حميد يزدان پناه،شاعر و مترجم:وقتي صدايش پايين ميآمد و ميگفت: «چنين است رسم سراي درشت... گهي پشت به زين و گهي زين به... آن وقت ميفهميدم مرشد اسدالله خان ميخواهد از عاشقانههاي شاهنامه بگويد؛ بيژن و منيژه، سياوش و سودابه و...
مرشد اسدالله خان گاهي صداي سم اسبها را هم چاشني داستان ميكرد و مثل اين كه داستان دارد وسط همين قوهخانه اتفاق ميافتد، تعليمي را از زير بغل بيرون ميكشيد و به يمين ويسار ميدان اشاره ميكرد و ضربههايي هم اين طرف و آن طرف- البته توي هوا- و ديگر باورت ميشد كه جنگ واقعي همين الان وسط قهوهخانه اتفاق افتاده و چاهي كه بيژن در آن زنداني است، جلو نيمكتهايي است كه مردم روي آن نشستهاند و در انتظار اشارهاي از طرف مرشد هستند تا در بزرگ چاه را بشكنند و بيژن را بيرون بياورند و دست منيژه را هم بگيرند و توي دست بيژن بگذارند و بعد هم به مبارك و ميمنت، آواز «اي يار مبارك بادا!» را سر بدهند. كافي بود مرشد كف دستها را به هم بكوبد. خوب گوش كنيد دارم چه ميگويم!...
مرشد اسدالله خان يك روش ديگر هم داشت تا همه را فراخوان بدهد. ميرفت روي صندلياش مينشست، صدايش را در لحظههاي حساس پايين ميآورد و در لحظههاي حساستر چوب تعليمي را زير بغلش ميگرفت و محكم كف دستها را به هم ميكوبيد. انگشتهايش از هم باز بودند و از روي صندلي كنده ميشد و به وسط قهوهخانه مي آمد و مثل اين كه بيژن فقط منتظر است دستهاي او را بگيرد، دستها را باز هم به هم ميكوبيد زير چشم نگاهي به دور و اطراف ميانداخت تا تاثير هجوماش را به وسط قهوهخانه ببيند. خوب ميفهميد كه تاثيرش را گذاشته و همه مستمعان بدون استثنا ميخواهند جاي بيژن باشند و حالا كه از چاه بيروناش آوردهاند، يك تنه بزنند به قلب دشمن ديرين، يعني افراسياب.
مرشد اسدالله خان هم كه ديگر در جاي خودش بند نميشد حركتاش را از وسط ميدان به بالا و پايين ميدان هم ميكشيد و ناگهان در اوج داستان به ته قهوهخانه ميرسيد. مرشد كه ديگر نفساش ياري نميكرد آرام از بين نيمكتها بر ميگشت و خيلي آهسته روي صندلياش مينشست و قصه به روز بعد كشيده ميشد.
قهوهخانه در اصلي بزرگي داشت، در قسمت شمال، و هر طرف اين در، دو در كوچكتر بودند كه از آنها رفت و آمد نميشد. در غرب قهوهخانه هم دو در چوبي بزرگ بودند كه جلو آن را نيمكت گذاشته بودند. بعد از ناهار اين درها باز ميشدند تا دو دو گرماي كلافه كننده مجال نفس كشيدن باقي بگذارد. اما رفت و آمد از همان در چوبي شمالي بود. قهوهخانهاي دو نبش در بهترين جاي بازار!
چه بود كه آن همه ميآمدند و با اشتياق به داستانهاي شاهنامه گوش ميدادند، متاثر ميشدند و تا فردا انتظار ميكشيدند تا ادامه داستان را بشنوند. تو كه ميداني منظورم چيست؟
بايد ميديدي. صدا از سنگ بر نميآمد. قليانها هر ده دقيقه يا پنج دقيقه قلقلي ميكردند. اما واي اگر مرشد اسدالله خان يك روز مريض ميشد يا احيانا خوب خوب رو به راه نبود و دير ميرسيد. هي روي نيمكتها جابهجا ميشدند، سيگار ميكشيدند، چاي و... چه انتظاري طولاني! وقتي هم مرشد اسدالله خان از راه ميرسيد بعد از يكي دو چاق سلامتي، آن قوت سكوت زودهنگام تا وقت بيشتر تلف نشود. مثل اين كه معلمي زورگو شاگردانش را ساكت كرده باشد.
اما نه زور بود و نه كسي به اجبار آمده بود. فقط هنر مرشد بود كه شاهنامه را در ذهن همه بيدار ميكرد و دل همه را ميربود. بعضيها ميگويند هنرمند بايد مخاطب را به تسلط خويش در آورد. چيزي كه مرشد اسدالله خان بر قهوهخانه اعمال كرده بود. اما رابطه هنرمند با مخاطب، رابطه برازندهاي بين رفتارها و شخصيتهاي انساني است. يك حس ناشناخته اما موثر كه روان آدم را به تصرف احساسهاي خوشآيند هدايت ميكند تا به دركي ديگر از «سرور هنري» برسد.
كمكم بيست سال گذشت و شايد هم كمي بيشتر. قهوهخانه ديگر نبود. پاساژي درست شده بود با ده بيست مغازه. پر از جنس هاي خارجي. عصرها كه ميشد ازدحام مردم، رفت و آمد مردم، شلوغي، سر و صدا، پچپچه، نگاههاي زير چشم، ابرو، اشاره و خيلي چيزها كه رونق پاساژ بود و هست. خريدها به نگاه پشت ويترين جايش را ميدهد. مرشد ديگر نيست تا تعيين كننده باشد كه كدام داستان خوب است و كدام مناسبت ندارد. سليقههاي شخصي جايي باعث مي شود در ويترينها چه چيزي باشد لباسها فقط براي يك نفر مناسب است.
اما معمولا همه شبيه هماند و از دور كه بيني تشخيص نميدهي كيست يا چيست! هر كس با هر نظري و سليقهاي، هيچ آدمي و لباس و چيزي را بر هيچ آدم و لباسي و چيزي ترجيح نميدهد. آدمها شق و رق توي پاساژ راه ميروند ، اما صدايشان در آن همه اشاره و سر و صدا به گوش نميرسد.
صداي مرشد اسدالله خان هم نيست تا بگويد عشق منيژه چطور بيژن را از خانه و آبادي دور كرد و به آوارگي كشاند و سرانجام زنداني سياهچالي در بيابانش كرد. مخاطبان هم نيستند تا همراه با منيژه به جست و جوي بيژن برآيند.
اگر گفتوگو را با واسطه پيام، برآيند گفتن و شنيدن بدانيم، اگر گوينده، پيام و گيرنده پيام، هر كدام در موقعيتي كه هستند پيام را ناقص در ميان بگذارند يا بگيرند، اگر هر كدام از شرطها به هر دليل فاقد ابعاد لازم باشند، آن وقت زمينه بحران در گفتوگو فراهم ميشود. در قهوهخانهاي كه پاساژ شده بود بحران گفتوگو وجود نداشت. ساز و كار گيرنده پيام، پيام و گيرنده پيام آن قدر محكم و به هم چسبيده بود كه فقط با ويراني قهوهخانه از ميان مي رفت. همه چيز همان جايي بود كه بايد باشد.
حالا به پاساژي رسيدهايم كه فقط كتابهاي شعر را به نمايش گذاشتهاند. اين كه كدام، به ديگري ميچربد خيلي آسان به دست نمي آيد. شاعران آن قدر زيادند كه كتابهاي شعر بين خودشان خريد و فروش ميشود يا توزيع. پخش كنندههاي كتاب، از گرفتن و پخش كتاب هاي شعر معذورشان كرده اند. كتاب فروشيها نيز چيزي بيش از پخش كنندهها نيستند. با رويكرد به سه شرط كلي بايد باور كنيم كه «شعر» در مقوله بحران قابل تعريف است.
نقد شعر هم فاقد جايگاهي مستقل و قابل تعريف است. اگر از شما بخواهند پنج نفر منتقد را در شعر نام ببريد حتما به دومي كه ميرسيد انگشت اشاره به سليقه خواهيد برد. در اينجا هم به دليل همان اشكال پخش و توزيع، شاعران خود منتقد آثار ديگران ميشوند. به داوران جايزه كتاب شعر توجه كن، بدون استثنا شاعرند. از اينها كه بگذريم به چاپ كتاب شعر انديشه كن: شاعران، ناشران كتاب هم هستند.
در هر یک از اين گفته ساعتها ميتوان حرف زد و از مشكلات سخن گفت. اما بايد اعتراف كرد بيشتر شعرهاي امروز را حتي بارمل و اسطرلاب هم نميتوان پيشبيني كرد.
اصل شدن فرديت فردي شاعر، شايد بلاي جان شعر امروز ماست. از خود گفتن بيگمان شاعر را به كتمان ميكشاند. و اعتراف، كه لازمه و شرط اول گفتن خويش است در لابلاي كلمات مهجور و غير قابل باور گم ميشود.
وقتي خانمي ميخواهد دختر شوهر بدهد آن قدر از دست پخت، سواد و خانهداري و... حرف ميزند كه خيلي زود داماد جوان حوصلهاش سر ميرود. وقتي از تربيت بچهها ميگويند، روانشناسان كودك و نوجوان خيلي زود لنگ مياندازند اما اگر بخواهند غيبت كنند...! خدا نكند بدبختي درد دلي كرده باشد، آن وقت روزگارش سياه است.
در واقع اعتراف يك دوست، بديل جهنمي خواهد شد تا در آن بسوزد. براي همين شايد باشد كه ما صراحت لهجه را از دست دادهايم. گاه حرفهاي همديگر را نميفهميم. آن طور حرف ميزنيم تا گزليك دست طرف نيفتد. در واقع اعتراف يا جهنمي ميشود يا حوصله مخاطب را سر ميآورد. و كتمان كه حرف واقعي شاعر نيست اگر به همان شكل و ساختار به شعر درآيد، چيزي ميشود كه ضربه اصلي را به موقعيت شعر (تاكنون) وارد ميكند. روزگاري بود كه فقط يك نفر شاهنامه را خوب خوانده بود و ديگران سراپا گوش دورش جمع ميشدند. فكر نميكني چرا آن همه شيفتگي براي شنيدن شعر و داستانهاي شاهنامه وجود داشت. بگذار برايت اعتراف كنم تا چيزي بين ما پنهان نباشد. همين حالا من دارم اداي مرشد اسدالله خان را در ميآورم. به جاي افاضات و از خود گفتن، نيش قلم را به اين طرف و آن طرف ميكشم و خويشتن خويشم را از خود دور و به روابط خوبي كه وجود داشت نزديك ميكنم. همين طور كه ميگويم مثل مرشد، قلم را زير بغل ميگذارم و دست ميزنم. ميروم نزديك پنجره و آهسته بر ميگردم. صدايم را كه پايين ميآورم احساس ميكنم دارم به پايان حرفهايم نزديك ميشوم. بر ميگردم روي صندليام مينشينم.
مثل مرشد اسدالله خان ميگويم: شرح اين هجران و اين سوز جگر... اين زمان بگذار تا وقت دگر.
نظر شما