یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۸:۲۳
دوچرخه طلایی؛ در تکاپوی اجرای یک نمایش مدرسه‌ای

گیلان- کتاب «دوچرخه طلایی» داستانی متعلق به دنیای نوجوانان است و دغدغه‌های آنان را با ادبیاتی جدید به مخاطبان این حوزه عرضه کرده است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در رشت، «دوچرخه طلایی» نوشته طاهره مشایخ است که سیده فاطمه میرسیار ویراستاری آن را انجام داده و انتشارات قدس گیلان در سبک رمان نوجوان و در ۱۶۳ صفحه منتشر کرده است.

این کتاب در ارتباط با شخصیت نوجوانی است که گرفتار مسائلی شده که به گمانش غیر قابل حل هستند و برای برطرف کردن آن معضل نیاز به الگو و معیاری دارد که در داستان الگویی پیدا کرده و با کمک از آموزه‌های آن الگو، راه درست را انتخاب کرده و معضل پیش آمده را حل می‌کند. در این کتاب نویسنده به زیبایی و کاملاً روان، جهانی نوجوانانه خلق می‌کند که در آن چند پسر نوجوان تصمیم می‌گیرند بخش‌هایی از زندگی فردی الگو، خاص و در یک کلام درجه یک و باورناپذیر برای دنیای امروز را برای هم‌شاگردی‌های‌شان در یک نمایش مدرسه‌ای اجرا کنند اما در این بین مشکلی برای بازیگران آن نمایش رخ می‌دهد و دست کارگردان نوجوان در پوست گردو می‌ماند و اتفاقاتی عجیب‌تر در ادامه سیر داستانی کتاب به وقوع می پیوندد.

در بخشی از این داستان می‌خوانیم: «مگر می‌شود؟ یعنی یک هفته تمرین و ذوق و شوق دود شد و رفت هوا! انگار چیزی مثل میخ داغ، وسط فکر و خیال‌هایم کوبیده‌اند. زبانم چسبیده به سقف دهان و نمی‌توانم حرف بزنم و بپرسم چرا با آینده‌ هنری من بازی می‌کنید. من برای این اجرا کلی زحمت کشیدم.

- پای رضا باید حداقل یه ماه توی گچ بمونه!

گیج می‌شوم. چرا قطره‌چکانی خبر می‌دهد. آب دهانم را قورت می‌دهم و با صدای دورگه‌ای که هر وقت گیج می‌شوم ازم درمی‌آید می‌گویم: اووو یک ماه! مگه چی شده؟

یک عالمه اصطلاحات پزشکی را که سر سوزنی از آن سر در نمی‌آورم، پشت سر هم ردیف می‌کند. دست‌هایش را بالا می‌برد و تمام تلاشش را می‌کند تا به من حالی کند چرا پای رضا باید یک ماه در گچ بماند. می‌دانم که می‌خواهد از عمق ناراحتی‎ام بکاهد اما از دلِ من چه خبر دارد. مگر عمق ناراحتی من قابل اندازه‌گیری است!

- حالا من چه خاکی تو سرم بریزم! چرا پاش شکسته آخه!

- ببخشید وقتی ماشین می‌خواست بهش بزنه، از شما اجازه نگرفت!

سلطان شروع می‌کند و از انواع خاک برایم می‌گوید. از حرص، نوک کتانی‎ام را به زمین می‌کوبم. از پنجره‎ اتاق، چشمم به جای خالی دوچرخه‌ رضا در گوشه‌ حیاط می‌افتد. آخر من از کجا یک نفر را پیدا کنم که با سوژه‌ نمایشم مو نزند و دوباره برایش توضیح بدهم ماجرا چیست. خودِ سلطان وقتی رضا را پیشنهاد دادم، تا او را دید، زد به شانه‌ام و گفت: ایول! خودِ خودشه! مثل آدم‌هایی که کشتی‌شان غرق شده، نفس عمیقی می‌کشم. سلطان دست‌به‌سینه زل زده به من و سر تکان می‌دهد و چشم‌هایش را تنگ می‌کند. با اینکه چشمم اشک افتاده می‌توانم واکنشش را ببینم.

- چیزی فراموش نکردی الان؟

نمی‌دانم منظورش چیست. دور و بر را نگاه می‌کنم. لابد کتاب و دفتری جا گذاشته‌‎ام. می‌خواهم بگویم با اجازه و از اتاقش بزنم بیرون که می‌گوید: انتظار داشتم حداقل حالی هم از رفیقت می‌پرسیدی. لبم را می‌گزم و به مِن‌مِن می‌افتم: - پرسیدم که. می‌خواستم الان با جزئیات بپرسم.

ابروهایش را بالا می‌دهد و می‌گوید: انتظار داشتم اول برای دوست‌ت ناراحت بشی، آه بکشی و به قول آقا نادر بگی تاسیان شد، تاسیان و بعد نگران وقت و انرژی که برای نمایش گذاشتی.

- تاسیان؟

چند ثانیه مکث کردم. کلمه‌ی «تاسیان» تا حالا به گوشم نخورده بود؛ نمی‌دانستم یعنی چی. پای دوستم شکسته و تاسیان شده؟! حتماً یعنی ناراحتی و غصه. انگار تعجبم را می‌بیند که می‌گوید: شما چند روز با هم تمرین کردین؛ حتی چند بار هم‌سفره شدین. یادته براتون غذا گرفتم؟ یادت که نرفته! نون و نمک ما رو خوردی.

- بله آقا. حواسم هست که نمکدون نشکنم.»

طاهره مشایخ نویسنده ادبیات نوجوان است و کتاب «سلفی با میرزا» که او به رشته تحریر درآورده، سال گذشته (۱۴۰۴) نامزد بیست و سومین دوره جایزه قلم زرین در بخش داستان کودک و نوجوان بوده است. «یلدای اردیبهشت»، «برای دختران این آبادی»، «مأموریت فلامینگوها»، «سلفی با خرابکار» و «زنان دات آی‌تی» از جمله کتاب‌های مشایخ هستند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

اخبار مرتبط

تازه‌ها

پربازدیدها