سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) - مسیح اصلانی؛ موسیقیدان و روانشناس؛ از سپیدهدم تمدن، وقتی آدمی نخستین نواها را بر نی و زه نواخت، گویی پژواکی از یک نظم کیهانی را در جان خویش شنید. این تجربۀ معنوی، موسیقی را نه سرگرمی، که دریچهای به سوی فهم هستی و درک آفرینش قرار داد. کنفوسیوس، حکیم تمدنساز چین، با بصیرتی عمیق، میزان ترقی و تربیت هر قوم را با جایگاه موسیقی پیوند زد و افلاطون، در کتاب جمهوری خویش، موسیقی را بهجای هنری تزیینی، نیرویی بنیادین برای صیقل روح و ساختن «انسانی هوشمند و سلحشور» از «ثقیلترین روانها» انگاشت. چه بسا در بدو نظر، این اقوال، مبالغاتی شاعرانه پنداشته شوند؛ لیکن در تأملی عمیقتر، بیگمان ریشه در شهودی ازلی و اشراقی کهن دارند. پس بیحکمت نیست موسیقی را به سببِ نظمِ ریاضی و بُنمایههای متافیزیکیِ جهانی دگر، در قلمروی برتر از نغمههای دلربا بدانیم.
درخشانترین چهرۀ این نگرش در آغاز فلسفه، فیثاغورث بود. او جهان را «هارمونی» خواند و نظم چرخش افلاک را زمزمۀ «موسیقار الهی» دانست. فیثاغورث و پیروانش، با کشف نسبتهای عددی در فواصل موسیقی، پرده از رازی برداشتند: زیبایی شنیداری، در حقیقت، تجلی نظمِ ریاضی و عینی است. این اندیشه، همچون میراثی گرانبها، پس از گذر از اسکندریه، در عصر زرین تمدن اسلامی به شکوفایی نشست. کِندی موسیقی را شاخهای از ریاضی و همبستۀ طبّ و نجوم دانست. فارابی موسیقی را بر بنیان منطق و عدد نهاد. ابن سینا پیوند موسیقی را با مزاجها و نفس انسانی کاوید. آنگاه این نگرش در آثار بزرگانی چون صَفیالدّینِ اُرموی و عَبدُالقادِرِ مَراغهای به اوج خود رسید؛ آنان مقامات موسیقی را نه صرفاً گوشههایی شنیداری، بلکه جهانهایی خُرد انگاشتند با نسبتهایی مشخص به بروج فلکی، طبایع چهارگانه و حتی ساعات شبانهروز.
اما این بنای شکوهمند، خلأیی بزرگ در خود داشت. زیرا پیشینیان با همۀ نبوغ و شهودشان، هرگز قواعدی صریح، فرمولهایی مشخص یا روشی اثباتپذیر برای این انتسابات عرضه نکردند. به همین دلیل، پیوند میان مُدهای افلاطونی و مقامات موسیقی ایرانی در آثار دانشمندان پارسی، با بروج دوازدگانه و مزاجهای چهارگانه، گزارهای ذوقی و مبتنی بر تجربۀ فردی و تطبیقهای سُست تلقی شد. زیرا حتی در ریاضیات نیز روش یا قاعدهای مدوَّن برای دستیابی به آن نگرش فراهم نیامد.

افزون بر این، در میان خودِ قدما نیز بر سر انتساب یک مقام به مزاج یا برجی خاص، اختلافِ نظرهای آشکاری به چشم میخورد؛ گویی برخی از دریچۀ ذوق و تجربۀ خویش به این پیوند مینگریستند. از دیگر سو، با گذشت روزگار، نام مقامات ایرانی که به مزاجی و بُرجی از دایرةالبروج منسوب گشته بودند، دستخوش تغییر شد. پس موسیقیدانان امروز نیز آگاهی درستی از آن مقامات ندارند و آنها را تنها بهعنوان نامی میشناسند. همین امور دستبهدستِ هم، بستر شک و تردید را چنان هموار ساخت که اینک در دوران معاصر، بسیاری از پژوهندگان، این پیوندها را یکسره از دریچۀ فیزیک صوت و فرکانس مینگرند؛ صرفاً نسبتی عددی، و لاغیر.
این همان شکافی بود که فرصتالدولۀ شیرازی، ادیب و موسیقیدان فاضل عصر قاجار، با صراحتی آمیخته به افسوس، خلاصۀ آن را بر زبان آورد: «این مقامات را به خیالات خودشان به دوازده برج منسوب ساختهاند.» گفتۀ او، شاید زبان حال بسیاری از پیشینیان و معاصران موسیقیدان ما نیز باشد، اما تیغ تیز تردید را بر پیکر آن شهود کهن فرود میآورد و بهخوبی نمایانگر فضای فکری مردمان دوران ماست. به این ترتیب، گنجینۀ حکمت حکمای قدیم اگرچه میتواند پلی میان هنر و علم باشد، اما در نگاه مردمانی روشنگر و مدرن، به افسانهای دلنشین فروکاسته شد؛ قصیدهای زیبا، که در غیاب برهان ریاضی از دایرۀ حقیقت علمی بیرون افتاد.
تولد یک زبان جهانشمول؛ از خیال تا واقعیت
با این همه، گویی چرخش ایام، تقدیر دیگری برای علم رقم زده است. درست در همان شکاف روییدۀ تردیدها، بذر دانشی نو سر از خاک برمیآورد. اینک، با ظهور علمِ نظامهای عددی موسیقی، در آستانۀ چرخشی پارادایمی و تحولی معرفتشناختی ایستادهایم. این علم نوین، نه نظریهای دیگر، که زبانی جهانشمول، برخاسته از ریاضیات و ساختار بنیادینِ نتهاست.
نظامهای عددی و قواعدشان، شیوهای نوین در فهم بهتر تئوریهای موسیقی و موسیقیدرمانی است و از منطق و استدلال عددی و محاسباتی برخوردارند. در این روش اعداد و محاسبات هستند که نتیجۀ مسئله را بازگو میکنند. بنابراین، بسیاری از موضوعات با برداشتهای شخصی و سلیقهای، بهروشنی بازبینی و سامان مییابند. هدف این علم، وارسی، تحلیل و بازتعریف تئوریهای موسیقایی همۀ اقوام و ملل است؛ از دستگاهها و مقامات ایرانی تا مدهای غربی و راگاهای هندی، همگی اینک بر پایۀ اصول عددی خاص و شگفتآفرین بازخوانی میشوند.
این علم، ورای تحلیل ساختار، توانایی شگرفی در رمزگشایی از خواص و تأثیرات موسیقیها دارد. در این ساحت نوین، دیگر سخن از انتسابات ذوقی و تجربیات شخصی نیست؛ بحث بر سر کشف قواعدی عینی است که آشکار میسازند چرا یک گامِ مشخص حالتی حماسی میآفریند و گامی دیگر روح را به سکون و تفکر فرا میخواند. آنچه افلاطون، فارابی و ابن سینا به نیروی شهود و نبوغ خویش دریافته بودند، حال به مدد این نظامِ عددی، شالودهای منطقی، اثباتپذیر و آموزشپذیر پیدا میکند. نظامهای عددی موسیقی، پیوند گسستۀ میان ریاضیات و روانشناسی ادراک را از نو باز میسازند و نشان میدهند «خیالات پیشینیان»، نه خیال، بلکه شهودی ژرف از نظمی پیچیده و کشفناشده بوده است.
به بیان دیگر، این علم همان حلقۀ گمشدهای است که گذشتگان در حسرت فقدانش بودند و معاصران وجودش را محال میپنداشتند. اینک، با چنین نظام فکری، میراث حکمای شرق و غرب از سایۀ تردید بیرون میآید و افقی تازه در پژوهشهای میانرشتهای میگشاید؛ چشماندازی جدید در موسیقی بر پایۀ دانش میگشاید و میتواند در شناخت هستی، التیام روان و تعالی جوامع نقشی ماندگار بر جای گذارد و راهِ رشد و بالندگی را هموارتر سازد؛ تا در این پرتو، نه با افسانه، با علم و منطق ریاضی، سمفونی خلقت را به تماشا بنشاند.
نظر شما