چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۷
حکومت برای چه می‌خواهیم؟

خواندنِ کتابِ «سیاست شادکامی» ما را با بسیاری از پژوهش‌ها و یافته‌هایِ علمیِ جدید در زمینه شادکامی، پژوهش‌هایِ سودمندی که سیاست‌گذاران باید از آنها بهره ببرند، و نقدها و آرایِ یک اندیشمندِ دانا و نیک‌خواه در زمینه‌ِ سیاست، فرهنگ و اقتصاد آشنا می‌کند، و بسیار خواندنی و مفید است.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی، نویسنده و پژوهشگر؛‌ آیا شادکامی و بهروزی با برخورداری از دوستِ خوب، همسرِ خوب، شغلِ مناسب و... به دست می‌آید؟ آیا انسانِ شادکام، کسی است که بیشترین لذتِ ممکن را در زندگی برده، و انسانِ تلخ‌کام کسی است که بیشترین درد و رنجِ ممکن را در زندگی برده باشد؟ آیا شادکامی و کامروایی به معنایِ آن است که انسان در زندگی چقدر لذت بِبَرَد یا نَبَرَد یعنی به حجمِ لذت از زندگی بستگی دارد، یا به این بستگی دارد که آیا انسان از یک زندگی که درخور انسان است برخوردار است یا نه؟ (به تعبیرِ مصطفی ملکیان، در خوشی، توجه انسان معطوف به خواسته‌ها است، و در بهروزی، توجه انسان معطوف به نیازها است. کسانی که دنبالِ خوشی هستند در پیِ خواسته‌هایِ خود هستند، یعنی در پیِ یک زندگی هستند که در آن همه خواسته‌هایِ آنها برآورده شود ولی کسانی که به دنبالِ بهروزی هستند در پیِ نیازهایِ خود هستند.) اما نگرش‌هایِ بیشترِ مردم درباره‌یِ شادکامی و بهروزی چیست؟ چه عامل یا عواملی را موجبِ شادکامیِ می‌دانند؟ و تا چه اندازه نگرش‌ها آنها درست است؟ و اگر پژوهش‌ها و مطالعات نشان دهند که نظرِ بیشترِ مردم در این زمینه درست نیست، تکلیفِ قانون‌گذاران و کسانی که در حکومت‌هایِ دموکراتیک مردم به آنها رأی می‌دهند، چیست؟ باید رأیِ مردم و خواستِ آنها را در نظر بگیرند یا رأی و نظر آنها را نادیده بگیرند؟ آیا چنین نیست که بیشترِ قانون‌گذاران و نماینده‌هایِ منتخبِ مردم با احتیاط عمل کرده و بیشتر کوشش می‌کنند تا نظرِ رأی‌دهنده‌ها و احساسات آنها را در نظر بگیرند تا در رقابت‌هایِ انتخاباتیِ آینده هم جایگاه خود را حفظ کنند؟ حکومت دموکراتیک باید به پژوهش‌ها و مطالعاتِ دانشگاهی توجه بیشتری داشته باشد، و یافته‌هایِ پژوهشگرها را برایِ بالابردنِ میزانِ شادکامی و بهروزیِ مردم اساسِ کار قرار دهد یا در دموکراسی، رأی و نظرِ مردم کافی است تا حکومت و نماینده‌هایِ منتخب بفهمند که چه تصمیم‌هایی باید بگیرند و چه باید بکنند؟

حکومت برای چه می‌خواهیم؟
درک باک

دِرِک باک (Derek Bok) که سال‌ها ریاستِ دانشگاه هاروارد را برعهده داشته، در کتابِ «سیاست شادکامی» ترجمه‌یِ نرگس سلحشور (نشر نو) می‌نویسد:«مردم همیشه نمی‌دانند چه چیز برای‌شان رضایت دیرپا به ارمغان می‌آورد. آنها معمولاً بیشتر توجه‌شان را بر اولین واکنش‌شان به تغییرات در زندگی هرروزه متمرکز می‌کنند و این را نادیده می‌گیرند که لذت ماشین نو یا افزایش دستمزد یا نقل‌مکان به سرزمین‌های خوش آب و هواتر چقدر زود از بین می‌رود و آنها را شادتر از قبل نمی‌کند. برعکس، اغلب نمی‌فهمند که با بیشتر بداقبالی‌هایی که بر سرشان می‌آید به محض از بین رفتن شوک اولیه سریع سازگار می‌شوند. فرهنگ رایج این تصورات نادرست را مورد تأکید قرار می‌دهد. سیل گسترده‌یِ آگهی‌هایِ تبلیغاتی میل مداوم به کالا و خدمات بیشتر را از طریق تأکید بر التذاذ آنی و بلادرنگی که پدید خواهد آورد تقویت می‌کند. در یک جامعه‌ی مادی‌گرا که بیشترین تأکید بر چیزهایی است که با پول می‌توان خرید، موفقیت اغلب به لحاظ مالی اندازه‌گیری می‌شود، حال آنکه ثروت و دارایی‌ای که موفقیت در اختیارمان می‌گذارد تبدیل به منبع مهم منزلت اجتماعی و احترام از سوی همسایه‌ها و هم‌سن و سالان شده است. به دست آوردن پول برای ارضای این امیال اغلب منجر به نگرانی و فشار روانی می‌شود و در عین حال نیازمند توجه مداوم و ساعات طولانی کار است که زندگی خانوادگی را تضعیف می‌کند و زمان را برای فعالیت‌های رضایت‌بخش‌تر محدود می‌کند.»

به نظرِ باک، منافع و اولویت‌هایِ تجاری، به خاطرِ قدرت و مهارتِ مدیرهایِ بازرگانی و شرکت‌ها، تأثیر بیشتری بر حکومت‌ها دارند و رشدِ اقتصادی (که هم از پشتیبانیِ قدرتِ سیاسی برخوردار است، و هم مطابق با میلِ مردم به کالاها و خدمات است) بالاترین اولویت را در سیاست‌گذاری‌ها یافته است. اما اگر مقام‌هایِ سیاسی از پژوهش‌هایِ جدید بهره ببرند و در اولویت‌ها تجدیدنظر کنند، و به برنامه‌هایی مانند ترغیبِ شهروندان به شکل‌هایِ پُر جنب‌وجوشِ وقتِ فراغت، تضمینِ خدماتِ سلامتِ همگانی و بازنشستگی با خاطرجمعیِ بیشتر، بهبودِ وضعیتِ مراقبت از کودکان و تعلیم و تربیتِ پیش‌دبستانی، تمرکز سیاست‌هایِ آموزشی بر مجموعه‌یِ گسترده‌تری از اهداف، تقویتِ سیاست‌هایِ زیست‌محیطی و... اولویت ببخشند، میزانِ بهروزی و شادکامی بالا خواهد رفت.

بوتان و انتخابِ مسیری جدید

باک، در مقدمه‌یِ کتابِ «سیاست شادکامی» به کشورِ کوچکِ بوتان اشاره دارد که تا دهه‌یِ ۱۹۶۰ چندان شناخته‌شده نبود و به خاطرِ فقر، بی‌سوادی و مرگ‌ومیر نوزادها در شمارِ بدترین کشورها قرار داشت. اما در سال ۱۹۷۲ پادشاه جدیدِ بوتان، معیارِ اصلی برایِ سنجشِ پیشرفت را شادکامی ناخالص ملی دانست و نه تولیدِ ناخالص ملی، و هنگامی که طرحِ توسعه‌یِ پنج‌ساله را ارائه کرد، گفت:«اگر، در پایان زمان طرح، ملت ما شادکام‌تر از پیش نشوند، باید بدانیم که طرح ما شکست خورده است.»

مسیرِ جدیدی که در بوتان گشوده شد، بر پایه‌یِ چهار اصل بود. نخست، حکمرانیِ خوب و استقرارِ دموکراسی (هرچند به نظر می‌رسید که مردمِ بوتان از حکمرانی رضایت زیادی دارند اما پادشاه دریافت که دموکراسی در درازمدت مطمئن‌ترین ضامنِ شادکامی است، بنابراین با وجودی که شهروندان مخالفت فراوانی ابراز کردند به‌تدریج کشورش را به سویِ دموکراسی سوق داد و با تحکیمِ نهادهایِ قانون‌گذاری، اجرایی و قضایی، خود را نیز از قدرتِ سلطنتی رها کرد.) دوم، توسعه‌یِ اجتماعی-اقتصادی باثبات و عادلانه (به‌طورِ جدی از رشدِ اقتصادی پشتیبانی شد، البته با پرهیز از رشدِ سریع، تا در درازمدت به گسترشِ آرام‌تر و یکنواخت‌تری برسد و هرچند معنایِ این اصل همچنان مبهم است به معنایِ آموزشِ رایگان و همگانی و مراقبتِ پزشکی برایِ همه است.) سوم، صیانت از محیط‌زیست (گردشگری محدود شد، استفاده از کیسه‌هایِ پلاستیکی ممنوع شد، از مشوق‌هایِ مالیاتی و کاهشِ مالیات برایِ جلبِ محصولات و فناوری‌هایِ محیط‌زیست‌پسند پشتیبانی شد، برایِ جلوگیری از تخریبِ جنگل‌ها استفاده از بخاری‌هایِ برقی تشویق شد و...) و چهارم، صیانت از فرهنگ (حکومت هم در پیِ حفظِ مولفه‌هایِ خاصی از فرهنگِ سنتیِ بوتان بود، و هم برایِ ایجادِ ارزش‌هایی مانند مشارکتِ داوطلبانه و خدمت به دیگران، مدارا، همکاری و توازنِ هماهنگ میانِ خانواده، کار و فراغت کوشید.) در پیِ مسیرِ تازه‌ای که پیموده شد، درآمدِ سرانه‌یِ ناخالصِ بوتان به‌طورِ چشمگیری بالا رفت و از هند نیز پیشی گرفت، عمرِ متوسطِ مردم از ۴۳ سال در سالِ ۱۹۸۲ به ۶۶ سال در دهه‌یِ اولِ قرنِ بیست‌ویکم رسید (و سوادِ خواندن و نوشتن هم در همان سال از ۱۰ درصد به ۶۶ درصد رسید) که این‌ها در اثرِ ساختِ مدرسه‌ها و درمانگاه‌هایِ جدید بود که با سرعت گسترش یافتند. البته بنا به نوشته‌یِ باک، این دستاوردها به این معنا نیست که همه چیز در بوتان بی‌نقص است و ضعفی در کار نیست اما این کشور در مسیرِ توسعه‌یِ چشمگیری قرار گرفت و مهم‌تر این‌که محورِ اصلیِ سیاست و سیاست‌گذاریِ ملی بر اساسِ شادکامی تنظیم شد و نظرِ بسیاری را به خود جلب کرد، تا جایی که سارکوزی، رئیس جمهورِ وقتِ فرانسه با توجه به دشواری‌هایِ فراوان و روزافزونی که مردمِ فرانسه تجربه می‌کنند برایِ اندازه‌گیریِ بهروزی در سراسرِ فرانسه به فکر افتاد یا دیوید کامرون ابراز داشت:«صرفاً نباید در این باره فکر کنیم که پول در جیب ملت گذاشتن چه حُسنی دارد بلکه باید در این باره فکر کنیم که قلب ملت را شادکردن چه حُسنی دارد.» و کشورهایی مانند انگلیس، چین و استرالیا شاخص‌هایِ شادکامی را همراه با سنجه‌هایِ اقتصادیِ مرسوم در رونقِ اقتصادی لحاظ کردند.

حکومت برای چه می‌خواهیم؟

یافته‌هایِ تأمل‌برانگیز

باک در مقدمه می‌نویسد:«در ۳۵ سال اخیر روانشناسان و اقتصاددانان در شمار روزافزونی کوشیده‌اند تا بر مشکلاتِ سنجیدن شادکامی از طریق این تدبیر ساده فائق آیند: مستقیماً از انسان‌ها می‌پرسند که در سرتاسر روز، فعالیت‌های خاص را چقدر خوشایند یا ناخوشایند می‌یابند یا در این باره تحقیق کنند که آنها از گذران زندگی، روی‌هم‌رفته، چقدر ("خیلی"، "نسبتاً"، "نه اصلاً"، و غیره) احساس رضایت می‌کنند. محققان، با تحلیل این پاسخ‌ها، به شماری از نتایج دست یافته‌اند که فعالیت‌ها و تجارب ناظر به آنها در احساس شادکامی و تلخ‌کامی سهیمند و در رضایت‌خاطری که نسبت به زندگی‌شان احساس می‌کنند بیشترین تفاوت میان انسان‌ها را ایجاد می‌کنند. در میان این یافته‌ها، چهار یافته بسیار تأمل‌برانگیز است، چون این یافته‌ها به‌طرز حیرت‌انگیزی از تعالیم مرسوم فاصله می‌گیرند. اولین نتیجه، که ریچارد ایسترلین و چند محقق دیگر در آمریکا و خارج از آمریکا گزارش کرده‌اند، این است که به‌رغم اینکه در پنجاه سال گذشته درآمد سرانه رشد بسیار زیادی داشته است سطح متوسط شادکامی در ایالات متحده بسیار کم افزایش یافته است. اگرچه انسان‌های ثروتمند در مجموع شادکام‌تر از انسان‌های فقیرند و سطح متوسط بهروزی تقریباً همیشه در کشورهای ثروتمند بسیار بالاتر از کشورهای فقیر است، درصد آمریکایی‌هایی که خودشان را "بسیار شاد"، "نسبتاً شاد" یا "نه چندان شاد" می‌دانند دقیقاً همان درصدی است که در نیم‌قرن گذشته بوده است. کشف دوم روانشناسان (از جمله برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، دانیل کانمن) این است که انسان‌ها غالباً به‌طرز شگفت‌انگیزی درباره‌ی آنچه آنها را شادکام می‌کند داوریِ نادرستی می‌کنند. خصوصاً، به نظر می‌رسد که انسان‌ها نمی‌توانند استمرار شادکامی یا تلخ‌کامی‌ای را پیش‌بینی کنند که بسیاری از رویدادها یا تغییرات عادی آن را در زندگی‌شان پدید می‌آورد. در عوض، آنها اهمیت بسیار زیادی به تأثیرات بی‌واسطه‌ی تجربه‌ی شاد یا تلخ می‌دهند بدون آنکه دریابند چگونه بی‌درنگ به آنچه رخ داده است عادت پیدا می‌کنند. بدین نحو، انسان‌ها فقط برای اینکه خودشان را شادتر از قبل نمی‌یابند به‌خاطر آب‌وهوا به کالیفرنیا می‌روند. ماشین جدید و جذابی می‌خرند، اما پس از چند هفته دیگر رضایت‌خاطر بیشتری را تجربه نمی‌کنند. وقتی از آمریکاییان پرسیده می‌شود که چه چیزی بیشترین تأثیر مثبت را در زندگی‌شان دارد، احتمالاً پاسخ می‌دهند "پول بیشتر". اما، همان‌طور که قبلاً خاطرنشان شد، به نظر می‌رسد که دهه‌ها رونق اقتصادی فزاینده انسان‌ها را شادتر نکرده است. در عوض، به نظر می‌رسد که آمریکاییان در مسیر یکنواخت لذت‌طلبانه قرار دارند. همان‌طور که درآمدها افزایش می‌یابد، دیری نمی‌گذرد که انسان‌ها به معیار بالاتر زندگی‌شان عادت پیدا می‌کنند و این احساس به آنها دست می‌دهد که برای گذران یک زندگی خوب به پول بیشتری نیاز دارند. یافته‌ی سوم، که استادان آلبرتو آلیزینا، رافائل دی تِلا، و مک‌کالوچ کشف کرده‌اند، این است که نابرابری فزاینده‌ی درآمدها در ایالات متحده در طی ۳۵ سال گذشته آمریکاییان را ناراضی‌تر نکرده است. افرادی با درآمد پایین‌تر از سطح متوسط، که احتمالاً تحت‌تأثیر اوضاع بسیار نامساعدی بودند، در قیاس با افرادی در چندین دهه قبل‌تر، که درآمدها به صورت عادلانه‌تری توزیع می‌شد، رضایت کمتری از سرنوشت ندارند. تنها گروه قابل‌تشخیصِ انسان‌ها که از افزایش نابرابری به طرز محسوسی ناراحت به نظر می‌رسند آمریکاییان مرفه‌اند. این نتایج مورد دفاع یک محقق هلندی، رنوت ون‌هون بوده است که در باب تفاوت‌های شادکامی میان شهروندان ثروتمندتر و فقیرتر در کشورهای اروپایی مطالعه و تحقیق کرده است. بر طبق نتایج او، افزایش نابرابری درآمدها در چندین اقتصاد پیشرفته‌ی آمریکای شمالی و اروپای غربی ملازم با این بوده است که تفاوت‌های ملی در شادکامی به مقدارِ اندک اما محسوسی کم شده است. ون‌هون نیز در باب تلاش‌های حکومت در جهت کمک به خانواده‌های طبقه‌ی کارگر و دیگر گروه‌های آسیب‌پذیر مطالعه کرده است و به چهار نتیجه‌ی غیرمنتظره دست یافته است. ون‌هون در یک مطالعه‌ی بحث‌انگیز در باب تأثیرات رفاه اجتماعی -از جمله مستمری‌های دولتی، نظام‌های خدمات سلامت، و بیمه‌ی بیکاری- بین میزان درآمد ناخالص ملی که حکومت‌ها صَرف چنین اهدافی می‌کنند و شادکامی یا سلامتی یا عمر طولانی افرادِ دخیل در آن هیچ همبستگی‌ای نمی‌یابد. درست است که برخی از سخاوتمندترین کشورها، مانند سوئد و دانمارک در زمره‌ی شادکام‌ترین کشورهای جهان قرار دارند اما ایرلند و سوئیس هم این‌گونه‌اند، جایی که میزانی از درآمد ملی که صرف برنامه‌های رفاهی می‌شود فقط به اندازه‌ی یک سوم سوئد و دانمارک است. از یک لحاظ، یافته‌های ون‌هون باید مایه‌ی تسلی‌خاطر اشخاص در تمام مسلک‌های سیاسی باشد. اگر شادکامی در ایالات متحده درست به اندازه‌ی نابرابری در درآمد توزیع شده بود، این کشور مدت‌ها قبل با طغیانِ ناآرامی اجتماعی از بین رفته بود. با این همه، نتیجه‌گیری او در خصوص تأثیرات قانون‌گذاری اجتماعی باید مایه‌ی آشفتگی لیبرال‌هایی باشد که سالیان سال برای برنامه‌های تعدیلی‌ای می‌جنگند که به بیماران و درماندگان کمک می‌کند... یافته‌هایی مانند این یافته‌ها که صرفاً توصیف شدند درباره‌ی چندین باور در خصوص اهداف و اولویت‌های درست حکومت که مورد اعتقاد عامه است پرسش‌هایی را پیش می‌کشد.»

به نظرِ باک، اگر در طولِ دهه‌ها که افزایشِ رونقِ اقتصادی رخ داده، شادکامی چندان تغییری نکرده، آیا حکمران‌ها همچنان باید به رشدِ اقتصادی به عنوان سنجه‌یِ پیشرفتِ ملی اهمیت بدهند؟ و باز پرسش‌هایی را مطرح می‌کند، مانند اینکه «این محققان دقیقاً چه چیزی کشف کرده‌اند؟ یافته‌های آنها چقدر معتبر و موثق است؟ آن یافته‌ها را چگونه اندازه می‌گیریم و از کجا می‌دانیم که این سنجه‌ها دقیق‌اند؟ حتی اگر روانشناسان بتوانند میزان شادکامی انسان‌ها را به صورت دقیقی بسنجند و شرایط زندگی مؤثر بر شادکامی را تشخیص دهند، آیا باید قانون‌گذاران به چنین یافته‌هایی توجه کنند ولو اینکه این یافته‌ها برخلاف آن چیزی باشند که اکثر رأی‌دهندگان به زعم خود آن را می‌خواهند؟ آیا شادکامی برای اینکه هدف مناسبی برای کل ملت یا جامعه باشد بیش از اندازه شخصی، خودخواهانه و غیرواقعی نیست؟ اگر شادکامی هدف مناسب و درخوری است، آیا، آن‌گونه که بنتام ادعا کرده است باید تنها راهنمای سیاست‌گذاری عمومی باشد یا اهداف دیگری نیز وجود دارند که رهبران سیاسی باید آنها را دنبال کنند؟»

حکومت برای چه می‌خواهیم؟
محمد صادقی

اصلاحِ نظامِ آموزشی

دِرِک باک که متخصص در زمینه‌یِ تعلیم و تربیت است، باور دارد که در مدرسه‌ها و کالج‌ها، کمتر از آنچه انتظار می‌رود به جوان‌ها کمک می‌کنند تا بتوانند به یک زندگیِ رضایت‌بخش و غنی دست یابند. زیرا سیاست‌هایِ آموزشی بیش از اندازه بر تربیتِ نیرویِ کارِ مولد تکیه داشته و دارند، و در یک فصل از کتاب، فقط به موضوعِ تعلیم و تربیت می‌پردازد. به نظرِ باک، کار، موجبِ عزت نفس انسان می‌شود و به رشد و پخته‌شدنِ انسان کمک می‌کند و به زندگی معنا و هدف می‌بخشد «با این حال، کار به‌هیچ‌وجه منبع شادکامی نیست. برای اکثریت مردم، احتمالاً مهم‌ترین چیز نیست. دانیل کانمن از طریق روش نمونه‌گیری تجربی دریافته است که تقریباً تمام فعالیت‌های لذت‌بخش روز معمولاً بیرون از شغل آدمی - در فراغت و تفریحات پر جنب و جوش، وعده‌ی غذایی در کنار خانواده و دوستان، بازی با بچه‌ها- اتفاق می‌افتد. سایر پیمایش‌هایی که رضایت مردم از زندگی را مورد مداقه قرار می‌دهند نشان داده‌اند که کار در مقایسه با جنبه‌هایی از زندگی نظیر دوستی‌های صمیمانه، سلامتی محسوس یا فعالیت‌های اجتماعی و مدنی می‌تواند ربط‌ونسبت کمتری با شادکامی داشته باشد. پژوهشگران همچنین دریافته‌اند که اکثر سالخوردگان در دوران بازنشستگی نسبت به زمانی که شاغل بودند رضایت بیشتری دارند. این یافته‌ها حاکی از این است که تعلیم و تربیتی که کاملاً طرح‌ریزی شده تا بهروزی را ارتقا دهد نباید صرفاً دانش‌آموزان را برای شغل آماده کند بلکه باید تلاش کند طیف گسترده‌ای از علائق را پرورش دهد و دانش‌آموزان را برای انواع فعالیت‌هایی آماده کند که معمولاً رضایت از زندگی را افزایش می‌دهند.» بارک اشاره دارد که جان استوارت میل و جان مینارد کینز پیش‌بینی کرده بودند که رشد و پیشرفت مستمر سرانجام رونق اقتصادی را به ارمغان خواهد آورد تا مردم از ذهنی که مدام در پیِ پول درآوردن و خرج‌کردن است رها سازد و فرصت یابند به دنبالِ علایقِ خویش بروند و به رضایت عمیقی برسند اما باک می‌نویسد:«امروزه رونق اقتصادی پیش‌بینی شده به ایالات متحده رسیده است اما اصلاً نشانه‌ای وجود ندارد که دغدغه نسبت به پول و دارایی کاهش یافته باشد یا اینکه تعداد زیادی از انسان‌ها به مشغله‌های خلاقانه و متفکرانه‌ای روی بیاورند که اندیشمندانی همچون کینز در ذهن داشتند. هرچه کشورها پر رونق‌تر شوند اکثر مردم کماکان بر این باورند که کمی پول بیشتر کلید شادکامی پایدار است.»

در نگاه باک، ارزشِ تعلیم و تربیت خیلی بیشتر از آن است که انسان را به عضوِ مولدِ نیرویِ کار کند، و سرانجام، با سخنی از تامس جفرسون، فصلِ تعلیم و تربیت را به پایان می‌رسانَد. جفرسون حدودِ ۲۰۰ سالِ قبل گفته بود:«به اشاعه‌ی معرفت و تعلیم و تربیت به عنوان منابعی نگاه می‌کنم که عمدتاً برای بهبود شرایط ارتقای فضایل و افزایش شادکامی آدمی باید به آنها اتکا کرد.»

سخنِ پایانی اینکه، خواندنِ کتابِ «سیاست شادکامی» ما را با بسیاری از پژوهش‌ها و یافته‌هایِ علمیِ جدید در زمینه شادکامی، پژوهش‌هایِ سودمندی که سیاست‌گذاران باید از آنها بهره ببرند، و نقدها و آرایِ یک اندیشمندِ دانا و نیک‌خواه در زمینه‌ِ سیاست، فرهنگ و اقتصاد آشنا می‌کند، و بسیار خواندنی و مفید است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها