جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
آنجا که هویت راه نجات انسان‌ها می‌شود

نگارینه آبگاریان در «سه سیب از آسمان افتاد» تلاش کرده به انسان امروز یادآوری کند که هویت و اتکای به آن، راهی برای عبور انسان از ورطه دشواری‌هاست.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهتاب خسروشاهی، منتقد ادبی: «جمعه، درست بعد از نیمروز، وقتی خورشید پشت قله بلند فرو می‌رفت و آرام و باوقار به سمت غربِ درّه، قِل می‌خورد، آناتولیا سوایانتس، دراز کشید که بمیرد. تصمیم گرفته بود در خانه خودش، جایی که تمامِ زندگیِ سخت و بی‌فایده‌اش را گذرانده بود، در آرامش و سکوت و آبرومندانه بمیرد.»

آغاز داستانِ سه سیب از آسمان افتاد، از میلِ به پایان شروع می‌شود؛ از تلخی. قهرمان داستان تلاش می‌کند برای یک بار هم که شده، خودش برای سرنوشتش، تصمیم بگیرد؛ خلاف همۀ سال‌هایی که دیگران و یا حوادث روزگار برای او تصمیم گرفته بودند.

«از کمدِ لباسش، رختِ مرگش را بیرون آورد؛ پیراهنی پشمی با یقۀ توری سفید و پیش‌بندی بلند با جیب‌های گلدوزی شده. تسبیح مادرِ مادربزرگش که صلیبی نقره‌ای به آن آویز بود. دو لنگۀ پنجره را چارطاق باز کرد و آن‌ها را به گلدان‌های شمعدانی تکیه داد. دوباره رفت و سرجایش دراز کشید. حالا دیگر می‌توانست مطمئن باشد که روحش وقتی از بدنش جدا شود در خانه سردگردان نخواهد بود. وقتی روحش آزاد شود، سریع از پنجرۀ باز به سوی آسمان پرواز خواهد کرد.»

قهرمان داستان برای مرگ خود آدابی را «رعایت» می‌کند. ویژگی‌ای که در برگ برگِ روایت، شاخص است. به همین دلیل از خلال این رعایت و روایت، به آداب و رسوم، سنّت‌ها و زندگی روزمرۀ ارامنه آن روزهای دور -که بسیاری از آن سنّت‌های دیرینه کماکان باقی است- پی می‌بریم؛ سنت‌های دیرینه‌ای که مردم روستایِ کوهستانی «ماران»- مکان روایت داستان - را از جنگ و قطحی نجات می‌دهد.

آنجا که هویت راه نجات انسان‌ها می‌شود

افسانه در زندگی آمیخته

پدر آناتولیا، کاپیتون سوایانتس- سِو در ارمنی به معنی سیاه است و رنگ تیرۀ پوست خانواده، دلیل این نام‌خانوادگی است- سه دختر داشت و آناتولیا، سومین دختر و تنها عضو خانواده‌ بود که به این سن رسیده بود و ماه فوریه، پنجاه و هشت سالش تمام می‌شد. مادرِ آناتولیا، وُسکه، هیچ وقت موی دخترها و خودش را کوتاه نکرد. چون شبی خواب‌گزاری به او گفته بود: «هرگز موهایت را کوتاه نکنی. بگذار همیشه تا روی کمرت بلند باشد و پشتت را بپوشاند. هر آدمی چیزی دارد که بلا را از او می‌گرداند. بلاگَردان تو هم به احتمال زیاد موهایت است.»

ضرورت بلند نگه داشتن موها، نخستین افسانۀ داستان است. چیزی که آن را در برگ‌های دیگر داستان هم می‌بینیم؛ مانند روایت بعد از زلزلۀ نیمۀ غربیِ مانیش‌کارا، مرگ خالۀ آناتولیا و روز تولد آناتولیا. آناتولیا، در شبی خاص به دنیا می‌آید. «درست شبِ قبل از رفتن کولی‌ها» و مادرِ آناتولیا، وُسکه، آخرین کولی را درست شب تولد آناتولیا در خانه‌اش می‌بیند.

«زن کولی، بدون آنکه در بزند، به اتاق وُسکه سرک کشید. به تختخواب نزدیک شد و به صورت بچه نگاه کرد. ببین ما داریم می‌رویم و دیگر هرگز به اینجا برنمی‌گردیم. چیزی از زیورآلاتت بده، آنی که باید بدهی که می‌خواهی از دستش خلاص شود.»

ماجرای کتاب گویی در حال و هوای اسطوره‌ها و قصه‌های پریان می‌گذرد؛ در گوشه و کنار کتاب با موجودات افسانه‌ای، نیروهای خارق‌العاده و اتفاقات ماورایی روبه‌رو می‌شویم، اما رَوندِ روایت رمان به گونه‌ای پیش می‌رود که همۀ این‌ها بسیار عادی و طبیعی و قابل انتظار به نظر می‌رسند و به برداشت واقع‌گرایانۀ خواننده از داستان خدشه‌ای وارد نمی‌کنند.

او نگهبان زندگی است

«کم‌کم کتابخانه به برج بابلِ موجودات زنده تبدیل شد و در این میان، تنها دلخوشیِ آناتولیا، ورق زدن کتاب‌های محبوبش بود که جلدِ چرمی‌شان بویی خوش می‌داد.» آناتولیا، تنها بازماندۀ خانواده است. او برخلاف دو خواهر دیگرش، سالومه و نازلی، از قحطی جان به‌درمی‌برد. کاپیتون سوایانتس، پدر آناتولیا، او را همراه جعبۀ جواهرات وُسکه- مادر آناتولیا- به «دَرّه» می‌برد و او را به یکی از قوم و خویش‌های دور می‌سپارد و در آخرین لحظۀ درِ گوش دخترش می‌گوید: «تو یکی زنده بمان دخترم.»

آناتولیا، با تنها یادگار مادرش و باقی مانده از آن جعبۀ جواهر- گل سینۀ حکاکی شده از صدف طبیعی- هفت سال بعد به ماران بازمی‌گردد؛ به ویرانۀ ماران. از این لحظه، آناتولیا به «میراث‌دار» گذشته تبدیل می‌شود. او در حوادث پیش‌روی داستان- شاخص‌ترین آنها جنگ- از هر آنچه در روستای ماران است، حفاظت می‌کند؛ از کتاب‌های تنها کتابخانۀ ماران، گل‌ و گیاهان، حیوانات و... .

نارینه آبگاریان- نویسندۀ ارمنی که به زبان روسی می‌نویسد و روزنامۀ گاردین او را یکی از برجسته‌ترین نویسندگان معاصر اروپا می‌داند- در سه سیب از آسمان افتاد، برخلاف روزگاری که نویسندگان بر دوچندان نمایاندنِ زشتی‌ها از هم سبقت می‌گیرند؛ گرچه قحطی، سیل، مرگ، مهاجرت و جنگ و حتی خرافه‌ها صحبت می‌کند؛ اما در برابر هیچ‌کدام از آنها کوتاه نمی‌آید و شخصیت‌ها و حتی مخاطب را به انفعال فرانمی‌خواند؛ اما این جنگجویی بدون ایجاد حس تنفر، خشم یا کینه است. این، درست مسیر زندگی قهرمان داستان است. او زنی ساده‌دل و روستایی است اما آنچه انجام می‌دهد، صرفاً ریشه در فطرت و باطن پاک او دارد؛ کلیدی که او و روستای ماران را از به سمت زندگی پیش می‌برد.

آناتولیا را می‌توان در ردیف قهرمانان مثبتِ رمان‌های داستایوفسکی مانند سونیا مارملادوف در جنایت و مکافات یا نمونه‌های دیگر قرن بیستمی آنها قرار داد؛ شخصیت‌هایی که هرچه می‌گذرد، آمارشان بیشتر رو به کاهش است.

با هم حرف نمی‌زنیم

«زندگی ما چنان شتابی گرفته است که به زحمت فرصت پیدا می‌کنیم که چند کلمه با یکدیگر درد دل کنیم و از اوضاع هم جویا شویم. آنچه مرا می‌آزارد این است که جوانان از نسل‌های پیشین فاصله می‌گیرند. جهانی شدن مسلماً مزایایی دارد، ولی آسیب‌های جانبی نیز به همراه می‌آورد؛ از جمله محو شدن سنت‌های ملی و چیزهایی که معرّف هویت مردمان به شمار می‌آیند.»

با این نگاه، روایت آبگاریان در سه سیب از آسمان افتاد، متأثر و یادآور آداب و سنت‌هایی است که در گذر زمان فراموش شده‌اند و این را می‌توان در بزنگاه‌های داستان مانند تولد، جشن‌ها، عزاداری‌ها و تاب‌آوری درمقابل سیل، جنگ و قحطی به‌وضوح دید. آبگاریان تلاش کرده به انسان امروز یادآوری کند که هویّت و اتکای به آن، راهی است برای عبور انسان از ورطۀ دشواری‌ها.

آینده روشن است

نارینه آبگاریان به «امید» باور دارد؛ گرچه او در گفت‌وگو با روزنامۀ گاردین، کتاب محبوب خود را صد سال تنهاییِ گابریل گارسیا مارکز معرفی می‌کند. اگرچه میان سه سیب از آسمان افتادِ آبگاریان و صد سال تنهایی ماکز، شباهت‌هایی هم وجود دارد- به‌ویژه در ساختار روایت- اما خود او در همان گفت‌وگو می‌گوید: «می‌خواستم داستانی بنویسم که پایانش امیدبخش باشد.»

در برگِ پایانی داستان می‌خوانیم: «درست یک سال و یک ماهِ پیش، جمعه‌روزی درست بعد از نیمروز، وقتی خورشید باوقار از افق پایین می‌آمد و به سمت غربیِ دره می‌رفت، آناتولیا سوایانتس که خبر نداشت چه‌قدر اتفاقات خوش و زیبا در انتظارش است، دراز کشیده بود که بمیرد...»

سه سیب از آسمان افتاد، نوشته نارینه آبگاریان با ترجمه خوب یلدا بیدختی‌نژاد که نام خود را از پایان بخش بسیاری از قصه‌های ارمنی گرفته است: «سه سیب از آسمان افتاد، یکی برای آن کس که دید، یکی برای آن کس که حکایت کرد و یکی برای آن کسی که گوش داد»، در نهمین دوره جایزه زنده یاد ابوالحسن نجفی، شایسته تقدیر شناخته شد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها