به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کتاب «جواهری در گونی»، خاطرات خودنوشت مهرداد فردوسیان که در انتشارات موسسه پیام آزادگان به چاپ رسیده است. در گزارش زیر بخشی از این خاطرات انتخاب شده است. فردوسیان، آزاده جانباز که در سال ۶۱ در عملیات فتح المبین در دشت عباس به اسارت درآمد و سال ۶۹ به کشور بازگشت.
با صدای انفجار گلولههای توپ از خواب بیدار شدم. هیاهویی به پا شده بود. بچههای روی خاکریز دراز کشیده بودند. گهگاهی گلولههای زوزهکشان از بالای سرمان رد میشد و به نقطهای از دشت اصابت میکرد. هوا کاملاً تاریک روشن شده بود. گرمای نور خورشید در دشت آزاردهنده شده بود. گاهی خمپارهای بالای سرمان منفجر میشد. جایی برای پناه گرفتن نبود.
در این لحظاتی که هر کس سعی داشت به نوعی از خودش مراقبت کند، صدای غرش دلخراش لودری توجهم را جلب کرد. فردی را دیدم که بی پروا روی لودر نشسته بود و مشغول کندن خاکها با بیل آن بود و سعی میکرد خاکریز را تقویت کند. از شجاعت و شهامتش خوشم آمد، در عین حال لبخندی نیز بر لبانم نقش بست.
خودم را از خاکریز بالا کشیدم و به شت پیش رو جاده نگاهی کردم. روبهرویم در فاصله بسیار دور شهر و ارتفاعات عین خوش قرار داشت؛ تعداد زیادی تانک عراقی هم در فاصلهای خیلی دور دیده میشد. ماشین جیپی از سمت چپ جاده در حال حرکت به سمت ما بود. بچهها وسط جاده ریختند، آن را متوقف و سرنشینانش را، که یک افسر درجهدار و یک سرباز راننده عراقی بود، خلعسلاح کردند. موج وحشت در چهره آنها دیده میشد. بچهها آنها را داخل امامزاده کنار دیگر اسرا بردند.
پس از دقایقی باز هم یک عراقی با نفربر در حال عبور از جاده بود که بچهها او را هم متوقف کردند. تعدادی سرباز و مقداری مهمات در نفربر بود که بچهها سربازها را پیش اسرا بردند و مهمات آن را تخلیه کردند. تازه به اهمیت جاده کنار امامزاده پی برده بودم، یک جاده مهم تدارکاتی، جاده دهلران- عین خوش نزدیکترین و آسانترین راه راتباطی بین جبهههای غرب و جنوب بود.
پس از مدتی صدای هلیکوپتری به گوشم رسید. در حالی که گرد و غباری شدید بلند میکرد. حدود صدمتری ما بر زمین نشست، افسرها سراسیمه سمت آن دویدند و نزدیک هلیکوپتر با احترام نظامی ایستادند. چند نفر نظامی از آن پیاده شدندو سریع همه عراقیها ادای احترام نظامی کردند. متعجب به آنها نگاه میکردیم. از میان رزمندگان خودی صدایی میشنیدم که می گفت بچهها، صدام، بچهها صدام حسین!

پچپچ بین بچهها شروع شد. منم همانطور که پاهایم را دراز کرده و بر زمین نشسته بودم خواستم کمی بچرخم تا او را ببینم که یکدفعه شئی سنگین در جیب شلوار نظامیام احساس کردم خشکم زده بود، یک نارنجک در جیبم داشتم. یادم آمد همان نارنجکی را که داخل امامزاده دستم گرفته بودم بعداً در جیبم گذاشتم؛ عراقی ها هم مرا تفتیش نکرده بودند. هیجانزده با خود گفتم خدایا یعنی میشود؟! سریع پشتم را به نفر پشتی چسباندم و گفتم: «برادر، سریع دستم رو باز کن.» گفت: برای چی؟
من نارنجک دارم.
میتونی؟ اگه نمیتونی، دست من رو باز کن.
نه، نمیتونم. پام مجروحه؛ ولی نه میتونم، فقط دعا کن.
به سختی دستم را باز کرد. بین بچههایی که دورم بودند ول وله ای به پا شد. همه دوست داشتند به نوعی کمک کنند. دست در جیب شلوارم کردم و نارنجک را در دست گرفتم. با خودم گفتم خدایا پس حکمت زنده ماندنم این بوده؟
اضطراب عجیبی داشتم. مطمئنم تنها ترسی که نداشتم وحشت و ترس برای خودم بود. تصمیم داشتم هنگامی که صدام به ما نزدیک شد، ضامن نارنجک را بکشم و بدوم سمتش، بعد بغلش کنم و نارنجک را منفجر کنم. نفسهایم تندتر و تندتر میشد، منتظر نزدیک شدن صدام بودم. به بچهها گفتم که برایم دعا کنند.
منبع
کتاب جواهری در گونی، خاطرات مهرداد فردوسیان، انتشارات پیام آزادگان
نظر شما