سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، رضا مختاری اصفهانی، دانشآموخته تاریخ و سندپژوه در یادداشتی به تحلیل کتاب « شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه» اثر عبدالله مستوفی پرداخت و نوشت:
«تاریخ اجتماعی»، «تاریخ مردم»، «تاریخ فرودستان» و... از موضوعات جدید مورد مطالعه در حوزه تاریخ است که با وجود اسناد نویافته مانند عرایض مردمی و تحقیق در ادبیات عامیانه با اقبال بسیار مواجه شده است. پیش از اینها اما کسانی بودند که با نگاهی عمیق در خاطرات خود یا سفرنامههایشان به وجوه مختلف زندگانی مردمان همعصرشان یا ساکنان سرزمینهای مقصد سفرشان پرداخته و از آداب و رسوم، سور و سوگ، پوشش و غذاهایشان سخن گفتند. توصیف این افراد بسته به دقت نظر و نگاه زیباییشناختی راویان داشت؛ نگاهی که در جذابیت روایت راوی تأثیری بسزا داشت. در این میان کتاب «شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجاریه» نوشتۀ عبدالله مستوفی اثری یگانه است. مستوفی تبار از میرزااسماعیل میبرد؛ میرزایی که سِمَت پیشکاری یکی از «خانهای ملّاک و متموّل قاجار» را داشت. میرزااسماعیل چندان شایستگی از خود نشان داده بود که هنگام بازگشت آقامحمدخان از شیراز به استرآباد، او را برای پیشکاری خان معرفی کردند.

مستوفی شرح زندگانی خود را از همین مقطع آغاز میکند و آن را با تاریخ قاجاریه پیوند میزند. چه با حضور میرزااسماعیل در دربار آقامحمدخان قاجار بود که این خانواده به مناصب دیوانی رسیدند. آنچه اما عبدالله مستوفی نگاشته، نه تنها تاریخ سلطنت قاجاری و احوال شخصی که زندگانی مردمانی نیز هست که با قلم او در تاریخ ماندگار شدهاند. او حتی درباره شاهان قاجار روایتهایی را بیان میکند که جزو شنیدههایش از «معمرین قوم» یا نقل محافل آن روزگار بوده است؛ روایتهایی که در تاریخنگاریهای رسمی جایگاهی ندارند. چه در بسیاری از این روایتها ذهنیت منفی مردمان و حتی رجال دولتی به شاه در مقام صاحب اختیار سرنوشتشان نمایانده میشوند؛ ذهنیتی که در محافل و منابع رسمی پنهان میمانند و در بزنگاههای حساس و خطرزا عینیت مییابند.
خود مستوفی نیز در نقل روایتی درباره توهم فتحعلیشاه و اطرافیانش برای غلبه بر روسیه تزاری تحلیلی چنین دارد: «من این شرح را از چندین نفر از معمّرین قوم که آنها از قول حاضرین مجلس شنیده بودند، شنیدهام. با اینکه اینقدر از بُله و سفاهت را مافوق طاقت بشری میدانم، در اینجا شنیده خود را برای تفریح و تنوع نقل کردم، ولی باورکردن آن قابل تأمل است. شاید عصبانی بودن مردم از این شکست که حقاً فتحعلیشاه را سبب آن میدانستند، موجب اختراع این قصه شده باشد.»
این حکایت به روایت مستوفی از این قرار بود که پس از رسیدن روسها به تبریز و عزمشان برای حرکت به سوی میانه، شاه برای بستن پیمان صلح مجلسی از رجال تشکیل داد؛ مجلسی که نمایشی تمام بود. شاه از سطوت و قدرت خود میگفت و رجال در تأیید میگفتند: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» پس از این گفتوگوی طنزآلود، شاه این شعر را بر زبان جاری ساخت: «کشم شمشیر مینایی/ که شیر از بیشه بگریزد/ زنم بر فرق پسکیوویچ/ که دود از پطر برخیزد» سپس درباریان به پایش افتادند و تضرّعکنان گفتند: «قربان مکُش! مکُش که عالم زیر و رو خواهد شد.» شاه نیز در پاسخ میگوید: «حالا که اینطور صلاح میدانید، ما هم دستور میدهیم با این قوم بیدین کار را به مسالمت ختم کنند. باز این چند نفر به خاک افتادند و تشکرات خود را از طرف تمام بنینوع انسان که اعلیحضرت بر آنها رحم آورده و شمشیر خود را از غلاف نکشیدهاند، تقدیم پیشگاه قبله عالم نمودند. شاه با کمال تغیّر از جا برخاست و رفت که دستور صلح را به فرزندی نایبالسلطنه [عباسمیرزا] بدهد.»
چنین شاهی در تفریحاتش نیز دچار تناقضات بسیار بود: «اوقات شاه به تفریح با زنهای خود و سواری و شکار میگذشته و به مسافرتهای تفریحی بخصوص سالی یک بار به قصد زیارت [فاطمه معصومه] و ضمناً دیدار میرزاابوالقاسم قمی، صاحب قوانین، که به او ارادت میورزیده، به قم و گاهی تا اصفهان و شیراز هم میرفته و گاهگاه فصل تابستان را در چمن سلطانیه میگذرانده است. در مسافرتهای خود در سرِ سواری به بازی آس درازی منزلها را کوتاه میکرده و تقسیم و جمعآوری ورق و دادوستد برد و باخت به وسیله شاطرهایی که در رکاب بودهاند، صورت میگرفته است.»
تظاهر به دینداریاش نیز چندان بود که با سیدحسن تقوی تهرانی «صیغه اخوت» خواند. از همین رو سیدحسن و اولادش به «سادات اخوی» معروف شدند. در این باره مستوفی از روایات عامیانه یاد میکند که: «یکی از بچههای این خانواده از پدرش که چندان سوادی نداشته، پرسیده است آقاجان! سیدالشهدا هم سید بود؟ پدر جواب داده است بلی فرزند، اما اخوی نبود.»
نکته جالب اینکه مستوفی در بیان روایات مردمی از حوادث و آنچه در افواه شایع بوده، از «میگویند» استفاده میکند. او همچنین منشأ بعضی از ضربالمثلها را هم با بیان حکایت مربوط به آن آورده است. یکی از مثلها «برای من آب ندارد، برای تو هم نان ندارد» است که مربوط به سخنی از میرزاعباسخان آقاسی، صدراعظم محمدشاه قاجار، است: «میگویند روزی حاجی تنها و بدون کوکبه به سر قناتی که داده بود بکَنند، میرود و از عمله چرخکش میپرسد این قنات به آب رسیده است؟ جواب میگوید آب کجا بود. این حاجی میرزاآقاسی بیخود ما را معطل کرده است. ما داریم برای کبوترهای خدا لانه میسازیم. حاجی به او گفته است بنده خدا! برای من آب ندارد، برای تو هم نان ندارد؟» این صدراعظم قاجاری که اوقاتش را بین امور دیوانی و زراعت تقسیم کرده بود، باغ عباسآباد را از خود به یادگار نهاد که امروزه در میانه تهران و شمیران قرار گرفته است.
مستوفی در داوری درباره افراد نیز سعی میکند جانب انصاف را نگاه دارد. چنانچه محمدشاه را نه شاهی منفور که شاهی متجدد تصویر میکند: «محمدشاه اول کسی است که خود لباس کوتاه در بر کرده و به درباریان و مردم توصیه نموده است که لباس بلند را که علامت تکبر بیموضوع است، ترک گویند و همین کار سبب شده است که کهنهپرستها هم که دست از لباس راسته بلند برنداشتهاند، این لباس را از حالت جارویی سابق بیرون آورده، قدری کوتاهتر پوشیدهاند.»
یا در جای دیگر مینویسد: «تاریخ باید در حق این پادشاه بنویسد که اگر نقرس او را اسیر بستر و بالین نکرده بود، بهترین شاهان سلسله خود میشد، زیرا آنچه از اخلاق برای یک پادشاه خوب لازم است، در او بوده. علاقه زیادی به واقف کردن اهالی کشور به اوضاع زمان از خود نشان میداده، از طمع و حرص و خودپسندی و لفاظی و اسراف و بیهودهکاری به دور و به زیور خداترسی و حقشناسی و جدیت و عدالت آراسته بوده است.»
ناگفته پیداست محمدشاه در این باره تحت تأثیر صدراعظم درویش خود، میرزاآقاسی، بوده است؛ صدراعظمی که در زیر سایۀ میرزاتقیخان امیرکبیر قرار داشته و گویی نقطۀ مقابل اصلاحگری ایرانی است.
کتاب شرح زندگانی من اطلاعات جالبی نیز درباره اصطلاحات مالی و دیوانی دارد. از آن جمله باب شدن اصطلاح «قران» به عنوان واحد پول را چنین شرح میدهد: «رسیدن سال سیام سلطنت فتحعلیشاه وسیله شد که یک لقب جدید بر القاب شاه افزوده شود و آن صاحبقران بود. بعد از این تاریخ در سکههایی که زده میشد، صاحبقران را هم به امر شاه گنجاندند و به قدری این لقب تکرار شد و سکه صاحبقران در افواه افتاد که سکه هزار دیناری که ده یک تومان و تا این وقت به یکهزار معروف بود، صاحبقران معروف شد و کمکم به واسطه کثرت استعمال و تخفیف، قران گفتند. در این اواخر بلژیکیها به جهت زیادکردن رقم درآمد و نزدیکی قیمت و تلفظ قران با فرانک، واحد تومان را که ده قران بود، از بین بردند و قران را در محاسبات خود به جای یکهزار نوشتند و گفتند و سایرین هم تأسی کردند. بعدها در دوره پهلوی ریال را که آن هم در زمان محمدشاه پول نقرهای معادل یکهزار و ربع بوده و بعد منسوخ شده است، به جای قران قبل و یکهزار قبلتر مصطلح کردند و امروز یک قران نقره با هفت ریال کاغذ برابر شده است تا فردا چه پیش آید.»
مستوفی در شرح زندگانی خود نام آدمهایی را هم ثبت کرده که نه از رجال و معاریف که گمنامانی از اهالی کوچه و بازار بودند. یکی از گمنامان که با قلم او نام و نشان یافته، «مهدی حمّال» است؛ مردی که پرخوریهایش اسباب تفریح مستوفی و خانوادهاش بود. در آن روزگاری که تفریحات کم بود، تماشای پرخوری هم میتوانست تفریح محسوب شود: «یکی از تفریحات ما تماشای پرخوری مهدی حمّال بود. این شخص که امروز هم به پرخوری ضربالمثل و با تصادف به هر پراشتهایی، رحمت به مهدی حمّال گفته میشود، مردی چهل پنجاه ساله بود، قدی متوسط، ابروهایی تنگ و پهن، چشمانی نسبتاً کوچک، لبهای کلفت، شکمی گنده، گردنی کوتاه و چاق داشت. ما هیچ وقت ندیدیم مشهدی مهدی حمّالی کند؛ کارش این بود که در چهارراهها و میدانها و کوچهها معرکه بگیرد و از آرزوهایی که برای خوردنی در دل دارد، با آب و تاب صحبت بدارد. گاهگاه جارچی هم میشد؛ صدای نکرهای داشت: بابا... حلا....لزادهای؟ شیر پا....کخوردهای؟ یک الاغ سیاه پیدا کرده باشد، به صاحبش برساند، پنجهزارِ حلا....ل مُشتُلق. مخصوصاً پنجهزار را خیلی روشن و حلال آخر را زیاد کِش میداد.»
اگر ابوالفضل بیهقی در تاریخش مانند یک نمایشنامهنویس چهره و سکنات رجال را توصیف و تصویر کرده، مستوفی نیز در شرح زندگانی خود از چهره، حرکات و سکنات مردمانی نوشته که از مردمان عادی بودند؛ مردمانی که از ردۀ نوکران و فروشندگان خردهپا بودند، اما اخلاقشان نمایانگر اخلاق بخشی از جامعۀ ایران بود. یکی از این افراد، مهدی کور با شغل فروشندگی گردو بود. به گفتۀ مستوفی، این دورهگردان «ذوق ادبی» داشتند و برای «عرضه متاع» خود «توصیفاتی به مناسبت و بیمناسبت» میکردند. هر صنفی هم به رفتاری شناخته میشد. چنانچه «شیطانترین بچههای تهران در این دوره شاگردبنّاها بودند. در خانهای که بنّایی میشد، نگاهداری گل و میوه باغچههای خانه از جمله محالات بود، زیرا شاگردبنّاها به هر کیفیتی بود، چیزی در باغچه باقی نمیگذاشتند.... بچههای این صنف به قدری تُخس بودند که هیچکس از عهده آنها برنمیآمد و اگر علاقه آنها به اذیتکردن کسی یا صنفی تعلق میگرفت، تا مقصود خود را انجام نمیدادند، آرام نمیگرفتند.»

بخش مهمی از توصیفات و تصویرسازیهای عبدالله مستوفی مربوط به مراسم عزاداری اهالی تهران است؛ مراسمی که رقابت و نزاع جزء جدانشدنی آن بود. از برپاکردن چادر و خیمه عزاداری خامس آلعبا در حیاط خانهها تا روضهخوانی ملایان در توصیفات او جا دارند. او با نامبردن از چند تن از وعاظ و روضهخوانان تهران، مینویسد: «... روضهخوانها دو صنف بودند؛ یکی واعظین که بعد از خطبه افتتاحیه و طرحکردن یکی از آیات قرآن، وارد تحقیق در اطراف آیه شده و با ذکر امثال و حکم، مطالب عالی اخلاقی و مذهبی را تشریح و توضیح و با ذکر اشعار مناسب، مطالب را دلنشین کرده و در آخر هم مقداری ذکر مصیبت نموده، منبر خود را به دعای شاه اسلام و عموم مسلمانان و صاحب خانه ختم میکردند. دسته دیگر روضهخوان به معنی اخص بودند که منبر را به سلام بر سیدالشهدا شروع و بلافاصله وارد ذکر مصیبت شده و به قدر ده دقیقه نظم و نثر به هم مخلوط کرده و در آخر باز هم منبر را به دعای سابقالذکر ختم مینمودند. برای واعظین، سواد و برای ذاکرین، آواز از لوازم بود.»
او در ذکر طرز روضهخوانی تهران از کتاب «ملاآقای دربندی»، به نقد مطالب آن نیز میپردازد: «این آخوند ترک با وجود مقام ملایی و حتی اجتهاد، از راه سادگی و اخلاص به اهل بیت پیغمبر راجع به وقعه طف عقاید عجیب و غریب داشته که در کتاب خود هم نوشته و گذشته از نقل اخبار ضعیف، رؤیاها را هم مانند اخبار در کتاب روضه خود آورده و نتیجتاً آنها را هم جزو مطالب واقع قلمداد کرده است.» آنچه اما عزاداری محرم را رونق میبخشید، «سعی و همت و فداکاری بیریای طبقه داشمشدیهای تهران» بود. آنها به جز «سینهزنی و دستهگردانی»، «تزئین طاقنماهای تکیههای محلات» را بر عهده داشتند.
عزاداری محرم برای مستوفی بهانهای است تا از آداب و مسلک لوطیان بگوید. آنچه او نوشته، مهمترین منبع برای شناخت لوطیان است. چه او خود ناظری مستقیم بر اخلاق و رفتار لوطیان بوده است. در این باره نیز قلم مستوفی از مطایبه خالی نیست. مستوفی اما تنها به مراسم عزا و سوگ بسنده نکرده و از سور و شادیهای مردمان مانند جشن نهم ربیع با عنوان «عید خنده»، عید فطر، سیزده بدر و... هم سخن گفته است.
با رسیدن مستوفی به ایام جوانی مطالب سیاسی کتاب «شرح زندگانی من» افزونتر میشود. بیان این مطالب اما از زاویه نگاه او جذاب و خواندنی است. آنجا که از ذکر اشعار عامیانه، مطایبه، حواشی و شایعات مردمان کوچه و بازار ابا ندارد و مرزی میان روایت خود با روایت خشک رسمی میکشد.
بیجهت نیست که علامه محمد قزوینی در نامهای به او مینویسد: «فیالواقع در این عصر ما بلکه در عصور متقدّمه، من نویسندهای به این شیرینی و به این جذابی و به این گیرندگی هرچه فکر میکنم، سراغ ندارم.»
مستوفی که به مرور در میان رجال سیاسی جایگاهی یافته بود، از مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ در دوره رئیسالوزرایی حسن وثوقالدوله شد؛ مخالفتی که با نوشتن رساله «ابطال الباطل یا ردّ قرارداد رئیسالوزرای ایران با دولت انگلیس» ابراز شد. از همین رو بخشی از کتابش را به این رساله اختصاص داده است. مستوفی که کتاب را در روزگار پس از شهریور بیست نگاشته، مجلس مؤسسان اول را پایان روایت و سرگذشت خود قرار داده است. او در دوره سلطنت رضاشاه به مقامات گوناگون از جمله استانداری آذربایجان غربی (استان چهارم) رسید، اما از بیان وقایع و شرح حوادث آن روزگار امتناع میکند. دلیل مستوفی برای امتناع آن است که او نمیخواست «وجود ناقصی» از تاریخ آن دوره بسازد. همچنین به باور او، تاریخ دوره بیست ساله «هنوز درست غربال نخورده و نرم و درشت آن از هم سوا نشده و هنوز راه تاریک است و پیمودن آن با عصای شکسته بیخبری از کُنه وقایع شرط انصاف نیست».
با این همه، بیمیل نبود با رسیدن اطلاعات از جمله یادداشتهای رجال رضاشاهی دست به کار نگارش «شرح زندگانی من در دوره شاهنشاه پهلوی» بشود؛ آرزویی که با اجل ناکام ماند.
نظر شما