سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: بعضی اسمها آنقدر تکرار میشوند که دیگر معنایشان را از دست میدهند. تبدیل میشوند به یک تیتر، یک تصویر کوتاه، چند ثانیه خبر در تلویزیون و بعد هم فراموش میشوند. «داعش» یکی از همین اسمهاست. اسمی که سالها از صفحه تلویزیون، از خبرهای جنگ، از تصاویر شهرهای ویران و آدمهای آواره شنیدهایم؛ اما کمتر پیش آمده که پشت این اسم، چند روز زندگی واقعی را ببینیم.
اولین بار که «ده روز با داعش» را دیدم، فکر کردم با کتابی طرفم که قرار است همان چیزهایی را بگوید که بارها شنیدهایم؛ از خشونت، از کشتار، از گروهی که بخش بزرگی از جهان را با ترس و وحشت روبهرو کرد. راستش را بخواهید، اسم کتاب هم چندان دعوتکننده نبود. «داعش» کلمهای است که آدم را قبل از باز کردن کتاب، خسته میکند؛ چون ذهن، پیش از خواندن، هزار تصویر تلخ را به یاد میآورد.
اما چند صفحه که جلو رفتم، فهمیدم ماجرا فقط درباره داعش نیست. درباره آدمهاست. درباره اینکه چطور یک فکر افراطی میتواند آرامآرام وارد زندگی آدمها شود و چطور ممکن است انسان، در جایی میان باور، نفرت و توجیه، از خودش فاصله بگیرد.
«ده روز با داعش» نوشته روزنامهنگاری است که سالها درباره جنگهای خاورمیانه تحقیق کرده و برخلاف بسیاری از خبرنگاران، تصمیم گرفت برای فهمیدن داعش فقط از دور نگاه نکند. او در سال ۲۰۱۴ همراه پسرش فردریک و یک فیلمبردار وارد مناطق تحت کنترل داعش شد؛ سفری که از نگاه بسیاری، یک ریسک بزرگ و حتی غیرممکن بود. تودنهوفر پیش از این سفر، سالها با سیاست و جنگ درگیر بود. او نماینده سابق پارلمان آلمان و عضو حزب دموکرات مسیحی بود، اما به مرور به منتقد سیاستهای جنگی غرب تبدیل شد. همین سابقه باعث شده بود نگاهش به داعش، فقط نگاه یک خبرنگار دنبالکننده حادثه نباشد؛ او میخواست بفهمد پشت این تشکیلات چه میگذرد، چه کسانی جذب آن میشوند و چگونه یک گروه کوچک توانسته بود بخشهایی از عراق و سوریه را تحت کنترل خود بگیرد.
اما ارزش کتاب، فقط در این نیست که نویسندهاش به قلمرو داعش رفته است. خیلیها درباره جنگ نوشتهاند. خیلیها از مناطق بحرانزده گزارش دادهاند. چیزی که «ده روز با داعش» را متفاوت میکند، نزدیک شدن به جزئیات است. داعش در این کتاب فقط یک پرچم سیاه نیست. فقط یک نام ترسناک نیست. تبدیل میشود به مجموعهای از آدمها؛ آدمهایی که حرف میزنند، غذا میخورند، شوخی میکنند، خانواده دارند و در عین حال، در ساختاری زندگی میکنند که خشونت را تبدیل به یک امر عادی کرده است.

شاید ترسناکترین بخش کتاب همین باشد؛ اینکه شر همیشه با چهرهای عجیب و غیرانسانی وارد نمیشود. گاهی پشت یک چهره معمولی پنهان میشود. پشت یک گفتوگوی ساده. پشت کسی که خودش را محق میداند و برای هر کاری، دلیلی آماده دارد.
تودنهوفر در بخشی از کتاب، از گفتوگوهایش با اعضای داعش میگوید؛ از اینکه چگونه برخی از آنها با آرامش درباره مرگ انسانها حرف میزدند. همین آرامش است که مخاطب را بیشتر از تصاویر خشن تکان میدهد. چون آدم انتظار دارد خشونت، همیشه با فریاد و خشم همراه باشد؛ اما گاهی خطرناکترین خشونتها، با سکوت و اطمینان اتفاق میافتند.
کتاب، گزارش خشک نیست. نویسنده فقط نمیگوید کجا رفت و چه دید. ترس خودش را هم پنهان نمیکند. لحظههای تردید، نگرانی و اضطراب در روایت حضور دارند. همین باعث میشود مخاطب احساس نکند با یک گزارش از بیرون مواجه است؛ انگار همراه نویسنده وارد همان مسیر پرخطر شده است.
یکی از نقاط قوت کتاب این است که تودنهوفر تلاش نمیکند خودش را قهرمان داستان نشان دهد. او از ترسهایش میگوید، از لحظههایی که نمیداند تصمیم درست چیست، از اینکه هر قدم در آن سرزمین میتواند پیامدی داشته باشد که بازگشتی برایش نیست.
«ده روز با داعش» از آن کتابهایی نیست که بعد از تمام شدن، فقط اطلاعاتی درباره یک گروه تروریستی به شما بدهد. این کتاب بیشتر یک سوال بزرگ در ذهن باقی میگذارد: «انسان چگونه به جایی میرسد که خشونت را نه فقط انجام میدهد، بلکه آن را وظیفه خودش میداند؟»
و شاید مهمترین اتفاق کتاب همین باشد که داعش را از حالت یک واژهی دور خارج میکند. وقتی خبر جنگ را میشنویم، معمولا با چند عدد مواجهیم؛ تعداد کشتهها، تعداد آوارگان، تعداد حملهها. اما این کتاب یادآوری میکند پشت هر عدد، آدمهایی زندگی کردهاند. آدمهایی که خانه داشتهاند، خاطره داشتهاند، ترسیدهاند و گاهی دیگر فرصت برگشتن نداشتهاند.
البته کتاب خالی از بحث و نقد نیست. نگاه تودنهوفر به برخی مسائل سیاسی منطقه ممکن است برای همه خوانندگان قابل قبول نباشد و بعضی تحلیلهایش جای گفتوگو داشته باشد. اما حتی جدا از تحلیلهای سیاسی، تجربهای که او ثبت کرده ارزشمند است؛ چون کمتر کسی توانسته از نزدیک وارد یکی از بستهترین و خطرناکترین مناطق جهان شود و روایت کند. در پایان هم، وقتی آخرین صفحه «ده روز با داعش» را بستم، حس نکردم فقط درباره یک گروه تروریستی کتاب خواندهام. بیشتر احساس کردم چند روز کنار آدمهایی ایستادهام که در مرز میان زندگی و مرگ قدم میزدند. کتاب، درباره داعش شروع میشود، اما در نهایت درباره انسان تمام میشود؛ درباره اینکه چه چیزی انسان را میسازد و چه چیزی میتواند او را از خودش دور کند؛ چون همه چیز از یک پرچم سیاه شروع نمیشود؛ گاهی قبل از آن، یک فکر شروع شده است؛ فکری که اگر کسی جلویش نایستد، میتواند آدمها را آرامآرام به جایی ببرد که دیگر خودشان را هم نمیشناسند.
نظر شما