ۱۹۴–۲۵۶ق/۸۱۰–۸۷۰م): محدث برجستهٔ ایرانی و از مهمترین عالمان حدیث در سدهٔ سوم هجری بود. اثر مشهور او، الجامع الصحیح، که به «صحیح بخاری» شهرت دارد، در سنت اهلسنت معتبرترین مجموعهٔ حدیثی به شمار میرود. بخاری احادیث را با توجه ویژه به زنجیرهٔ راویان و شرایطی که برای اتصال سند معتبر میدانست گردآوری کرد.
[viii] سعید بن مُسَیَّب (Saʿīd ibn al-Musayyab، حدود ۱۵–۹۴ق/۶۳۶–۷۱۳م): از برجستهترین تابعین، فقیهان مدینه و راویان نسل نخست پس از صحابه بود و در شکلگیری سنت فقهی و حدیثی مدینه جایگاهی بسیار مهم داشت. او از شماری از صحابه، از جمله ابوهریره و ابوسعید خدری، روایت نقل کرده و در منابع اهلسنت از معتبرترین عالمان تابعی به شمار میرود.
[ix] صحیح مسلم (Ṣaḥīḥ Muslim): یکی از معتبرترین مجموعههای حدیثی اهلسنت و اثر مسلم بن حجاج نیشابوری (Muslim ibn al-Ḥajjāj al-Naysābūrī، حدود ۲۰۶–۲۶۱ق/۸۲۱–۸۷۵م) است. این کتاب در کنار صحیح بخاری از مهمترین منابع حدیثی اهلسنت و یکی از دو «صحیح» مشهور به شمار میرود. مسلم احادیث را با توجه ویژه به پیوستگی سند و مقایسهٔ طرق مختلف یک روایت گرد آورد و در بسیاری موارد، اختلاف الفاظ و سلسلهٔ راویان را نیز حفظ کرد.
[x] محمد بن مسلم بن شهاب زُهری (Muḥammad ibn Muslim ibn Shihāb al-Zuhrī، حدود ۵۰–۱۲۴ق/۶۷۰–۷۴۲م): از برجستهترین محدثان و عالمان تابعیِ متأخر و از نخستین چهرههای مهم در شکلگیری و تدوین سنت حدیثی و تاریخی اسلام بود. او در مدینه و شام فعالیت داشت و با شماری از صحابه و تابعین ارتباط علمی داشت.
[xi] Sarah Bowen Savant, “Persians” in Early Islam, Annales islamologiques 42 (2008): 73–91.
[xii] شاپور دوم (Šāpūr II، حدود ۳۰۹–۳۷۹م): دهمین شاهنشاه ساسانی و یکی از نیرومندترین فرمانروایان این دودمان بود که از سال ۳۰۹ تا ۳۷۹ میلادی بر ایران فرمان راند.
[xiii] کنستانتیوس دوم (Constantius II، ۳۱۷–۳۶۱م): امپراتور روم از سال ۳۳۷ تا ۳۶۱ میلادی و یکی از مهمترین فرمانروایان رومی در مناسبات سیاسی و نظامی با شاهنشاهی ساسانی بود. او پس از مرگ پدرش، کنستانتین بزرگ، در کنار برادرانش بر امپراتوری روم حکومت کرد و پس از کشمکشهای داخلی، از ۳۵۳ میلادی به بعد به فرمانروای یگانهٔ امپراتوری تبدیل شد.
[xiv] پروکوپیوس قیصری (Procopius of Caesarea، حدود ۵۰۰–پس از ۵۵۴م): مورخ برجستهٔ یونانیزبان و از مهمترین منابع برای شناخت مناسبات سیاسی و نظامی امپراتوری بیزانس با شاهنشاهی ساسانی در سدهٔ ششم میلادی است.
[xv] هراکلیوس (Heraclius، حدود ۵۷۵–۶۴۱م): امپراتور روم شرقی (بیزانس) از سال ۶۱۰ تا ۶۴۱ میلادی و یکی از مهمترین شخصیتهای سیاسی در واپسین دهههای شاهنشاهی ساسانی بود.
نظر شما