سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ حقیقتجویی و حقیقتطلبی نه فقط در سطح فردی و شخصی، بلکه در حوزه جمعی و عمومی موضوعی مهم و بحثبرانگیز است. گاهی نه فقط یک فرد که یک جامعه تصمیم میگیرد حقیقت را کتمان کند یا آن را به طریقی دیگر وانمود کند. در یادداشت حاضر فرناز خطیبی جعفری، پژوهشگر و نویسنده ایرانی مقیم ژاپن، این موضوع را با اشاره به تاریخ معاصر ژاپن مورد بحث قرار داده است؛
کاساندرا: از این پس، پیشگوییهای من دیگر پشت پردهای، چون عروسی تازهعروس پنهان نخواهد ماند. حقیقت آشکارا بر من هجوم خواهد آورد؛ همچون نسیمی تازه که از سوی طلوع خورشید میوزد و با پرتوهای آن درگیر میشود، یا چون موجی سهمگین که اندوهی بسیار بزرگتر از اندوه من را با خود میآورد. دیگر با سخنان معماگونه با شما سخن نخواهم گفت. شما نیز گواه باشید که من، همچون شکاریابی که شکار را از نزدیک دنبال میکند، بوی جنایتهایی را که سالها پیش در این خانه رخ داده است، احساس میکنم. از این کاخ هرگز سرودی خاموش نمیشود؛ گروهی همواره آواز میخوانند، اما آوازشان هرگز آهنگی هماهنگ و شادیبخش نیست، زیرا از خیر و نیکی سخن نمیگویند. آنان که از خون انسانها سیراب شدهاند و از همین رو گستاختر گشتهاند، همان خشمهای انتقامجو و نفرینهای خویشاوندی اند که این خانه را تسخیر کردهاند و بیرون راندنشان ناممکن است. آنان در تالارهای این کاخ منزل دارند و بیوقفه سرود گناه نخستین را میخوانند. هر یک، به نوبت، بستر برادری را با نفرت محکوم میکند، زیرا آن بستر با گناه و خیانت آلوده شده است. آیا در تشخیص خود خطا کردهام؟ یا همچون تیراندازی ماهر، تیرم درست به هدف نشسته است؟ آیا من پیامبری دروغگو هستم که از این خانه به آن خانه میگردد و یاوه میگوید؟ پس شما سوگند یاد کنید و گواه باشید که من از جنایتهای کهن این خاندان، آن گناهانی که نسل به نسل نقل شدهاند، آگاهی دارم.
"آیسخولوس، آگاممنون، گفتار کاساندرا"
در یکی از روایتهای مشهور، آپولون در برابر وعده عشق، قدرت پیشگویی را به کاساندرا بخشید؛ اما کاساندرا پس از دریافت این موهبت از وعده خود بازگشت. آپولون نمیتوانست هدیه اش را پس بگیرد، پس او را نفرین کرد:«کاساندرا، تو همواره حقیقت را خواهی گفت، اما هیچ کس آن را باور نخواهد کرد».
کاساندرا سرنوشت شوم تروا، خانوادهاش و حتی مرگ خود را پیش بینی کرد؛ اما هیچکس سخنش را باور نکرد و همان بر سر ترواآمد که میدانیم. اما حقیقت چیست و چه تاریخی را پشت سر گذاشته است؟ چرا در طول تاریخ، حقیقت به شیوه های گوناگون پنهان، کتمان یا انکار شده است؟ گویندگان حقیقت، چه در اسطوره و چه در تاریخ، چهره های متفاوتی داشته اند: از عارف و حکیم گرفته تا جنگجو، رؤیابین، مورخ و منتقد سیاسی.با این حال، سرنوشت بسیاری از آنان مشابه بوده است؛ به سخره گرفته شدهاند، طرد شدهاند، سخنانشان انکار شده و گاه حتی جان خود را از دست دادهاند. گویا نفرین اسطورهای آپولون در طول تاریخ همچنان کارساز بوده و گفتن حقیقت یا عمل کردن بر پایه آن را به یکی از دشوارترین تجربههای اخلاقی انسان بودن تبدیل کرده است. اما آیا حقیقت تنها موضوع یک تراژدی اسطورهای است، یا فیلسوفان نیز برای آن ارزشی مستقل قائل بوده اند؟ اگر اسطوره از رنج حقیقت میگوید، فلسفه میکوشد توضیح دهد که چرا حقیقت ارزشمند است.
در میان فیلسوفان یونانی، ارسطو راستگویی را یکی از فضایل اخلاقی میدانست و معتقد بود انسان شریف، خود و جهان را آنگونه که هستند بازنمایی میکند، نه آنگونه که دوست دارد باشند. در بسیاری از سنتهای فلسفی نیز راستگویی و وفاداری به حقیقت از والاترین فضایل اخلاقی به شمار میرفت. رواقیان، بسیاری از متفکران مسیحی و نیز شماری از متکلمان مسلمان، انسان آزاده را انسانی متعهد به حقیقت میدانستند.
برای امانوئل کانت، راستگویی وظیفهای بنیادین بود که نباید صرف اساس سود و زیان احتمالی کنار گذاشته شود. او در پاسخ به مثال مشهور «قاتل پشت در» استدلال کرد که انسان حق ندارد دروغگویی را به قاعدهای مشروع تبدیل کند، حتی هنگامی که انگیزهاش جلوگیری از آسیبی احتمالی است.
حقیقت و سیاست مدرن
تا پیش از شکلگیری سیاست مدرن، حقیقت بیش از هر چیز در قلمرو اخلاق فردی بررسی می شد: آیا انسان خوب باید همواره راست بگوید؟ با گسترش اندیشه حقوق شهروندی، مسئله تازهای پدید آمد: آیا نهادهای قدرت نیز در برابر مردم وظیفه دارند حقیقت را بگویند؟ استعمار، جنگهای جهانی و ظهور حکومتهای توتالیتر این پرسش را اضطراریتر کرد. دیگر مسئله فقط راستگویی فرد نبود، بلکه حق جامعه برای دانستن و مسئولیت دولت در برابر حقیقت مطرح بود. از اینجا، حقیقت از قلمرو اخلاق فردی وارد قلمرو سیاست، تاریخ و حافظه جمعی شد.
در قرنهای نوزدهم و بیستم، نویسندگان، فیلسوفان و مخالفان سیاسی از زوایای متفاوت به مسئله حقیقت پرداختند. امیل زولا در پرونده دریفوس در برابر دروغ قضایی ایستاد؛ برتراند راسل و آندری ساخاروف علیه جنگ و سرکوب سیاسی سخن گفتند؛ الکساندرسولژنیتسین واقعیت اردوگاههای شوروی را افشا کرد؛ هانا آرنت از شکنندگی «حقیقت واقعیتمحور» در سیاست نوشت؛ برنارد ویلیامز صداقت و دقت را از پایههای زندگی اجتماعی دانست؛ و واسلاو هاول از «زیستن در حقیقت» در برابر نظامی سخن گفت که با مشارکت روزمره مردم در دروغ دوام میآورد.
آرنت حقیقت واقعیتمحور را برای داوری سیاسی ضروری میدانست و هشدار میداد که دروغ سازمانیافته میتواند حس مشترک انسانها از واقعیت را متزلزل کند. از نگاه این متفکران، ارزش حقیقت را نباید فقط با پیامدهای کوتاه مدت آن سنجید. راستگویی ممکن است برای فرد هزینههای سنگینی چون زندان، تبعید، حذف اجتماعی یا حتی مرگ داشته باشد، اما کتمان حقیقت معمولا هزینهای بسیار بزرگتر بر جامعه تحمیل میکند: استمرار استبداد، تکرار جنایت، فساد نهادها، از میان رفتن اعتماد عمومی و نابودی حافظه تاریخی.
در مقابل، حقیقتطلبی امکان اصلاح نهادها، پاسخگویی، آموختن از گذشته و حفظ کرامت انسانی را فراهم میکند. با این مقدمه، به ژاپن میپردازیم؛ جامعهای که در آن نقد قدرت، به دلایل تاریخی، سیاسی و فرهنگی، بارها ناچار بوده است در قالبهایی محتاطانه، غیرمستقیم یا نمادین بیان شود. ژاپن البته هرگز فاقد جنبشهای اعتراضی، روزنامهنگاری انتقادی یا روشنفکران مخالف قدرت نبوده است، اما نقد صریح روایت رسمی حکومت، به ویژه درباره امپراتوری، استعمار و مسئولیت ژاپن در جنگ، همواره با مقاومتهای سیاسی و نهادی روبه رو بوده است. روشنفکرانی چون مارویاما ماسائو، اوئه کنزابورو، تسورومی شونسوکه و تاکاهاشی تتسویا، هر یک از منظری متفاوت، با ملیگرایی، فراموشی تاریخی و مسئولیت سیاسی درگیر شدند. یکی از برجستهترین چهرههای این جریان، ایئه ناگا سابورو، مورخ و استاد دانشگاه، بود که شیوه مداخله دولت در روایت تاریخ جنگ را به چالش کشید.
دفاع از حقیقت
پس از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم در اوت ۱۹۴۵، این کشور وارد یکی از عمیقترین بحرانهای هویتی تاریخ خود شد. امپراتوری ژاپن که تا پیش از آن خود را قدرتی شکستناپذیر و برخوردار از رسالتی تمدنی در آسیا معرفی میکرد، نه تنها شکست نظامی خورد، بلکه با واقعیت جنایتهای جنگی، ویرانی گسترده و اشغال به دست نیروهای متفقین روبه رو شد. در چنین شرایطی، یکی از مهمترین پرسشهای جامعه ژاپن این بود: گذشته را چگونه باید روایت کرد؟
در فاصله سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۲، ژاپن تحت اشغال متفقین به رهبری ایالات متحده قرار داشت. در این دوره اصلاحاتی گسترده انجام شد که مهمترین آنها عبارت بودند از انحلال ارتش امپراتوری، تصویب قانون اساسی جدید در سال ۱۹۴۷، پذیرش اصلاحطلبی در ماده ۹، گسترش آزادیهای مدنی و دانشگاهی و اصلاح نظام آموزشی. اما این آزادیها مطلق نبودند. روایت گذشته به میدان کشمکش میان حقیقت، سیاست و حافظه تبدیل شده بود. در سالهای نخست اشغال، نه تنها دولت ژاپن، بلکه خود نیروهای اشغالگر نیز برخی موضوعات، از جمله انتقاد از آمریکا یا بحث گسترده درباره بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی را محدود میکردند. از حدود سال ۱۹۴۸ و با شدت گرفتن جنگ سرد، سیاست آمریکا نیز تغییر کرد. هدف دیگر فقط دموکراتیک کردن ژاپن نبود؛ تبدیل این کشور به متحدی قدرتمند در برابر شوروی و چین نیز اهمیت یافت. در نتیجه، بسیاری از سیاستمداران محافظهکار بار دیگر به عرصه قدرت بازگشتند. دولت تلاش کرد تصویری مثبتتر از گذشته ژاپن ارائه دهد و وزارت آموزش کنترل بیشتری بر کتابهای درسی اعمال کرد. کتابهای تاریخ پیش از انتشار باید از سوی وزارت آموزش بررسی و تأیید میشدند. این وزارتخانه میتوانست بخشهایی را حذف، اصلاح یا رد کند، به ویژه اگر آنها را «نامناسب» یا «بیش از حد منفی» درباره تاریخ ژاپن تشخیص میداد.
در چنین فضایی، سابورو، استاد تاریخ دانشگاه و یکی از مهمترین مدافعان حقیقت تاریخی در ژاپن پس از جنگ، وارد میدان شد. مسئله برای او فقط اختلاف بر سر چند جمله در یک کتاب درسی نبود. پرسش اصلی این بود: چه کسی باید تاریخ را بنویسد؛ مورخ بر اساس اسناد، یا دولت بر اساس مصلحت سیاسی؟
او معتقد بود وظیفه مورخ وفاداری به حقیقت و شواهد تاریخی است، نه وفاداری به دولت. از نظر او، اگر حکومت تعیین کند چه چیزهایی باید در کتابهای تاریخ باقی بماند و چه چیزهایی حذف شود، تاریخ دیگر پژوهشی علمی نخواهد بود و به تدریج به ابزار تبلیغات سیاسی تبدیل خواهد شد. به همین دلیل، هنگامی که وزارت آموزش ژاپن بخشهایی از کتاب درسی او را حذف کرد یا از او خواست بعضی مطالب را تغییر دهد، تصمیم گرفت علیه دولت شکایت کند. او سه دعوای حقوقی جداگانه علیه دولت مطرح کرد. نخستین شکایت او در سال ۱۹۶۵ آغاز شد و مبارزه حقوقیاش تا صدور رأی نهایی دیوان عالی در سال ۱۹۹۷، حدود 32 سال ادامه یافت. او در این پروندهها از چند اصل اساسی دفاع میکرد: دولت نباید حقیقت تاریخی را برای تأمین منافع سیاسی یا حفظ تصویری مثبت از کشور تغییر دهد؛ آزادی پژوهش دانشگاهی باید محترم شمرده شود؛ و دانشآموزان حق دارند گذشته کشورشان را آنگونه که واقعا رخ داده است بشناسند، نه آنگونه که حکومت ترجیح میدهد روایت شود. برای نمونه، وزارت آموزش خواستار حذف مطالب مربوط به واحد ۷۳۱ و آزمایشهای انسانی ارتش ژاپن شده بود. ایئه ناگا چنین حذفی را تنها اصلاحات یک کتاب درسی نمیدانست، بلکه آن را پاککردن مسئولیت تاریخی خشونت از حافظه عمومی تلقی میکرد.
اختلاف میان ایئه ناگا و وزارت آموزش به نحوه روایت تجاوز نظامی ژاپن، کشتار غیرنظامیان، کشتار نانجینگ و آزمایشهای انسانی واحد ۷۳۱ مربوط میشد. در سطح گستردهتر، موضوعاتی چون نظام «زنان آسایش»، کار اجباری در سرزمینهای اشغالی و خشونت علیه غیرنظامیان در چین، کره و دیگر مناطق آسیا نیز به بخش مهمی از مناقشه عمومی بر سر آموزش تاریخ جنگ در ژاپن تبدیل شدند.
ایئه ناگا معتقد بود این نوع حذف و تعدیل فقط تغییر چند واژه نیست. هنگامی که عامل خشونت حذف شود، جنایت با عنوانی خنثی بیان شود یا رنج قربانیان از روایت رسمی کنار گذاشته شود، تصویری نادرست از گذشته شکل میگیرد. ممکن است هیچ جملهای به تنهایی دروغی آشکار نباشد، اما مجموع حذفها، سکوتها و تغییر واژهها میتواند روایتی تحریفشده به وجود آورد. از نظر او، این همان نقطهای است که سیاست وارد تاریخ میشود و واقعیت را مطابق نیاز خود بازسازی میکند. دیوان عالی ژاپن در نهایت اصل نظام بررسی کتابهای درسی را مغایر قانون ندانست؛ بنابراین ایئه ناگا به همه خواستههای خود نرسید. با این حال، دادگاه اعلام کرد که وزارت آموزش در برخی موارد، از جمله حذف مطالب مربوط به واحد ۷۳۱، از حدود اختیارات قانونی خود فراتر رفته است.
نتیجه نه پیروزی کامل ایئه ناگا بود و نه تأیید کامل عملکرد دولت. با این حال، مبارزه او مرزهای مداخله حکومت در آموزش تاریخ را به چالش کشید و فضای بیشتری برای نویسندگان، معلمان و پژوهشگران ایجاد کرد. برای ایئه ناگا، حقیقت فقط مسئلهای دانشگاهی نبود. او آن را ارزشی اخلاقی و سیاسی میدانست. از نظر او، حقیقت تاریخی مستقل از قدرت سیاسی است و دولت نمیتواند صرفا به دلیل ناخوشایند بودن یک واقعیت، آن را کنار بگذارد. پذیرش جنایتها و اشتباهات گذشته نیز نشانه ضعف یک ملت نیست؛ برعکس، میتواند نشانه بلوغ اخلاقی آن باشد. جامعهای که نتواند با گذشته خود صادقانه روبه رو شود، نه تنها به قربانیان بیاحترامی میکند، بلکه امکان تکرار همان خشونتها را نیز افزایش میدهد.
اهمیت فلسفی ایئه ناگا دقیقا در همین نکته نهفته است. او پرسشی بنیادی در فهم مدرن مطالبهگری مدنی مطرح میکند: آیا دولت حق دارد برای حفظ وحدت ملی، غرور ملی یا منافع سیاسی، حقیقت تاریخی را تغییر دهد؟ پاسخ او روشن بود: نه. حقیقت نباید تابع مصلحت حکومت باشد. احترام به قربانیان بدون بیان حقیقت ممکن نیست و حافظه تاریخی باید بر پایه اسناد و شواهد شکل بگیرد، نه بر اساس ملیگرایی و تبلیغات. از این نظر، موضع او با اندیشه هانا آرنت پیوند مییابد. آرنت نشان میداد که حقیقتهای واقعیتمحور در عرصه سیاست بسیار آسیب پذیرند؛ زیرا دولتها و گروههای سیاسی میتوانند با حذف اسناد، تغییر روایتها و تکرار دروغهای سازمان یافته، جهان مشترک واقعیت را متزلزل کنند. خطر چنین فرایندی فقط باور کردن یک دروغ خاص نیست، بلکه از میان رفتن توان جامعه برای تشخیص واقعیت از جعل است. حقیقت صرفا به دلیل کمبود اطلاعات انکار نمیشود. بسیاری از حقیقتهایی که انکار میشوند، برای فرد یا جامعه هزینه دارند. پذیرش حقیقت ممکن است غرور ملی، هویت جمعی، منافع سیاسی یا تصویری را که انسان از خود ساخته است، تهدید کند.
از همین رو، مسئله حقیقت همیشه فقط مسئله شناخت نیست؛ مسئله شجاعت اخلاقی نیز هست. شاید تراژدی واقعی کاساندرا این نبود که آینده را میدید؛ تراژدی او این بود که جامعه حقیقت را تنها پس از وقوع فاجعه میپذیرفت. تاریخ نیز بارها همین الگو را تکرار کرده است. از تروا تا ژاپن پس از جنگ، مسئله هرگز صرفا کشف حقیقت نبوده است، بلکه یافتن شجاعت شنیدن، ثبت کردن و پذیرفتن آن بوده است. ایئه ناگا نیز مانند کاساندرا با حقیقتی ناخوشایند روبه رو بود: گذشتهای که بسیاری ترجیح میدادند کمتر درباره آن سخن گفته شود. شاید نفرین کاساندرا نه فقط در تنهایی گوینده، بلکه در مقاومت جامعه در برابر حقیقت نهفته باشد.
نظر شما