سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سایه برین: ۳۰ اردیبهشت، زادروز احمدرضا احمدی، شاعر بیبدیل لحظههای ناب و سکوتهای پر از معناست؛ شاعری که زبانش همیشه بر مرز باریک میان نثر و شعر در نوسان بود و برای جهان کودک و نوجوان، روایتی دیگرگونه و غیرمرسوم رقم زد. آثار او در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، همواره با نگاهی ویژه همراه بوده؛ نگاهی که در طراحی و مدیریت هنری کوروش پارسانژاد، شکلی متمایز و همآوا با شاعرانگی احمدی یافته است. پارسانژاد که از اوایل دهه هفتاد همکاری خود را با کانون آغاز کرد و بعدها مدیریت گرافیک این نهاد را بر عهده گرفت، سالها با احمدی همکار و رفیق بود.
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) برایناساس با کوروش پارسانژاد گفتوگو کرده است. آنچه در پی میآید حاصل گفتوگویی صمیمانه با اوست، از خاطرات، ویژگیهای شخصیتی و هنری این شاعر، و تأثیر متقابل دوستی و طراحی بر کتابهایی که امروز یادگار ماندگاری از احمدرضا احمدی در کانون هستند. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.
آشنایی و همکاری شما با احمدرضا احمدی در کانون چگونه شروع شد؟
از دوران دانشجویی، کموبیش با آثار احمدرضا احمدی آشنا بودم. تا اینکه از اوایل دهۀ ۷۰، همکاری من با کانون، بهصورت جستهگریخته و بهعنوان طراح گرافیک، شروع شد. آنجا متوجه شدم که احمدرضا احمدی کانونی است و بازنشسته؛ و پیش از انقلاب، مدیر بخش موسیقی کانون بوده و آثار درجهیکی در زمان مدیریتش خلق شده و سالهای پس از انقلاب تا زمان بازنشستگی با انتشارات کانون همکاری میکرده. اوایل دهۀ ۸۰ که گاهی به مرکز گرافیک کانون سر میزد با او از نزدیک آشنا شدم. پیش از سال ۸۷ که مدیریت هنری گرافیک کانون را برعهده بگیرم، کتابی نوشته بود به اسم «قایقهای کاغذی». آمادهسازیاش به من سپرده شد و طبیعتاً ایشان را گاهی میدیدم. در کنار همکاری، رفیق شدیم و این رفاقت برای سالها عمیقتر شد تا سالی که متأسفانه از دنیا رفت.
از نظر شما مهمترین ویژگی شخصیتی احمدرضا احمدی چه بود؟
مهمترین ویژگی احمدرضا این بود که وقتی رفیق بود، رفاقت را با تمام لوازمش رعایت میکرد. رفیق واقعی بود. احتمالاً اگر در دوستیها و رفاقت آزرده میشد رفاقت را کامل میگذاشت کنار. این رفاقت جوری بود که همیشه در گفتگو و دیدار و تلفن، بهغیر از کار و مسائل مشترک و صحبت از دوستان و آشنایان مشترک و خاطراتی که افسوس میخورم کاش مکالمات را ثبت میکردم، در خلال آنها حال خانواده و همسر و بچههایم را با اسم میپرسید و جویای احوال و موقعیت و شرایط هر یک از آنها می شد. با طنز خاصی که داشت – برعکس آثارش که آدم احساس حزنی دائمی در آنها میکند – شخصیت خودش بذلهگو و بشاش بود. مثلاً میگفت: «تولههات چطورند؟» آن موقع میگفتم: «حالا ما رو جزو کدوم جونورها قرار دادید؟» اینها برایم دلچسب بود. اختلاف سنی قابل توجهی داشتیم، اما رفاقت همواره پابرجا بود. الان در خانه، قفسۀ کتابهای احمدرضا احمدی را دارم همراه با نوارهای موسیقی، فیلم ها و چیزهایی که به من هدیه داده بود. گاهی اول کتاب برایم مینوشت: «برای دوست جوانم کوروشِ بسیار عزیز». و میگفتم: «خوبه آدم دوست بزرگتر از خودش داشته باشد، اینطوری همیشه احساس جوانی میکنه!»

وقتی شعرهای او را میخواندید، چه تصویری در ذهنتان شکل میگرفت؟
یکی از وجوه اصلی تأثیری که خواندن شعرش روی من گذاشت – همانطور که گفتم – این بود که خودش شوخطبع بود؛ جوک میگفت، حتی جوکهای تکراری را جوری میگفت که بازهم خندهدار بود. اما شعرهایش را که آدم میخواند، احساس حزن غریبی در بستر واژههایش میبیند. در بعضی از اشعارش که کم هم نیستند، نوعی نگرانی و واهمه از آن قسمتهای بد زندگی، مثل جنگ، نرسیدن، ازدستدادن و... بهخوبی هویداست؛ حتی در داستانهایش برای نوجوانان. این تاثیر همیشگی من از خواندن شعرهایش است، به اضافۀ مفاهیم انسانی و مسائل مربوط به انسان که هر اثر مکتوب را در گذر زمان ماندگار میکند. در نثر و شعر و هنرهای تصویری و شنیداری هم فرقی نمیکند – وقتی از هنر چیزی ساطع میشود و عمیقا ریشه در مفاهیم انسانی دارد – باعث ماندگاری اثر در سالیان مختلف و حتی قرون مختلف است. گاهی وقتی به حافظ مراجعه میکنیم، انگار برای همین امروز گفته؛ برای الانِ آدمها. مثل شعری از حافظ که مطلع آن «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند با من راه نشین باده مستانه زدند» است؛ انگار حافظ برای امروز میگوید. مفاهیم لایهای و انسانی که به وفور در آثار احمدرضا یافت میشود و باعث میشود آثارش کهنه نشوند. در جلد یکم مجموعه «دفترهای سالخوردگی» که اواخر دهۀ ۸۰ توسط نشر چشمه منتشر شد قطعهای هست به نام «مشق های کودکان»؛ اگر آن را دوباره بخوانید انگار برای امروز گفته است.
بهعنوان طراح، چه چیز در اشعار او شما را برای طراحی جلد و دیزاین کلی کتاب ترغیب میکرد؟
مهمترین ویژگی آثارش که باعث اشتیاق من به طراحی کتابهایش میشد جور دیگری دیدن و نوشتن بود. احمدرضا بهطور مرسوم و معمول نمینوشت. قواعد معمول را بههم میریخت. این ویژگی این امکان را به من میداد تا بتوانم در طراحی کتابهایش محوطههای جدیدی را تجربه کنم و از قواعد مرسوم بگذرم. معتقدم که هنر برای راکد نماندن و تازه و جاری شدن نیاز دارد تا قواعد را بشکند - حالا اسمش نوآوری یا خلاقیت یا هر واژهای که باشد - شکستن کلیشهها اگر درست اتفاق بیافتد شاید در ابتدا چون برای بیننده و شنونده و خواننده ناآشناست مورد انتقاد قرار گیرد ولی به مرور زمان تبدیل به قواعد بعدی میشود.
از سال ۱۳۸۷ که مسئولیت مرکز گرافیک کانون را برعهده گرفتم متوجه شدم که معمولا در هر سال یکی دو اثر از احمدرضا در کانون چاپ میشود. این را هم بگویم که از ویژگیهای نوشتارش که آثارش را از همنسلهایش منفک میکند این است که شعرهایش نثرگونه و نثرهایش شعرگونه هستند. گاهی مرز میان شعرها و نثرهایش به باریکی یک تار مو هستند. بههرحال از همان سال ۸۷ در کانون کوشش کردم به آثارش هویتی بدهم که منطبق باشد با نوع نوشتارش اما با داشتن هویت تصویری مستقل. وقتی آثار احمدرضا را میخوانی تأثیری میگیری مانند تأثیری که از دیدن فیلمی از فیلمسازان مستقلی مانند آنجلوپولوس میگیری. کوشش کردم قدوقوارهای به کتابها بدهم که ضمن همخوانی با لحن و لهجه احمدرضا محوطۀ جدیدی در تجربیات خودم هم باشد. طی حدود هفت سال اگر اشتباه نکنم ۱۲ یا ۱۳ کتاب با این نگاه به چاپ رسید، وقتی مخاطب این کتابها را ورق میزند، سه تا تألیف میبیند: تألیف احمدرضا، تألیف طراح گرافیک (خودم)، و تألیف تصویرگر. البته طبیعتا حلقه اشتراک این تالیفها متن احمدرضا بود. قطع کتابها را خشتی گرفتم؛ کانونیترین اندازۀ کتاب هست و معمولاً یادآور کتابهای کودک سالهای قبل. فرشید مثقالی بزرگ این اندازۀ را در کانون رواج داده بود. صفحاتی که تصویرسازی داشتند، متن درش نبود؛ تصویر مثل تابلو و پاساژ تصویری میآمد، حروف استفاده شده در اکثر این کتابها قلم زر بولد بود که در سالهای گذشته مفصل در کتابها و پوسترهای کانون مورد استفاده قرار گرفته بود. اینها مشترکات هویت بصری این کتابها بودند، اما آنچه که کار مرا سخت میکرد کانسپت و تفکر طراحی گرافیک هر کتاب بود که دوست داشتم با کتاب قبلی متفاوت باشد، درنتیجه وقتی بهسراغ کتاب بعدی میرفتم زمان قابل توجهی سپری میشد تا به مفهوم و ساختار دیزاین آن برسم.
حالا که صحبت به این کتابها رسید باید از حمیدرضا شاهآبادی که در سالهای منتهی به دهه ۹۰ مدیر انتشارات کانون بود و در کنار چاپ کتاب متداول علاقمند به تولید کتابهای خاص و بهقول معروف هنری بود بهخاطر ایجاد فضای مناسب برای تولید اینگونه کتابها تشکر کنم. همچنین از سیاوش تصاعدیان و نگین حاجزوار که در اجرای کتابها زحمات زیادی را متقبل شدند.
و بیشک خود احمدرضا که بهخاطر درک درستی که از همه هنرها داشت و اینکه شاعری نوآور و مطلع بود بدون هیچ نگرانی کار را به من میسپرد. او آرتیست بود و زبان بیانش واژه و کلمه و شعر. در سالهای آخر عمرش به نقاشی روی آورد و چند نمایشگاه هم گذاشت. اگرچه نقاش تمامعیاری نبود ولی وقتی نقاشیهایش را میدیدی حس میکردی که از آن شعرها این تابلوها زاده میشوند. در حقیقت او بخشی از احساساتش را بهجای قلم بر کاغذ با قلممو بر بوم بیان میکرد.
من در کتابهای احمدرضا خیلی قواعد را بههم ریختم. مثلا پاراگرافبندیها را در بعضی کتابها حذف کردم و با گذاشتن بولت مفهوم پاراگراف را تداعی کردم یا کلمات و جملات را بزرگ و کوچک میکردم و از این قبیل کارها. در کتابی هرچه ورق میزدی نوشتار به نسبت صفحه قبلی کوچکتر میشد. البته همه این موارد دلایلی داشت. اما احمدرضا هیچ موقع درباره این رفتارها اعتراضی نکرد. دلیلش هم این بود که بههمریختن قواعد و اصول و کلیشهها را خوب بلد بود و درک میکرد. او بهخوبی میدانست که من دارم چهکار میکنم و هیچ نگرانی از این بابت نداشت که بعد از چاپ کتاب ممکن است در پلان جلو دیده نشود. او میدانست که رفتارهای طراحانه من مکمل متن اوست. او قلهای در ادبیات معاصر ایران را فتح کرده بود که دیگر این قبیل نگرانیها برای او معنایی نداشت.

کدامیک از کتابهایی که با او کار کردید، از نظر بصری برایتان دوستداشتنیتر و یا چالشبرانگیزتر بود؟
نمیتوانم یک کتاب را نام ببرم. آن کتابها با کتاب «سه گلدان» شروع شد و با کتابهایی مثل «کبوتر سفید کنار آینه» و «اسب و سیب و بهار»و... ادامه پیدا کرد. همه را برای زمانی که برایشان گذاشتم تا برسم به ایدۀ متفاوت از کتاب قبلی دوست دارم. هم برایم لذتبخش بودند هم سخت و چالشبرانگیز. احمدرضا یک مجموعۀ بزرگسال داشت به نام «دفترهای واپسین» که بعد از «دفترهای سالخوردگی» نوشته بود؛ آنها یک مجموعه ۷ جلدی بودند که طراحی جلدشان را انجام دادم. آنها را هم خیلی دوست دارم، اما ناشر متاسفانه آن کتابها را با طراحی دیگری چاپ کرد.
رابطه هنری شما و احمدی چقدر بر طراحی نهایی کتابها تأثیر داشت؟
فکر میکنم وقتی با یکی ارتباط دوستانه داری، محوطههای مشترکی برای گپزدن داری و احساس میکنی این یک دوستی بدون شیلهپیله است، یک ارتباطی بهوجود میآید که وقتی آدم میخواهد برای آن دوست کار کند، کار روانتر میشود و آن حس شاعرانگی که هر هنرمندی در محوطههای مختلف هنری باید داشته باشد زودتر به سراغت میآید. حس شاعرانگی را نمیشود برایش زمان گذاشت؛ نمیشود گفت مثلا از ساعت ۸ تا ۱۰ صبح شعر میگویم یا نقاشی میکشم و بعد سراغ بقیه کارهایم میروم؛ باید حس بیاید. این شاعرانگی در همهی آثار هنری وجود دارد؛ فقط شعر نیست. فیلمساز یا طراح هم باید حس شاعرانگی داشته باشد. این رفاقت و دوستی با احمدرضا باعث میشد که آن حس شاعرانگی روانتر به سراغم بیاید.
فکر میکنید هویت هنری احمدرضا احمدی بیشتر شاعر بود یا یک پدیده بصری؟
همانطور که قبلا اشاره کردم احمدرضااحمدی آرتیست بود و زبان بیانش واژه و شعر. بهغیراز شعر در زمینههای دیگر هنرهای مکتوب مانند داستان و نمایشنامه هم صاحب تجربههای قابل توجهی بود. انواع هنرها بهخصوص سینما را بهخوبی میشناخت، در محوطه سینما کار کرده بود و دوستان زیادی در این زمینه داشت. شاید در جوانی به سمتی میرفت که ما امروز او را در عالم سینما هم میشناختیم. به سینمای ایتالیا بهویژه سینمای نئورئالیسم و کارگردانان و هنرپیشگان بسیار علاقمند بود.
آیا نکته دیگری هست که دوست داشته باشید بگویید؟
گاهی بسیار دلم برای احمدرضا تنگ میشود. گاهی دوست دارم مثل گذشته – بهخصوص در سالهای اخیر – تلفن خانه صبح اول وقت جمعه، بیوقفه زنگ بزند، اهالی نگران بشوند و من بگویم: «نگران نباشید، حتما احمدرضا احمدیست.» با هم گپ بزنیم، خاطره بگوید، درد دل کند، و آخر سر انرژی منفی سمتت ساطع نکند، باری به تو اضافه نکند، و بعد از تلفن احساس کنی سرحال شدی. این روزها جای خالیاش برای من پررنگ شده است.
نظر شما