سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهتاب خسروشاهی: «امروز بلیت خریدم. یک ماه و پانزده روز دیگر، سیام نوامبر حرکت میکنم. هفتۀ پیش سه صندوق فرستادم. داخلشان چند جلد کتاب، چند دست لباس و چند تا پیراهن هست؛ وقتی که رسید، به من تلفن کن. میدانم که تو، تلفن را به نامه ترجیح میدهی من؛ برعکس.»
از هرچه بریده باشند، حتما چند کتاب در چمدان میگذارند و پیش از آنکه خودشان به مقصد برسند، کتابها رسیده است. جهان این آدمها، به کلمه، کاغذ و قلم گره خورده است. «جوزپه»، یکی از همین آدمهاست.
اینجا دیگر خانۀ من نیست
کتاب «شهر و خانه»، حکایت زندگیِ روزنامهنگاران بهوقت دلتنگی، بیزاری و تکرار زندگی و مشکلات اقتصادی در وطن است.
سبک روایت داستان، نامهنگاری است. رفتاری که این روزها دیگر فراموش شده است. «جوزپه»، قهرمان داستان «شهر و خانه»، روزنامهنگار است. او پیش و پس از سفر، ارتباط خود با دوستانش را ازطریق نامهنگاری حفظ میکند؛ چراکه از این طریق به بهترین شکل ممکن میتواند به ثبت وقایع و بیان احساسات خود بپردازد.
جوزپه در جایی از کتاب، برای خداحافظی با یکی از دوستانش مینویسد:«دیگر فکر نمیکنم که پیش شما بیایم و فکر نمیکنم که تو هم به رُم بیایی. دلیلی ندارد. بهخاطر من نیا. دیروز از تو خداحافظی کردم و دوست ندارم که دو بار از کسی خداحافظی کنم. به من تلفن نکن و من هم به تو تلفن نخواهم کرد. نمیخواهم صدایت را بشنوم و نمیخواهم که تو هم صدایم را بشنوی. همین کاغذ را ترجیح میدهم.» قهرمان داستان دست به جراحی میزند و بندهای عاطفی را به یکباره پاره میکند تا از تصمیم خود برنگردد.

خودم را روی این سنگفرشها نمیشنایم
جوزپه، برای دوستش مینویسند: «نه خودم را بازدیدکنندهای اتفاقی میبینم و نه یک شهروند، بلکه خود را کسی احساس میکنم که نمیداند کیست و به هرجایی با نگاهی مات و مبهوت خیره میشود.»
اما این همۀ ماجرا نیست. قهرمان داستان دربارۀ رابطۀ خود و برادرش- که حالا در خانۀ او اقامت دارد، نیز مینویسد: «کم بیرون میروم. روزهای اول، گاهی با برادرم بیرون میرفتیم. تنها دقایقی که من و او بدون «ماری» بودیم و من با تشویشِ خاطر بهدنبال چیزی میگشتم تا به او بگویم. بدون اینکه حتی جملهای پیدا کنم. او هم کمی دستپاچه میشد.» کلنجار با مهاجرت، با فضای جدیدی که جوزپه با آن روبرو شده، بنمایۀ اصلی بسیاری از نامههای او به دوستانش است.
او در این میان تنها از یک اتفاق خوشحال است: «کار و نان». همان نیازهای ضروری و البته ابتداییای که در وطن از او سلب شده بود. بههمیندلیل در یکی از نامههایش به دوستش «روبرتا» مینویسد: «هیجانزده نیستم. خیلی ساده باید ادبیات ایتالیایی درس بدهم. در کلاسی سی نفره؛ همه بزرگسال. نگران نیستم. خوشحالم؛ چون که حقوقی خواهم داشت.»
با همین دستها مرتکب میشوم
مهاجرت، قلم را میخشکاند. این حرفی است که از بسیاری از آنهایی که ترکِ وطن میکنند، میشنویم. انگار که قلم، ریشه در خاک وطن دارد. جوزپه اما تلاش میکند تا بنویسد؛ بهقول خودش «با دست بنویسد». او در نامهای برای دوستش مینویسد: «با دست مینویسم. نشسته روی مبلِ راحتی با کتابی بزرگ بر زانوانم و ورقهایی که روی کتاب گذاشتهام. هرگز دوست نداشتهام با ماشین بنویسم.»
از دور به تو نگاه میکنم
در تصور اینکه «او که همیشه هست»، آدمها آنطور که باید یکدیگر را نمیبینند. حسی را درک نمیکنند و یا شاید همدیگر را میبینند و درک میکنند اما به هردلیل نمیخواهند به روی خودشان بیاورند. «فاصله» انگار مجالی است برای بازنگری و سرچرخاندن به گذشته. جوزپه و همسر سابقش در نامهای مینویسند: «درست نیست که دیگر نمیدانم چهطور هستی. بسیار خوب میدانم که چهطور هستی. تو را به یاد میآورم؛ انگار در مقابلم هستی. موهای کمپشت و بلند تو را؛ عینک تو را؛ دماغِ دراز تو را؛ پاهای دراز و لاغر تو را؛ دستهای بزرگ تو را که همیشه سرد بود؛ حتی وقتی که هوا گرم بود. تو را اینچنین به یاد میآورم.»
به تلخی این روزهای روزنامهنگاری
«ناتالیا گینزبورگ» نثری ساده، صریح و البته گزنده دارد. اما با همین نثر ساده، وقایع عادی زندگی را به شکلی بهتصویر میکشد که خواننده به روایتی دلهرهآور و پرکشش روبهرو میشود. کتاب «شهر و خانه» نیز از این قاعده مستثنی نیست.
شاید این تلخی از خانوادۀ گینزبورگ میآید. او در خانوادهای با گرایش سیاسی، در سال ۱۹۱۶ میلادی در پالرمو متولد شد. میل به ادبیات را با سرودن شعر از کودکی آغاز کرد اما بعدها، به سمت نوشتن داستان، تمایل بیشتری نشان داد و همین میل او را به دانشکدۀ ادبیات وارد کرد. او و همسرش «لئونه گینزبورگ»، پس از آغاز جنگ جهانی دوم، بهدلیل فعالیتهای سیاسی خود، سالها در «ابروتزو»، محبوس بودند و این شاید، یکی از دلایل تلخی قلم اوست. اگرچه سالها نوشتههای او مورد بیمهری منتقدان قرار گرفت، اما درنهایت در سال ۱۹۶۳ میلادی، کسب جایزۀ «استرهگا» برای کتاب «الفبای خانوادگی»، نظر همه را به او جلب کرد.
گینزبورگ در تمام سطرهای کتاب تلاش کرده تا رنجِ زندگی روزنامهنگاران را بهتصویر بکشد؛ رنجی که از «وطن» به آنها تحمیل میشود. او در کتاب شهر و خانه، احساس توأمان، سرخوردگی، بیپولی، کلنجار میان ماندن و رفتن، کار برای پول؛ نه به شوقِ کار و بسیاری احساسات ریز و درشت را به تصویر بکشد. قهرمان داستان برای کَندن و رفتن تلاش میکند تا پیوندها را خودخواسته، «بِبُرد». او حتی از شنیدن صدای دوستانش هراس دارد که مبادا این صداهای آشنا، او را از تصمیمی که گرفته، باز دارد. جهانِ جوزپه در شهر و خانه، این روزها به جهانِ سرخوردۀ بسیاری از روزنامهنگاران شبیه است و این شاید محکمترین دلیل برای خواندن کتابی است که به ترجمۀ خوب «محسن ابراهیم» توسط «نشر هرمس» منتشر شده است.
نظر شما