دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۸
زن‌ها گاهی پیاده‌نظام ساختار مردسالار می‌شوند

بلقیس سلیمانی، نویسنده، گفت: زن‌ها همواره و همه‌جا در یک جبهه قرار نمی‌گیرند. گاهی و اغلب حکم پیاده‌نظام ساختار مردسالارانه را دارند. تلفات می‌دهند جهت تثبیت همان ساختاری که به بندشان کشیده است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: رمان«کنیزکان عمارت ملک‌خانی»، جدیدترین اثر بلقیس سلیمانی است که در انتشارات ققنوس به چاپ رسیده است. در این رمان مرگ فرصتی است برای تسویه حساب‌ها و بازتعریف جایگاه‌های قدرت. بلقیس سلیمانی در این رمان، ما را به عمارتی می‌برد که رقابت برای تصاحب جایگاه «مادر برتر»، حتی سوگ و مرگ را نیز به ابزاری برای جنگ‌های زنانه بدل می‌کند.

داستان از حادثه مرموزی در غربت آغاز می‌شود؛ مرگ اردلان، پسری دانشگاه‌دیده و رعنا که جسدش هرگز به خانه بازنگشت. این فقدان، در حالی رخ می‌دهد که برای زنی چون توران‌خانم، ماتم فرزند، حکم عروسی دارد! در این میان، یتیمی باقی می‌ماند که گویی تمام کینه‌های نسل‌های پیشین، در سرنوشت او گره خورده است.

سلیمانی در این اثر، از زبانی عریان، صریح و گزنده بهره گرفته است. نثر او با دقت یک کالبدشکاف طراحی شده تا لایه‌های پنهان جهل، سنت‌های دست‌وپاشکسته و تضادهای طبقانی را به رخ بکشد. نویسنده در عین بی‌طرفی روایی، شفقت عمیقی را برای شخصیت‌هایی نشان می‌دهد که قربانی تاریخ و فرهنگ خشن خود شده‌اند.

«کنیزکان عمارت ملک‌خانی» هشداری است درباره فردایی که از پس کینه‌های امروز زاده می‌شود. این رمان در ۱۴ فصل، آینه‌ای می‌گیرد تا نشان دهد چگونه سیاست و فرهنگ می‌توانند انسانی درمانده را در شعله‌های انتقام بسوزانند و چگونه دیوارهای اسارت، آجربه‌آجر توسط خود ساکنانش بنا می‌شود.

به مناسبت انتشار این کتاب گفت‌وگویی با بلقیس سلیمانی داشتیم که در ادامه می‌خوانید:

در رمان «کنیزکان عمارت ملک‌خانی»، تقابل میان عصیان فردی و ساختارهای سنتی قبیله به چه شکلی ترسیم شده است؟ آیا در این فضای سمبولیک، اساساً امکان رهایی برای زنان وجود دارد یا هر کنشی در نهایت به بازتولید همان ساختار قدرت منجر می‌شود؟

بله، حرکت‌های فردی لزوماً به تحول در ساختارها و نهادهای پیچیده و دیرپا منجر نمی‌شوند. اما بحث بر سر عاملیت انسان یا، به قول امروزی‌ها، سوژه است. این عاملیت فقط برنمی‌گردد به ماحصل اجتماعی آن. بعضی مواقع ما عمل می‌کنیم چون به خودمان بدهکاریم. چون عمل یعنی انسان، یعنی همه‌چیز. ما به صرف اینکه آدم هستیم، موجودی عمل‌گرا هستیم. تاریخ تمدن ما این فرض را اثبات کرده است.

با این وجود، تغییر ساختارها و تحول در نهادها هم ناشی از عاملیت انسان است. ممکن است این تغییرات کند و بطئی باشند یا ما نتوانیم مکانیزم و فرایند آن‌ها را توضیح بدهیم، اما هیچ دست غیبی در کار نیست. هست و نیستِ آنچه مازاد بر طبیعت است، محصول عاملیت انسان است.

خب، ساختارها سخت‌جان، قوی و موذی هستند. ترس ما از فروپاشی، عدم انسجام و میلمان به بقا و امنیت، ما را در برخورد با ساختارها و نهادها محافظه‌کار می‌کند. با این همه، خواستمان برای تغییر، وقتی ساختارها و نهادها تبدیل به دام، قفس، عدم کارایی، سلطه و انکار فردیت می‌شوند، خواستی به‌حق و انسانی است. البته در این مسیر گاهی دچار خبط و خطا می‌شویم و گمان می‌کنیم با هر جابه‌جایی، ساختار فرو می‌ریزد، در حالی که ساختار فقط پوست انداخته است. مثلاً ساختارهای هرمی قدرت در سیاست و اجتماع به این آسانی از بین نمی‌روند؛ چرا که این ساختارها چنان درونی شده‌اند که امکان آزادی فکر و عمل را به‌طور اساسی به ما نمی‌دهند.

ساره و حتی آزاده در رمان کنیزکان به جنگ ساختارها می‌روند، اما عملاً آلترناتیوی مقبول برای آن‌ها ندارند. آن‌ها مثل ماهی هستند که چون نمی‌تواند مسیر رودخانه را عوض کند، مسیر خود را عوض می‌کند و این عمل سبب آسیب به پوزه و سر او می‌شود و گاه جانش را از دست می‌دهد و گاهی دچار توهم قهرمانی می‌شود و صلای پیروزی سر می‌دهد و بسیاری از مواقع به سادگی گم می‌شود.

نقش افسانه‌های عامیانه، به‌ویژه الگوی «خاله سپیتک»، در شکل‌گیری روایت و زبان این رمان چیست و این فرم افسانه‌ای چه قابلیتی برای بیان رنج‌های تاریخی زنان دارد که در روایت‌های رئالیستی کمتر یافت می‌شود؟

موضوع، پیوستگی ساختارها و تداوم رنج است. دیروز و امروز ندارد. رنج بوده و هست. مقاومت هم به شکل‌های گوناگون بوده و هست. در قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه، این مقاومت‌ها به شکل‌های گوناگون بیان شده‌اند. قصه خاله سپیتک، قصه مقاومت دختری است که با زخم زدن به خودش، تا طلوع خورشید بیدار می‌ماند تا جان خودش و خواهرهایش را از دیوی خون‌آشام حفظ کند. تمام عناصر شکل‌دهنده قصه، نمایانگر یک روایت رهایی‌بخش هستند.

خاله سپیتک در برابر سلطه خواب، که خواست دیو است، مقاومت می‌کند و در این راه رنج می‌برد و بر زخم خود نمک می‌پاشد. طلوع خورشید هم به مثابه حضور نور، نجات‌بخش و رهایی‌بخش، و البته نقطه پایانی بر سلطه دیو است. بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی ما، امکان‌ها و پتانسیل‌های گوناگون فرمی، زبانی و محتوایی در خود دارند که هنرمندان امروزی، به قدر دانایی و دریافت خود، می‌توانند از آن‌ها بهره ببرند.

شما نگاه کنید به پدیده قنات در ایران. شگفت‌انگیز است. آرزویم این است روزی بتوانم داستانی بر اساس فرم قنات بنویسم؛ چاه‌هایی تک که به هم مرتبط می‌شوند و جویباری زندگی‌بخش شکل می‌دهند. یا فی‌المثل، ما زیستگاهی در جامعه شهری ایران داشته و داریم به اسم اندرونی و بیرونی که معماری ویژه‌ای دارد و البته فرهنگ خاصی که بر نابرابری جنسیتی و اخلاق سنتی بنا شده، آن را تولید کرده است. حالا تصور کنید یک نویسنده خوش‌ذوقی روایت داستانی‌اش را بر اساس چنین فرمی سامان بدهد؛ یعنی یک روایت مرکزی و بسته و محدود و زن‌محورِ اندرونی داشته باشد و یک روایت گسترده و تلسکوپی و مردمحورِ بیرونی. فرم‌ها از حوزه‌ای به حوزه‌ای سفر می‌کنند و قدرت انطباق‌پذیری فراوانی دارند. به یک معنا، فرم‌ها از دل یکدیگر بیرون می‌آیند و در هر زایش، فرم تازه، به تبع زمانه و زمینه‌اش، هویت مستقلی می‌یابد، اما یتیم نیست.

البته همواره و همیشه، آثار امروزی ادامه سرراست آثار و المان‌های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی نیستند. گاهی، فی‌المثل، نقیضه آن‌ها هستند. دن کیشوت چنین اثری است. یا نویسنده معنایی امروزی از اثر مراد می‌کند برای بیان تفاوت امروز و دیروز. مثلاً اولیس جیمز جویس چنین اثری است. در رمان کنیزکان نیز خاله سپیتک امروز بیدار می‌ماند، اما نه برای نجات دیگران، دست‌کم آن‌جور که ما توقع داریم. او بیدار می‌ماند تا آتش درونش خاموش نماند.

زن‌ها گاهی پیاده‌نظام ساختار مردسالار می‌شوند

چرا در فضای این عمارت، به‌جای همبستگی و همدلی میان زنان، شاهد نوعی کینه و تقابل هیولاوار هستیم؟ این خشونتِ زن علیه زن در بطن داستان، ریشه در چه مناسبات اجتماعی یا بن‌بست‌های روانی دارد؟

همواره و همیشه زنان همدل و همبسته نبوده و نیستند. این را ناصرالدین‌شاه خوب دریافته بود که بنا به روایتی، در حرم‌سرایش بازی‌ای مازوخیستی راه انداخته بود که در آن، زنان در خاموشی چراغ‌ها کینه‌های خود را از رقیب به منصه ظهور می‌رساندند. چراغ‌ها که روشن می‌شدند، شاه شهید گوشِ جرخورده می‌دید و موی کنده‌شده و چاهِ زنخدانِ پر از خون.

البته که می‌توان تحلیل‌های دقیق ارائه کرد از چرایی و چگونگی زخم زدن زن‌ها بر پیکر و روح و روان یکدیگر. اما فعلاً بپذیریم زن‌ها همواره و همه‌جا در یک جبهه قرار نمی‌گیرند. گاهی و اغلب حکم پیاده‌نظام ساختار مردسالارانه را دارند. تلفات می‌دهند جهت تثبیت همان ساختاری که به بندشان کشیده است.

در رمان کنیزکان، زن‌ها بیشتر قربانی شرایطی هستند که ساختار قبیله‌ای بر آنان تحمیل کرده است. توان کافی و آگاهی لازم را برای درهم‌شکستن این ساختار ندارند. به قول ساره، حداکثر بتوانند خشتی از این عمارت کهنه بیرون بیاورند، اما هر یک دشمنی دم‌دست دارند که می‌توانند او را سیبل کنند و این کار را می‌کنند. از طرفی، وقتش رسیده دست از تقدس‌سازیِ نقش‌های زنانه برداریم. درست است زنان به علل بیولوژیک، که مهم‌ترینش فرزندآوری است، و نقشی که در طول تاریخ در نگهبانی از خانواده بر عهده داشته‌اند، بیشتر از مردان مستعد همدلی و همبستگی هستند، اما به اندازه مردان میل به بقا و حفظ قلمرو، رانۀ آن‌ها در کنش‌هایشان است.

اقلیم کویر و آیین‌های بومی در این داستان، چگونه از یک فضای جغرافیایی صرف فراتر رفته و به ابزاری برای حفظ ساختارهای تبعیض‌آمیز و بهره‌کش تبدیل می‌شوند؟

همیشه و همه‌جا کم‌وبیش همین‌طور است. به تعبیری که گفته می‌شود، تاریخ هم شکلی از تجلی جغرافیا است. هر اقلیمی بنا به شرایط خود آیین‌های خود را تولید می‌کند؛ همه هم در نهایت چیزی نیستند جز تضمینی برای بقا و ادامه دادن. اما کارکرد ثانویه‌شان، یعنی تولید معنا، اهمیت تحلیلی و فلسفی فراوانی دارد. آدمیزاد با اختراع آیین‌ها توانست راهش را از طبیعت جدا کند و چیزی بر آن بیفزاید. به عبارتی، تنها طبیعت برای او کافی نبود و، به نظرم، پایه‌گذاری نخستین آیین او را تبدیل به سوژه‌ای کنش‌مند کرد. پیش از آن، او در امتداد طبیعت بود. از طرفی، زمان غارتگر است و ملک‌الموتِ همه‌چیز. بزرگ‌ترین دشمن آدمیزاد هم زمان است که مدام قصرهای ماسه‌ای او را درهم‌می‌نوردد و برهوت بر جا می‌گذارد. اما سماجت اراده آدمی برای ادامه دادن و تولید معنا و بازآرایی و بازسازیِ آیین‌ها، کم از سماجتِ برباددهنده زمان نیست. حیات ما بدون آیین‌ها خالی و سرد است. آیین‌ها انسجام‌دهنده و معناآفرین هستند.

مرگ مرموز شخصیت «اردلان» به عنوان جوانی تحصیل‌کرده در غربت، در تقابل با سنت‌های صلب طایفه ملک‌خانی چه معنایی را متبادر می‌کند؟ آیا این حادثه بازتابی از سرنوشت مدرنیته در برخورد با دیوارهای نفوذناپذیر سنت است؟

شما به واژه «غربت» و کارکرد آن در این اثر توجه داشته‌اید و از این بابت از شما ممنونم. می‌توان این واژه را دروازه ورود به بحث کرد. در رمان، همه اعضای خانواده از غریب‌مرگی اردلان و غریب‌گوری او حرف می‌زنند و بر آن‌ها مویه می‌کنند. در یک ساختار بسته قبیله‌ای، فرد هویتش را از گروه و قبیله می‌گیرد. فرد همان قبیله است؛ برای همین در کشاکش‌ها همواره کل قبیله درگیر می‌شود. مجنون یا رومئو فرد نیستند، قبیله‌اند، کلیت‌اند. برای همین آزادی عمل ندارند. برای همین نهایت کارشان یا جنون است یا مرگ. قبیله یک کلیت فرهنگی، جغرافیایی و تاریخی است که به دور خودش مرز می‌کشد و هر آن‌کس بیرون این مرز باشد، غریبه است یا دیگری. هر چه هست، «خویش» نیست. باشکوه‌ترین مرگ برای قبیله، مرگ در دفاع از مرزها و ارزش‌های قبیله و در دامان قبیله است. اما اردلان از قبیله بیرون زده است. همیشه کسانی هستند که از قبیله بیرون می‌زنند یا مرزهای قبیله را کمی آن‌سوتر می‌برند. این طبیعت آدمی و جامعه بشری است و خدا را شکر که چنین است؛ وگرنه جامعه انسانی در همان گام‌های اول شکل‌گیری‌اش متوقف می‌شد. در بعضی از لحظات تاریخی، سرعت و میزان این بیرون زدن از قلمرو رسمی و صلب‌شده بیشتر است. گاهی عوامل تاریخی، فرهنگی و اجتماعی چنان چیده می‌شوند که جوامع کوچک و بزرگ و کلونی‌ها چاره‌ای جز تغییر ندارند. اردلان در چنین لحظه‌ای از تاریخ ایران و جهان زندگی می‌کند. البته یادمان باشد این حرکت‌های فردی مثل سنگی هستند که در برکه راکدی می‌افتند که گاهی بوی تعفنش سال‌هاست بلند شده است. آن سنگ فقط می‌تواند موجی ریز و ناپایدار در آن برکه ایجاد کند. با این همه، آن موج چیزی و چیزهایی را تغییر می‌دهد. دست‌کم انتخاب اردلان در خانواده خودش باعث تغییراتی می‌شود که لزوماً هم به نفع خانواده یا، دست‌کم، ساره نیست.

عمارت ملک‌خانی در این رمان استعاره از چیست؟ آیا می‌توان این بنای لرزان را نمادی از نهادهای پوسیده‌ای دانست که علی‌رغم ویرانی از پای‌بست، همچنان با نقش و نگارهای ظاهری حفظ می‌شوند؟

عمارت ملک‌خانی می‌تواند هر چیزی باشد. می‌تواند یک ساختار، یک فرهنگ، یک کلیت جغرافیایی و تاریخی و حتی فرهنگی مثل ایران باشد و البته می‌تواند یک نهاد اجتماعی مثل خانواده باشد. فهم و تفسیر سمبل‌ها و نشانه‌ها به درک و دریافت خواننده به عنوان یک هویت فردی و به سامان دانایی یا گفتمان‌های مسلط روزگار برمی‌گردد. بسیاری از خوانندگان امروزی ترجیح می‌دهند این خانه فقط یک خانه باشد یا حداکثر دلالت بر وجود نهادِ مشکل‌مندِ خانواده در ایران بکند.

حالا اگر همین اثر را به خوانندگان دیروزی بدهید، آن‌ها آن را در متنی بسیار گسترده‌تر فهم و تفسیر می‌کنند. البته که برای من هم این عمارت در وهله اول فقط یک زیستگاه انسانی است، ولی در لایه‌های زیرین متن سعی کردم آن را تبدیل به یک وضعیت و موقعیت بکنم. اینکه چقدر موفق شدم، خواننده باید داوری کند.

راستش من این سال‌ها زیاد به نهاد خانواده و ساختار آن فکر می‌کنم و تقریباً به این نتیجه رسیده‌ام که ام‌المشکلات ما همین نهاد است؛ ساختاری هرمی، تبعیض‌آمیز، غیرمشارکتی، نامناسب با تحولات فرهنگی و اجتماعی جهان امروز و سرچشمه تباهی در دیگر نهادها. از نهاد آموزش بگیر تا نهاد حکومت، بر این بستر شکل می‌گیرند و از سینه آن می‌نوشند. در خانواده ملک‌خانی هم به‌وضوح می‌توان این تباهی ریشه‌دار را دید.

بازخوانی خشونت‌های تاریخی و مناسبات ارباب‌رعیتی در این کتاب، چه دریچه‌ای برای درک گره‌های ناگشوده‌ی زندگی انسان امروز و نسبت او با میراث گذشتگان می‌گشاید؟

گذشته، برخلاف تصور ما، زنده‌ترین بخش حیات فردی و اجتماعی ما است. اکنون و آینده ما را شکل می‌دهد و گاه مثل یک جسد متعفن روی پیکره زندگی، تاریخ، فرهنگ و اجتماع ما می‌افتد و توان حرکت، تغییر و حیات را از آن می‌گیرد. البته که می‌توان و باید گذشته را پاس داشت، از آن بهره گرفت و با آن وارد گفت‌وگو شد. اما همه این‌ها باید با توجه به افق حال انجام شود. از منظر حال باید به گذشته نگریست. حال باید سکوی پرش ما به گذشته باشد. ما باید گذشته را برای پاسخ‌گویی به بحران‌های امروزمان احضار کنیم و زمانی که آن را احضار می‌کنیم، مبهوت شکوهش نشویم، از آن بت نسازیم، آرمانی‌اش نکنیم و آینده‌مان را در آن بنا نکنیم. باید چیزی را که به درد گره‌گشایی از مشکلات اکنونمان می‌شود از آن برگیریم و اجازه ندهیم کنگر بخورد و لنگر بیندازد و تبدیل به صاحبخانه بشود و حال را از در بیرون براند.

اما حیف و صد حیف که گذشته در حافظه فردی و جمعی ما چنان رسوب می‌کند که ما توان بازشناسی آن را در بسیاری از وضعیت‌ها نداریم. از طرفی، گذشته همواره خودش را ترمیم و بازسازی و بازتولید می‌کند. خیلی از مواقع ما در زندگی فردی و جمعی‌مان گمان می‌کنیم گذشته را خاک کرده‌ایم و کلاً انسان دیگری شده‌ایم، غافل از اینکه گذشته سخت‌جان است و به این راحتی نمی‌میرد. بله، حتی روابط ارباب و رعیتی هم که به گمانمان به گذشته تعلق دارند، در روابط و مناسبات فردی و اجتماعی ما هنوز حضور دارند. فقط رنگ‌ولعاب امروزی می‌گیرند. در عمارت ملک‌خانی هم، به‌رغم طوفانی که از راه رسیده، این مناسبات همچنان زیرپوستی و گاه آشکار حاکم هستند. اصلاً اصل کینه ساره به سلطنت بر همین مبنا است. سلطنت جایی را در مناسبات خانوادگی می‌گیرد که جایش نیست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها