سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ اگر بپذیریم که سینما زبان است، لنز تنها ابزار ضبط تصویری نیست؛ بلکه یکی از ارکان بنیادین نحوۀ دیدن و معناآفرینی در روایت است. در کتاب «چشم فیلمساز: زبان لنز» (The Filmmaker’s Eye: The Language of the Lens) نوشتۀ گوستاوو مرکادو، ناشر: راتلج (Routledge) این ایده به بحث گذاشته میشود که انتخاب لنز فراتر از یک تصمیم فنی صرف است و مستقیم بر ادراک تماشاگر از فضا، شخصیت و زمان تأثیر میگذارد. در این جستار، با نگاه به مباحث طرحشده و نقد پیوندهای آن با روایت، ضرورت بازخوانی این دانش را برای فیلمسازان بررسی میکنیم.
گوستاوو مرکادو (Gustavo Mercado) فیلمساز مستقل، فیلمبردار، تدوینگر، فیلمنامهنویس و مدرس سینماست که بهواسطۀ پژوهشهای آموزشی خود دربارۀ ترکیببندی تصویر، زبان بصری و قابلیتهای بیانی ابزارهای فیلمبرداری شناخته میشود. او بیش از یک دهه تجربۀ حرفهای در نویسندگی، کارگردانی و فیلمبرداری آثار داستانی دارد و فیلمهایش در جشنوارههای ملی و بینالمللی به نمایش درآمدهاند.
مهمترین آثار مکتوب او مجموعۀ آموزشی The Filmmaker’s Eye است. کتاب نخست این مجموعه، Learning (and Breaking) the Rules of Cinematic Composition، به اصول ترکیببندی و چگونگی کاربرد خلاقانه یا نقض آگاهانۀ قواعد بصری میپردازد. کتاب دوم، The Filmmaker’s Eye: The Language of the Lens، ظرفیتهای بیانی لنز و تأثیر ویژگیهای اپتیکی بر روایت سینمایی را بررسی میکند.
اهمیت رویکرد مرکادو در پیوند دادن دانش فنی با تحلیل زیباییشناختی است. او تصویر سینمایی را صرفاً محصول انتخابهای فنی نمیداند، بلکه آن را عنصری روایی میبیند که میتواند معنا، لحن، عاطفه و جهانبینی فیلم را شکل دهد. آثار او برای دانشجویان سینما، کارگردانان و فیلمبرداران منابعی کاربردی و تحلیلی محسوب میشوند.
کتاب «چشم فیلمساز: زبان لنز»، پژوهشی آموزشی دربارۀ ظرفیتهای بیانی لنز و نقش آن در شکلگیری معنا، احساس و روایت سینمایی است. نویسنده نشان میدهد که انتخاب لنز تصمیمی فنی برای ثبت تصویر نیست، بلکه بخشی از فرایند اندیشیدن بصری فیلمساز به شمار میرود. مرکادو در این کتاب به بررسی تأثیر ویژگیهای اپتیکی لنز بر بازنمایی فضا، حرکت، عمق میدان، وضوح تصویر، فلرهای نوری و اعوجاج میپردازد. او با تحلیل نمونههایی از سینمای تجاری، مستقل و سینمای جهان، توضیح میدهد که چگونه انتخابهای فنی میتوانند به انتقال عواطف، تقویت درونمایه، خلق اتمسفر و بیان مفاهیم ضمنی کمک کنند. اهمیت کتاب در پیوند دادن دانش فنی با تفکر زیباییشناختی و روایتپردازی است. نویسنده بهجای ارائۀ فهرستی از قواعد ثابت، خواننده را به درک رابطۀ میان ویژگیهای لنز و تأثیر آن بر تجربۀ تماشاگر هدایت میکند. این اثر برای دانشجویان سینما، کارگردانان، فیلمبرداران و پژوهشگران زبان تصویر منبعی کاربردی است. مطالعۀ آن بهویژه در آموزش میزانسن و دکوپاژ اهمیت دارد؛ زیرا به فیلمساز میآموزد که لنز چگونه میتواند نهفقط آنچه را میبینیم، بلکه شیوۀ دیدن و احساس کردن ما را نیز تغییر دهد.
یکی از رایجترین کجفهمیها در آموزش فیلمسازی، تقلیل دادن دانش لنز به حفظ کردن جداول فواصل کانونی، اعداد دیافراگم و محاسبات عمق میدان است. این امور فنی، هرچند برای دستیار فیلمبردار و مدیر نورپردازی حیاتی است، اما وظیفۀ اصلی کارگردان نیست. تفاوت بنیادین در این است که بدانیم هر انتخاب اپتیکی چه بار دلالتی ایجاد میکند. گزینش یک فاصلۀ کانونی مشخص، همزمان چهار عامل میدان دید (چه بخشی از جهان داستان در قاب جای میگیرد)، عمق میدان (تمرکز نگاه و میزان وضوح پسزمینه)، نسبت پرسپکتیو (فاصلۀ ادراکی مخاطب با شخصیت) و رفتار نور (بازتابها و کیفیت ثبت بصری) را شکل میدهد. این عناصر مستقیماً روی سه سازوکار روایی اثر میگذارند: توجه (هدایت چشم مخاطب)، نسبت (موقعیت عاطفی و اخلاقی شخصیت) و زمان (سنگینی یا سبکی ادراکشدۀ فضا).
برای دستیابی به نگاهی دقیق، باید از افسانههای متداول در آموزش سینما نیز فاصله گرفت. نخست، این گزاره که «لنز واید فضا را دچار اعوجاج میکند و تله فضا را فشرده میسازد» از نظر اپتیکی دقیق نیست؛ چراکه عامل تعیینکنندۀ پرسپکتیو، فاصلۀ فیزیکی دوربین تا سوژه است، نه فاصلۀ کانونی. اما از آنجا که استفاده از لنز واید ما را ناگزیر به نزدیک شدن به سوژه میکند، تفاوت دلالتی از همین «جای ایستادن در برابر انسان» سرچشمه میگیرد. دوم، ادعای «معادل بودن لنز ۵۰ میلیمتری با چشم انسان» صرفاً یک تقریب آموزشی برای مقایسۀ زوایای دید است؛ زیرا چشم انسان قاب مستطیلی ثابت ندارد و فروکاستن لنز به چشمی طبیعی، ما را از درک خصلتهای بیانی آن بازمیدارد.
هنگامی که از سینمای مستند یا پرترههای واقعی سخن میگوییم، انتخاب لنز ابعاد اخلاقی پیدا میکند. گفته میشود «لنز واید دوربین را به حریم سوژه نزدیک میکند که میتواند نشانگر صمیمیت تام یا مداخلهگری باشد؛ در حالی که لنز تله فاصلهای ایمن و ناظرانه میسازد که گاه حس کنترل یا فاصلۀ سرد پژوهشگرانه را القا میکند.» آیا این گزارهها درست است؟ پاسخ را در کتاب «چشم فیلمساز: زبان لنز» میتوان یافت.ترجمهٔ این کتاب، پاسخ به یک ضرورت دیرین در آموزش سینماست؛ جامعیتی کاربردی که جامعهٔ هنرجویی و فیلمسازان پیش از این شدیداً به آن نیاز داشتند.
به تعبیر ژان روش، دوربین و اپتیک آن کنشگرانی زندهاند که حضورشان رفتار انسانِ مقابل را تغییر میدهد. همانطور که راوی ادبی با لحن و فاصلۀ خود سخن میگوید، کارگردان نیز با انتخاب لنز و موضع دوربین، موضعگیری روایی خود را آشکار میسازد.
برابری لنز ۵۰ میلیمتر با چشم انسان قراردادی تقریبی است، نه واقعیتی اپتیکی؛ چشم قاب ندارد و تصویرش با حرکت و توجه ساخته میشود. یاسوجیرو اوزو، غالباً با همین فاصلۀ کانونی کار کرد، نشان میدهد این لنزِ «عادی» میتواند پایهای برای سبکی کاملاً شخصی شود، بهشرط آنکه فیلمساز آن را آگاهانه به کار گیرد.
معادلسازی لنز ۵۰ میلیمتر با نگاه انسان را در بهترین حالت باید قراردادی آموزشی دانست، نه واقعیتی اپتیکی. نگاه انسان قاب مستطیلی ندارد، لبههایش محو است و تصویرش نه در یک لحظه، که با حرکت چشم و جابهجایی توجه ساخته میشود. «عادیبودنِ» ۵۰ میلیمتر نیز بیش از آنکه خاصیتی طبیعی باشد، نسبتی است با اندازۀ قاب و تاریخ تجهیزات؛ همان لنز در قاب عکاسی ۳۵ میلیمتری و در قاب سینمایی یکچیز نیست.
یاسوجیرو اوزو، از این منظر، مثالی آموزنده است، اما نه به آن معنا که معمولاً میگویند. او در دوران بلوغ سبکیاش به روایت همکاران و منتقدان تقریباً یک فاصلۀ کانونی را ثابت نگه داشت، و همین ثبات او را نمونۀ «لنز یگانه» ساخته است. با این حال لنز او را نه «نگاه طبیعی» که لنزی کمی اعوجاجآور خواندهاند، و آنچه تصویر اوزویی را میسازد خودِ لنز نیست، بلکه ترکیب آن با دوربین ثابت و کمارتفاع و قاببندی دقیق است. میتوان گفت لنز ۵۰ نزد اوزو پنجرهای بیواسطه به واقعیت نبود؛ ثابتی بود که با ثابتماندنش، دیگر متغیرها، یعنی فاصله، ارتفاع و چینش قاب، را خواناتر میکرد.
درس اوزو برای فیلمساز معکوسِ گزارۀ رایج است: نه «چون ۵۰ به چشم نزدیک است، لنز درست همان است»، بلکه «حتی لنزی که عادی مینامیمش، وقتی آگاهانه و پیوسته به کار رود، موضعی زیباییشناختی میشود.» از همینجا ضرورت شناخت لنز روشن میشود: فیلمساز باید بتواند میان لنزِ «بینشان» و لنزِ «برگزیده» فرق بگذارد، و انتخاباش را نه به حکم عادت یا افسانه، بلکه به حکم معنا انجام دهد.
شناخت لنز برای فیلمساز ضرورت دارد، نه از آن رو که جایگزین فیلمبردار شود، بلکه برای آن که بتواند شهود زیباشناختی خود را به انتخابهای دقیق بصری ترجمه کند. آگاهی از زبان لنز، کارگردان را از افتادن در دام انتخابهای تصادفی رها میکند و به او قدرت میدهد تا بستر بصری روایت خود را آگاهانه بنا کند.
«لنز واید فضا را دچار اعوجاج میکند، تله فضا را فشرده میکند.» این گزاره، به این صورت، گمراهکننده است. آنچه نسبتهای پرسپکتیوی را تعیین میکند فاصلۀ دوربین تا سوژه است، نه فاصلۀ کانونی. فاصلۀ کانونی فقط تعیین میکند چه بخشی از آن تصویر پرسپکتیوی قاب شود. اگر از یک نقطه با لنز واید و تله عکس بگیرید و تصویر واید را برش بزنید، به همان نسبتها میرسید. اما در عمل، هر لنز کاربرد و جای ایستادن خودش را به فیلمساز تحمیل میکند و تفاوت دلالتی از همینجا میآید.
لنز فقط ابزار ثبت نیست. هر انتخاب لنز چهار چیز را تعیین میکند: میدان دید، عمق میدان، نسبت ادراکی فاصلهها و رفتار نور. این چهار چیز روی سه سازوکار روایی اثر میگذارد: توجه (چه چیزی دیده شود)، نسبت (شخصیت چه فاصلهای با جهان و با ما دارد) و زمان (سنگینی و سبکی ادراکشدۀ صحنه).
انتخاب و ترجمهٔ این اثر از سوی انجمن سینمای جوانان ایران و مجید کیانیان، نشان از شناخت دقیق جامعهٔ مخاطب دارد؛ زیرا هنرجویان، دانشجویان و فیلمسازان در مسیر تبدیل شهود بصری به زبان روایت، نیازمند چنین منبع راهگشا و بنیادینی بودند.
نظر شما