سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مهتاب خسروشاهی: «افسانهی که حالا دربارۀ شخصیت سالواتیهرا بر سر زبانها افتاده، از سکوت او ناشی میشود. به عبارتی دیگر، ناتوانی او در تکلم، زندگی بیسر و صدا، وجود پنهان اثرش به مدت طولانی و ناپدید شدن کامل آن، همه به رواج این افسانه دامن میزنند. همین که تنها یک بوم سالم مانده، معنیاش این است که ارزش آن بسیار زیاد است.»
روایت از «گم شدن» آغاز میشود و این گم شدن در سه مقطع زمانی رخ میدهد. نخست آنکه، «سالواتیهرا»، قهرمانِ داستان، از سن ۹ سالگی، در اثر حادثهای لال میشود. لال بودن او، شکلی از گم شدن میانِ جهانِ متکلّم است. او با نقاشی، خودش را پیدا میکند و روایت شصت سال زندگی خود را روی بومهای غولپیکر، به زبانِ خودش، بیان میکند.
با چهرهای تازه متولد میشود
مرگ روای، بار دوم زمانی اتفاق میافتد که درست یک روز پیش از مرگش در بیمارستان، پسران او دربارۀ نقاشیهایش از او سؤال میکنند و سالواتیهرا با بیقیدی اما با تأکید به یک نکته، سرنوشت نقاشیها را به دست پسرانش میسپارد. «درست یک روز قبل از مردنش در بیماراستان بارانکالس که لوئیس پرسید؛ بابا بومهای نقاشی را چه کنیم؟ پدر لبخندی زد. دستش را بالا آورد و با حالت لاقیدی به پشت پرتاب کرد؛ انگار که بخواهد چیزی را بیندازد و بگوید: «مهم نیست. خودم لذتش را بردهام» بعد انگشت اشارهاش را پای چشمش گذاشت، چانهاش را بالا آورد و به سمت مادر اشاره کرد که پشت به ما، پرده را باز میکرد. از حالتش فهمیدیم که میگوید مراقب مادر باشید و یا چیزی از همین دست.»
سالواتیهرا یک بار دیگر گم میشود؛ زمانی سرنوشت نقاشیهای خود را به پسرانش میسپارد و آنها در جستجو درمییابند که یک سال از نقاشیهای پدر، یعنی طاقۀ چند کیلومتری سال ۱۹۶۱، ناپدید شده است. انگار بار دیگر، سالواتیهرا، در آن یک سال، گم شده است. اما یافتن دوبارۀ طاقه، بار دیگر سالواتیهرا زنده میکند و پرده از رازی برمیدارد که تصویر تازهای از پدر را پیش چشمانِ پسرانش، عیان میکند.

همان یک طاقه کافی است
سوختن، شاید نوعی تطهیر باشد؛ شاید نوعی مرگ و شاید نوعی دوباره متولد شدن. سالواتیهرا، برای بار سوم، این بار با سوختن میمیرد و متولد میشود و در این روایت آخر، با مرگِ کامل مؤلف روبرو میشویم؛ اتفاقی که شاید بیننده را به اثر نزدیکتر میکند. در فصل از کتاب میخوانیم: «غیبت هنرمند به نفع اقر هنری است. به فقط به این علت که مُرده؛ بلکه به دلیل سکوتی که پیشتر گفتم. با عدم حضور هنرمند، بینندگان با خیال راحتتر به تحسین اثر میپردازند و سالواتیهرا در این معنی، موردی فوقالعاده است.»
دوباره او را و ما را میشناسم
نقاشیها، روایتگر نگاهِ سالواتیهرا به زندگی هستند. سالواتیهرا، فرزندانش- حتی دختر از دست رفتهاش اِستلا- زندگی فرزندان دیگرش تا هرچه را که دوست داشته یا او را رنجانده با رنگ بر بوم تصویر میکند. پس از مرگ او، پسر- پسرانش، بار دیگر پدر را و خودشان را از پسِ نقاشیهای او دوباره میشناسند. در فصل بیست و هشتم کتاب میخوانید: «یکی دیگر از طاقههایی که هیچوقت آن را ندیده بودم، با قطار شروع میشد. نوجوانی لاغر و افسرده و در خودفرو رفته توی آخرین کوپۀ دم پنجره نشسته بود. من بودم؟ خیلی شبیه به من بود. در تصویری ساندویچی سق میزدم. در تصویری دیگر سَرم را به شیشه تکیه داده و خوابیده بودم و روبهروی من دختر جوانی نشسته بود؛ انگار خواب و رؤیای من بود. جا خوردم که سالواتیهرا تصوری چنین دقیق دربارۀ من دارد. از اینکه خودم را از چشم او میدیدم، حیرت کردم.»
طاقۀ آن سال که گم شد
«تاریخ و شمارۀ هرکدام را به وضوح پشت طاقهها نوشته بود. یک روز قبل از این که برگردیم، موقع سیاههبرداری متوجه شدم که یکی از آنها نیست. یک سال تمام نبود: ۱۹۶۱. تاریخ پشت طاقهها از سال ۱۹۶۰ به ۱۹۶۲ بریده شده بود. سالواتیهرا حتی نقاشی یک روز را هم از قلم نینداخته بود. امکان نداشته که یک سال تمام را نقاشی نکند.»
سال ۱۹۶۱، سالِ لال است. همان سالی که سالواتیهرا، آن را به زیبایی تصویر کرده اما آن را «گم کرده» است.
یکی کمتر از چهل
سالِ لال، نوشتۀ «پدرو مایرال» با ترجمۀ «اسدالله امرایی»، کتابی است که حدود دو سال پیش، نشر نیماژ منتشر کرد. اثر، روایتگر زندگی نقاش لالی است که زندگی خود را بر کاغذهای بزرگ چندمین متری نقاشی میکند و در پایان هر سال، طاقۀ موردنظر را بایگانی میکند. «سالواتیهرا»، قهرمان داستان، در سن ۹ سالگی در اثر حادثهای، لال میشود و از آن پس، برای روایتِ خودش، به رنگ و قلمو و کرباس – یا هر زمینهای که بتوان روی آن نقاشی کرد- پناه میبرد. او از سادهترین روایتهای زندگی خود تا خاصترین آنها را به تصویر میکشد.
کتاب در سی و نه فصل روایت میشود و این، یکی کمتر از عددی سرراست، شاید تکرار همان یک طاقۀ گم شده است که قرار است خواننده آن را همراه راوی پیدا کرده و فصل چهل را خودش در ذهن، نقاشی کند.
نظر شما