سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - صبا صحبتی، مترجم و منتقد: ایوان گنچاروف را بیش از هر چیز با «آبلوموف» میشناسیم؛ رمانی که شخصیت اصلیاش، ایلیا ایلیچ آبلوموف، به یکی از ماندگارترین نمادهای رخوت و بیارادگی در ادبیات روسیه و جهان تبدیل شده است. اما گنچاروف پیش از آنکه «آبلوموف» را بیافریند، در نخستین رمانش، «داستان همیشگی»، سراغ مسئلهای رفت که بعدها نیز در آثارش دنبال کرد: فاصله میان آنچه انسان از زندگی انتظار دارد و آنچه زندگی سرانجام به او تحمیل میکند.
«داستان همیشگی» با ترجمه فرزانه شفیعی و از سوی نشر فرهنگ معاصر منتشر شده است؛ رمانی که در فارسی بیش از آنکه صرفاً یک اثر کلاسیک روسی باشد، فرصتی است برای بازگشت به یکی از سرچشمههای جهان داستانی گنچاروف. این رمان در سال ۱۸۴۷ منتشر شد و نخستین رمان گنچاروف بود؛ اثری که او آن را طی سالهای ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۶ نوشت.
داستان از جایی آغاز میشود که الکساندر آدویف، جوانی بیستساله و تنها فرزند خانوادهای مرفه در یکی از املاک شهرستانی، تصمیم میگیرد خانه و مادرش را ترک کند و راهی سنپترزبورگ شود. او با خود مجموعهای از رؤیاهای بزرگ میبرد: میخواهد شاعر شود، عاشق شود، مشهور شود و زندگی را آنگونه که در ذهن جوانانهاش ساخته است تجربه کند. سنپترزبورگ برای او نه فقط یک شهر، که صحنهای برای تحقق رویا است.
الکساندر هنوز به جهانی باور دارد که در آن عشق خالص است، دوستی بیچشمداشت، هنر مقدس و آدمها همان چیزی هستند که میگویند. او با ذهنی سرشار از احساس و خیال وارد شهری میشود که منطق دیگری بر آن حاکم است؛ جهانی که در آن مناسبات اقتصادی، موقعیت اجتماعی، مصلحت و تجربه، جای بخش بزرگی از شور جوانی را گرفتهاند.
در برابر او، پیوتْر آدویف، عمویش، قرار دارد؛ مردی باتجربه، عملگرا و ظاهراً بیاحساس که سالها است قواعد زندگی شهری را آموخته است. عموی الکساندر برای او چیزی شبیه یک ضدقهرمان است: کسی که عشق را با حسابوکتاب میسنجد، احساسات را جدی نمیگیرد و به جای رؤیا درباره کار و پول و واقعیت حرف میزند. اما گنچاروف مسئله را به این سادگی حل نمیکند. او قرار نیست صرفاً جوان آرمانگرا را خوب و مرد واقعگرا را بد نشان دهد.
اتفاقاً جذابیت رمان در همین است که خواننده بهتدریج درمییابد هر دو، بخشی از حقیقت را در اختیار دارند.
الکساندر هنوز زندگی را نشناخته است و پیوتر بیش از اندازه زندگی را شناخته است. یکی اسیر رؤیاهای خود است و دیگری اسیر تجربههای خود. یکی فکر میکند جهان باید مطابق آرزوهای او رفتار کند و دیگری میداند که جهان چنین تعهدی به هیچکس نداده است.

به همین دلیل، «داستان همیشگی» فقط داستان برخورد یک جوان شهرستانی با سنپترزبورگ نیست؛ داستان فرایند از دسترفتن توهمات است. الکساندر وارد شهر میشود تا خودش را پیدا کند، اما آنچه پیدا میکند، تصویری متفاوت از خودش است. عشق، ادبیات، دوستی و بلندپروازی، یکی پس از دیگری با واقعیت برخورد میکنند و هر بار چیزی از آن آرمانهای اولیه فرومیریزد.
گنچاروف این فرایند را با طنزی ظریف روایت میکند. بسیاری از موقعیتهای رمان خندهدارند، اما خنده در اینجا همیشه بیخطر نیست. پشت طنز، نوعی اندوه پنهان است: اندوهِ انسانی که خیال میکند زندگی باید بزرگ، زیبا و استثنایی باشد، اما سرانجام درمییابد که زندگی برای بیشتر آدمها مجموعهای از سازشها، شکستها، عادتها و انتخابهای ناگزیر است.
همین ترکیب طنز و تلخی از ویژگیهای مهم رمان است. نیکلاس لزار در نقد خود در گاردین، «داستان همیشگی» را اثری دانسته که با وجود گذشت چند نسل، همچنان میتواند خواننده را با حماقتها و ضعفهای انسانی آشنا و غافلگیر کند. او همچنین به زندگینامه گنچاروف اشاره میکند که مانند الکساندر، جوانی خود را در سنپترزبورگ گذراند و در کنار کار اداری، به نوشتن میپرداخت.
از این منظر، الکساندر را میتوان تا اندازهای سایهای ادبی از خود گنچاروف دانست؛ جوانی که با رؤیا و ادبیات وارد جهان بزرگسالان میشود و بهتدریج درمییابد که برای زندهماندن در این جهان، فقط داشتن احساس و استعداد کافی نیست. اما اهمیت «داستان همیشگی» تنها در شخصیت الکساندر نیست. رابطه او با عمویش یکی از ستونهای اصلی رمان است. گفتوگوهای این دو، میدان اصلی کشمکش میان دو نگاه به زندگی است. پیوتر مدام میکوشد الکساندر را از خیالپردازی بیرون بکشد و او را با واقعیت روبهرو کند؛ اما خود نیز در این فرایند بیتأثیر نمیماند. به این ترتیب، گنچاروف رابطهای ساده میان «جوان خام» و «پیر دانا» نمیسازد، بلکه دو جهانبینی را مقابل هم قرار میدهد.
از همینجا میتوان به «آبلوموف» رسید؛ رمانی که گنچاروف دوازده سال پس از «داستان همیشگی» منتشر کرد و شخصیت آن به یکی از شناختهشدهترین چهرههای ادبیات روسیه بدل شد. «آبلوموف» نیز با ترجمه سروش حبیبی پیشتر در نشر فرهنگ معاصر منتشر شده است؛ این ترجمه در چاپهای متعدد در دسترس بوده و چاپهای ثبتشده آن، از جمله چاپ سیزدهم، نشاندهنده استمرار حضور این اثر در بازار کتاب ایران است.
قراردادن این دو کتاب در کنار هم، خواندن گنچاروف را جذابتر میکند. در «داستان همیشگی»، مسئله جوانی است که بیش از اندازه میخواهد زندگی کند؛ در «آبلوموف»، با مردی روبهرو هستیم که تقریباً از زندگی کناره گرفته است. الکساندر از رؤیا به واقعیت سقوط میکند و آبلوموف در فاصله میان رؤیا و عمل متوقف میماند. یکی قربانی برخورد آرمان با واقعیت است و دیگری قربانی ناتوانی در تبدیل خواستن به عمل. به همین دلیل، «داستان همیشگی» را نباید صرفاً اثری مقدماتی در کارنامه گنچاروف دانست. این رمان، نخستین صورتبندی یکی از دغدغههای اساسی نویسنده است: اینکه انسان چگونه در مواجهه با جهان اجتماعی، میان خواستههای شخصی و ضرورتهای زندگی گرفتار میشود.
گنچاروف نشان میدهد که بلوغ الزاماً به معنای رسیدن به خوشبختی نیست؛ گاهی فقط به معنای آموختن این است که کدام رؤیاها را باید کنار گذاشت. شاید عنوان روسی رمان، «اوبیکنووننایا ایستوریا»، یعنی «داستان معمولی»، از این نظر معنایی دوگانه داشته باشد. آنچه برای الکساندر فاجعهای شخصی است، در حقیقت داستانی است که نسلهای بسیاری از انسانها تجربه کردهاند: جوانی با رؤیاهای بزرگ وارد جهان میشود و جهان، آرامآرام او را به زبان خودش وادار به حرفزدن میکند. از عشق تا شکست، از شهرت تا کار، از خیال تا مصلحت؛ همان داستان بارها تکرار میشود و درست همینجا است که «داستان همیشگی» پس از نزدیک به دو قرن همچنان تازه به نظر میرسد. گنچاروف درباره یک جوان روس در سنپترزبورگ قرن نوزدهم نوشته، اما مسئلهاش محدود به آن زمان و مکان نیست. هر نسلی جوانانی دارد که میخواهند جهان را تغییر دهند و بزرگترهایی که به آنها میگویند جهان پیش از آنها نیز همینجا بوده است.
شاید تفاوت میان این دو گروه فقط در این باشد که کدامیک هنوز «داستان» خود را شروع کرده و کدامیک پایان آن را پیشاپیش میداند. «داستان همیشگی» روایت همین فاصله است؛ فاصله میان آنچه فکر میکنیم زندگی باید باشد و آنچه زندگی، درنهایت، هست. و ارزش انتشار دوباره چنین اثری، در همین امکان ساده، اما مهم است: اینکه داستانی از روسیه قرن نوزدهم، هنوز بتواند خواننده امروز را وادار کند به جوانی خودش، شکستهایش و رؤیاهایی که زمانی داشت و بعدها کنار گذاشت، فکر کند.
نظر شما