سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- افسانه نجاتی، پژوهشگر و مترجم فلسفه؛ کتاب را میتوان گشود، خواند و بست؛ میتوان دربارهاش سخن گفت، از آن نقلقول آورد و حتی پیش از بهپایانرساندنش دربارهی ارزش آن حکم صادر کرد. اما آیا هر مواجههای با کتاب، خواندن است؟ آیا عبور از کلمات ما را به جهان اندیشهای که آنها را پدید آورده راه میدهد؟ میان دیدنِ واژهها و فهمیدنِ آنچه در آنها پنهان است، فاصلهای وجود دارد که با شتاب پیموده نمیشود.

خواندن، پیش از آنکه عملی برای بهدستآوردن اطلاعات باشد، نوعی ماندن است؛ ماندن در کنار ذهنی دیگر، در برابر پرسشی که شاید پاسخ روشنی نداشته باشد، و در قلمرویی که عادتهای فکری ما را بهآسانی آسوده نمیگذارد. کتاب گاهی چیزی را به ما میآموزد و گاهی آنچه را از پیش میدانستهایم به پرسش میگیرد. چهبسا مهمترین لحظهی خواندن، همانجاست که دیگر نمیتوانیم با اطمینان پیشین به جهان نگاه کنیم.
در روزگاری که اطلاعات با سرعتی بیسابقه در دسترس ما قرار میگیرد، خطر آن است که آسانیِ دسترسی را با عمقِ شناخت اشتباه بگیریم. میتوان در زمانی کوتاه دربارهی نویسندهای جستوجو کرد، خلاصهی کتابی را خواند، چند نظر موافق و مخالف را کنار هم گذاشت و تصویری فشرده از یک اثر به دست آورد. این امکانات ارزشمندند؛ مسئله از جایی آغاز میشود که حاصل این گردآوری را با تجربهی فهمیدن یکی میگیریم. دانستنِ اطلاعاتی دربارهی یک کتاب، لزوماً به معنای شناختنِ آن نیست؛ همانطور که آشنایی با نامها و اصطلاحات، بهخودیخود، نشانهی ورود به جهان اندیشه نیست.
شناخت زمان میخواهد، اما فقط زمانِ سپریشده کافی نیست. باید آمادگیِ ماندن در برابر دشواری را نیز داشته باشیم؛ آمادگیِ بازگشتن به جملهای که بار نخست از آن گذشتهایم، پذیرفتنِ اینکه معنای بخشی از متن هنوز بر ما آشکار نشده و تحملِ پرسشی که پاسخ فوری ندارد. گاهی کتابی را میخوانیم و در پایان درمییابیم که هنوز آن را نفهمیدهایم. این تجربه الزاماً نشانهی شکست نیست؛ شاید نخستین نشانهی جدیگرفتنِ کتاب باشد.
در برابر اثر دشوار، معمولاً دو راه پیش روی ماست: میتوانیم دشواری را بهانهای برای کنارگذاشتن آن کنیم، یا بپذیریم که فهمیدن همیشه مطابق عادتها و انتظارهای ما پیش نمیرود. راه نخست آسودگی بیشتری دارد؛ راه دوم از ما میخواهد دربارهی محدودیتهای فهم خود نیز تأمل کنیم. البته قرار نیست هر کتابی را دوست بداریم، هر متنی را ارزشمند بدانیم یا هر ابهامی را نشانهی ژرفای اندیشه بشماریم. ابهام گاهی حاصل پیچیدگیِ واقعی است و گاهی از نارساییِ بیان سرچشمه میگیرد. تمایز میان این دو، خود نیازمند خواندن، سنجیدن و استدلال است.
مسئله، حقِ نقدکردن نیست؛ مسئله کیفیتِ داوری است. میتوان اثری را نپسندید، با اندیشهی نویسنده مخالفت کرد یا حتی آن را ناموفق دانست. اما داوری هنگامی اعتبار پیدا میکند که از مواجههای واقعی با اثر برخاسته باشد؛ هنگامی که بتوانیم بگوییم چه چیزی را نقد میکنیم، دلیل مخالفتمان چیست و تا کجا به حدود شناخت خود آگاهیم. تمسخر، بهتنهایی، جای استدلال را نمیگیرد و اطمینانِ لحن نیز برهان نمیسازد. گاهی آنچه به شکل نقد عرضه میشود، بیش از آنکه چیزی دربارهی اثر آشکار کند، نسبتِ گوینده را با نادانستههای خودش نشان میدهد.

شاید یکی از دشوارترین فضیلتهای فکری، تواناییِ بهتعویقانداختن داوری باشد. نه از سر بیتفاوتی و نه برای گریختن از موضعگیری، بلکه برای آنکه پیش از حکمدادن، مجالِ فهمیدن فراهم شود. این تعویق، تعلیقِ همیشگیِ قضاوت نیست؛ فاصلهای است میان مواجهه و نتیجهگیری، تا نخستین واکنش عاطفی یا ذهنی، بیدرنگ به حکمی قطعی تبدیل نشود. در این فاصله میتوان پرسید، دوباره خواند، شواهد را سنجید و حتی نظر خود را تغییر داد. تغییر نظر، در چنین وضعی، نشانهی ضعف نیست؛ حاصل جدیگرفتنِ حقیقت است.
خواندنِ دوباره نیز از همینجا معنا پیدا میکند. گاه به کتابی بازمیگردیم که سالها پیش خواندهایم و با شگفتی درمییابیم که متن همان است، اما دریافت ما تغییر کرده است. کلمات جابهجا نشدهاند؛ تجربههای ما، پرسشهایمان و نسبتمان با جهان دگرگون شدهاند. کتاب در بازخوانی، تنها معنای پیشین خود را تکرار نمیکند؛ امکانهای تازهای از خود و از ما را آشکار میسازد. از این منظر، خواندن فقط حرکت به سوی شناختِ دیگری نیست؛ راهی است برای دیدنِ تغییراتی که در خود ما رخ دادهاند.
تجربهی ترجمه نیز این ضرورتِ درنگ را آشکار میکند. مترجم با کلماتی روبهروست که معنای آنها را نمیتوان همیشه با یافتن معادلی در زبان دیگر منتقل کرد. باید میان واژهها، بافتها، لحنها و امکانهای گوناگون حرکت کند و گاه بپذیرد که هیچ انتخابی تمامِ معنای متن را در خود جای نمیدهد.
ترجمه یادآور میشود که فهم، غالباً پیش از آنکه به یقین برسد، از تردید عبور میکند. این تردید مانعِ کار نیست؛ بخشی از خودِ کار است. شاید خواننده نیز، اگر بخواهد با کتاب وارد گفتوگو شود، ناگزیر باشد چیزی از همین شکیبایی را بیاموزد.
گفتوگو با کتاب به معنای آن نیست که در پایان، حتماً با نویسنده همنظر شویم. گفتوگو هنگامی آغاز میشود که اثر را به تصویری از پیش آماده تقلیل ندهیم؛ به آن فرصت دهیم تا سخنش را آشکار کند و در عین حال، پرسشهای خود را از آن دریغ نکنیم. در چنین مواجههای، کتاب نه مرجعی برای تسلیمشدن است و نه شیئی برای نمایش دانایی ما. حضوری است که میتواند اندیشهمان را به حرکت درآورد، با پیشفرضهایمان درگیر شود و ما را به بازنگری در آنچه بدیهی میپنداشتیم وادارد.
شاید ارزش یک کتاب را نتوان تنها با آنچه از آن به خاطر میسپاریم سنجید؛ باید دید پس از خواندنش، شیوهی پرسیدن، فهمیدن و داوریکردن ما چه تغییری کرده است. کتابی که چنین امکانی فراهم میکند، با بستهشدن جلدش به پایان نمیرسد. در ذهن ما ادامه مییابد، به پرسشهایمان بازمیگردد و گاهی سالها بعد، در لحظهای پیشبینینشده، معنایی تازه پیدا میکند.
برای رسیدن به کتاب، باید از شتابِ رسیدن دست کشید. در جهانی که پاسخهای فوری فراواناند، شاید یکی از جدیترین شکلهای اندیشیدن این باشد که پیش از سخنگفتن، اندکی بیشتر بخوانیم؛ پیش از داوری، اندکی بیشتر بفهمیم و پیش از ادعای دانستن، امکانِ ندانستن را از خود نگیریم.
کتاب، بیشتاب؛ زیرا شناخت به زمان نیاز دارد و اندیشه، برای دگرگونشدن، باید فرصتِ شنیدن داشته باشد.
نظر شما