به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، به نقل از روابط عمومی و امور بینالملل خانه کتاب و ادبیات ایران، در عصر جدید همپای نبرد در میدان، نبرد در عرصه روایت نیز اهمیت زیادی یافته است؛ تا بدانجا که رسانه و فرهنگ به خط مقدم دفاع از حقیقت و هویت ملی تبدیل شدهاند. در چنین شرایطی، قلم خبرنگار فرهنگی در حکم یک پدافند رسانهای در برابر وارونهنمایی واقعیت و روایتسازی دشمن عمل میکند؛ پدافندی که اگر درست و آگاهانه به کار گرفته شود، میتواند از فرسایش حافظه تاریخی و فرهنگی ملت جلوگیری کند.
اما خبرنگاری در شرایط جنگ قواعد و ظرایف خاص خود را دارد و نمیتوان محتواهای دوران جنگ را با همان منطق روزهای عادی تولید کرد. در این عرصه خبرنگار عرصه فرهنگ باید حافظ روایتهای پیرامون جنگ باشد و محتواهایش را با نگاهی آیندهنگر پیش ببرد. با این نگاه به سراغ محمدرضا اسدزاده؛ روزنامهنگار کهنهکار عرصه فرهنگ رفتیم تا از او بپرسیم یک خبرنگار فرهنگی در روزهای جنگ چگونه باید بنویسد. این گفتوگو را در ادامه میخوانید:
بهعنوان یک خبرنگار فرهنگی چطور از جنگ و درباره جنگ بنویسیم که نه به شعارزدگی بیفتیم و نه با بازتابِ صرفِ خبرهای تلخ، بذر یأس بپاشیم؟ بهنظر شما ظرافت اصلی کار در این روزها برای زنده نگه داشتن امید و تقویت روحیه مقاومت در دلِ فعالیتهای خبرنگاری فرهنگی چیست؟
نخست، نوع نگاه خبرنگار به جنگ مهم است؛ نگاهی که رویکرد او را مشخص میکند. اولین رویکرد مهم در روایت جنگ این است که نظام ایران، جنگطلب نبوده و نیست. نظام ایران هیچگاه با هیچ کشوری جنگ را آغاز نکرده است. نظام ایران دارد از کیان ایران، دفاعی مشروع و مقبول قانونی میکند. این باید در نگاه خبرنگار در اولویت باشد. این رویکرد، رویکردی دفاعی است.
در این رویکرد، قلم من خبرنگار کجا را نشانه میگیرد؟ حفظ کردن را. چون دفاع یعنی حفظ کردن؛ یعنی وطن، ناموس و حقوق خود را از دستبرد دشمن حفظ کردن.
رویکرد دوم باید در پیوستِ رویکرد اول، در نگاه خبرنگار شکل بگیرد. در این رویکرد، قلم خبرنگار چه زاویه دیدی را نشانه میگیرد؟ حفظ کردن و نگهبانی را. من بهعنوان خبرنگار، وقتی در رویکرد اول معتقدم که نظام کشورم، نظامی دفاعی است، قلم من در روایت پیرامون جنگ باید حافظ باشد. چون دفاع به معنای حفظ کردن است. یعنی قلم خبرنگار باید حافظ و نگهبانِ همه آن چیزهایی باشد که پیرامون جنگ میبیند: حافظِ خانههای خرابشده، حافظِ تخریبِ مراکز تاریخیِ ویرانشده، حافظِ آن عروسکِ افتاده در خرابهها و...
خیلی فرق است بین اینکه من در گزارشِ مواجهه با یک خانه خرابشده در جنگ، فقط بخواهم از این ساختمان گزارشی بنویسم، یا اینکه بخواهم در گزارشم حافظ و نگهبانِ این خانه خرابشده باشم. اینجا اساساً رویکرد متفاوت میشود. خبرنگار فرهنگی با رویکردِ محافظت و نگهبانی از محیط، دیگر با کلماتش بذرِ یأس و ناامیدی نمیپاشد؛ چون خودش حافظ و محافظ است. کلمات روایت من، با این رویکرد، پاسدارِ محیط پیرامون میشوند.
رویکرد سوم، رویکرد آیندهنگر است. در این رویکرد، من فقط به ویرانههای امروز نگاه نمیکنم؛ چون اگر فقط بخواهم این ویرانهها را گزارش کنم، نتیجهاش جز آه و اندوه نخواهد بود و فضای نوشتهام به افسردگی منتهی میشود. با این رویکرد، در عین حال که از ویرانیِ جنگ مینویسم، رویکرد دیگری را در مغز و متنِ کلماتم میگنجانم؛ و آن آیندهای است که در آن این وضعیت دیگر ویرانی نیست، سازندگی است. اگر به گزارشهای جنگ هشتساله دهه ۶۰ برگردید، میبینید که برخی نوشتهها مملو از ناامیدی و پایانِ زندگی است؛ اما برخی روایتها، روزنههای آینده را برای خواننده حفظ میکنند؛ چون با نگاه آیندهنگر، این آسیبها، این ویرانیها و این مرگها به زندگی و ساختن تبدیل میشود. برای مثال نمونه این روایت آیندهنگر را میتوانیم در متن نریشنهای «روایت فتح» ببینیم. در سالهای دهه ۶۰، در حوزه هنری کتابهایی منتشر میشد با نام «کتاب جُنگهای جَنگ»؛ این کتابها مجموعههایی کشکولی بودند و محتوای آنها سرشار از امید بود و افقی روشن پیش روی ما، خوانندگان، ترسیم میکرد. پس رویکرد آیندهنگر، روایت خبرنگار را امیدآفرین میکند.
نقش خبرنگار فرهنگی در ثبت تاریخ شفاهی و خردهروایتهای زیستِ مردم در جنگ را چطور تعریف میکنید؟ چطور این لحظههای پایداریِ روزمره را شکار کنیم تا در تاریخ بماند؟
این پرسش شما از سه بخش تشکیل شده است؛ یعنی بهگونهای سه بحث متفاوت را مطرح کردهاید. دو مقوله ساختاری از هم جداست. ثبت تاریخ شفاهی جنگ، یک ساختار دارد و فنون حرفهای این ثبت، چه در سطح نگارش خبرنگاری و چه در سطح تاریخنگاری، کاملاً متفاوت است. اما بحث دومی را شما در پرسشتان مطرح میکنید به نام روزمرگی؛ ثبت روایتِ روزمرگیِ جنگ اساساً فنون دیگری دارد و شاخصهای محتوایی و شکلی در نگارش هر کدام متفاوت است.
برای نگارش تاریخ شفاهی، باید خبرنگار فرهنگی هر روز اسناد شفاهی، عکسها، اظهارات افراد و شخصیتها، روایتهای رسانههای خارجی و داخلی و... را جمعآوری و ثبت کند تا بتواند موفق به تدوین تاریخ شفاهی شود. این حوزهای تخصصی است و کار هر خبرنگاری نیست. گرچه تولیدات محتواییِ هر یک از خبرنگاران، از یک مصاحبه روایی تا یک گزارش میدانی، میتواند در تاریخ شفاهی نقش مؤثر داشته باشد.
اما حوزه دوم، یعنی ثبت روزمرگیها که اشاره کردید، خبرنگار فرهنگی باید برای ورود به این حوزه، خیلی جزئیتر به پیرامون جنگ نگاه کند. اینجا حالِ آدمهای اطرافش، استوری صفحات اجتماعی دوستانش، زبانِ تولید محتوا، شوخیهای مردمی، خیالهای افراد، عکسهای خصوصی در جنگ و... ثبت و جمعآوری همه اینها در روایتِ روزمرگی مؤثر است.
توصیه میکنم در این حوزه، کتاب «فلاکت روزمره» اثر هرتا مولر را که نشر اطراف منتشرش کرده، بخوانید؛ فقط از بابِ شناختِ روایتِ روزمره. وگرنه در خیلی حوزههای محتوایی، ساختار فرهنگی ایرانِ امروزِ ما با ساختار فرهنگی در بستر تاریخ آلمان و رومانی اختلاف دارد. باید مراقب باشیم که روایت «هرتا مولر» الگوی نگاه و رویکرد ما نیست، بلکه نمونهای برای ساختارشناسی از روایتِ یک روزمرگی در فضای جنگ است.
کتاب «فلاکت روزمره» به تحلیل سازوکارهای بیجاشدگی میپردازد و نقش زبان، شوخی و خیال را در مقاومت و حفظ کرامت انسانی برجسته میکند. این کتاب به خبرنگار فرهنگی میآموزد که زندگی روزمره، از چیدمان اشیای سادهای چون آبنبات، تیغ و کبریت تا جلسات عمومیِ شهر، سازوکارهای ترس، نقشِ بازار سیاه و فساد در بقای زندگی روزمره و تجربههای انزوای اجتماعی و فشارهای روانی را مینویسد.
همه اینها را فقط باید در ساختار شکلی، گرتهبرداری کرد و در ساختار محتوایی بازتولیدِ وطنی شوند.
این میان بهعنوان یک خبرنگار فرهنگی چگونه میتوانیم هویت ملی و تاریخمان را از تحریف زیرِ بارِ فشارِ روایتسازی دشمن مصون نگه داریم؟
ما برای روایت جنگ در ایران، نیازمند فهمی تازه و رویکردهای وطنیِ خودمان هستیم. مردم ما با همه گوناگونیها و تفاوتها، مسلمان هستند و روح اسلامی، یا با تساهل، روح شرقی، در همه رسوخ دارد. اینجا آلمان و رومانی نیست که شما فکر کنید روحِ متنِ روایتِ کتاب «فلاکت روزمره» به درد روایت جنگ در ایرانِ ما هم میخورد. خیر. معتقدم روحِ متنِ این کتاب به کارِ نگاهِ روایتِ ما نمیآید. اما شاهد مثالهایش، مثل ساختارشناسیِ اجزای شهری در زمان ویرانی، درک بحرانهای انسانی در زمان جنگ و خیلی از نمونهها، برای فهم خبرنگار و نویسنده ما درباره جنگ مفید و مؤثر است.
همینکه ما در نمونهبرداری از نوع نگاه و نگارشِ روایتمان، فریب روایت «هرتا مولر»ها را نخوریم؛ یعنی کپیپیستِ روایتهای جهان غرب نشویم. ما با جهانی از رسانههای پر از دروغ و دروغپردازان حرفهایِ جهانی روبهرو هستیم. رسانههای غرب دارند برای ما حتی روزمرگیِ دروغین میسازند. کلیدواژههای دروغین میسازند.
نمونه عرض میکنم؛ شما در همین واقعه سرنگونیِ جنگنده اف ۱۵ و مفقود شدنِ دو خلبانش دقت کنید؛ واژهسازیهای رسانهها را ببینید. اول که دو خلبان در ایران مفقود شدند، رسانهها از واژه «خدمه جنگنده» استفاده میکردند؛ بعد ناگهان که خبر دادند این خلبان را نجات دادهاند، رئیسجمهور منحوس آمریکا در پیامش از واژه «افسرِ کادر پرواز» استفاده کرد. یعنی خبرنگارشان میخواهد از مفقود شدنِ خلبانِ جنگنده بگوید، واژهاش را تخفیف میدهد به «خدمه»؛ بعد که خلبان را از ایران خارج میکنند، اینجا واژهاش تغییر میکند به «افسر». این مدل روایتگری در جهان خیلی دقیق است. پرسیدید چگونه زیرِ بارِ فشارِ روایتسازیِ دشمن نرویم؟ پاسخم این است که در برابر واژههای دشمن هشیار باشیم. راحت واژههای دلخواهِ دشمن را در روایتِ ثبت تاریخ شفاهی یا روایتِ روزمرگیِ خودمان به کار نبریم. در این باره، نمونهها و شاهد مثالها بسیار است.
نظر شما