شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۴۰
ارتش معنوی؛ روایت نیم‌قرن مادری و پدری برای فرزندان ایران

در غبار تقویم‌ها، روزی به نام «معلم» ایستاده است؛ اما برای آنان که جان‌شان با گچ و تخته‌سیاه گره خورده، معلمی نه یک روز، که یک «زیستنِ مداوم» است. امروز در 12 اردیبهشت ۱۴۰۵، به سراغ گنجینه‌ای از دهه ۵۰ رفتیم که در آن سیمین ضرابی با توران میرهادی، حسین گل‌گلاب، علیمحمد کاردان، محمد صدیق اسفندیاری و محمد مشایخی درباره معلمی گفت‌وگو کرده است. این گزارش، واکاوی اندیشه‌ی این افراد در این مجموعه گفت‌وگو است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنامهرماه ۱۳۵۶، شماره ویژه‌ای از نشریه «آموزش و پرورش» منتشر شد که امروز پس از نزدیک به نیم‌قرن، حکم یک مانیفست را دارد. در آن صفحات زرد شده، صدای کسانی به گوش می‌رسد که آجر به آجرِ تمدن نوین ایران را در کلاس‌های درس بنا کردند. وقتی بانو توران میرهادی، مؤسس مدرسه فرهاد، با آن نگاه مادرانه و دقیق، معلم را «پل» می‌نامد و حسین گل‌گلاب، سراینده سرود «ای ایران»، از رنج‌های نوشتن کتب درسی با دست خالی می‌گوید، درمی‌یابیم که ما با یک «حرفه» روبرو نیستیم، ما با یک «عشقِ ساختاری» مواجهیم.

توران میرهادی، معلمی که «پل» بود و از مسابقه می‌گریخت

توران میرهادی در صدر این گفت‌وگوها، تعریفی تکان‌دهنده از معلم ارائه می‌دهد: «من اسم معلم را پل گذاشته‌ام.» او معتقد است معلم، تنها مسیر عبور کودک از خامی به بلوغ است. اما این پل، امروز در نگاه میرهادی با شکافی عمیق روبروست. او به جای واژه‌های دهان‌پرکن، از «تأمین زندگی» می‌گوید. او معلمان را «ارتش معنوی» کشور می‌خواند که اگر حقوق‌شان تأمین نشود، مجبورند راننده تاکسی یا کارمند شرکت‌های خصوصی باشند و این، یعنی فروپاشی پلی که قرار است تمدن را جابه‌جا کند.

یکی از درخشان‌ترین بخش‌های اندیشه میرهادی، نقد تند او به انتخاب «معلم نمونه» است. او با لحنی قاطع می‌گوید: «ما را با روش مسابقه‌ای تشویق نکنید!» از نظر او، معلمی که در جنوب شهر با ۶۰ دانش‌آموز در آفتاب و خاک می‌جنگد، با معلمی که در شرایط ایده‌آل کار می‌کند قابل قیاس نیست. او فریاد می‌زند که معلم، «بچه» نیست که با مدال و پول تشویق شود؛ معلم نیاز دارد که «کارش شناخته شود».

ارتش معنوی؛ روایت نیم‌قرن مادری و پدری برای فرزندان ایران

ده فرمانِ مادری در کلاس درس

میرهادی از دل تجربه‌هایش، «ده فرمان» معلمی را استخراج کرده است که منشوری کامل برای زیستن در کلاس درس محسوب می‌شود. این منشور با «تواضع» برای آموختنِ مداوم حتی از شاگردان و «حوصله» برای صبوری در مسیرِ دیررسِ تربیت آغاز می‌شود و با «دقت» در جزییاتِ رفتاری و «بی‌طرفی علمی» برای پرهیز از قضاوت‌های متعصبانه عمق می‌یابد. او بر «پایداری» در مسیر مقصود، داشتنِ «ذهنی باز» برای دریافتِ مدامِ تجربه‌های نو و «انعطاف» در برابر نیازهای متغیرِ زمانه تأکید می‌کند. اصولی که تنها در بسترِ یک «رابطه صمیمانه و انسانی» و پیوندی عاطفی معنا می‌یابند. در نگاه او، معلمی با «ظرافتی» فراتر از جراحی‌های پیچیده به موج‌های نادیدنیِ انسانی می‌پردازد و درنهایت با «قدرت طراحی و پیش‌بینیِ» علمی، آموزشی مستند و هدفمند را بنیان می‌گذارد تا معلم نه فقط یک مدرس، که معمار صبور و هوشمند جان انسان باشد.

ارتش معنوی؛ روایت نیم‌قرن مادری و پدری برای فرزندان ایران

حسین گل‌گلاب، ۵۰ سال در جبهه‌ دانایی و ایران‌پرستی

در سوی دیگر این روایت، پیرمردی ایستاده که نامش با هویت ملی ما گره خورده است. حسین گل‌گلاب که ۵۰ سال تمام گچ بر تخته‌سیاه ساییده، از زمانه‌ای می‌گوید که فقر، حتی اجازه خرید کتاب درسی را به او نمی‌داد. او کتاب‌های دوستان متمولش را به امانت می‌گرفت و با دست‌نویسی، برای خود کتاب می‌ساخت. همین رنج، او را چنان دقیق کرد که بعدها به ستونِ فرهنگستان زبان ایران تبدیل شد.

گل‌گلاب، معلمی را یک «استعداد فطری» می‌داند. او معتقد است کسی که فطرتاً معلم نباشد، هرچقدر هم که آموزش ببیند، در این جاده موفق نخواهد بود. خاطره‌ی او از «صندلی معلم» هنوز هم درس‌آموز است؛ وقتی شاگردش (که بعدها وزیر شد) دیر به کلاس رسید، گل‌گلاب به جای توبیخ، صندلی خودش را به او داد. این «بزرگواریِ معلمانه» چنان اثری بر شاگرد گذاشت که او سال‌ها بعد اعتراف کرد: «هیچ تنبیهی برای من دردناکتر از آن احترام تو نبود.»

از بیابان‌های ری تا سرود ای ایران

گل‌گلاب معلمی بود که دیوار کلاس را فرو ریخت. او دانش‌آموزان را به صحاری دولت‌آباد و چشمه‌علی می‌برد تا گیاه‌شناسی را در دل طبیعت بیاموزند. در روزگاری که مفتش‌های وزارت معارف از پیاده‌روی در تپه‌ها می‌ترسیدند، گل‌گلاب با ۴۰ شاگرد از کوه‌ها بالا می‌رفت. او همان کسی است که وقتی دید کلمات سنگین بیگانه ذهن کودکان را می‌آزارد، نهضت پارسی‌نگاری را در کتب طبیعی به راه انداخت. او معتقد بود معلم باید «مرزبانِ زبان و فرهنگ» باشد و به همین دلیل بود که کلمات ساده و شورانگیز را روی ملودی‌های وزیری گذاشت تا روح ملی در مدارس دمیده شود.

تقابل دو نگاه: از شلاق اسفندیاری تا صبوری کاردان

این گزارش بدون یادآوری دردهای گذشته کامل نمی‌شود. محمدصدیق اسفندیاری در همین مجموعه، از دوران سیاه «فلک» می‌گوید. روزگاری که والدین برای معلم «ترکه» می‌آوردند و او خود ۸۰ ضربه شلاق خورد. این خشونتِ عریان در تقابل با نگاه علیمحمد کاردان قرار می‌گیرد که معلمی را «انسان‌پروری» می‌نامد. کاردان معتقد است معلم باید «دوستیِ روشن‌بینانه» داشته باشد. یعنی شاگرد را نه مثل والدین (عاشقانه و کور)، بلکه با فاصله و برای شکوفایی آنچه «باید بشود» دوست بماند.

معلمی، لحظه‌هایی که هرگز گم نمی‌شوند

بانو میرهادی از کارت‌پستالی می‌گوید که پس از ۸ سال از آمریکا به دستش رسید؛ از شاگردی که تنها ۷ ماه در کلاس او بود اما نوشت: «آن ۷ ماه، سرنوشت مرا تعیین کرد.» این، جادوی معلمی است. گل‌گلاب و میرهادی هر دو به یک اصل ایمان دارند: «هیچ‌یک از لحظه‌های معلم گم‌شدنی نیست.» ظهور یک معلم در کلاس، حتی برای یک ساعت، می‌تواند بذری بکارد که یک عمر در جان شاگرد سبز بماند.

منظومه‌ی فرزانگان، از دانشسرا تا مکتب عشق

این میراث سترگ، تنها در نام‌های میرهادی و گل‌گلاب خلاصه نمی‌شود؛ بلکه منظومه‌ای از نخبگان در این اسناد می‌درخشند که هر یک، گوشه‌ای از هویت تربیتی ما را بنا کرده‌اند. نمی‌توان از هنر معلمی گفت و از ظرافت‌های بی‌بدیل جبار باغچه‌بان در مواجهه با دنیای کودکان یاد نکرد، یا از قدرت تشویق محمدباقر هوشیار که با یک کلام به‌موقع، مسیر زندگی شاگردانش را دگرگون ساخت، سخنی به میان نیاورد. در این میان، نام‌های بزرگی چون یحیی مهدوی، غلامحسین صدیقی، عیسی صدیق و علی‌اکبر سیاسی به‌عنوان معماران دانشسرای عالی و دانشگاه، یادآورِ روزگاری هستند که تخصص با اخلاق و مربی‌گری با فرزانگی گره خورده بود. حضور این چهره‌ها در کنار هم، نشان می‌دهد که معلمی در ایران، جریانی است که از «ایثارِ» اسفندیاری تا «بینشِ» کاردان و از «هنرِ» علی‌نقی وزیری در موسیقی مدارس تا «دقتِ» سیمین ضرابی در ثبت این وقایع، امتداد یافته است. این بزرگان به ما آموختند که معلم، فراتر از یک مدرس، «مرشدِ» جان است و نباید اجازه داد یاد این ارتش معنوی در پیچ‌وخم زمانه به فراموشی سپرده شود، چرا که آن‌ها نه فقط کتاب، که راه‌ورسمِ «بودن» را تدریس کردند.

معلمی برای قرن جدید

روز معلم، روزِ بزرگداشتِ آن ماه‌های تعیین‌کننده است که مسیر زندگی شاگردان را از تاریکی به‌سوی نور تغییر می‌دهد. روز بانوانی چون میرهادی که مادرانه برای ایران دویدند و پیرمردانی چون گل‌گلاب که با هر کلمه، بذر «ایران» را در دل‌ها کاشتند. اما این میراث، نه در قفسه‌های سنگی کتابخانه‌ها، بلکه در رگ‌های حیاتی و تپنده‌ی این سرزمین جاری است. در سال ۱۴۰۵، بیش از هر زمان دیگری به آن «شجاعت معلمانه‌ای» نیاز داریم که میرهادی از آن دم می‌زد. شجاعتی که فراتر از نمره‌ها و رتبه‌بندی‌های اداری، به «کرامت انسانی» و «ساختن پلی مستحکم» میان رویا و واقعیت می‌اندیشد.

باید به یاد داشته باشیم که معلمی، نه یک ایستگاه، بلکه جریانی ابدی است. همان‌گونه که گل‌گلاب در ۸۰ سالگی هنوز خود را شاگرد طبیعت می‌دانست، امروز نیز آموزگاران ما وارثان نجیب همان صبوری و ظرافتی هستند که در ده فرمانِ مدرسه فرهاد مکتوب شده است. بیایید در این روز، نه فقط به معلمان‌مان، که به آرمان‌های بلند آن‌ها ادای احترام کنیم، به همان ارتش معنوی که با دستانی گچی و جان‌هایی شیفته، هر روز بر تخته‌سیاه سرنوشت، نقش سبز دانایی می‌زنند. معلمی، راهی پایان‌ناپذیر است. چرا که عشق، بازنشستگی ندارد و هر کلام نابی که در کلاسی آموخته شود، ستاره‌ای است که تا ابد در آسمان شعور و آگاهی این مرز و بوم خواهد درخشید. نام‌شان در تالار افتخاراتِ تاریخِ ما بلند و راه سرافرازشان همیشه پررهرو باد. که تا معلم هست، چراغ امید به فردا در این خانه هرگز خاموش نخواهد شد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها