سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- احمدرضا حجارزاده: اخیرا به همت نشر اقنوم نخستین کتاب سمیه انصاریفر، نویسنده و روزنامهنگار با نام «گمنشان» عرضه شده که مجموعهای شامل ۱۱ داستان کوتاه با عناوین صفر، عمهاِنسی، داییبیژن، آقابزرگ، کیوان، مرد جذاب پشت پنجره، مامان، نصیر، خسرو، مادرجون و آخر است. در ادامه گفتوگوی ما را با او میخوانید:
«گُمنشان» به چه معناست و این واژه از چه زبانی میآید؟ آیا این عبارت که در عین جذابیت، گنگ و ناآشناست، ساختگیست یا آن را از فرهنگ و زبانی وام گرفتهاید؟ فکر میکنم در کتابتان فقط یکبار در داستان «داییبیژن» به این کلمه اشاره شده.
انتخاب نام برای یک مجموعهداستان بسیار مهم است. از نظر من نام باید یکسری ویژگیها داشته باشد که خواننده را در مواجهه اول جذب و کنجکاو کند و از طرفی با مضمون و درونمایه مجموعه ارتباط داشته باشد. من به نامهای بسیاری فکر کردم؛ حتی عباراتی که شاید میتوانست خیلی جذابتر و پرکششتر از نام فعلی مجموعهام باشد اما یک دغدغه مدام همراهم بود؛ اینکه چه نامی میتواند عصاره و جان مجموعهام باشد. مجموعه من بسیار به جای خالی و نبود آدمها میپردازد؛ به آنهایی که ممکن است از زندگی ما رفته باشند، ولی اثرشان هنوز باشد. یکجور مفقودالاثری که البته الیاس ـ یکی از شخصیتهای غایب این کتاب ـ مفقودالاثر است. فکر کردم مفقودالاثری همان چیزی است که دنبالش هستم اما خود این واژه در فرهنگ و ادبیات ما بسیار با جنگ و سربازان گره خورده. من دنبال مفهوم این واژه بودم و درنهایت به «گمنشان» رسیدم. در بعضی از داستانها به رفتن و به نوعی گمشدن آدمها اشاره کردهام؛ از الیاس تا کیوان و حتی امیر که در میان جمعیت گم میشود.
شما سابقه سالها کار روزنامهنگاری دارید. انگار قانون نانوشتهای هست که هر روزنامهنگاری، روزی کتابی چاپ خواهد کرد. شما هم بنا بر پیروی از این قانون تصمیم به انتشار کتاب گرفتید؟ اصلاً چه شد که به سراغ داستاننویسی رفتید؟ غیر از نویسندگی، در رشته هنری دیگری هم فعالیت دارید؟
نه، برای من اینطور نبود، برعکس بود. کار روزنامهنگاری را بعد از شروع کارگاههای داستان آغاز کردم. در واقع ابتدا داستاننویس بودم و بعد روزنامهنگار شدم. این دو حوزه را خیلی تنیده در یکدیگر میبینم. هم داستاننویس و هم روزنامهنگار هر دو راوی هستند و این میتواند وجه اشتراک اصلیشان باشد. به طور خاص فعالیت دیگری ندارم. گاهی نقاشی میکشم و کمی ساز میزنم اما هرگز به طور حرفهای دنبالشان نکردهام.
چه زمانی تصمیم به چاپ داستانهایتان گرفتید؟
نوشتن این مجموعه از سال ۹۸ درست در اوج دوران کرونا طول کشید. یکی دو داستان را هم پس از اینکه در سال ۴۰۲ تصمیم به چاپ کتاب گرفتم، نوشتم و در نهایت سال ۴۰۳ با یک نشر تازهتاسیس برای چاپ توافق کردم.
داستانهای کتاب «گمنشان» از کجا میآیند؟ ایده اولیه داستانها چه زمانی و چگونه در ذهنتان شکل گرفت؟
من یک داستان کوتاه نوشته بودم که به شرح لحظه رودررویی با جنازه عمه پیر راوی و اتفاقات آن میپرداخت. این داستان را در کارگاه «قصهخانه ما» مرحوم شیوا ارسطویی خواندم. شیوا به من گفت این جنازه روی زمین را زنده کن و برگردان! همین باعث شد داستان را بازنویسی کنم و عمهاِنسی را بنویسم. البته باید بگویم مرگ داییام و پسرخالهام در دوران کرونا در نوشتن از غیاب آدمها بیتاثیر نبود؛ همان حس تنهایی که آن روزها داشتم، اینکه نمیتوانستم خانوادهام را ببینم، حتی نمیتوانستم با عزیزانم برای عزیزانم سوگواری کنم، من را بیشتر و بیشتر به جاهای خالی میرساند، به آدمها و تاثیرشان بر زندگی یکدیگر؛ چه در بود و چه در نبودشان. شاید با نوشتن این داستانها میخواستم آدمهای زندگیام را که یا دور بودند یا برای همیشه رفته بودند، دوباره احضار کنم و بر تنهاییام فائق بشوم.
روی جلد کتاب «گمنشان» قید شده «مجموعهداستان» و با وجود یازده داستان کوتاه در کتاب، ظاهراً همینطور است و ما با یک مجموعه طرفیم اما وقتی قصهها را میخوانیم، متوجه میشویم رشته نازکی، داستانها را به هم وصل کرده و در واقع خوانندة شرح زندگی و سرنوشت شخصیتهای یک خانواده هستیم. از این منظر، برخی قصهها به صورت مستقل نمیتوانند تصویر روشنی از وضعیت کلی و آدمها به مخاطب بدهند و یک داستان کوتاه مستقل باشند، ولی تعدادی از داستانها ساختار کامل و درستی از داستان کوتاه دارند. چرا سرگذشت این خانواده را در قالب رمان منتشر نکردید؟
در ابتدا داستانها مستقل بودند. مثلاً عمهانسی یا حتی آقابزرگ. بعد وقتی دیدم میخواهم یک راوی داشته باشم که هر بار بخشی از زندگی خود را به بهانه شخصیتهای مختلف روایت کند، ناگزیرم که داستانهایی بههمپیوسته بنویسم. با شما موافقم، شاید باید بیشتر از این برای استقلال هر داستان وقت میگذاشتم. البته تلاش خودم را کردهام، ولی شاید بهتر باشد بگویم این یک شبهرمان است. اصلاً نمیدانم این اصطلاح درست است یا نه. شاید هم نوشتن رمان را بلد نبودم. من خود را بیشتر یک داستانکوتاهنویس میدانم تا رماننویس.

در داستانهای کتاب، جملهها و کلمههایی به زبان و گویش اراک استفاده شده که آهنگ نوشتار را شیرین و بامزه کرده، مثل «اِبرُم»، «چُتُلی»، «جَر»، «جیت»، «بلاجیب»، «تِرِنگ»، «قَرمقاطی»، «وَر»، «ماق»، «وِلا» و «کُلِه» و حتی گاهی به عادتهای رفتاری اهالی اراک اشاره شده. کاربرد زبان و فرهنگ اراک، برای شما این نگرانی را ایجاد نمیکرد که بخشی از مخاطبان، درک درستی از متن و منظور شما نداشته باشند؟ چون معنای کلمات را در پاورقی نیاوردهاید و خواننده باید خودش منظور نویسنده یا گوینده را حدس بزند؟
من سعی کردم طوری از این کلمات استفاده کنم که نیاز به پاورقی نباشد. وقتی میگویم تِرنگ، در ادامه به اینکه مردان اراک سینه سپر میکنند و راه میروند اشاره کردم و وقتی میگویم صدیقه ابرُم داشت، در ادامه مینویسم از آن زنهای یکدنده و لجوج. درواقع سعی کردم همان کلمه را در روایتم توضیح بدهم و فکر میکنم تا حدودی برای خواننده معنیاش قابل لمس بود.
در نوشتن مجموعهداستان «گمنشان»، چهقدر تحت تاثیر تجربههای روزنامهنویسی بودید؟ آیا دقت داشتید که متن داستانها به سمت گزارشنویسی نرود؟ چون به نظرم در بعضی از داستانها این اتفاق افتاده و به فرم گزارش نزدیک شدهاید. داستانهای کتاب، هر کجا از شیوه قصهگویی بهره برده، در جذب و ارتباط با خواننده موفقتر بودهاند.
سعی کردهام این اتفاق نیفتد. تفکیک زبان سخت است. من روزنامهنگار هم بودهام و گاهی بله، نتوانستهام خودِ روزنامهنگار را از خودِ داستاننویسم و درنهایت راوی جدا کنم. این تجربه و تلاشی است که در مسیر نوشتن کمکم به دست میآید.
از نقاط قوت کتاب، شخصیتپردازیهای دقیق و توصیف روشن وقایع است. راوی ثابت داستانها، چنان واضح و قابل تصور از هر خانه و زندگی و شخصیت میگوید که انگار راوی ـ نویسنده، آن موقعیتها را در واقعیت زیسته است. داستانها گاهی آنقدر به حالوهوای مستند شباهت دارند که خواننده گمان میکند نویسنده، شرح حالی از تجربیات زندگی خود میگوید. آیا واقعاً اینطور بوده و از جهان حقیقی زندگیتان در نگارش داستانها الهام گرفتهاید یا همه آنها، ساخته ذهن خیالپرداز شما بودهاند؟
نه به طور قطع شخصیتها و وقایع حقیقی نبودند اما الهامگرفته از شخصیتها و اتفاقات واقعی زندگیام بودن؛ من هرگز عمهای نداشتم که در عروسیها نوار خودش را بگذارد و آذری برقصد، ولی پدرم عمهای داشت بسیار کاریزماتیک! حداقل برای من در کودکی اینطور بود و بسیار دوستش داشتم. من سعی کردهام تاثیری را که در حافظهام از نزدیکانم و وقایع مانده، طوری روایت کنم که آدمها و داستانهای دیگری بشوند. پس هم حقیقت است و هم خیالپردازی.
نکته جالب در کتاب اینکه راوی گرچه در بخشهایی از روایت، لحن شیرین و طنزی در بازگویی رویدادها دارد اما تقریباً در هر یازده داستان، رد پای مرگ و غم به وضوح حس میشود. کتاب حتی با روایتی از مُردنِ اقوام شروع میشود: «اینجور مردن را دوست ندارم. اینجور که آقابزرگ مُرد، آنجور که عمهانسی مُرده بود. آنجور که خیلیها میمیرند» و با مرگ نصیر و برکه هم تمام میشود. دیدگاه و احساس خودتان به مرگ چیست؟ چرا سرنوشت خانواده «زیبا» را اینهمه با مرگ و اندوه و بدبیاری گره زدهاید؟
مرگ یک مفهوم ازلی ابدی است؛ یک مفهوم جهانشمول. همه ما حداقل برای یکبار به اینکه خودمان یا عزیزانمان قرار است چه زمانی یا چگونه بمیریم فکر کرده و حتی مرگ نزدیکانمان را تجربه کردهایم. برای من از دستدادن همیشه یک ترس بزرگ بود، بخصوص وقتی در کودکی یکبار فکر کردم مادرم رهایم کرده و رفته! نمیدانم در ابتدا شاید خیلی به این فکر نکرده بودم. متن هوشمند است، خودش تو را به جایی که میخواهد میبَرد، حتی اگر از قبل برایش طرح دیگری ریخته باشی. «زیبا» برای من دختری بود که عاشق زندگی بود. شاید هم من میخواستم زندگی را در عین نیستی نشان بدهم. ما میبینیم که زیبا دست از زندگی نمیکشد؛ با همة فقدانهایش. عاشق میشود، مهاجرت میکند، میرود در سیو نمیدانم چندسالگی تازه شنا یاد بگیرد و حتی دلش میخواهد مادر شود. شاید سرنوشت او این بوده که از همه این فقدانها و از دستدادنها دوباره زندگی بسازد.
اگر بخواهید برای کتابتان مخاطب تعیین کنید، به نظرتان بیشتر چه کسانی با داستانهای «گمنشان» ارتباط میگیرند و از خواندنشان لذت میبرند؟
مجموعهداستان من شاید برای نسلی که در دهه پنجاه یا شصت به دنیا آمده، ملموستر باشد اما چون شخصیت و روابط انسانی در آن از ماجرا پررنگتر است، خوشبختانه مخاطب با هر گرایش یا سنی توانسته ارتباط خوبی با اثر برقرار کند. حالا اینکه خوشش بیاید یا نه، دیگر به سلیقه ادبیاش برمیگردد، ولی بازخوردهای خوبی از مخاطبانم گرفتهام. البته که نقد هم بسیار شنیدهام.
به عنوان یک داستاننویس، چهقدر خواننده و پیگیرِ ادبیات امروز ایران هستید؟ کیفیت داستاننویسی کشور را در شرایط فعلی چطور ارزیابی میکنید؟ به نظرتان، نویسندگان معاصر ایران، در مسیر درست و رو به رشدی هستند یا درجا میزنند و در حال پسرفتاند؟
قطعاً به عنوان یک داستاننویس باید بدانم در ادبیات امروز کشورم و جهان چه میگذرد. ما از ادبیات داستانی جهان و حتی کشورهای همسایه چون افغانستان و ترکیه هم عقبیم! بیپرده بخواهم بگویم هنوز تفکر سنتی و گعدهبازی در ادبیات ما رواج دارد. یک نشر فقط با یک یا دو داستاننویس خاص کار میکند و اصلاً فرصتی به داستاننویسان تازهنفس نمیدهند. همین جماعت هم به تعریف و تمجید و جایزهدادن به یکدیگر مشغولند. من ادبیات ایران را نه رو به جلو میبینم و نه جریانساز البته خودم هم از این وضعیت مستثنی نیستم.
نظر شما