به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از اوپن مگزین، جایزه بوکر قرار بود ویترین بهترین رمانهای انگلیسیزبان باشد؛ جایی برای کشف استعدادهای تازه و ستایش ادبیاتی که مرزهای زبان و تجربه انسانی را جابهجا میکند. اما آیا ممکن است ویترین، بهتدریج به کارگاه تولید ادبیات تبدیل شده باشد؟ آیا نویسندهای که میخواهد دیده شود، دیگر فقط برای خواننده نمینویسد، بلکه گوشه چشمی هم به هیأت داوران دارد؟
این پرسشی است که سومانا روی، نویسنده و منتقد هندی، در مقالهای درباره جایگاه بوکر در ادبیات انگلیسیزبان مطرح میکند. او نویسندگان امروز را، با لحنی طعنهآمیز، به دو گروه تقسیم میکند: «بوکردوستها» و «بوکرهراسها». گروه نخست، آگاهانه یا ناخودآگاه، نشانههای بوکر را دنبال میکنند؛ گروه دوم ترجیح میدهند از این مدار خارج بمانند، حتی اگر هزینهاش کمتر دیده شدن باشد.
برای نویسنده هندیِ انگلیسیزبان، این وابستگی تاریخی ریشههای قابل توجهی دارد. موفقیت آرونداتی روی با خدای چیزهای کوچک در سال ۱۹۹۷، به نویسندگان هندی نشان داد که نوشتن رمان به زبان انگلیسی تنها آغاز راه است؛ رؤیای بزرگتر، رسیدن به بوکر است. به این ترتیب، جایزهای که باید نتیجه یک اثر ادبی باشد، آرامآرام به هدفی تبدیل شد که خودِ اثر باید برای رسیدن به آن طراحی شود.
شاید مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود: وقتی نویسنده به جای پرسیدن «چه چیزی میخواهم بنویسم؟» ناچار شود از خود بپرسد «داوران بوکر چه چیزی را خواهند پسندید؟»
در این وضعیت، نویسنده دیگر فقط نویسنده نیست؛ کمی هم دلال سهام است. باید روندها را پیشبینی کند، بحرانهای آینده را حدس بزند و بفهمد پنج سال دیگر کدام مسئله اجتماعی یا سیاسی به موضوعی ادبی و قابل تقدیر تبدیل خواهد شد. امروز رنج انسان ممکن است در مرکز توجه باشد، فردا رنج حیوانات و پسفردا رودخانهها و تغییرات اقلیمی. نویسندهای که به این چرخه وابسته است، باید پیش از آنکه بحران به خبر تبدیل شود، آن را به رمان تبدیل کرده باشد.
اینجاست که «رمان بوکری» متولد میشود؛ اصطلاحی که در مقاله به آن پرداخته میشود و معنایش فراتر از رمانی است که صرفاً برنده بوکر شده است. «کتاب بوکری» به تدریج به نوعی شناسنامه ادبی تبدیل میشود: رمانی که موضوعی جدی دارد، با یکی از مسائل اخلاقی و اجتماعی روز درگیر است، صدای حاشیهنشینان را نمایندگی میکند و از خواننده میخواهد پس از بستن کتاب، احساس کند چیزی در جهان باید تغییر کند. اما ادبیات همیشه چنین نبوده است.
اگر قرار بود بوکر در قرن نوزدهم وجود داشته باشد، آیا میدلمارچ جرج الیوت یا موبیدیک هرمان ملویل برنده میشدند؟ «غرور و تعصب» چطور؟ ویرجینیا وولف چه؟ آیا خانم دالووی یا به سوی فانوس دریایی میتوانستند در معیارهای امروزی جایگاهی داشته باشند؟ سومانا روی با طرح این پرسشها در واقع به یک تفاوت بنیادین اشاره میکند: معیارهای ادبی ثابت نمیمانند و هر دوره، ادبیات را با حساسیتهای اخلاقی و اجتماعی خودش بازتعریف میکند.
مشکل از جایی آغاز میشود که این معیارها از یک توصیف به یک نسخه تبدیل شوند.
رمان میتواند درباره جنگ باشد، اما الزاماً نباید ضدجنگ باشد. میتواند درباره فقر باشد، بیآنکه به بیانیهای درباره فقر تبدیل شود. میتواند از طبیعت بنویسد، بدون آنکه به جزوهای درباره بحران اقلیمی بدل شود. و شاید مهمتر از همه، رمان حق دارد صرفاً زیبا، سرگرمکننده، غمانگیز، عجیب یا حتی بیفایده باشد.
ادبیات قرار نیست همیشه جهان را نجات دهد. گاهی فقط قرار است جهان را به ما نشان دهد.
روی معتقد است در فضای کنونی بوکر، لذت ادبی جای خود را تا حدی به گناه و نجات داده است؛ گویی رمان باید مسئلهای را نجات دهد، گروهی را نمایندگی کند یا زخمی اجتماعی را التیام بخشد. در چنین شرایطی، نویسنده شبیه دانشجویی میشود که باید رسالهای بنویسد تا نظر استاد راهنما و دو داور دیگر را جلب کند.
اما هنر بزرگ معمولاً از جایی آغاز میشود که هنرمند نمیداند دیگران چه میخواهند.
شاید به همین دلیل است که مفهوم «استقلال از بوکر» اهمیت پیدا میکند. استقلال الزاماً به معنای دشمنی با جایزه نیست؛ حتی نویسندهای که از بوکر انتقاد میکند، طبیعی است که از دریافت جایزه و اعتبار و پول آن بدش نیاید. مسئله، وابستگی است: اینکه نویسنده پیش از نوشتن، خود را در آینه سلیقه داوران ببیند.
در نهایت، پرسش اصلی شاید درباره بوکر نباشد. پرسش درباره آزادی نویسنده است. نویسنده اگر پیش از گذاشتن نخستین کلمه روی کاغذ، به بازار، ناشر، منتقد، داور و فهرست نامزدها فکر کند، چه مقدار از آن چیزی که «صدای شخصی» اوست باقی میماند؟
جایزه ادبی زمانی ارزشمند است که ادبیات را کشف کند؛ نه زمانی که ادبیات را وادار کند خود را شبیه جایزه کند. و شاید بزرگترین رماننویس، نه کسی باشد که دقیقاً بداند بوکر فردا چه میخواهد، بلکه کسی باشد که حاضر است نداند. و آزاد بماند.
نظر شما