جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
بحران اخلاق و جنون قدرت

«مرد نامریی» پرسشی هولناک پیش روی ما می‌گذارد که پس از یک قرن هنوز بی‌جواب مانده است: در دنیایی که فناوری‌های نوین هر روز ابزارهای بیشتری برای پنهان‌شدن و گریز از مسئولیت در اختیار ما می‌گذارند، وجدان و اخلاق انسانی تا کجا دوام خواهند آورد؟

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- سمیه مهرگان، نویسنده و روزنامه‌نگار: در اواخر قرن نوزدهم، هنگامی که جهان با شتابی بی‌سابقه به سوی مرزهای نوین علم و فناوری گام می‌برداشت، هربرت جورج ولز با انتشار زنجیره‌ای از شاهکارهای بی‌بدیل خود، شالوده ژانر علمی‌تخیلی مدرن را بنا نهاد. او که به عنوان پدر یا «پدربزرگ ادبیات علمی‌تخیلی» شناخته می‌شود، در بازه‌ای سه ساله میان ۱۸۹۵ تا ۱۸۹۸، با خلق سه‌گانه جریان‌ساز خود یعنی «ماشین زمان»، «مرد نامریی» و «جنگ دنیاها» (که خود آن‌ها را رمان‌های عاشقانه علمی می‌نامید)، توانست مفاهیمی کاملاً بکر را از هیچ خلق کند.

در این میان، رمان «مرد نامریی» که نخستین‌بار در سال ۱۸۹۷ به صورت پاورقی منتشر شد فراتر از یک داستان مهیج درباره فیزیک و نور، به کاوشی عمیق و تکان‌دهنده در روان‌شناسی انسان، مرزهای اخلاق و پیامدهای ویرانگرِ قدرتِ بی‌مهار تبدیل شد.

ولز در این اثر، داستانی به ظاهر ساده را به آینه‌ای تمام‌نما از ترس‌ها، تنهایی و سقوط اخلاقی بشر مدرن بدل می‌سازد که با گذشت بیش از یک قرن، همچنان زنده، دلهره‌آور و به طرز غریبی معاصر به نظر می‌رسد.

داستان با یک غروب سرد و توفانی در زمستان تیره انگلستان آغاز می‌شود؛ زمانی که غریبه‌ای مرموز، درحالی‌که صورتش کاملاً با باندپیچی پوشانده شده، عینک بزرگی به چشم دارد و دستکش به دست کرده، وارد مهمان‌خانه‌ای در روستای دورافتاده «آیپینگ» می‌شود. این غریبه کسی نیست جز «گریفین»، دانشمند جوان، نابغه و بلندپروازی که پس از سال‌ها تحقیق در زمینه نورشناسی و شیمی، فرمولی برای نامریی‌کردن بافت‌های بدن انسان کشف کرده و آن را روی خود آزمایش کرده است. اما این کشف بزرگ، برخلاف تصور اولیه گریفین که آن را رویای دستیابی به قدرت، آزادی و رازآلودگی مطلق می‌دید، به یک کابوس تمام‌عیار بدل می‌شود. او که راهی برای بازگشت به حالت طبیعی نمی‌یابد، ناچار است برای پنهان‌کردن وضعیت غیرعادی خود، هویتش را زیر بانداژها مخفی کند. انزوای شدید، نگاه‌های هراسان و کنجکاوی‌های توأم با سوءظن مردم روستا، در کنار عدم توانایی گریفین در برآوردن نیازهای اولیه انسانی (چراکه سرما و گرسنگی در حالت نامریی‌بودن شکنجه‌ای مداوم است)، او را به تدریج به مرز جنون، خشونت و سبعیت می‌کشاند.

بحران اخلاق و جنون قدرت

ولز با مهارتی بی‌نظیر نشان می‌دهد که چگونه گریفین، رها شده از قیدوبندهای فیزیکی و هنجارهای اجتماعی، از یک دانشمند منزوی به یک هیولای خطرناک و ضدبشر تبدیل می‌شود که سودای حکومت وحشت را در سر می‌پروراند.

این ایده جسورانه و تکان‌دهنده، ریشه در کهن‌الگوهای فلسفی و الهام‌های ادبی عمیقی دارد که ولز آن‌ها را در ساختاری مدرن بازتعریف کرده است. او خود اذعان داشت که ایده اولیه داستان را از ترانه‌های طنز دبلیو. اس. گیلبرت الهام گرفته، اما تأثیر عمیق‌تر را باید در کتاب «جمهورِ» افلاطون جست‌وجو کرد؛ جایی که افسانه «انگشتر ژیگس» مطرح می‌شود. افلاطون در این تمثیل این پرسش اخلاقی را پیش می‌کشد که اگر مردی چنان نامریی شود که بتواند بدون ترس از مجازات و رسوایی دست به هر کاری بزند، آیا باز هم به اصول اخلاقی پایبند خواهد ماند؟ ولز گریفین را به عنوان پاسخ عملی این پرسش خلق می‌کند؛ مردی که با دستیابی به این قدرت خدای‌گونه، از مهار اخلاق رها شده و به سقوط آزاد در تاریکی مطلق تن می‌دهد.

از دیدگاه منتقدان ادبی برجسته‌ای چون جان ساترلند، ولز و معاصرانش مانند آرتور کانن دویل و رابرت لویی استیونسن، با نوشتن چنین آثاری درواقع «کتاب‌های نوجوانان را برای بزرگسالان بازنویسی می‌کردند»؛ داستان‌هایی پرکشش که زیر پوسته مهیج خود، لایه‌های فلسفی و روان‌شناختی سنگینی را حمل می‌کردند. این پویایی و چندبعدی‌بودن اثر سبب شد که «مرد نامریی» به یکی از تاثیرگذارترین نمادهای فرهنگ عامه تبدیل شود و اقتباس‌های بی‌شماری از آن در قالب سینما (از شاهکار ۱۹۳۳ جیمز ویل تا نسخه‌های مدرن)، تئاتر، رادیو و کمیک‌بوک‌ها صورت گیرد؛ نفوذی چنان گسترده که از انیمیشن‌های کلاسیک تا ترانه‌های مشهور موسیقی را دربرگرفته است.

جذابیت ماندگار این رمان در این است که ولز هرگز به سمت یک پایان خوش کلیشه‌ای یا ساده‌انگارانه حرکت نمی‌کند. گریفین نه یک قربانی مظلوم است و نه یک شرورِ تک‌بعدی افسانه‌ای؛ او تبلور عصیان و بیگانگی است. دشمنی و نفرتی که میان او و جامعه شکل می‌گیرد، جاده‌ای دوطرفه است؛ جامعه‌ای که از هر چیز متفاوتی وحشت دارد و گریفین که با بی‌رحمی و تکبر خود، هرگونه امکان همدلی یا عشق را نابود می‌کند. فرجام کار او، با اینکه تراژیک و تلخ است، نوعی آرامش و بازگشت به خویشتن را با خود به همراه دارد؛ گویی مرگ تنها راه رهایی او از این زندانِ بی‌جسم و بازپس‌گیری هویتی است که قربانی بلندپروازی علمی‌اش شده بود.

اچ. جی. ولز با سبکی روان، بی‌پیرایه و عاری از تکلف‌های فرساینده ادبی، داستانی خلق کرده است که خواننده را از صفحه نخست با خود می‌کشد و به فکر وا می‌دارد. «مرد نامریی» پرسشی هولناک پیش روی ما می‌گذارد که پس از یک قرن هنوز بی‌جواب مانده است: در دنیایی که فناوری‌های نوین هر روز ابزارهای بیشتری برای پنهان‌شدن و گریز از مسئولیت در اختیار ما می‌گذارند، وجدان و اخلاق انسانی تا کجا دوام خواهند آورد؟

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها