سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: انتشار کتاب «۳۰؛ ابراهیم رها از آغاز تا پایان» توسط نشر چشمه، موضوع گفتوگوی ما با علی میرمیرانی در خبرگزاری ایبنا شد. میرمیرانی با این اثر، به تجربه سه دهه فعالیت تحت نام مستعار «ابراهیم رها» پایان داده و ابعاد مختلف این حضور طولانی در فضای مطبوعاتی را تشریح کرده است.
علی میرمیرانی، نویسنده و روزنامهنگار متولد ۱۳۵۰، طی سی سال گذشته در حوزههای مختلفی ازجمله برنامهسازی و تالیف آثار طنز فعالیت داشته است. او که بخش قابلتوجهی از مسیر حرفهای خود را با هویت مستعار سپری کرد، در این سالها با چالشهایی نظیر محدودیتهای کاری و دورههایی از توقف در فعالیتهای رسمی مواجه بود. او در کنار روزنامهنگاری، با تالیف آثاری پرمخاطب همچون «چقدر خوبیم ما» و رمانهای طنز، تلاش کرده است تا رویکرد متفاوتی را در بازخوانی مسائل اجتماعی دنبال کند.
در این نشست، میرمیرانی از تجربهی مستمر طنزنویسی در مطبوعات، تاثیرات انتخاب نام مستعار بر زندگی حرفهای و دلایل کنار گذاشتن این برند پس از ۳۰ سال، سخن گفته است. در ادامه مشروح این گفتوگو را میخوانید.
من فکر میکنم که ما با دو شخصیت مواجه هستیم؛ شخصیت علی میرمیرانی که مشخص است، یک شخصیت متین که برنامههای فرهنگی و جایگاهش روشن است، ولی ابراهیم رها همانطور که فامیلش هم «رها»ست، بخشی از ناخودآگاهِ شماست که درواقع آمدید روی آن پالایش انجام دادید و بهجای خشم و پرخاشگری، آن را در قالب طنز و هنر ارائه کردید. من این را مدام حس میکنم؛ یعنی ابراهیم رها شاید نیازی باشد که همیشه در وجود شما هست. شما در مصاحبهای از خودکشی ابراهیم رها گفتید، من بگویم «قتل»؛ قتلی که علی میرمیرانی انجام داده و او را کشته چون دیگر نمیخواسته باشد، یا اینکه نه، اصلاً هیچکدام؛ یک قتلی از طرف جامعه؛ جامعهای که این آدم را لو داد و باعث شد این شخصیت کشته شود چون دیگر آن لذت سابق را نداشت.
لو رفتنِ «رها» باعث شد که من به پایانش فکر کنم. چند سالی ادامه پیدا کرد، اما خودم از ابراهیم فاصله گرفتم. او در حوزه طنز سیاسیِ روزانه خیلی فعال بود و من از آن فضا فاصله گرفتم. یکی از دلایلش این بود که متمرکز روی کتاب شدم و سعی کردم در آن حوزه کار ماندگار تعریف بکنم.
اما این به این معنی نیست که من طنز را کلاً مرتکب نشوم. البته که گمان نمیکنم هیچ کتاب دیگر یا هیچ یادداشت و مقاله دیگری به اسم ابراهیم رها منتشر کنم، ولی احتمال دارد مثلاً سناریویی که مینویسم یا کاری که میسازم طنز باشد؛ ولی دیگر واقعاً ابراهیم رها را الان «بلاموضوع» میبینم. همه میدانند چیست. آن کاراکتری که طراحی شده بود برای آن ادله، آن ادله الان دیگر مسئله ما نیست.
هر دوی اینها -یعنی یک بخشش لو رفتن و یک بخشش بلاموضوع شدن- باعث شد که من کرکرهی دکان ابراهیم رها را پایین بکشم.
این تلخترین اتفاق زندگی ابراهیم رها بود؟
بله؛ ابراهیم رها توی بازار کتاب میفروشد و این کارِ هر کسی نیست، او یک «برند» است؛ یعنی فرض کن دو سه چاپش همینجوری میرود، طرفدار و مخاطب دارد، آن اسم فروش دارد و خریدار دارد؛ ولی احساس کردم که بیشتر دارم به همین جنبهی خریدار داشتن فکر میکنم تا موضوعیت واقعی داشتن. شرافتمندانهتر دیدم که تمامش کنم.

این روزها در ایران ما با پدیده «افول طنز مطبوعاتی» مواجهیم؛ یعنی دیگر کسی ستون طنز ندارد. نظر شما در اینباره چیست؟
حدود ۱۳-۱۴ سال است که دیگر در مطبوعات قلم نزدهام. فکر میکنم رکورد تعداد طنز مطبوعاتی چاپ شده، مثلاً در ماه، احتمال قریب به یقین مال من است؛ یعنی من حدود ۱۰۰ طنزِ چاپ شدهی مطبوعاتی در ماه داشتم. در دهه ۸۰ که «سید ابراهیم نبوی» از ایران رفت (فکر کنم سال ۸۱ بود)، به نظر من او قطعاً پرکارترین طنزنویس آن دهه بود، ولی با توجه به تعداد، احتمالاً بیشترین طنز مطبوعاتیِ کار شده در ماه در تاریخ ایران مال من است.
بعد از آن، من خردخرد از مطبوعات فاصله گرفتم. دلایلش متعدد بود؛ یک بخشش این بود که احساس میکردم دوره مطبوعات کاغذی کلاً دارد تمام میشود و بههمیندلیل فاصله گرفتم. رفتهرفته آن دوره تمام شد؛ در همه جای جهان و در ایران خیلی پررنگتر. چون مطبوعات در دولت احمدینژاد «اخته» هم شد؛ بلاموضوع شد، هیچ کاری نمیتوانستند برای مردم بکنند و جذابیتش را برای مخاطب از دست داد. بههمینخاطر، ذیل آن بقیه ماجراها، از جمله طنز مطبوعاتی هم لطمه خورد.
طنزنویسهای مطبوعاتی یک تعدادشان کپشننویس شدند در فضای مجازی و تعدادی کارهای دیگری کردند. این افول، بههرحال ناگزیر و لاجرم بود.
در مورد مرحوم نبوی، مهاجرتش یک خسارت جدی بود. او را از همان آغاز دهه ۸۰ از دست داده بودیم. مهاجرت به او خسارت زد چون دوست داشت مطابق عقاید خودش بنویسد و به ساز بقیه نرقصد؛ این هم کار را برایش سختتر کرد و آن خودکشی را درنهایت ایجاد کرد. در مورد «رها»، من سعی کردم در این کتاب توضیح کافی و وافی بدهم که چرا؛ و میگویم که «بلاموضوع شدن» کل ماجرا بود.
اگر یک روزی «علی» و «ابراهیم» با هم روبهرو بشوند، چه شکایتها و گلههایی از همدیگر میکنند؟
ابراهیم رها خیلی به من خسارت مادی زد. من چند سال ممنوعالتصویر بودم؛ میدانید که کارگردانم، برنامهسازم، گفتوگوکننده هستم. حدود دو سه سال ممنوعالکار بودم. این هزینه انتخابم بودهاست. اما بههرحال درعینحال که خسارتهای مادی زد، خیلی حالهای خوب هم برای من آورد. خیلی کیف کردم از صحنههایی که دیدم؛ مخصوصاً وقتی که نمیشناختند ابراهیم رها همان علی میرمیرانی است. فراوان پیش میآمد در گروهها و گعدههایی که آدمها با حرارت راجع به او حرف میزند؛ خیلی لذتبخش بود و کیفش را هم کردم. از او دلخوری ندارم. ولی خیلی احوالات سختی است؛ نویسندهای که مثلاً در سه روزنامه بهصورت روزانه و دو هفتهنامه بهصورت هفتگی در آن واحد مینویسد، با توجه به اینکه حال روحی آدم بالا و پایین میشود، حفظ این کیفیت در حد مقدورش خیلیخیلی سخت است. شما هر روز حالت خوب نیست. وقتی درگیر این کار میشوی، صاحبان رسانه با طنز با گارد افزونی برخورد میکنند. تو هر لحظه قیچی میشوی؛ یک قیچیِ دو لبه. از یک طرف مخاطبی که مدام از تو انتظار دارد سریعتر، تندتر و با شهامتتر باشی؛ از آن طرف صاحبان رسانه به حق مدام سعی دارند تو را بیشتر کنترل کنند. یک کمی آنها بیشتر قیچی کنند، مخاطب میگوید این چیز بیمزه و لوسی است؛ یک کمی از دستشان در برود و منتشر شود، احتمال دارد برایشان خسارت ایجاد کند. وضعیت خیلی بغرنجی ایجاد میکند اما درنهایت برای من میارزید.
ابراهیم رها از علی میرمیرانیِ عاقل شاکی نیست؟
سال ۸۹ بود و آخرین فعالیت مطبوعاتی من و آخرین سردبیری من آنجا بود. یک جایی به مدیر گفتم که نمیشود؛ چون در آن دوره حساسیت خیلیخیلی زیاد شده بود. دورهای بود که برای همه مطبوعات همین اتفاق افتاد. ما از آنجا بیرون رفتیم و اینجوری شد؛ به آنها به این دلیل خرده نمیگیرم چون خودم هم همین کار را کردم. این شاید تراژیکترین اتفاق بین من و ابراهیم بود. آن موقع با ابراهیم رها، مطبوعات میفروختند؛ یکی از دلایلی که مدیرمسئول روی من حساب کرده بود، حضور ابراهیم رها و کمک به فروش نشریه بود. اما به او گفتم که نمیشود؛ چون به نظر من حیات نشریه را با آن حساسیت عجیبوغریبی که آن سالها (سال ۸۹ و اینها) روی ابراهیم رها شکل گرفته بود، به خطر میانداخت.
ابراهیم رها یک سپر بود که شما میتوانستید احساسات دیگرتان را با آن منتقل کنید؛ حالا که آن سپر نیست، فکر میکنید بعد از این چطور میشود؟
طنز را هم کماکان دارم انجام میدهم. همین الان یک نمایشنامه دارم که طنز است، ببینیم به اجرا میرسد یا نه. اسم ابراهیم رها و آن کاراکتری که خلق شده بود را کنار گذاشتم، ولی طنز را احتمال دارد در قالب نمایش یا در قالب سریال ادامه بدهم.
آیا در کارهای اخیرتان هم رگههای طنز وجود دارد؟
بله، کارهای مختلفی احتمال دارد انجام شود. اخیراً هم یک کار تلویزیونی ساختم به اسم «خردل» که خب رگه پررنگ طنز داشت؛ علی میرمیرانی کارگردانی کرد، اجرا کرد و تولید محتوا کرد.

چه چیزی از زندگی ابراهیم رها بود که در این کتاب (کتاب ۳۰) ننوشتید؟ چون صفحات کتاب کم است و ۳۰ سال فعالیت در ۱۱۶ صفحه آمده است.
در حین نوشتن کار، یک حس دوگانه داشتم؛ اینکه یک جاهایی احساس میکردم اگر بگویم، شبیه «تعریف از خود» میشود و سعی کردم پرهیز کنم. یک جاهایی هم بههرحال سختیهایی بر من گذشته است که احساس کردم اگر بگویم، شبیه این میشود که آدم بگوید «من خیلی قهرمانم» و اصلاً دوست نداشتم این فاز ایجاد شود. آنها وجوه ناگفتهی پررنگی از ابراهیم میشد؛ اگر آنها را میآوردم حجم کتاب زیاد میشد. همهی آن بخشها را حذف کردم، درحالیکه قطعاً میتوانست جذابتر باشد.
احساس کردم با آوردن آن حرفها که مثلاً «من چقدر فلان کار را کردم» یا «از چه پیشنهادهایی با اعداد و رقمهای خیلی جدی گذشتم»، فاز قهرمانبازی برمیداشت. واقعاً به لحاظ مالی آسیب دیدیم بهخاطر جایی که ایستادیم، ولی نخواستم آنها را بیاورم؛ حتی با ریزِ عدد و رفرنسِ جا و مکان میشد آورد.
شما یک کتاب دارید که خیلی پرفروش شده؛ «چقدر خوبیم ما»، سرنوشت این کتاب چه شد؟
«چقدر خوبیم ما»؛ الان ۵۰ هزار نسخه را رد کرده است. کتابهای پرفروش من معمولاً بالای ۳۰ هزار نسخه رفتهاند، ولی این یکی از بقیه پرفروشتر شد. انتشارات «مروارید» اگر تغییر مدیریت نمیداد، به نظرم کماکان داشت میفروخت. اما تغییر مدیریت داد؛ آقای حسنزاده فوت شدند و دوستان دیگری آمدند و کار متوقف شد. خودِ آقای حسنزاده آدم درجهیکی بود، خدا رحمتشان کند و در آغوش رحمت الهی باشند؛ بسیار پرانرژی و خستگیناپذیر بودند، حتی در آستانه ۹۰ سالگی.
در آن کتاب به خلقیات ایرانیان و جامعهشناسی پرداخته بودید. میخواستم بپرسم اگر بخواهید امروز یک فصل جدید به آن اضافه کنید، تلخترین ویژگیای که در این چند سال به مردم اضافه شده که بخواهید در کتاب بیاورید چیست؟
آن کتاب خیلی از طرف مردم مورد استقبال قرار گرفت ولی من ادامه ندادم. یادم هست یک روز با آقای حسنزاده جلسه داشتیم، ایشان یک سری از خلقیات را لیست کرده بود و میگفت «بیا، من حتی این کار را هم برایت کردم، برو اینها را بنویس». اما من احساس کردم شبیه «کاسبی» میشود و این کار را نکردم. لیست طولانیای میشود داشت، اما احساس کردم آن کتاب کاری که باید میکرد را کرد؛ «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است». بههمیندلیل متوقفش کردم.
بهعنوان کسی که با کلمات زندگی میکنید، فکر میکنید کدام واژه در ادبیات و رسانهی امروزِ ما بیشتر از همه حرمتش شکسته شده است؟
«صداقت». بسیار درگیرِ «ریا» هستیم؛ من باورم این است که خداوند جهان را براساس «خیر» آفریده است. اگر شما به دیگری و دیگری به دیگری بر این پایه خیر برسانید، جهان بر مدار درست و بر مدار خلقت خداوند میچرخد. چون به نظرم در جامعه ما به ادله مختلف، این چرخه بر مدار خیر نمیچرخد، لاجرم ایجاد «شر» میکند و اینکه ما درگیر شرهای گوناگونیم، بهاینخاطر است که از خیر فاصله میگیریم.
آدمهایی که شما را میبینند، واکنشهایشان چطور است؟ هم تعریف شنیدهاید و هم بدگویی، اما تعریفهای اساسی که حالآدم را خوب کند چطور؟ الان که دیگر مردم هر دو شخصیت شما را میشناسند، وقتی شما را میبینند با کدامیک ارتباط میگیرند؟
من با تصویر، برنامه ساختهام و اگر مهمان جایی بودهام، چهرهام برای مردم خیلی آشناست. اینطوری است که حتی وقتی کتابفروشی میروم، بهواسطه چهرهام به من تخفیف میدهند؛ با اینکه ۱۵ تا از کتابهایم در قفسه است، به آن واسطه تخفیف نمیدهند، بلکه به واسطه چهرهام تخفیف میدهند!
آره، یعنی شهرتت جلوتر از اعتبارت است. الان وزنه شهرت و محبوبیتِ «علی میرمیرانی» سنگینتر است. برای کتابخوانها و مطبوعاتیها، «ابراهیم رها» جذابتر است، اما تعداد آنها کمتر از آدمهای کوچه و خیابان، بازار، پیک موتوری و راننده تاکسی است. خب طبیعی است که برای اینها «تصویر» جذابتر است و به آن واکنش نشان میدهند؛ آنها احتمالاً کتاب را نخواندهاند و برایشان جذاب نیست.
این برای شما خوشایند است؟
من هم مثل هر انسان دیگری دوست دارم آدمها مرا به خاطر کارهای معتبرم بشناسند، ولی در همه جای جهان طبیعی است که شهرت، بیشتر از کارهای عمیق است. فرض کن من یک تلهتئاتر ۱۴ قسمتی ساختم به نام «رفیق» که خیلی دوستش دارم و جایزه کارگردانی هم برایش گرفتم، ولی وقتی پشت دوربینی کسی تو را نمیبیند. اما وقتی کاری مثل «خردل» را میسازی که در آن هستی، مردم خیلی بیشتر ابراز احساسات میکنند تا برای آن کارِ «رفیق» که جایزه کارگردانی گرفته است. همیشه همین است.
کتاب را با عبارت «حکایت همچنان باقیست»تمام کردید. از این حکایت ناتمام بگویید.
اعتقاد من این است کسی که در حوزه هنر کار میکند، هر زمانی هم که نقطه بگذارد و برود کنار (مثل آقای هوشنگ مرادی کرمانی که چند سال پیش اعلام بازنشستگی کرد)، باز هم حکایتش باقی است. شما به کتابفروشی میروید، کتابش هست؛ سریالی که از روی کارش ساخته شده، هست. آن اثر وجود خواهد داشت. گویی در مورد همه آدمها همینجوری است.
یادم هست ۱۲ سال پیش که مردم هنوز چهره مرا خیلی نمیشناختند، سوار تاکسی شدم (از میدان هفتتیر به سمت چهارراه پارکوی). وقتی پیاده شدم، راننده رو کرد به من و مسافران دیگر و گفت: «روز خوبی داشته باشید، اتفاقات خوب برایتان بیفتد». هیچ خرجی هم برایش نداشت، ولی نگاه کردم دیدم واقعاً جملهاش روی همه تأثیر گذاشت و لبخند زدند که «آقا شما هم همینطور، قربون شما».
این اثر با من میآید و من هم به اولین کسی که ببینم با روی خوش میگویم «چطوری؟ خوبی؟» و این حس در او هم ادامه مییابد. این همان «حکایت همچنان باقیست» است. بعضی آثار «ما تأخر» هستند و این تأثیر را خواهند داشت؛ مثل قانون بقای ماده و انرژی، این انرژی میچرخد. اگر آدمها مجموعاً به این فکر کنند که حکایتشان ماندگار است، آن وقت جهان قابلتحملتر خواهد بود.
یک سوال درباره خودِ طنز؛ طنزهایی مثل طنز «دهخدا» ماندگار شده است. مثلاً یکی از همکاران ما میگفت «چرند و پرند» را هنوز هم میخوانیم و میخندیم. اما چرا تعدادی از طنزها، دیگر آنطور جواب نمیدهد؟
ابراهیم رها برای طنز سیاسی روزانه و آن حرفهای در لفافه که نشریه را نبندند، خوب بود؛ اما از یک جایی به بعد که در فضای مجازی همه راحت فحش میدهند، دیگر آن جنس طنز خاصیت خودش را از دست میدهد.
بههمیندلیل من به سمت کار ماندگارتر، یعنی «رمان طنز» رفتم؛ چیزی که در ایران خیلی کم داریم و هیچوقت جدی گرفته نشد. حتی در مورد مرحوم «پزشکزاد»، اعتقادم این است که همه میگویند «داییجان ناپلئون»، اما واقعیت این است که داییجان ناپلئون را «نخواندهاند»، بلکه «دیدهاند»! (آن هم چون شبکههای ماهوارهای پخش کردند). من معتقدم مرحوم پزشکزاد رمانهای طنزِ بهتر از داییجان ناپلئون هم دارد که سریال نشده است.
من بههمیندلیل سهگانه «دریوری»، «پرتوپلا» و «چرتوپرت» را نوشتم. کتاب «طنز پسکوچه» را نوشتم که سختترین کتاب طنزی بود که کار کردم؛ سعی کردم کارهایی کنم که به قول شما ماندگار بماند و سالهای بعد هم به آن بخندند.
یکی از چیزهایی که در مورد شما گفته میشود در مورد توانایی شما در مصاحبه است؛ اینکه حرفهایی را از مهمانانتان میکشید که هیچکس نمیتواند بگیرد. میگویند این بهخاطر این است که شما مثل یک دیدهبان یا روانکاو در جلسات حاضر میشوید. این نظر را قبول دارید؟
این نظر را زیاد شنیدهام و انشاءالله که همینطور باشد. خیلی وقتها خودِ مهمان میگوید «این اولین جایی است که دارم این حرفها را میگویم».
برای من، مصاحبه از لحظهای که دکمه ضبط را میزنیم شروع نمیشود؛ خیلی پیشتر از آن شروع میکنم. اعتمادسازی و آب کردن یخِ مهمان، اصلِ کار است. مصاحبه را باید خیلی جدی گرفت؛ نمیتوانیم آن را جدی نگیریم و توقع اتفاق جدی داشته باشیم. شکر خدا با خیلی از این دوستانِ به اصطلاح «سوپراستار» که مصاحبه کردهام، هم خودشان راضی بودهاند و هم مخاطب.

چند سؤال کوتاه بپرسم؛ بهترین طنز مطبوعاتی که تابهحال نوشتید کدام بوده است؟
نمیدانم بهترینش کدام است، ولی چندتای آنها خیلی در ذهنم مانده. من تنها طنزنویسی هستم که حتی شبِ تاسوعا هم توانستم طنزی بنویسم که در یک جای رسمی منتشر شود. معمولاً از پنجم محرم به بعد، مطبوعات طنز را تعطیل میکنند. آن یادداشت خطاب به امام حسین (ع) بود که در کتاب هم به آن اشاره شده. لحظات و آنات غریبی بر من میگذشت و آن نوشته خیلی یادم مانده است.
طنزهایی هم نوشتم که خیلی مؤثر بود؛ مثلاً من اصطلاحسازی کردم. اصطلاح «دولت بعد از نهم» را من ساختم (چون نمیخواستم از عبارت دولت دهم برای دولت دوم احمدینژاد استفاده کنم). از محمدرضا خاتمی که نایبرئیس مجلس بود تا بهمن فرمانآرا از این اصطلاحات استفاده میکردند. یا مثلاً اصطلاح «از اون بالا کفتر میآیه» را وقتی از دهان مردم میشنیدم، اصلاً نمیدانستند از کجا آمده، ولی من آن را با منظوری خاص وارد ادبیات عامه کردم.
بهترین کتابی که خواندهاید؟
سخت است؛ در مصاحبههای مختلف هم پرسیدهاند. خدا را شکر کتاب خوب زیاد خواندهام و واقعاً انتخاب یکی از آنها سخت است. یک «کرور» کتاب میشود نام برد.
بهترین آدمی که در حوزه طنز میشناسید؟
مستعدترین آدم، «سید ابراهیم نبوی» بود؛ خیلی مستعد بود. من خودم دستم خیلی تند است ولی فکر میکنم ابراهیم نبوی دستش از من هم تندتر بود. در این حوزه نبوغ داشت و استعداد عجیبی بود؛ کاش از ایران نمیرفت.
بهترین رفیق؟
من رفقای ۴۰-۴۵ ساله دارم. کتابی دارم که هیچوقت مجوز نگرفت به اسم «فرندز» (Friends)؛ آنجا کتاب را به بهترین رفقایم تقدیم کردم و دانه به دانه اسم بردم: محسن، شروین، کامبیز، کوروش و... حدود ده نفر را اسم بردم. من آدم «رفیقبازی» هستم؛ بههمیندلیل بچههای دوره دبیرستان را همچنان مرتب میبینیم و رابطهمان قطع نشد. معمولاً بعد از دبیرستان، دانشگاه و ازدواج و مشغلهها آدمها را از هم دور میکند، ولی ما حتی رفتوآمدهای خانوادگی داریم و رفاقت جزو فاکتورهای بسیار مهم زندگی من است.
بهترین جملهای که درباره «ابراهیم رها» شنیدید؟
بهترین را نمیدانم، ولی بگذار دو خاطره متضاد بگویم. یکبار در جشنواره فیلم فجر، دکتر قطبالدین صادقی ایستاده بودند و عدهای هم دور ایشان را گرفته بودند، ایشان داشتند درباره ابراهیم رها صحبت میکردند (زمانی که هنوز هویتش لو نرفته بود)؛ چنان تعریف و تمجیدی میکردند و دیگران هم تایید میکردند و حتی گفتند چنین قلمی را در فرانسه هم ندیده بودند. این تعریفها درحالیکه در آن جمع کسی مرا نمیشناخت واقعا دلچسب بود.
یکبار دیگر، قرار بود سریال رادیویی نود قسمتی برای شبکه جوان بنویسم (دوره شهرام گیلآبادی). جلسهای با مدیران گروه گذاشتیم. یکی از آن مدیران از رفقای قدیمی من بود و مرا میشناخت. مدیر دیگر پرسید کی قرار است متن را بنویسد، او گفت ابراهیم رها. آن شخص هم که مرا نمیشناخت شروع کرد به بدگویی از ابراهیم رها! میگفت: «این آدم بسیار بیجنبهای است، معروف شده و خودش را گم کرده، دوزار نمیارزد، از رفقای قدیمی من است و ...» آنقدر بد گفت که مدیر ارشد دیگر ( دوستم) رویش نشد بگوید این آدمی که اینجا نشسته همان است که داری فحشش میدهی!
و کلام آخر؟
من فقط فکر میکنم دوستانی که خیلی با قضاوتهای تند در فضای مجازی آبروی دیگران را میبرند، یا کسانی که فازِ «ما سیاست میدانیم و هزینه دادیم و مبارزیم» دارند، خوب است کتاب «سی» (۳۰) را بخوانند. بهعنوان کسی که سالیان سال در رسانه کار کرده، مجملِ اتفاقات را آنجا آوردهام؛ شاید باعث شود کمی تأنّی و درنگ بیشتری کنند.
نظر شما