سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – محمد آقاسی، جامعهشناس و پژوهشگر افکارعمومی: داستان بلند «در تدارک زندگیِ نکرده» روایت چند زندگی بههمپیوسته است. زندگی امید، رویا، هنگامه و آرزو که هر یک به شکلی با عشق، خانواده و انتخابهای شخصی خود درگیرند. شخصیتها در پی ساختن زندگیای هستند که با آنچه اکنون تجربه میکنند تفاوت دارد، اما رابطههایشان همواره در معرض دخالت گذشته، خانواده و دیگری قرار میگیرد.
عشق برای آنها میتواند نوید رهایی باشد، اما همزمان رابطه را با پرسشهایی درباره انتخاب، تعهد و امکان زندگی مستقل روبهرو میکند. روایتهای چندگانه رمان، بهتدریج تصویری از آدمهایی میسازند که میخواهند زندگی خود را تغییر دهند، اما هر بار گذشته، رابطه یا دیگری به شکلی در مسیر این تغییر حاضر میشود. در این میان، آنچه بیش از همه باقی میماند، فاصله میان زندگیای است که شخصیتها زیستهاند و زندگیای که میخواستند یا میتوانستند داشته باشند.
اما داستان بلند «در تدارک زندگیِ نکرده» را میتوان از زاویه دیگری نیز خواند. آن هم از خلال رابطههایی که قرار است امکان زندگی را فراهم کنند، اما خود به بخشی از مساله زندگی تبدیل میشوند. در این میان، عشق جایگاه مهمی دارد. عشق برای راویان داستان، تا حد زیادی امکان رهایی از قفس است. راهی برای فاصله گرفتن از وضعیتی که در آن گرفتار شدهاند و رسیدن به زندگیای که مطلوب به نظر میرسد. اما درست در همین نقطه، یک تناقض شکل میگیرد، اگر خانواده بدون عشق فرسوده میشود، آیا هر عشقی میتواند خانواده را نجات دهد؟
به نظر میرسد رمان پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهد. عشق در آن بیشتر بهعنوان وعده رهایی حضور دارد تا بهعنوان رابطهای که بتواند در زندگی روزمره دوام بیاورد و مناسبات موجود را از درون تغییر دهد. اگر غیاب دولت، دین و رسانه را در این داستان یک غیاب عمودی بدانیم، شاید بتوان غیاب عشق را غیاب افقی بخوانیم که یکی از غیابهای معنادار داستان است. غیاب تصویری از عشقی که نه فقط فرد را از قفس بیرون ببرد، بلکه بتواند شکل دیگری از زندگی مشترک را ممکن کند. عشق هست، میل به عشق هست و تصور رهایی از طریق عشق نیز هست، اما صورت اجتماعی این رهایی چندان روشن نیست.
البته عشق نیز مانند هر تجربه اجتماعی دیگری بیرون از زمان و جامعه شکل نمیگیرد. تصور ما از عشق، انتظارمان از رابطه، معنایی که برای وفاداری، استقلال، تعهد و خوشبختی قائل میشویم، همگی در بستر تاریخی و اجتماعی خاصی شکل میگیرند. از این منظر، شاید نتوان عشق را صرفاً نیرویی فردی و رهاییبخش در نظر گرفت. عشق خود درون همان جامعهای شکل میگیرد که فرد میخواهد از محدودیتهایش رها شود. بنابراین پرسش فقط این نیست که چه کسی را دوست داریم، بلکه این نیز هست که در چه جهان اجتماعی عشق میورزیم و از عشق چه انتظاری داریم؟

مساله رابطه نیز در رمان از همین زاویه قابل توجه است. رابطه در ظاهر میان دو نفر شکل میگیرد، اما در روایت شخصیتها تقریباً همیشه پای «نفر سومی» نیز در میان است. کسی یا چیزی که میان فرد و زندگی مطلوب او قرار گرفته است. این نفر سوم گاهی صورتی انسانی دارد و گاهی میتوان آن را در قالب خانواده، یک فرد از خانواده مثل مادربزرگ، گذشته، انتظارات دیگران یا شرایط اجتماعی تفهم کرد. در نتیجه، رابطه هرگز کاملاً دو نفره باقی نمیماند و چیزی بیرون از رابطه دائماً در حال تأثیرگذاری بر آن است.
اما حضور این «نفر سوم» پرسش دشوارتری را نیز پیش میکشد. آیا شخصیتها مسوولیت زندگی نکرده خود را بر عهده میگیرند یا همواره عاملی بیرونی را مسوول ناکامیهای خود میدانند؟ اگر دیگری، خانواده یا شرایط اجتماعی همیشه مانع تحقق زندگی مطلوب باشد، سهم فرد در انتخابها و تصمیمهایش چه میشود؟ در مقابل، اگر همه چیز را به مسوولیت فردی تقلیل دهیم، با محدودیتهایی که واقعاً بر انتخابهای او اثر میگذارند چه کنیم؟ ارزش این وضعیت دوگانه در آن است که رمان پاسخ سادهای ارائه نمیکند. فرد نه کاملاً صاحب سرنوشت خویش است و نه کاملاً قربانی نیروهایی بیرون از خود تصویر شده است.
پس مساله مرزشناسی و مرزگذاری در روابط بینافردی نیز اهمیت پیدا میکند. رابطه فقط با نزدیکی ساخته نمیشود. واقعیا این است که به رسمیت شناختن فاصله میان «من» و «دیگری» نیز شرط شکلگیری یک رابطه پایدار است. فرد باید بتواند هم با دیگری رابطه داشته باشد و هم قلمرو مستقل خود را حفظ کند. وقتی مرزهای میان افراد بیش از اندازه نفوذپذیر میشوند، رابطه میتواند از امکان همزیستی به عرصهای برای دخالت، کنترل و از دست رفتن استقلال تبدیل شود. بخشی از شکنندگی رابطهها در رمان را میتوان از همین منظر دید یعنی مرز میان فرد، دیگری و خانواده همیشه روشن و تثبیتشده نیست.
حافظه نیز یکی دیگر از عناصر مهم جهان اجتماعی این داستان است. شخصیتها فقط در اکنون زندگی نمیکنند. گذشته در تجربه راویان حضور دارد اما حافظه الزاماً به معنای ارتباط سالم و سازنده با گذشته نیست. گذشته زمانی میتواند به بخشی از زندگی امروز تبدیل شود که بتواند با اکنون پیوند بخورد و امکان تصور آینده را نیز فراهم کند. اگر گذشته فقط تکرار شود و نتواند به فهم اکنون و ساختن آینده کمک کند، حافظه به جای آنکه پلی میان زمانها باشد، میتواند به مانعی برای حرکت تبدیل شود.
شاید بتوان گفت یکی از مسائل شخصیتهای «در تدارک زندگیِ نکرده» نسبت آنها با زمان است. آنان نه کاملاً از گذشته جدا شدهاند و نه توانستهاند آیندهای روشن برای خود بسازند. گذشته در آنها حضور دارد، اما آینده هنوز به شکل یک امکان واقعی درنیامده است. به همین دلیل، «زندگی نکرده» فقط به گذشته مربوط نیست. زندگیای که زیسته نشده، میتواند همان آیندهای باشد که هنوز امکان تحقق پیدا نکرده است.
در نهایت، عشق، رابطه، مرزگذاری و حافظه را میتوان چهار صورت از یک مساله واحد دانست و آن، مساله امکان ساختن «خود» در ارتباط با دیگری و با زمان است. انسان برای زندگی به رابطه نیاز دارد، اما برای حفظ خود به مرز نیز نیازمند است. همچنین به گذشته نیاز دارد، اما برای ادامه زندگی باید بتواند از گذشته به آینده عبور کند. انسان با عشق میخواهد دیگری را به خود نزدیک کند، اما زندگی مشترک بدون حفظ فاصله و استقلال ممکن است به از دست رفتن خود بینجامد.
شاید زندگی نکرده در این معنا، فقط زندگیای نباشد که شخصیتها فرصت تجربهاش را پیدا نکردهاند، بلکه زندگیای باشد که هنوز نتوانستهاند شرایط رابطهای، عاطفی و زمانی لازم برای تحقق آن را فراهم کنند. و همینجا عنوان داستان از یک حسرت شخصی فراتر میرود و به پرسشی درباره امکان زندگی تبدیل میشود. به واقع چه زمانی انسان میتواند زندگیای را که میخواهد، زندگی کند؟
نظر شما