شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۹
بکت؛ خنده‌ای در میانه رنج

جهان ساموئل بکت در نگاه نخست، سرزمینی برهوت و بی‌حاصل است؛ جایی که زمان می‌گذرد، آدم‌ها انتظار می‌کشند و زندگی، بی‌آنکه معنای روشنی داشته باشد، به تکرار خود ادامه می‌دهد. اما در پس این تاریکی، طنزی پنهان نفس می‌کشد؛ طنزی که اگر نبینیمش، شاید نیمی از بکت را از دست داده باشیم.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از آیریش تایمز، «خورشید می‌تابد، چون چاره دیگری ندارد؛ بر جهانی که هیچ چیز تازه‌ای در آن اتفاق نمی‌افتد». ساموئل بکت، نویسنده ایرلندی، رمان «مورفی» را با چنین جمله‌ای آغاز می‌کند؛ جمله‌ای که در عین سادگی، تصویری تمام‌عیار از جهان او به دست می‌دهد. خورشید همچنان می‌تابد، زمین همچنان می‌چرخد و زندگی، بی‌اعتنا به آرزوها و رنج‌های انسان، مسیر خود را ادامه می‌دهد. نه وعده‌ای در کار است و نه ضرورتی برای امیدوار بودن؛ با این همه، جمله بکت چنان آهنگ و ظرافتی دارد که نمی‌توان از زیبایی آن چشم پوشید.

شاید همین تناقض، راز ماندگاری آثار او باشد: چگونه می‌توان از جهانی چنین عبوس، چنین ادبیاتی درخشان آفرید؟ و چگونه می‌توان در دل بی‌معنایی، جایی برای خنده پیدا کرد؟

«در انتظار گودو»، مشهورترین نمایشنامه بکت، سال‌هاست که با یک توصیف کنایه‌آمیز به یاد آورده می‌شود: نمایشی که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛ آن هم دو بار! ویوین مرسیه، منتقد ادبی، این عبارت را در نقدی در سال ۱۹۵۶ به کار برد، اما مقصودش صرفا تمسخر نمایشی بی‌حادثه نبود. او به تناقض شگفت‌انگیزی اشاره داشت: نمایشی که ظاهرا هیچ اتفاقی در آن رخ نمی‌دهد، اما تماشاگر را چنان به خود مشغول می‌کند که نمی‌تواند چشم از صحنه بردارد. پرده دوم نیز با تفاوت‌هایی ظریف، پرده نخست را تکرار می‌کند؛ گویی زندگی بار دیگر همان مسیر را می‌پیماید، بی‌آنکه چیزی واقعا تغییر کند.

در جهان بکت، انتظار خود به حادثه تبدیل می‌شود؛ سکون، حرکت می‌آفریند و تکرار، معنایی تازه پیدا می‌کند. آدم‌ها منتظرند، حرف می‌زنند، می‌رنجند، شوخی می‌کنند و باز منتظر می‌مانند. شاید این تصویر، چندان هم از زندگی روزمره ما دور نباشد.

با این حال، آنچه گاه در تفسیر آثار بکت نادیده گرفته می‌شود، طنز است. برخی مفسران و کارگردانان چنان شیفته وجه فلسفی و تلخ آثار او هستند که گویی خندیدن در جهان بکت، خطایی نابخشودنی است. انگار نویسنده‌ای که از تنهایی، بی‌معنایی و رنج انسان می‌نویسد، حق ندارد مخاطبش را بخنداند.

اما بکت را نمی‌توان در قاب تنگ اندوه محصور کرد. طنز در آثار او نه زینتی برای سبک کردن فضای نمایش، بلکه بخشی از حقیقت جهان اوست؛ حقیقتی که گاه از دل مضحکه آشکار می‌شود. انسان در آثار بکت هم موجودی رنج‌کشیده است و هم موجودی خنده‌دار؛ موجودی که در برابر سکوت جهان، حرف می‌زند، در برابر بی‌معنایی، دنبال معنا می‌گردد و در میانه ناامیدی، همچنان به کارهای کوچک و عادت‌های روزمره خود ادامه می‌دهد.

اجرای سال ۱۹۸۸ «در انتظار گودو» در تئاتر گیت ایرلند، با بازی بری مک‌گاورن، جانی مورفی و آلن استنفورد، نمونه‌ای از اجراهایی بود که توانست این وجه طنزآمیز را به‌خوبی آشکار کند. اجرای سال ۱۹۷۶ نمایشنامه «روزهای خوش» به کارگردانی گروه تئاتر دروید نیز از همین منظر اهمیت داشت. شاید بازیگران و کارگردانان ایرلندی، به‌دلیل نزدیکی فرهنگی و زبانی به جهان بکت، بهتر توانسته‌اند دریابند که پشت این همه سکون و تلخی، چه نیروی طنزآمیزی نهفته است.

خود بکت نیز چندان با برداشت‌های ساده‌انگارانه از تلخی آثارش موافق نبود. او روزی از گفت‌وگو با روشنفکری انگلیسی یاد کرد که از او پرسیده بود چرا درباره رنج می‌نویسد. آن مرد می‌خواست بداند آیا پدرش او را کتک می‌زده یا مادرش خانه را ترک کرده است؛ گویی تنها با یافتن زخمی در دوران کودکی می‌توان توضیح داد که چرا نویسنده‌ای به سراغ تاریک‌ترین گوشه‌های وجود انسان می‌رود.

بکت پاسخ داده بود که دوران کودکی شادی داشته است.

او سپس در نخستین فرصت مهمانی را ترک کرده بود. بعدتر، در تاکسی، چشمش به آگهی‌هایی افتاد که برای کمک به نابینایان، یتیمان و پناهندگان درخواست حمایت می‌کردند. رنج، به تعبیر او، «حتی در تاکسی‌های لندن هم فریاد می‌زند».

این جمله، از بسیاری تفسیرهای پیچیده درباره آثار بکت گویاتر است. برای دیدن رنج، لازم نیست حتما به دنبال زخمی پنهان در زندگی نویسنده بگردیم. رنج در خیابان است، در چهره آدم‌هاست و در جهانی که هر روز از کنار مصیبت دیگران می‌گذرد. نویسنده تنها کافی است چشم باز کند.

اما دیدن رنج، لزوما به معنای چشم‌پوشی از طنز نیست. برعکس، شاید طنز یکی از راه‌های تحمل واقعیتی باشد که تغییر دادنش همیشه در توان ما نیست. خنده در جهان بکت، خنده‌ای از سر آسودگی نیست؛ خنده‌ای است که در آستانه خاموشی، برای لحظه‌ای کوتاه، سکوت را می‌شکند.

اشتباه است اگر بکت را تنها نویسنده ناامیدی بدانیم؛ همان‌قدر که اشتباه است اگر طنز آثارش را صرفا وسیله‌ای برای سرگرمی تلقی کنیم. او در فاصله باریک میان خنده و اندوه ایستاده است؛ جایی که انسان هم مضحک است و هم دوست‌داشتنی، هم درمانده است و هم تسلیم نمی‌شود.

شاید جهان بکت بی‌معنا باشد، اما مواجهه ما با آن بی‌معنا نیست. شاید گودو هرگز نیاید، اما انتظار همچنان ادامه دارد؛ و در همین انتظار، در همین گفت‌وگوهای ظاهرا بیهوده و همین شوخی‌های کوچک، چیزی از سرشت انسان آشکار می‌شود.

بکت به ما نمی‌گوید که بخندیم تا رنج را فراموش کنیم. او نشان می‌دهد که گاهی می‌توان رنج را دید، به آن خیره شد و با این همه، خنده را از یاد نبرد. برای فهمیدن چنین جهانی، بیش از هر چیز باید از این تصور دست برداریم که هرچه تلخ‌تر است، عمیق‌تر است و هرچه خنده‌دارتر، کم‌اهمیت‌تر.

شاید بکت بیش از آنکه نویسنده تاریکی باشد، نویسنده لحظه‌ای است که در دل تاریکی، لبخندی کوتاه بر لب انسان می‌نشیند؛ لبخندی که چیزی را حل نمی‌کند، اما به ما یادآوری می‌کند هنوز زنده‌ایم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

اخبار مرتبط

تازه‌ها

پربازدیدها